خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

۲۱ مطلب با موضوع «مشورت در ازدواج خانم ها :: نداشتن خواستگار مناسب» ثبت شده است

من که شرایطم ایده آله چرا خواستگار مناسب ندارم ؟

سلام خدمت دوستان عزیز

من 26 سالمه و هنوز ازدواج نکردم و چون اکثر همسن و سالای من ازدواج کردن خیلی واسه خودم ناراحتم. این روزا احساس تنهایی می کنم و واقعا بعضی روزا عصبی میشم.

از لحاظ شرایط خانوادگی، تحصیلی، ظاهری و ... مشکلی ندارم ولی جز یک مورد آشنا که مورد پسند همه به جز من هست ،خواستگاری که به شرایط من بخوره نداشتم و از این بابت خیلی نگرانم. شاید یکی از دلایلش خواهر بزرگم باشه که کلی از غریبه و آشنا خواستگار داشت ولی خانواده به نحوی بهشون جواب رد دادن و دیگه در مورد من پا پیش نمیذارن.

البته الان خواهرم حدود 1 ساله که ازدواج کرده. ولی من که از نظر تحصیلی و برخی شرایط دیگه از ایشون شرایط بهتری دارم ( تو رو خدا فکر نکنید فصد تعریف از خودمو دارم )  اصلا خواستگار مناسبی نداشتم و اینایی که خواستگاری میکنن رو اصلا من ندیدم چون تلفنی هست و اجازه اومدن به منزلمون رو ندارن چون شرایطشون به هیچ وجه به ما نمیخوره.

خانوادم از همه نظر چیزی برام کم نذاشتن ولی خب بعضی مواقع خیلی احساس تنهایی میکنم و همش سرمو  به درس گرم میکنم و واقعا برام سواله من که از همه نظر شرایطم ایده آله چرا باید تا الان تنها باشم اما بقیه ازدواج کنن!!

خانوادم خیلی اصرار به ازدواج من با این بنده خدایی که آشنا هست دارند ولی من اگر بخوام با ایشون ازدواج کنم باید سطح ایده آلم رو خیلی پایین بیارم و هیچ وقت فکر ازدواج با ایشونو نمیکردم و صد البته دلمم نمیاد صریحا جواب منفی بدم.

خانواده هر دومون اصرار به صحبت من و این بنده خدا دارند ولی من جز چند مورد نتونستم با ایشون صحبت کنم و این قضیه خواستگاری داره به درازا میکشه چون از قبل عقد خواهرم موضوع خواستگاری من مطرح شده بود و من واقعا نمیتونم تکلیفشونو معلوم کنم و با خودم کنار بیام و از این بابت خیلی ناراحتم.

از طرف دیگه از نظر عاطفی ( نه از لحاظ دیگه) با این همه توجه خانواده واقعا دارم کم میارم و تا الان فقط به خدا توکل کردم. شما بگین چیکار کنم؟

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۹۸
    • دوشنبه ۱۵ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    مجبورم نون خور اضافه بنظر بیام چون خواستگار مناسب ندارم

    سلام

    متاسفانه مواردی که برای ازدواجم به خواستگاری میان از هیچ لحاظ تا حالا مناسب نبودن. واقعا نبودن. منم شرایط خیلی خوبی دارم. چه خانوادگی چه تحصیلات و چه چهره و ظاهر. پرتوقع نیستم فقط بخود خدا اصلا یه کسایی میان خواستگاریم آدم گریش میگیره! حتی خود خانوادم میگن.

    مخصوصا از لحاظ اعتقادی خیلی باهام فاصله دارن.مثلا کوچکترینش اینه طرف اصولا دینو قبول نداره! مشروب براش عادیه،تارک صلاته.

    چند تا از کوچک تر از من توی فامیل ازدواج کردن و همین موضوع باعث شده من مستحق انواع متلک ها و تحقیر ها از جانب اقوام بشم.

    با اقوام میتونم یه جوری کنار بیام اما با اعضای خانوادم موندم چه کنم! هیچوقت توی عمرم تصور نمی کردم پدر و مادرم بخاطر زودتر خلاص شدن از شر من انقدر بهم بی حرمتی کنن... مدام حرمت پدر مادر بودنشونو نگه میدارم که نکنه توی روشون وایسم چیزی بگم بعدا پشیمون شم اما منم تحملم اندازه ای داره. بخدا قلب درد گرفتم موهام داره چند تا تارش سفید میشه.

    روم نمیشه اینجا بگم چه رفتارایی میکنن ...

    بخدا خسته شدم دیگه. من آدمم. فقط چون دختر هستم و اتفاقا از یه خانواده مذهبی که اجازه کار کردن هم هر جایی ندارم مجبورم نون خور اضافه بنظر بیام. گناه من چیه که تحت تکلف پدرمم ؟ مگه من جز خانوادم پناه دیگه ای دارم؟!

