خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی

دسترسی سریع ← آخرین مطالب - موضوعات - فعال ترین کاربران - آخرین نظرات



۱۰ مطلب با موضوع «مسائل زنان :: مسائل زنان مطلقه» ثبت شده است

وضعیت استفاده از جهیزیه در ازدواج مجدد

سلام
من بعد از حدود سه سال طلاق گرفتم. به دلیل مشکلات و اختلافات رفت و امدی نداشتیم و اکثر جهیزیم هم استفاده نشده. حالا میخواستم بدونم در صورت ازدواج مجدد ، میتونم از اکثر همین جهیزیم استفاده کنم یا نه؟ طبیعتا سرویس خواب و مبل راحتی را مجدد تهیه میکنم و ظروف دم دستی. 
ولی سرویس استیل و نهار خوریم عملا بلا استفاده بوده . یخچال و لباس شویی و ظرفشویی م چه طور ؟ فرش ها ؟ در اصل این چند قلم گرون تر را میخواستم بدونم میتونم مجدد استفاده کنم یا نه؟
ما تو اطرافیانم هیچ طلاقی نبوده، و کسی نمیدونه عرف چیه ؟ ممنون میشم راهنمایی کنید. فعلا همه چیز تو طبقه بالای خونه پدری نگهداری میشه و از بابت جا مشکلی نیست.
موضوعات مرتبط: ازدواج مجدد , مسائل زنان مطلقه , جهیزیه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۸۹
    • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    من موندم و یه نیازی که نمیدونم چطور تامینش کنم !

    سلام خدمت همه ی دوستان عزیز

    بدون مقدمه چینی میرم سر اصل مطلب و مشکلم رو باهاتون در میذارم

    ممنون میشم که نظراتتون رو بدونم

    من ۲۶ سالمه و مطلقه هستم به دلیل عدم‌ تفاهم از همسرم جدا شدم و اصلا هم پشیمون نیستم
    توی زندگی مشترکمون من تقریبا آدم سردی بودم شاید دلیل این سرد بودن مشکلات زیادی بود که با هم داشتیم .

    الان حدود یکساله و نیمه که از هم‌ جدا شدیم . اوایل مشکل خاصی نداشتم ولی الان نیاز جنسی شدیدا بهم فشار آورده . باورش برای خودم خیلی سخته که من که اونقدر سرد بودم الان ...

    شاید ازدواج مجدد راه حلی باشه که به ذهن هر کسی برسه ولی من واقعا هیچ علاقه ای به این ندارم که دوباره درگیر یه زندگی مشترک با همه ی مشکلاتش بشم وگرنه به خاطر چهره ی خوب و موقعیت عالی ای که دارم از همه لحاظ ، خواستگار تو این مدت زیاد داشتم ولی صد در صد جوابم منفی بوده .

    حالا من موندم و یه نیازی که نمیدونم چطور تامینش کنم ! اصلا اصلا هم اهل خ . ا نیستم . واقعا نمیدونم باید چیکار کنم و اصلا هم نمیتونم این مشکلم رو با کسی در میون بذارم
    ممنون میشم اگه نظری بود بشنوم

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان مطلقه ,

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۴۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۵۷۰
    • شنبه ۱۹ تیر ۹۵ - ۲۲:۵۰

    بچه دار شدن همسر سابقم و ازدواج دوستام داغونم کرده

    سلام به همه هموطنای عزیزم ان شاالله که سالی پر از آرامش و حضور گرم خدا داشته باشید.

    این چند روز که به وبلاگ سر میزدم با مطالبی که پست شده بود منم تصمیم گرفتم مشکلمو بگم ان شاء الله که راهنمایی شما بتونه مشکلمو حل کنه .

