سلام
نزدیکه ۲۰ سالمه وهمسرم 28 ، به تازگی سه نفره شدیم ، خانه دارم و اصولا وقتایی که همسرم خونه س فقط رفیق شبیم ،‌ روزها مدام سرکوفتم میزنه بعدش میاد عذر خواهی که من دوستت دارم و اینا نمیدونم چرا هر از چند گاهی اینجوری میشم.. خلاصه اینکه درکم نمیکنه هیچوقت . به فکر اوقات فراغتم اصلا نیست ۲۴ ساعته بیکارمو اگه ازش بخوام کمکم کنه یه کاری یه سرگرمی برا خودم دست و پا کنم شروع میکنه به تحقیر کردن من .
پس باقی زنا چیکار میکنن چرا تو فقط اینجوری ؟ تو این دوره زمونه من ۲۴ ساعته تو ی اتاق که اونم مال پدرشوهرمه زندانیم و حق بیرون رفتن ندارم مگر همسرم خودش لطف کنه ببرتم خرید .
بگم تنهام سریع میگه برو پیش مادرم بشین حرف بزن ، خرید لباس که اگه بریم زهرم میکنه ،‌
دستمو نگیری تو خیابون یه وقت اشنا میبینه ،‌ تنها حق نداری بری خرید یه وقت  میبیننت ،‌ یه آدرس بلد نیستم چون میدونم هیچوقت لازم نیست همین که بیفتم دنبال همسر محترم کافیه . تو محیط فوق العاده بسته روستا زندگی میکنم .  اینجا دختر فقط ازدواج و بچه ،‌ به هیچ عنوان نمیتونه پیشرفت کنه از هر لحاظ . خسته شدم از این وضع .
نمیدونم چیکار کنم ؟ هیچوقت به معنای واقعی خوشی نکردم نه بیرون رفتنی نه مسافرتی فقط شدیدا درگیر کاره ، که اونم حساب کتابش با پدرش یکیه و درامد فقط برا مواد غذایی مونه . نمیدونم کی قراره زندگی کنم ؟ چرا امثال من فقط باید زنده باشیم ؟

با تیپش مشکل دارم ، میگم یه ذره خوشتیپ باش یه ذره به خودت برس چیزی نمیشه اگه یه پیرهن برا خودت بخری ،‌ یه ذره برا خودت زندگی کن . میگه تو یه پسر قرتی میخوای من اونی که میخوای نیستم . حس میکنم دوستم نداره اصلا .
نه هیکل خوبی دارم ،‌ لاغرم و قد بلند نه قیافه خوبی البته دیگران از خوشگلیم میگن ،‌ نه هیچ چیزی که این از من خوشش بیاد .  خسته شدم تو این ۴ سال انقدر براش نقش بازی کردم که دوستش دارم . حتی خودش هم یه بار گفت انقرد نقش بازی نکن ،‌ ولی من گردن نگرفتم و گفتم دوسش دارم .
اولا دوسش داشتم ،‌ ولی الان نبودش تو خونه برام قابل تحمل تره ،‌نمیدونم چرا یه  بچه دیگه رو با خود خواهی آوردم به  این زندگی ؟  منزوی و گوشه گیر شدم..  اگه برم خونه مادرم تنها تو اتاق تاریک هدفون تو گوشمه ، انقدری که مادرشوهرم بهم گیر میده حالم بده ،‌ نه تنها به من به جاری هام هم . یه مهمونی زنونه برم تن و بدنم بلرزه که الان میگه چرا کوتاه پوشیدی چرا آرایش داری چرا چادرت ملیه چرا ؟
حالا خوبه مثل مردم هیچوقت لباسای باز نمیپوشم ،‌ چرا اومدی تو اتاق (مهمونی زنونه ) چادر سرت نبود ؟ مگه من پیرزنم ؟ این عقایدشو انقدر به پسراش تحمیل کرده که اونم گیر میده واقعا رو اعصابمه . اعتماد به نفسم ریخته .
وقتی کسی از خانواده همسرم یا ... پیشم نباشه خیلی خوب بلدم حرف بزنم با دیگران از خیابون رد شم ... ولی وقتی پیشم باشن کلا انگار زیر ذره بینم..  همش ترس دارم .  نمیتونم با دوستام در ارتباط باشم .  هیچ دوستی ندارم خسته شدم از روز مرگی .
بگید چیکار کنم؟ دلم گرفته اگه کسی مثل من هست اعلام حضور کنه .

موضوعات مرتبط :
مشورت در شوهرداری مسائل زنان خانه دار