    آدم آویزون و ضعیفی نیستم. فقط قسمتم نشده تا حالا ازدواج کنم! از خلقتم داره حالم بهم میخوره. از دل شکستن های مادرم... از متلکاش ، توهیناش، تمسخراش، از اینکه میگه هم سن تو بودم دو تا بچه داشتم، از اینکه دیگه حاضره منو به یه پسری که سیکل داره از منم سه سال کوچیکتره و اوضاع اقتصادیش داغونه بده ...

    ۲۷ سالمه اما انگار ۴۷ ساله سربار شونم ! تو رو خدا بگید من چه خاکی به سرم بریزم زودتر گورمو از این خونه گم کنم ؟ کسی توی موقعیت من بوده دعایی توسلی چیزی کرده باشه زودتر ازدواج کرده باشه؟ بخدا انقدر چله گرفتم ( انواع دعاها و ختما ) داداشم دستم میندازه ...

    کمکم کنین ...

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۳۷
    • جمعه ۱۲ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۵

    چرا من خواستگار خوبی که باهام کفو باشه ندارم؟

    سلام

    چندین ماهه میام سوالم و مطرح کنم تایپ میکنم و باز پشیمون میشم همین امروز هم چندین بار پاک کردم ولی بلاخره تصمیم گرفتم مطرحش کنم. لطفا قضاوتم نکنید . من یه مشکلی دارم .

    دختر هستم و 24 سالمه. مهربان و بسیار دلسوز و با محبت ولی در عین حال کمی مغرور و خود رای هم هستم. تو خانواده خودم و خانواده پدری و مادری ام و همچنین بین دوستانم همه خیلی رو من حساب میکنن و نظر من براشون مهمه در هر موردی که پیش بیاد حتما نظر منو میپرسن و بینشون معروفم به اینکه دختر عاقل و با درایت و خوش سلیقه ای هستم.

    تو این 24 سالی که از خدا عمر گرفتم همیشه سرم تو درس و کتاب بوده و هم اکنون هم که دانشجوی کارشناسی ارشد هستم همچنان برای هدفهای بالاترم برنامه ریزی کردم و تلاش میکنم. با اینکه سطح درسی ام خیلی بالا بود به اصرار پدرم وارد دانشگاه فرهنگیان شدم و الان معلم هستم و البته ناراضی هم نیستم چون واسه آینده ام هدف دارم.

    تو مدرسه هم دانش آموزام خیلی منو دوس دارن و اولیای اونا هم تو همین یکی دو ماه همیشه برای دیدنم میان و خیلی هوامو دارن .

    در کل چون از لحاظ روابط اجتماعی قوی هستم و همیشه لبخند به صورتم دارم و از لحاظ چهره هم معمولی ولی بانمک و جذاب هستم، خیلی زود افراد جذبم میشن و به سمتم میان .

    از لحاظ اعتقادات هم دختر پایبندی هستم ولی افراطی نیستم همیشه خوش تیپم و به خودم میرسم ولی بی حجاب نیستم و البته چادری هم نیستم . همه اینا رو نگفتم که خدای نکرده فکر کنید از خودم تعریف کردم نه من واقعا دچار خود درگیری شدم و اونم اینه که چرا من خواستگار خیلی خوبی که با شرایط خودم هم کفو باشه ندارم؟

    کم کم دارم ناراحت و افسرده میشم ازبس همه بهم گفتن چرا ازدواج نمیکنی؟ تقریبا اکثر پسرهای فامیلم ازم خواستگاری کردن و همه رو رد کردم . اون شرایطی که میخوام رو ندارن اوناییشم که دارن ازم کوچیکترن .

    بعضی وقتا اون شرایطی که میخوام رو یکی از خواستگارا داره ولی چون از طریق معرفی بوده رد میکنم و اعتقادم اینه که پسر و دختر حتما باید خودشون همدیگرو ببینن نه بهم معرفی بشن.

    فرزند اول هستم و در حال حاضر خیلی فشار رومه چون خواهر کوچیکترم خواستگار پزشک داره اونم از اقوام که مورد تایید همه هستن ولی اینا چون از من کوچیکترن میرن سراغ خواهر دومی و من حتی اگه شرایط خیلی خوبی گیرم بیاد چون غریبه هستن مطمئنم خانوادم یک صدم اون اقواممون که خواستگارخواهرمه براش ارزش قائل نمیشن .

