خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی


۶۸ مطلب با موضوع «منفورترین حلال خدا» ثبت شده است

چطور تو آخرین مرحله طلاق دوباره به زندگی برگردم؟

با سلام

من خانمی هستم که بیش از سه ساله عقد کردم. در طول این سه سال با همسرم مشکلاتی داشتیم که قصد بر طلاق گرفتیم و تا مراحل پایانی طلاق پیش رفتیم اما حالا به دلایلی میخوام دوباره از نو شروع کنم و زندگیمو دوباره بسازم. 

میخوام بمونم و تلاشمو بکنم تا اگه این زندگی قابل نجات دادنه اول زندگیمو نجات بدم بعد اگه دیدم نمیشه به فکر طلاق باشم.  چون طلاق منفورترین حلال خداست و من نمیخوام مرتکب این حلال منفور بشم. 

در ضمن اگه کسی تجربه مشابهی داره لطفا کمکم کنه و برام توضیح بده که چطور تونسته در آخرین مراحل طلاق زندگیشو نجات بده و اینکه آیا الان از زندگیتون راضی هستید یا نه و اگه به دوران طلاق برگردید آیا جدا میشید یا گذشت میکنید؟

کدوم راه بهتره؟

موضوعات مرتبط: منفورترین حلال خدا ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۰۸
    • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵ - ۲۱:۱۵

    شوهرم به خاطر اینکه مهریه نده اقدامی واسه طلاق نمی کنه

    سلام
    زیر 30 سال سن دارم و بعد دو سال و خورده ای عقد دارم جدا میشم . شاید ما ادم زندگی هم نبودیم . از نظر مشاوره زندگی من فایده نداره و جدایی تصمیم عاقلانه ای است . به خاطر اینکه مهریه نده اقدامی واسه طلاق نمی کنه می خواد اذیتم کنه و دوستم نداره . از نظر روحی خستم و نمی دونم چی کار کنم . امیدی به زندگی و اینده ندارم .
    مهریه ام اجرا گذاشتم که فشار بیاد بهش و اقدام کنه واسه جدایی ولی اون بی خیاله ،  کسی بوده تو همچین شرایطی ؟ چطوری ارامش را به خودش برگردونده ؟ از انتظار و این وضعیت خستم . من کلاس های مختلف میرم که وقتم بگذره اما حال روحیم خوب نیست خیلی حساس شدم . اگه کسی تجربه مشابهی داشته برام بنویسه . 
    ممنونم
     برام دعا کنید که اگه صلاح است مشکلمون حل شه .

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد , منفورترین حلال خدا ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۰۲
    • شنبه ۷ اسفند ۹۵ - ۲۱:۱۵

    آیا زندگی بعد از طلاق از زندگی الان من سخت تر است؟

     با سلام

    دختری هستم 32 ساله و فوق لیسانس که سه سال پیش با پسری همسن خودم و لیسانس ازدواج کردم. الان در عقد به سر می برم اما متاسفانه در دوران عقد رابطه جنسی کامل داشته ایم.  همسرم از فامیل های دور بود و آشنایی ما از طریق معرفی خانواده ها بود. 

    بعد از روز خواستگاری خانواده ها شماره تلفنهایمان را رد و بلد کردند و ما مدتی برای آشنایی بیشتر با هم در تماس بودیم و در این مدت وابستگی بین ما ایجاد شد که نتوانستیم رابطه را تمام کنیم و به عقد هم درآمدیم.  همسرم آن زمان یک بار به من گفت که با کسی ارتباط دارد اما من باورم نشد و البته خودش هم بعدش گفت بخاطر ترس از مخارج ازدواج به من دروغ گفته و کسی در زندگی اش نیست و ... 

    اما من دختر پاکی بودم که با هیچ کس رابطه نداشتم از خانواده ای مذهبی و متدین و همه چیز را روراست و عین حقیقت به همسرم گفتم . اما همسرم از من پنهان کاری کرد که به گفته خودش دلیل پنهان کاری اش این بوده که نخواسته من از زندگی ام سرد و نا امید شوم و متوجه شوم که انتخاب اشتباهی کرده ام.