    بیست و اندی سالمه، پنج ساله از همسرم جدا شدم دبیرستانی بودم که ازدواج کردم، از ماجرای ازدواجم که بگذریم چون خودش یه کتابه اما همینقدر بگم که دنیای ما خیلی با هم فرق داشت، اما به صرف اینکه خانواده مذهبی داشت پدر و مادرم راضی به ازدواج ما شدن و تحقیق چندانی نکردیم و منو راضی کردن اما وقتی به خودم اومدم دیدم یه مرد همه کاره کنارمه، مردی که مجبورم کردم چادرمو بردارم دوستاشو میاورد خونه مشروب میخورد اما من تو خانوادمون هیچ وقت اینجور چیزارو ندیده بودم و چون بچه بودم نمیدونستم رفتار درست چیه... بگذریم که دردم دو چندان میشه....

    حالا که 5 سال گذشته اون ازدواج کرده و بچه داره با خانوم هم سن و سال خودش... دلم این روزا خیلی گرفته منم خیلی خواستگار داشتم تو این مدت ولی ملاکام تغییر کردن یعنی تازه میفهمم چی میخوام؛ بیشتر خواستگارهایی که داشتم مجرد بودن...

    من بعد جدایی بازم چادرمو سر کردم، درس خوندم، از نظر اطرافیان خیلی آدم بهتری شدم از نظر شخصیتی شایدم درد و رنج منو بزرگ کرد و باعت شد خیلی به خدا نزدیک بشم و این اتفاقا رو همیشه سعی کردم به دید امتحان الهی نگاه کنم.

    از نظر ظاهری خدا رو شکر بد نیستم خواستگارایی هم که داشتم بد نبودن هم کار داشتن هم تحصیل کرده اما اما اما اون ملاک های مذهبی بودن که من میخواستم رو کامل نداشتن، مامان بابام میگن سخت میگیری، به نظر شما من سخت میگیرم؟

    نه پول برام مهمه نه چیز دیگه فقط میخوام همسرم رنگ و بوی خدایی داشته باشه، چیز زیادیه؟ این روزا حس میکنم بازنده شدم، اینقدر واسه زندگیم واسه خطر قرمزام جنگیدم چیز حروم و ناشایست هم نخواستم فقط میخوام همسرم با ایمان باشه مردی که خدا ترس باشه؛ مامانم میگه تو میری نماز خونشون میکنی، مگه تونستم همسر سابقمو نماز خون کنم؟ تقصیر من چیه؟ خدا شاهده که بیشتر از توانم زحمت کشیدم واسه حفظ زندگیم اما نشد ترسیدم فردا بچه دار بشم بچه ام بمونه بین دو راهی با عقاید من بزرگ بشه که یا اون...

    حالا اون که هیچ معیار معنوی واسه انتخاب همسزش نداشت ازدواج کرده بچه داره ، من باید بسوزم، درسته که بازم به یکی جواب مثبت بدم که خیلی پایبند مذهب نیست؟

    همه آدما یه فانتزیایی دارن، من فقط میخوام وقتی اذان میزنن همسرم بگو خانم اول نماز، هر جا که باشیم یه وقتایی به خودم میخندم میگم آخه دختر تو این دوره زمونه همچین مردی کجاست؟ یه وقتایی میگم لابد من لایقش نیستم...

    بعد از جدایی نتونستم عاشق کسی بشم، من یه دختر چشم و گوش بسته بودم که حتی به نامحرم نگاه هم نمیکردم اما زن یکی شدم که قبل من با هزار نفر رابطه جنسی داشت، حالا شدم زنی که زیر شرع و عرف خدا رفتم تو یه رابطه جوون دادم نشده توی همون شرع و عرف اودم بیرون و هیچ کس چه تو دانشگاه نه محل کارم خبر نداره چون میترسم از قضاوت و نگاه بقیه، ولی روزی صد تا دختر و میبینم که با پسرای نامحرم هزارتا کار میکنن آخرشم اونا میشن دوشیزه ...الحمدالله بعد طلاقم به خاطر رفتار و حیایی که داشتم (به گفته اطرافیان) هیششکی بهم نگفته بالای چشمت ابرو...

    دلم خیلی گرفته از آدما....