    خیلی ناامید شدم از زندگی. منی که همیشه از همه فامیل و دوستام سر بودم تو زمینه ازدواج دچار مشکل شدم در صورتیکه بقیه ازدواج کردن و بعضیاشون حتی بچه دارن. دخترایی که خیلی از من پایینتر بودن پسرایی عاشقشون شدن که خیلی خیلی از خودشون سرترن. ولی من کسی عاشقم نشده حتی اگه کسی بوده هم از طریق معرفی بودن. به من بگید چیکار کنم که این فکرا از سرم بیرون بره و بتونم یه انتخاب خوب داشته باشم؟

    خواهش میکنم کمکم کنید

  • ۲ موافق ۲ مخالف
  • ۶۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۵۶۰
    • سه شنبه ۲ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۵

    من به قسمت دیگه اعتقاد ندارم

    سلام

    من یه مشکل خیلی بزرگ دارم . این مشکل بزرگ منظورم خانواده و پول و این چیزا نیس. چون هم خانواده خوبی دارم و هم وضع مالی نسبتا خوب.. اما من یه دختری م که اصلا قیافه ندارم.. تا الان یه دونه خواستگارم ندارم.. دماغمم عمل کردم.. گفتم شاید یه روزی بشه که کسی پیدا شه که ازم خوشش بیاد.. اما.. نشد..یعنی نمیشه.. از تنهایی هم خسته شدم .. از اینکه یکی پیدا شه درکم کنه..

    خیلی م متاسفانه پیش اومده که همه ش به یکی علاقه پیدا کردم.. و این علاقه فقط یه طرفه بوده.. نه تو دانشگاه. نه تو محل کارم.. هیشکی پیدا نشد که ازم خوشش بیاد.. در حالی که من بعضی از دخترا رو میدیدم که چهر ه شون معمولی یا حتی وضع مالی خیلی بدی دارن اما کلی خواستگار دارن.. نمیدونم مشکل از کجاست.. گاهی وقتا همه ش حس می کنم یکی بختم رو بسته.. میدونین .. تو این 24 سالی که از خدا عمر گرفتم، بهم ثابت شده که من زشت ترین دختر روی کره ی زمینم..

    هیشکی تو دنیا منو دوس نداره.. از خدا خواستم یه بیماری یا یه سرطانی به جونم بندازه.. که از این وضعیت خلاص شم.. نگین قسمت که حالم از هر چی کلمه قسمته بهم میخوره.. 

    ما مذهبی نیستیم..ولی خیلی مقید به خیلی چیزا هستیم.. خیلی وقتا شده که موقعیتی پیش اومده که بتونم دوست بشم با یه پسر .. خیلی از دوستام میگفتن که با فلان پسر دوست شو..اما جلوی خودمو گرفتم.. نمیدونم کجای زندگیمو راه کج رفتم..

    اصلا هیچ جوابی برای تمام سوالایی که تو ذهنم همیشه نقش می بنده ندارم.. گفتم شاید اینجا کسی باشه بتونه به من جواب بده.. که علتش چی میتونه باشه؟ (به غیر از قسمت.. که من به قسمت دیگه اعتقاد ندارم. )

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۴۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۹۵
    • چهارشنبه ۲۶ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۰

    به خاطر والدینم خواستگار ندارم من چکار کنم؟

    با سلام

    دختر 20 ساله تنها از مرکز ایران ، یه سوال خیلی جدی که دارم این هست که خانواده من شدیدا اختلاف دارن تا حدی که الان دو سال کار والدینم به دادگاه کشیده شده!! مادرم ، پدر و مادرش رو از دست داده و وسواس شدید داره ولی خیلی اهل خانواده و با وفا است با این توضیحات الان من ببینید در چه حالی هستم! از همه از زمان و مکان  از والدینم از پدر مادر والدینم یعنی حتی از خودم متنفرم و شاکی ...

    اینجا رو دیدم و ازتون کمک و مشورت میخوام

    چطور خودمو جمع و جور کنم و امیدم رو پیدا کنم؟ با این همه مشکلات زجر آور چه کنم؟ از ازدواج میترسم چون از کشیده شدن این مشکلات به زندگی شخصیم شدیدا میترسم و اینکه چکار کنم ؟ از خدا یک پسر مومن و صالح برای همسری میخوام ولی واقعا درمانده شدم چون به خاطر وضعیت خانوادگیم خواستگار ندارم!

    با وجود اینکه زیبایی ظاهر و زیبایی معنوی و پاکی خودم رو حفظ کردم ولی اینو میدونم که به خاطر والدینم خواستگار ندارم من چکار کنم؟ تو رو خدا کمکم کنین من والدینم رو همچنین خصوصا پدرم و ... رو نمیبخشم و هر لحظه نفرین میکنم پدرم فحاشه !ولی همه بیرون اونو مومن میدونن متنفرم این مومنای منافق!