    همسرم از خانواده ای بی نماز و با اعتقادات مذهبی بسیار ضعیف بوده به طوری که اصلا اهل نماز و روزه نیستند و به حجاب و ...  اعتقادی ندارند. ( دلیل بیان این حرفها گفتن تفاوت هاست نه چیز دیگر ) .

    بعد از سه سال عقد و کمک هایی که از نظر مادی به همسرم کردم ( چون فکر میکردم مشکل ایشان مشکل مالی است ) پس از سردی های بی شماری که از همسرم دیدم به زندگی ام شک کردم و هر چه از شوهرم میپرسیدم مشکلت چیه چی شده ؟ چی رو داری از من پنهون میکنی اما چیزی نمیگفت و بهانه های متعدد میاورد تا اینکه دو سال بعد عقد متوجه شدم که داستانی که قبل عقد برایم تعریف کرد درست بوده و هنوز هم با خانمی در ارتباط است.

    موضوعات مرتبط: منفورترین حلال خدا , رابطه جنسی کامل در دوران عقد ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۳۶۶
    • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵ - ۲۱:۱۰

    در حال متارکه هستیم ، ولی متوجه شدم خانمم سرطان سینه داره

    سلام

    من و همسرم 8 سال است که با هم زندگی می کنم و به خاطر اختلاف نظر شدید و مشکلات زناشویی بین خودمان ، آبان ماه امسال تصمیم گرفتیم که از هم توافقی جدا شیم.

    متاسفانه مشکلی که الان من دارم اینه که همسرم 3 هفته است متوجه شده که به سرطان پیشرفته سینه مبتلا است و خب من هم نتایج تمامی آزمایش های ایشان را دیدم و خب تقریبا شانسی نداره. الان عذاب وجدان گرفتم.

    تمامی مراحل متارکه ما هم انجام شده و فقط تایید آخرش مونده. نمی دانم شاید داستان ما روی بیمار ایشان تاثیر گذاشته. از طرفی پا پس کشیدنم هم احساس ترحم رو برای ایشان منتقل می کنه.

    این وسط موندم چی کار کنم؟

    موضوعات مرتبط: منفورترین حلال خدا ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۵۹
    • سه شنبه ۵ بهمن ۹۵ - ۲۲:۰۵

    وابستگی شوهرم به من ، بعد از طلاق ادامه خواهد داشت ؟

    با سلام 

    دارم از شوهرم طلاق میگیرم تمام راه های ارتباطی رو به مدت سه ماهه قطع کردم و اون خیلی وابستس مرتب گل و شیرینی و چیزهای دیگه و نامه میفرسته .

    یه جلسه دادگاه رفتیم قرار شد با مقداری مهریه توافقی طلاق بگیریم . متاسفانه هیچ راه برگشتی وجود داره  حتی تو دادگاه هم کلی گریه کرد .

    بنظر شما این وابستگی تا کی ادامه داره ؟ و رفتار من چطوری باشه که دیگه منو دوس نداشته باشه ؟

    موضوعات مرتبط: منفورترین حلال خدا ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۴۴
    • يكشنبه ۲۱ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۵

    شوهرم منتظره درخواست طلاق بدم ولی من می خوام زندگی کنم

    سلام و درود

    بنده خانمی 27 ساله هستم که متاسفانه با شوهرم مدتی اختلاف پیدا کردیم . 13 سال با هم به خوبی زندگی کردیم . شوهرم هم آدم خوب ، سر سنگین و مؤدبی هست .

    جریان از اینجا شروع میشه ، که دایی شوهرم  3 سال از من کوچک تره به خواهرم علاقه داشت ، یک روز خواهرم خونمون بود ، منم آماده شده بودم و منتظر شوهرم بودم که بریم بیرون ، شوهرم هم با خانودش و داییش اصلا رابطه خوبی نداره ، من که از خدا بی خبر بودم ، خواهرم زنگ میزنه به دایی شوهر و میگه بیاد خونمون که ببینتش ، تا درب خونمون زنگ خورد ، فکر کردم شوهرمه ، تا درب رو باز کردم دیدم این آقا پرید داخل .