    چند وقت  بود سر نماز همش به خدا میگفتم خدایا لااقل علاقه یکیو بنداز تو دلم، یه پسری بود که میشناختش دورادور ولی میدونستم یک سالی هست منو زیر نظر داره، ازش خوشم نمیومد زیاد راستش ظاهرش به دلم نمینشست اما واقعا پسر خوب و مومنیه جوری که همه قبولش دارن خودمم به این نتیجه رسیدم که معیارای ایمانش همونه که من میخوام...

    چند وقت پیش تو یه پروژه ای ازم درخواست همکاری کرد قبول کردم ولی به دلایلی کار بهم خورد و بعدش شماره منزل رو خواستن برای خواستگاری... نمیدونستم چی بگم گفتم یه مساله ای هست که نمیشه اصرار کردن بازم نگفت تا اینکه بالاخره یه جوری گفتم... خیلی رک گفت من نمیتونم، این حرفش خیلی قلبمو شکست شاید اصلا بهش جواب مثبت هم نمیدادم ولی با حرفش خیلی ناراحت شدم؛ رفتم مزار شهدا کلی گریه کردم، گفتم این رسمشه؟ منی که پاک بودم حقم بود زن همچینی آدمی بشم اما الان چقدر آدم بودنم رفته زیر سوال که یه نفر جوری باهام برخورد کنه که انگار...

    اما احساس میکنم که پشیمونه از حرفش، خیلی مودبانه تولدمو تبریک گفتن یا بابت کار مشترکمون چند باری فایل فرستادن.... منم حس میکنم الان بهشون علاقمند شدم نمیدونم چرا هیچ وقت فکرشم نمیکردم انگار یهویی شده...

    نمیدونم باید چی کار کنم میدونم هیچ وقت عزت نفسم و عقایدم اجازه نمیده بهشون پیامی بدم اما میدونم ایشونم هنوز نتونستن با خودشون کنار بیان...

    اینم یگم الان دو تا خواستگار پر و پا قرص مجرد دارم که تقریبا 2 سالی میشه میان و میرن اما علاقه ای بهشون ندارم اما خوب از نظر مالی و کاری پاک بود قابل تاییدن... ولی ولی ولی دلم راضی نمیشه، یه باز دیگه میخواستم جدی به یکیشون جواب مثبت بدم ولی یه اتفاقی پیش اومد که نشد...

    موندم بین دو راهی تا دلتون بخواد مشاوره رفتم، تو برزخ بدی گیر کردم بچه دار شدن همسر سابقم، ازدواج دوستام داغونم کرده همه فکر میکنن خیلی خوشبخت و موفقم خواستگارای خوبی دارم اما خدا میدونه چقدر تنهام و نیاز به یه همراه بهشتی دارم ...

    کم کم دارم به این نتیجه میرسم که من سخت گیرم حتما پایبندی به واجبات ملاک چندان مهمی هم نیست، خسته شدم این روزا روز خوش ندارم  تو عذاب بدی ام...

    برام دعا کنید و تو رو خدا نگاهتون رو به آدما و مشکلاتشون تغییر بدید بیرون گود وایستادن و تماشا کردم خیلی راحته منم هیچ وقت فکر نمیکردم ازدواج کنم جدا بشم اما شد، هیچ اتفاقی از آدمیزاد دور نیست...

    ببخشید که طولانی شد اگر راهنمایی برام دارید ممنون میشم بگید
    یا حق

    موضوعات مرتبط: ازدواج با زن مطلقه یا بیوه , مسائل زنان مطلقه ,

  • ۳ موافق ۲ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۶۰
    • پنجشنبه ۵ فروردين ۹۵ - ۱۷:۳۱

    دوست دارم با یه مطلقه مثل خودم ازدواج کنم

    سلام عیدتون مبارک

    ببخشید وقتتون رو می گیرم.  خیلی ناراحتم سنم داره به سی می رسه یه بار جدا شدم و تنهام. شناسنامه م رو عوض کردم ولی واقعیت تلخیه که اتفاق افتاده و نمی تونم صفحات زندگیم رو عوض کنم.