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۶۴
    • جمعه ۱۲ شهریور ۹۵ - ۱۴:۱۳

    حس میکنم در خونه ی پدریم اضافه هستم

    یا عرض سلام
    من دختری حدود 25 ساله هستم، دختر یکی از بستگان ما که در نزدیکی ما زندگی می کنن درست هم سن منه، از جهت زیبایی خدادادی در یک حد هستیم و حتی شباهت ظاهری زیادی هم به هم داریم.
    این خانوم از ده سال پیش تا بحال سه بار ازدواج کرده و اخیرا از نفر سوم هم جدا شده، برخلاف خانواده من که بسیار منزوی هستن خانواده ی این خانوم بسیار پر رفت و امد و اجتماعی هستن، برخلاف خانواده ی من که تو کل دوران زندگی ام با تهدید من و از هر جور ارتباط مثبت و منفی با جنس مخالف می ترسوندن خانواده ی این خانوم خیلی ازاد گذاشتنش و مانع اشنایی و ازدواجش با کسی نمی شدن.
    برخلاف من که خانوادم نمی ذاشتن کوچک ترین رسیدگی به ظاهرم کنم، این خانوم همیشه خوش تیپ و عالی بوده، برخلاف من که همیشه درس خون بودم و الان دانشجوی ارشد دانشگاه روزانه هستم، این خانوم دیپلم دارن و از سن پایین دنبال روابط عاشقانه و ارتباط با جنس مخالف بوده.
    من مطابق میل خانوادم همیشه تنها بودم و حق ارتباط با دوستام رو جز محیط دانشگاه و کار نداشتم، اما این خانوم دوست های متعدد و روابط اجتماعی زیادی داشته به همین خاطر خیلی هم خوش مشرب تر از منه و در به جا اوردن اداب اجتماعی خیلی ماهر تر از منه.
    در عوض من طرز فکر و احساست و عقاید خاصی دارم که برای خیلی ها جذابیت داره و معمولا دوستانی دارم که وابستگی زیادی  بهم دارن و رابطه ی عمیق و اعتماد زیادی بینمون وجود داره، من با توجه به انزوا طلبی و بدبینی خانوادم نسبت به ازدواج با همکار و همکلاسی و ... پذیرفته ام که باید تنها بمونم و احساساتم و سرکوب کنم.
  • ۱ موافق ۲ مخالف
  • ۵۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۶۶
    • شنبه ۱۶ مرداد ۹۵ - ۲۲:۰۱

    هر کس میشنوه که تا حالا اصلا خواستگار نداشتم باورش نمیشه

    سلام

    من یه دختر محجبه 25 ساله هستم. چادریم . کارشناسی ارشد گرفتم. کار هم میکنم. دختر بدی نیستم. هم اهل دین و مذهبم. هم اینکه ازارم به کسی نمیرسه. اطرافیانم منو بعنوان یه ادم شوخ و مهربون و دلسوز میشناسن. نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی خب اینا چیزهایین که اطرافیان میگن دیگه. هر کس میشنوه که تا حالا اصلا خواستگار نداشتم باورش نمیشه.

    باور کنید پسرها اهمیتی به باطن افراد نمیدن... همه درگیر ظواهرن ... یکی از اشناهامون یه دختر خیلی مغرور و خودخواه ولی بی نهایت زیبا بود وقتی که دنیا اومد سرش دعوا بود که مال کی بشه!!!!! درسته !!! انقد همه هول بودن که تو 13 سالگی یکی نشونش کرد...

    لطفا بجز اینکه بگین صبوررررر باش! توکل کن! ازدواج همه چیز نیست اگه نظر دیگه ای دارید بدین چون هم صبر کردم هم توکل کردم هم اینکه ازدواج مهمه برام ...

    دوستان و اقوام متاهل هم که وضع رو بدتر میکنن.. دائما پز میدن

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۵۸۶
    • شنبه ۲۶ تیر ۹۵ - ۲۲:۲۷

    من اصلا هیچ خواستگاری ندارم

    سلام
    من خیلی ناراحتم ، حقیقتش من اصلا هیچ خواستگاری ندارم با وجود اینکه دختر فعالی هستم توی اجتماعم هم کار میکنم و هم درس میخونم هیچوقتم رفتار زننده و نامناسبی نداشتم تا حالا.

    قیافم معمولیه زشت نیستم ولی خوشکلی اساطیری هم ندارم اما من دو تا مشکل دارم یکیش اینه که یکی از والدینم رو چندین سال پیش از دست دادم بعد از فوتش من دچار یه دوره تنهایی و افسردگی شدید شدم و یکسال بعد به اصرار خانواده با پسر از یکی از نزدیکای فامیلمون نامزد کردیم .

    ولی نامزدی ما حتی در حد دوستیای دختر و پسرای الانم نبود ما حتی یه دفعه دست همو نگرفتیم بعدم به خاطر یه سری اتفاقات خیلی دوستانه از هم جدا شدیم .

    الان فکرش رو میکنم میبینم شاید به خاطر این موضوعاته که حتی یه خواستگارم ندارم !

  • ۴ موافق ۰ مخالف
  • ۳۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۴۱
    • پنجشنبه ۲۷ خرداد ۹۵ - ۱۷:۲۹

    فکر کردن زیاد به ازدواج نتیجه نداره

    سلام

    دختر مجردی هستم که چند سالی منتظر ازدواج بودم گفتم بودم چون الان میخوام بی تفاوت باشم و هر چه مقدره همون میشه واقعا به نتیجه رسیدم که تمام بیقراری و خون دل خوردن های من باد هوا بود .