    چند دقیقه نشد که اومد داخل شوهرم از راه رسید ، منم به خاطره خواهرم و رابطه بد شوهرم با داییش ، اون را کردم داخل کمد و درب رو روش قفل کردم .

    همین که شوهرم اومد داخل ، دختر 5 سالم رفت بهش جریان را گفت : خلاصه خون به پا شد ، و کارم با شوهرم به طلاق هم کشید اما با پا در میونی بزرگا دوباره برگشتیم سر زندگی ، اما دیگه مثل قبلش نشد ، سرد بود ، تا سر موضوعی بحثمون میشد همش اون روز رو میکشید وسط ، و میگفت تو بهم خیانت کردی ، آبرو واسم نذاشتی .

    تا عید امسال گفت دیگه نمیخوامت ، ازت بدم میاد و میخوام ازت جدا بشم ، منم وقتی دیدم ، کم محلی میکنم ، بی محلی کردم ، و اومدم قهر خونه پدرم ، من واقعا شوهرم رو دوسش دارم عاشق زندگی و دخترمونم ، اما اون دیگه میگه طلاقت میدم ، الان 5 ماه از این قضیه میگذره نرفته درخواست طلاق بده که من درخواست بدم که کارش راحت تر بشه .

    اما من که نرفتم درخواست طلاق بدم ، فقط به خاطر این که دوسش دارم و میخوام برم سر زندگیم ، هر چی هم زنگش میزنم میگه نمیخوامت و فقط طلاق ، اما درخواست هم نمیره بده ، من تا حالا هیچ کاری نکردم که شاید نظرش بر گرده و پشیمون بشه . دخترم هم الان پیش اون داره زندگی میکنه .

    قبلا از نظرات خوبتون تشکر می کنم

    موضوعات مرتبط: منفورترین حلال خدا ,

  • ۱ موافق ۳ مخالف
  • ۴۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۶۲
    • جمعه ۱۹ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۵

    عشق قبلیم می خواد از شوهرش جدا بشه و از من کمک خواسته

    سلام

    ده سال پیش عاشق دختر خانمی از فامیل بودم , متاسفانه ایشان ازدواج کرد و اکنون با دو بچه در آستانه جدایی است ، از انجایی که فامیل هستیم و هم همسن از من در مورد جدایی مشاوره خواسته است ، شوهر ایشان آدمی لاابالی هرزه و معتاد است و این خانم را مورد اذیت هم قرار می دهد.

    نمی دانم  چه کنم ؟ آیا در مورد جدایی از شوهرش به او کمک کنم ، یا خیر ؟ اگر به فرض در این مورد کمک کنم ، آیا صحیح است بخواهم با او ازدواج کنم ، یا خیر ؟

    موضوعات مرتبط: منفورترین حلال خدا ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۹۴
    • شنبه ۱۵ آبان ۹۵ - ۲۲:۱۰

    چطوری زن سابقم رو فراموش کنم ؟

    سلا

    میخوام اگر خودتون تجربه دارین یا تو دوست و آشنا دیدین راهنماییم کنید . چطوری زن سابقم رو فراموش کنم ؟ 10 سال زنم بود.خیلی دوسش دارم هنوز و خونه بدون اون هیچ لطفی نداره.

    دلم براش تنگ میشه و فکر این که بره با یک آدم دیگه دیوانم می کنه. از طرفی در اختلافاتمون خانوادم خیلی مقصر بودن و منم کم گذاشتم براش الان با شرایط خیلی سخت زندگی می کنه عذاب وجدان هم دارم.

    در ضمن بگم هیچ امیدی به برگشتنش نیست.آب پاکیو ریخته رو دستم.

    موضوعات مرتبط: زندگی بعد از طلاق ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۲۷۲
    • پنجشنبه ۲۹ مهر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    شوهرم طلاقم نمیده ، راه دیگه ای برای جدا شدن هست ؟

    سلام
    من حدود 8 سال با مردی زندگی کردم که  تعادل رفتاری و روانی نداشت، الان میخوام ازش جدا بشم ، بچه هم نداریم اما طلاقم نمیده، این مملکت همه حقوق با مرده الان نه طلاقم میده نه مهریه میده نه حق گرفتن نفقه رو دارم چون تمکین نمی کنم.

