با سلام

پسری هستم 30 ساله. تقریبا با دختری حدودا 2 سال اشنا بودم. به اون دختر علاقه زیادی داشتم حتی نمی تونستم ناراحتیش رو ببینم. اما من و خونوادم متاسفانه ملاک هایی برای ازدواج داشتیم که اون شرایط رو پوشش نمیداد این دختر. یکیش مساله همشهری بودن و دیگری اختلاف سنی.

اما ما هر دو بهم علاقه داشتیم. من به خونوادم این دختر رو در کنار سایر گزینه ها معرفی کردم اما خب خونوادم قبول نکردن. و تقریبا خودمم هم چون با این ملاک ها بزرگ شده بودم و قانون بود توی خونواده خیلی اصرار نکردم.

ما بارها مجبور شدیم از هم جدا بشیم اما دوباره وصال صورت میگرفت. خوب هم دوستش داشتم هم نمیخواستم بیقراریش رو ببینم. تا اینکه قرار گذاشتیم تا زمانی که موردی برای هیچکدوممون پیش نیومده کنار هم بمونیم و ایشون هم قبول کردن.

یکبار برای خواستگاری با یه دختر دیگه رفتم. اما اون قدر اون کسی که دوستش داشتم بیقراری کرد و من هم تعادل روانیمو از دست میدادم. بیخیال شدمو و جواب رد دادم. و از اون دختر خواستگاری کردم. اما بازم مشکل همون ملاک ها بود که قابل تغییر نبود.

تا اینکه خونوادم تصمیم نهایی رو برای ازدواج با یک دختر دیگه گرفتنو نامزد شدیم. الان از خودم بدم میاد. از اینکه دارم به نامزدمم خیانت میکنم. چون دوستش ندارم بلکه ازش متنفرم.

همه حتی اون دختری که دوستش داشتم هم میگه دلمو شکوندی و همه تقصیرو گردن من میندازن.
 ایا من حق انتخاب نداشتم؟ من چند بار در مورد ملاکام بهش گفته بودم. چرا با دونستن اون ملاکها بازم موند ؟ الان چیکار کنم ؟ از زندگی سیر شدم. از اینکه یه دختری اومده و ارزوهاشو میخواد با من ادامه بده. وقتی میبینمش حالم بد میشه.

اونی که دوستش دارم و چیکار کنم ؟ حس تنفرم تا کی ادامه داره ؟ میخوام زودتر بمیرم و راحت شم.