    البته تمام دعاهای من شامل باد هوا بودن نمیشه چون زندگی بدون دعا نمیشه همه ما باید دعا کنیم که عاقبت بخیر بشیم ولی این همه خودمو اذیت کردم و مدام استرس داشتم که چی میشه هیچ تاثیری نداشت .

    خب ازدواج خیلی موضوع مهمی برای جوان هاست و در این سایت درباره اش بحث هم زیاد شده و خوندم که دخترانی حتی در مقیاس سنی نه چندان بالا همش نگران هستن میدونم خودم هم این دوران را گذروندم .

    خودم هم از 21 سالگی تا به الان چند سال متوالی که شاید اگر اون همه استرس و منتظر نبودم شاید الان خیلی حالم بهتر از این بود و اینقدر کم نمی آوردم و درک میکنم و از هیچ دختری که اینطوریه نباید ایراد گرفت ولی یه چیزی که من فهمیدم و دوست دارم بعنوان یک دختری که این دوره رو گذرونده و در این جا هم همه به دنبال بهره مند شدن از تجارب همدیگه هستیم که خودم شخصا از تجربه کاربران دیگر در زمینه مختلف یاد گرفتم .

    دلم خواست این توصیه خواهرانه منو قبول کنید که فکر کردن زیاد به ازدواج و ایجاد توقع نسبت به خدا و حساسیت و بیقراری نتیجه نداره تا خودش نخواد تا شرایط جور نشه فایده ای نداره باید به روال عادی به امور روزانه برسیم و به سر و وضع خودمان هم توجه کنیم و اگر کاری میشه کرد دریغ نکنیم مثل گرفتن معرف .

    حتما خودتون هم میدونید دختر کار زیادی نمیتونه انجام بده و باید انتخاب بشه و زمانیکه انتخاب شد اگر دوست داره ازدواج کنه چوب لای چرخ نذاره .

    من استرس داشتم بابت ازدواجم چون فشار و مشکلات خانوادگی داشتم و بعضا به خاطر شرایطم ازاینکه خدا دست منو بگیره توقعی بود که در من ایجاد شد برای همین گفتم توقع نسبت به خداوند نداشته باشید واقعا گاهی جواب نمیده و دلیلش هم خودش میدونه میدونم امید به خدا خیلی احساس خوبیه و من نمیگم که ناامیدم و دیگران هم ناامید باشن .

    بنده ناامید نیستم بی ایمان هم نبودم و نخواهم بود ولی بیقرار دیگه نیستم و رسیدم به اینکه این چندسال که خودمو اذیت کردم ضررش مال خودم بوده می بایست به این موضوع هم فکر میکردم که تا الان مجرد میمانم و باید توانی هم داشته باشم و اینقدر ازدواج رو برای خودم بزرگ نکنم فکر نکنید شوهر ندیده هستم متاسفانه ازدواج های الان که واقعا نمیدونم چی بگم ولی خب ازدواج بخشی از زندگیه نمیشه ازش گذشت و من واقعا شرایط خانوادگی بدی دارم عزیزانم گاهی نمیشه و برای من هم تا الان نشد و خسته شدم.

    برای افرادی ممکنه زمان ببره و برخی هم تقدیرشان تحقیر و مصیبته و گاهی هم اصلا به دنیا اومدن برای دویدن و نرسیدن

    بنده تا امروز که دارم می نویسم مجردم و اصلا مسئله ناامیدی و بی ایمانی من نیست هر دختری که موعد ازدواجش نرسیده با استرس و بیقراری کردن چیزی براش نیست جزء خستگی و آشفتگی. گاهی بی خیال بودن سخته و مخصوصا اگر مشکلات خانوادگی هم باشد ولی با فکر و خیال زیاد هم ریختن هیزم بر آتش هست کاری که من کردم و فکر میکردم 20 میشم ولی اصلا نمره قبولی هم نگرفتم .

    بعد از گذر چند سال حالا فهمیدم که خدا تا به الان برام چیزی نخواسته با وجود اینکه تلاش هم کردم و گفتم که دست دختر در زمینه ازدواج بسته است در حدی که بود تلاش کردم و کار خاصی نمیتوانستم انجام بدم و در نهایت نشد و فهمیدم که اگر واگذار میکردم و بی خیال بودم حداقل اذیت نمی شدم یا میشد یا نمی شد .

    الان هم همینه دو حالت داره اتفاقی افتاد که بهتر اگر نیفتاد هیچی . دیگه این همه فکر و خیال و استرس نداره خدا اگه بخواد بده میده اگر هم کاری به من نداشته باشه نمیده و این اذیت ها و حرص خوردن های من اثری به نحوه کمکش نداشته و نداره .