    تو رو خدا کمکم کنین دیگه تحمل ادامه زندگی باهاش رو ندارم، هیچ جوره پیش هیچ وکیل و مشاوره ای هم حاضر نمیشه، الان نامه پذیرش دانشگاهی یکی از دانشگاهای خارج از کشور رو هم گرفتم ولی ممنوع الخروجم کرده، الان بخاطر این وضع حتی موقعیت به این خوبی رو دارم از دست میدم، باهاش صحبت کردم نه طلاقم میده نه ممنوع الخروجی رو بر میداره .

    موضوعات مرتبط: منفورترین حلال خدا ,

  • ۱ موافق ۲ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۲۴
    • يكشنبه ۱۸ مهر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    میخوام طلبمو از زندگی وصول کنم

    سلام

    زیر ٣٦ سال سن دارم ولی کوله بار سختیها و تجربه هام اندازه ی یه زن ٧٠ ساله ست که به بهای نچشیدن طعم نوجوونی و از دست دادن جوونیم به دست آوردم، ازدواجم به طور کاملاً سنتی به اجبار پدرم در سن ١٣ سالگی با حکم رشد پزشک قانونی با آقایی که به گفته پدرشون ٢٤ سالشون بود ولی بعد از عقد فهمیدم که بیست سال از من بزرگتره و هم سن پدرمه!!! بعد از ازدواجم وارد جهنمی شدم که حتی تصورش دردناکه برام،

    تفاوت  فرهنگی ، مالی، محل زندگی، و … واقعاً هیچ چیز مشترکی با خانواده همسرم نداشتم ، بیشتر ازدواجاشون به طلاق کشیده شده بود بچه بودم ،نذاشتن دیگه درس بخونم و اجازه از در بیرون رفتنو نداشتم ، به خاطر همه چیز اذیتم کردن ، بلد نبودم غذا بپزم و کارایی که اونا انتظار داشتن انجام بدم.

    ازم انتظار بچه داشتن و من هنوز حتی تخمدانام فعال نشده بودن، خیلی خیلی سخت گذشت تا اینکه سه سال بعد بچه دار شدم و همسرم هم با کمک پدرم و شغل جدید از لحاظ مالی وضعش خوب شده بود ، ازش خواستم حالا که بیشتر وقتا سرکاره ،اجازه بده درس بخونم ، اجازه داد ولی به شرطی که از خونه بیرون نرم، خودم توی خونه و وقتی همسرم نبود درس خوندم و فقط برای امتحانا میرفتم مدرسه تا دیپلمم رو گرفتم سعی میکردم روابطم رو با خانواده همسرم محدود کنم ولی نشد .

    واقعاً خیلی از مسائلو نمیتونم بگم رفتاراشون عادی نبود و انقدر تحقیر میشدم که حد نداشت . هر موقع اعتراض میکردم با همسرم دعوام میشد، فرزندم رو اذیت میکردن  ،جرأت اعتراض به هیچی رو نداشتم ،از خواهر شوهرام کتک میخوردم و هیچ وقت نه خانوادم نه شوهرم نبودن که حمایتم کنن در بارداری دومم ،یه روز صبح زود خانمی اومد در خونمون و گفت که همسر صیغه ای شوهرمه، البته گفت خانواده شوهرم از این موضوع اطلاع دارن  ولی این خانم سر یه موضوع که از شوهرم کتک خورده بود اینطوری تلافی کرده بود، بهم گفت فکر نمیکرده من انقدر زیبا و جوون باشم میگفت که یه تصور ذهنی دیگه از من داشته ،زندگی برام تیره و تار شده بود به خاطر شوک عصبی در حالی که باردار بودم ، تا ٦ ماه نمیتونستم راه برم، خودش اظهار پشیمانی کرد ولی خانوادش حمایتش کردن .