    خواهرهای گلم خودتون رو برای ازدواج اذیت نکنید بابت اتفاقی که معلوم نیست که چه زمانی و چه جوری شرایطش به وجود میاد مضطرب و نگران نکنید هر چه خدا میخواد همون میشه چه اذیت بشیم چه راحت باشیم من برعکس عمل کردم و الان نشستم و دارم براتون می نویسم .

    این ها دلداری نیست این ها حقیقتی است که تجربه کردم گاهی اینقدر دچار توقع و توهم میشیم که مثل بمب می ترکیم که چرا تلاش کردیم و نتیجه نگرفتیم و این سخت تر از مجردیه.

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۷۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۹۸
    • جمعه ۱۰ ارديبهشت ۹۵ - ۱۳:۲۹

    گاهی گریم میگیره از این که نیاز جنسی دارم

    سلام دوستان عزیز و خوانندگان خوب وبلاگ خانواده ی برتر!
    من یه دختری هستم 19 ساله از رشت. تا حالا هیچ خواستگاری هم نداشتم. با این که ظاهر نسبتا خوبی دارم اما نمیدونم چرا تا حالا برام هیچ خواستگاری پیدا نشده.
    حتی از نظر برخورد با جنس مخالفم خیلی خوب و خوش برخوردم و در عین حال سنگین. با این که سنم کمه اما به شدت نیاز دارم که ازدواج کنم.
    میدونم الان اولین چیزی که به من میگین اینه که تو هنوز سنت کمه و حالا حالاها وقت داری و این حرفا. به خدا خودم تموم این چیزا رو میدونم. اما حالیم نیست. نمیفهمم. با این که سنم کمه اما از نظر عاطفی و روحی و جنسی به شدت نیاز به همسر دارم.
    آدم فوق العاده گرم مزاجی هستم. به طوری که در روز دائم در حال فکر کردن به مسائل جنسیم و مدام و در تمام لحظات دارم به رابطه ی جنسی فکر میکنم و خیالپردازی میکنم.
    تو رو خدا نگین برو قران بخون ورزش کن تلویزیون نگاه کن برو مسجد و از این جور حرفا همه شو امتحان کردم نتیجه نداد.خیلی نیاز جنسی دارم.
    به طوری که نمیتونم با این چیزا الکی سر خودمو گرم کنم این نیاز باعث شده حتی گاهی به خودارضایی هم دست بزنم.
    با این که دختر نمازخون و باحجابی هم هستم.ولی چی کار کنم نمیتونم خودمو کنترل کنم.گاهی گریم میگیره از این که نیاز جنسی دارم و همسری ندارم تا باهاش نیاز جنسیمو بر طرف کنم.
    از طرفی از نظر عاطفی به شدت نیاز دارم به یه همراه به شدت نیاز دارم که یکی عاشقم باشه و منم عاشقش باشم. خلاصه بگم با تموم وجودم دوست دارم ازدواج کنم ولی خواستگار ندارم.
    شما راهنماییم کنین بگین چی کار کنم. افسردم وضعیت روحیم داغونه نیاز جنسی دارم نیاز به همدم دارم ولی کسی نیست. دارم داغون میشم یه مدته میرم بیرون و زوج ها رو دست تو دست میبینم حالم بدتر میشه.
    تو رو خدا راهنماییم کنین.
  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۵۲۸
    • شنبه ۲۲ اسفند ۹۴ - ۲۳:۰۴

    اون دختری که خواستگار نداره باید بره بمیره ؟

    سلام

    چرا باید ازدواج کنیم ؟ مگر نمیشود ادم تنها باشد ؟ مگه اون دختریی که هیچ خواستگاریی نداره باید بره بمیره ؟ چرا بعضی از ادم ها پشت سر این جور دخترها کلی حرف و حدیث میزنند . این موضوع خیلی ناراحت کننده است .

    با تشکر

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۵۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۵۷
    • چهارشنبه ۲۱ بهمن ۹۴ - ۱۵:۵۵

    دور و برمم پر از پسرای خوبه اما دریغ از یه بار انتخاب شدن!

    سلام

    آقایون محترم مذهبی و مجرد سایت چرا میاید اینحا و تو این سایت مینالید از نبودن و ندیدن دختر خوب؟!!!

    چرا میگید مجردم و هر چی دنبال دختر خوب میگردم پیدا نمیکنم؟!!! شما پسرا هرررر چیییییزی که به سرتون بیاد حقتونه حقتونه حقتونه! بخدا حقتونه همتون .

    مگه یه دختر خوب شاخ و دم داره؟! یه دختر خوب دختری که با وقار و محجبه باشه نیست مگه؟! حداقل ظاهرش اینجوری نشون بده! مگه معیاراتون واسه ازدواج و انتخاب دختر غیر از زیبایی و تیپ و وقار و اندام و حجاب و پاکی و خانواده و اخلاق و اصل و نصب و خوش برخوزدی و مهربونیه؟!!!!