    خواهرش بهم پیام داد: این کار داداشم یادت بمونه که تا آخر عمرت نتونی سر تو بالا بگیری !!! مثل همیشه به خانوادم نگفتم ولی سعی کردم بعد از این موضوع برای خودم ارزش قائل بشم و کارایی که تا اون موقع اجازه نداشتم ، انجام دادم الان سالها از اون دوران سیاه میگذره و من با سختی تونستم محل زندگیمو عوض کنم ، تحصیلمو ادامه دادم و الان مشغول تدریسم، بچه هام بزرگ شدن و خدا رو شکر توی تحصیلشون خیلی موفق، به لطف خدا در کنار همه ی سختیام تونستم توی علوم قرآنی به درجات خوبی برسم و قرآن رو حفظ کنم ولی مشکل من همسرمه که داره به مرز شصت سالگی نزدیک میشه ولی رفتاراش دیگه منو کاملاً از زندگی مشترک بیزار کرده.

    اون نمیخواد قبول کنه وضعیت فرق کرده و من دیگه اون بچه ١٣ ساله نیستم که براش لگن بیارم و پاهاشو بشورم و مثل یه کلفت فقط بگم چشم، حالا دیگه بزرگ شدم ، از لحاظ وضعیت ظاهری و از لحاظ اجتماعی موقعیت خوبی دارم به لطف شکنجه هاشون آشپزیم فوق العاده عالیه ، و توی این سن کاملاً از هر لحاظ پخته شدم و خدا رو شکر توی کارام موفقم .

    احساس میکنم یه کم سنگینه براش و درک شرایط الان من براش سخته، تازگیا به کلاسام گیر میده ،بر عکس بچه ها به من پول نمیده، سر هر چیزی منو میزنه ، پارسال یه دفعه بعد از این مسئله انقدر بهم فشار اومده بود که تقریباً بیهوش شده بودم و سه روز بیمارستان بستری بودم و از همه بدتر که باعث شده ازش نفرت پیدا کنم اینه که موقع عصبانیت تف میکنه توی صورتم، بعدش ماه به ماه قهر میکنه و باهام حرف نمیزنه و از لحاظ جنسی هم خیلی وقته هیچ رابطه ای نداریم .

    برعکس درونم در ظاهر خیلی آرومم ولی دیگه نمیتونم همسرم رو تحمل کنم هیچ خاطره خوبی باهاش ندارم ، تمام اتفاقات خوب زندگیم رو برام تلخ کرد و نذاشت ازشون لذت ببرم هیچ وقت احساس نکردم که میتونم بهش تکیه کنم و هیچ وقت نفهمیدم عاشق شدن یعنی چی ، ولی برعکس خودش هیچ وقت حتی برای یک لحظه فکر خیانت رو نکردم و همیشه بهش احترام گذاشتم حتی موقع عصبانیت و میتونم به جرأت بگم هیچ حقی از ایشون گردن من نیست ولی ایشون …

    امروز بعد از ٢ ماه که کتکم زده بود و تف کرده توی صورتم و باهام قهره بهش زنگ زدم ولی برخلاف انتظارش بهش گفتم که ازش نفرت دارم و دلم میخواد گورشو گم کنه از زندگیم بره بیرون و اونم بدون هیچ حرفی فقط گوشیو قطع کرد .

    خواهش میکنم بهم کمک کنید:

    بچه ها حق رو کاملاً به من میدن و همیشه میگن که تحمل این زندگی اشتباهه حتی بارها به پدرشونم گفتن ولی  الان نگرانی من بچه هامن که اگه من از همسرم جدا شم ممکنه ازدواج و آینده شون تحت تأ ثیر قرار بگیره

    آیا به نظر شما توی شرایط الان من کدوم گزینه بهتره طلاق یا ادامه زندگی؟ البته حقوق خودم زیاد نیست و میشه گفت به لطف سیاست همسرم تقریباً پس اندازی ندارم . همسرم میگه فقط مرگ میتونه تو رو از من جدا کنه ولی سختیای گذشته دیگه رمقی برام نذاشته و واقعاً نمیدونم چکار کنم، واقعاً به همفکریتون نیاز دارم

    موضوعات مرتبط: منفورترین حلال خدا ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۴۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۳۸
    • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    برو بالا