    من نمونه ی همچین دختریم! دور و برمم پر بوده و هست از پسرای مذهبی و خوب اما دریغ از یه بار انتخاب شدن! بخدا دلم خونه منی که یه دختر شاد و شیطون و امیدوار بودم! الآن تو سن 20 سالگییی شدم یه دختر افسرده، غمگین و ناراحت! چرا؟! واقعا چرا؟!

    همیشه خودمو دلداری میدادم و گول میزدم که اینطوری که فکر نیکنم کسی دوستم نداره و انتخابم نمیکنه نیست! ولی بخدا الآن دیگه خسته شدم😭 تا کی قراره خودمو گول بزنم؟! واسه کی باید نگاهمو شخصیتمو و خودمو نگه دارم؟!

    همونطوری که اینهمه سال از عمرم تو یه چشم بهم زدنی گذشت، بقیشم همینجوری میگذره! یعنی قراره من تنها بمونم؟! مگه توقع من چیه؟! با وجود اینکه چیزی کم ندارم از زیبایی و چیزای دیگه، با وجود اینکه نقطه منفی تو گذشته و الآن و خانوادم ندارم ولی بازم توقعی جز ایمان و اخلاق و یه ظاهر معمولی ندارم!

    بخدا نمیدونم چرا اینجوریه! هر کاری واسه رشدم و بهترین بودن کردم! کردم تلاش تا چیزی از هر لحاظ کم نداشته باشم ولی بازم... چجوری باید مث بقیه جوونا شاد باشم؟! چحوری باید دلم نگیره؟ چحوری باید نگران آیندم نباشم و به آینده امیدوار باشم وقتی تو این چند سال زندگیم حتی یه نفر هم نبوده که از من خوشش اومده باشه و اظهار علاقه کرده باشه!

    منی که همیشه با خوندن درد دلا و ناراحتیای جوونا،خصوصا پسرا در مورد ازدواجشون دلم میگرفت و ناراحتشون میشدم، ولی الآن میبینم یه پسر واسه این موضوع ناراحته،احساس آرامش و سبکی میکنم

    دغدغه من این نیست که بخوام هر چه زودتر ازدواج کنم! اینه که چرا و چطور اینهمه سال مورد انتخاب کسی نبودم و کسی نبوده که منو دوست داشته باشه! یعنی میارزید من خودمو باسه چیزی و کسی که معلوم نیست از عاشق شدن و معشوقه بودن محروم کنم؟!

    بخدا دیگه از زندگی خسته شدم😭 کم کم داره از خودم بدم میاد! حس میکنم همه چیزم اشتباهه!!!!

    یعنی تو دانشگاه، مسجد و کلا اجتماعی که من هر روز اونجا هستم، بین اینهمه آدم، توی اینهمه سال! یکی نبوده که من به دلش بشینم؟! آخه چرا؟!!!! دیگه باید چیکار بکنم؟! چطوری این شرایطو عوض کنم؟! دیگه کدوم راهو باید برم؟!!!

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۱۰۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۹۲۷
    • يكشنبه ۶ دی ۹۴ - ۱۵:۰۸

    چیکار کنیم که خواستگار بیاد برامون ؟

    سلام
    بی مقدمه برم سر اصل مطلب.....

    4 تا خواهریم و من فرزند آخر خونوادم. 23 سالمه و با بقیه خواهرام یک سال در میون فاصله دارم. همگی مجرد و همگی تحصیل کرده، با وجود شرایط بد اقتصادی که داشتیم.

    خدا رو شکر همه مون دختران بسازی هستیم و از نظر چهره هم متوسط رو به بالا هستیم. خانواده مقید و مذهبی هم داریم البته پدرم دو ساله که مریض شده و افتاده گوشه خونه. به من بگین که چیکار کنیم که خواستگار بیاد برامون ؟

    آخه من که دلم نمیخواد بی حجاب و بی بند و بار برم تو خیابون باید چیکار کنم؟ از خدا میپرسم خدا جون کی قراره نوبت من بشه پس؟  3 نفر جلوتر از خودم هستن که دغدغه خاصی برای ازدواج ندارن، و به راحتی میگن دلمون میخواد همینطوری باشیم، من چه گناهی کردم؟

    آخه این مسئولای مملکت ما دارن چه کار مفیدی برا 11 میلیون جوون مجرد و در آستانه این ازدواج میکنن که اینا امیدوار بشن به آینده؟

    آخه تا کی دعا کنم؟ تا کی خودمو حفظ کنم . به تازگی سر یک مصاحبه ی یک شرکت معتبر رفتم، مصاحبه کننده بسیار صریح و رک با حالتی که روش نمیشد بگه گفت : محیط کار ما جوریه که چادر براتون سخته و بهتره که چادرتون رو بردارین!!!!!!!!

    اینم از اوضاع کار مملکت، به چه زبونی بگم دلم میخواد ازدواج کنم و یک زندگی جدید با کلی برنامه و هیجان جدید رو شروع کنم؟

    یکی به من جواب بده ، ببخشید خیییلی دلم پر بود.

    دوستدار همه تون:
    بهنوش

  • ۲ موافق ۲ مخالف
  • ۱۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۸۲۴
    • دوشنبه ۲۳ آذر ۹۴ - ۲۰:۴۴

    رک بگم خواستگار ندارم هر که میاد زنگ میزنه دیگه نمیاد

    سلام

    اینو بخاطر پست  " برام سخته از غریبه ها پذیرایی کنم " خانمی که میخواست بره سرکار می نویسم ...

    من  همون ناشناسیم که تو پست چرا دخترای بالای ۲۵ ازدواج نکردن گفتم به فکر خودکشی ام ...
    و حالا زندگی من ؛

    من مجبورم مثل همون خانم که بعضی ها براش نوشتید نرو کار کن خوب نیست دارم با این شرایط کار میکنم علنأ هم منشی ام هم ابدارچی هم نظافت چی هم کارای شخصی کارفرمامو انجام میدم چرا ؟! چون مجبورم با ماهی ۲۵۰ تومن حداکثر ۳۰۰ تومن از صبح تا غروب کار کنم !!

    محجبه چادری ام .... ولی سرکارم مجبورم چادرمو بذارم کنار روزای اول اکثره اوقات اشک تو چشام جمع میشد خیلی سختم بود خیلی ..... هنوزم بعضی شب ها با چشم خیس میخوابم..... دوستام فکر میکنن من سرکار خیلی خوش بهم میگذره یکی دوتاشون باهام قطع رابطه کردن چرا چون من میرم سرکار!!!!

    حتی یکیشون خیلی جدی میگه کوفتت بشه حقوقت... برام سینه ام میزنه میگه چرا تو رفتی من نرفتم!!

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۸۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۷۸۰
    • دوشنبه ۲ آذر ۹۴ - ۰۸:۲۴

    از خانوادم خجالت می کشم که با این سنم خواستگار ندارم

    سلام, 

    یه چیزی بد جوری زندگی و ذهنم رو درگیر کرد گفتم اینجا مطرح کنم شاید کسی چیزی بدونه و راهنماییم کنه اگه مقدور ممنون میشم

    من یه دختر 22 که چند وقت دیگه وارد 23 میشم ,من تک دخترم ولی برادر دارم . هم دیگه رو دوست داریم ولی خیلی هم صمیمی نیستیم اما اون درس می خونه  پیش ما نیست , منم درسم تموم شده منتظر جواب ارشدم .

    مامان و بابام رو دوست دارم با هم حرف میزنیم, شوخی می کنیم, اما خیلی هم با هم کاری نداریم سر خودم رو با کلاس کامپیوتر و زبان و اینجور چیزا گرم کردم هیچ دوستی هم توی شهر خودمون ندارم بیرون رفتنم تنها میرم گاهی اوقات با مامانم با هم خوبیم ولی تفاوت نظر داریم که ایشون اکثرا فکر می کنه مشکل از منه حالا بگذریم اینا رو گفتم که بگم واقعا احساس تنهایی می کنم .

    تا حالا دوست پسر نداشتم رفتارم هم توی دانشگاه در حد جدی بود با پسرا ولی دوستام دوست پسر داشتند . دوستام که با پسرا دوست شدن زودتر ازدواج کردن ولی من ازدواجشون رو قبول ندارم ببخشید ولی همش دعوا و بچه بازی می کنن.

    من خوشم نمیومد چون ازدواج سنتی رو دوست دارم اینم بگم که من تنها کسی که همدم واقعیمه خدا هستش ,قیافم معمولی یعنی عیبی توی صورتم ندارم ,سرو لباسم هم مانتویی هستم بروز لباس می پوشم اما جلف نمی پوشم آرایش هم می کنم اما خیلی کم و خیلی خیلی ملایم در حد ضد آفتاب و ریمل همین اونم کم , تا جایی که بتونم موهام رو بیرون نمی ندازم و شال می پوشم.

    اما نمی دونم چرا اصلا نه توی دانشگاه نه توی شهر  خودمون خواستگار نداشتم. از خانوادم خجالت می کشم که با این سنم خواستگار ندارم ,خودم هم خیلی احساس تنهایی می کنم و دوست دارم ازدواج کنم اما نمی دونم چرا کسی ازم خوشش نیومده واسه ازدواج .

    واسم تعجبه که خیلی هم تو خیابون و همه جا سنگین برخورد می کنم اما دیگه خسته شدم اصلا دوست ندارم سمت دوستی با پسرا برم چون هدفشون از دوستی بازی گرفتن دختراست به نظر شما من مشکلی دارم ؟باید چکار کنم؟

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۷۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۰۶۸
    • دوشنبه ۷ ارديبهشت ۹۴ - ۲۰:۴۹

    scroll bar code