    خسته شدم یعنی من محکوم به بدبختیم؟ چرا ؟ فرقم با آدمایی که خوشبختن چی بوده؟ من که تلاش کردم تو شرایط زندگیم موفق باشم تو درسام تو زندگیم. با هیچ نامحرمی دوست نشم و نگم و نخندم. نمی گم پاکم قطعا منم گناهای زیادی دارم اما مگه بقیه پاک پاکن که خوشبختن.

    دوس دارم با یکی مثل خودم ( مطلقه ) کسی که باهاش تفاهم داشته باشم و بتونم بهش تکیه کنم ازدواج کنم اما نیست! چیکار کنم. می دونم نمی تونم به کسایی که از خودم ضعیف ترن تکیه کنم.

    موردایی بوده هم سنم مجرد و فوق دیپلم بیکار حتی نپذیرفتم باهاشون صحبت کنم. آخه نه درسش معلوم بوده نه کارش بعد یه عمر سرکوفت بخورم که من مجرد بودم تو مطلقه، از طرفی می دونم نمی تونم به کسی که برای خودش تدبیری تو زندگیش نداشته برا یه عمر زندگی تکیه کنم. اما خونوادم مدام رو اعصابم هستن که قبول کن تو الان موقعیتت فرق کرده.

    خیلی غصه میخورم کسایی که از من کوچیکترن کار و زندگی و بچه شون سر جاشه با اینکه بعضا از نظر درسی از من ضعیف تر بودن و کمتر تلاش کردن اما من یه ارشد بیکارم. چیکار کنم دوس دارم برم سر کار اما کجا؟

    خسته م چیکار کنم؟ چطور یه همدم پیدا کنم؟ دلم به شدت یه همراه و هم دل می خواد.  چطور کاری دست و پا کنم؟ حتی رفتم درخواست دادم مجانی بیام پیشتون کار کنم که یاد بگیرم و تجربه کسب کنم نپذیرفتن تو رشته م کلا کار خوابیده.

    اگه می شه راهنماییم کنید. نگید برو تبیان چون تهران نیستم و این طرح برا تهرانه.

    برام لطفا، اگه میشه دعا کنید خیلی بریدم .

    موضوعات مرتبط: ازدواج با زن مطلقه یا بیوه , مسائل زنان مطلقه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۹۹
    • دوشنبه ۲ فروردين ۹۵ - ۱۸:۵۲

    آیا کسی که یکبار اشتباه کرده حق زندگی کردن نداره؟

    سلام کاربران محترم خانواده برتر
    واقعیت اینه که من یه خانم مطلقه هستم زمانی که ازدواج کردم یه دختر بودم که هیچ نوع ارتباطی با جنس مخالف نداشتم حتی در دانشگاه ارتباط کلامی هم با جنس مخالف نداشتم حتی با پسرعمو پسر عمه و غیره ارتباط نداشتم و برادر هم ندارم  .
    مادر هم در این رابطه به من آگاهی نداده بودن و ازدواج کردم با پسری شبیه خودم که او هم ارتباطی با جنس مخالف نداشته و ازدواج سنتی به وسیله معرفی که هر دوی ما رو می شناخت و ما ارتباطمان فقط در حد دو جلسه یک ربع بود و بعد هم عقد کردیم .
    هر دو بی تجربه و ناآگاه نسبت به خیلی از مسائل و حتی قبل از رابطه جنسی فقط چند کلمه با هم حرف زدیم و همین باعث شد که همیشه با هم کم صحبت کنیم خیلی زود وارد رابطه جنسی شدیم هر دو تشنه این رابطه بودیم.
    و همین ارتباط کم و بی تجربگی باعث شد کم کم نسبت به هم سرد و سردتر بشه تا اینکه همسر سابقم در مورد طلاق با من صحبت کرد. و بعد از اون من متوجه شدم که قضیه از چه قرار است و همسرم هم در مورد نارضایتی که داشت هیچگاه با من صحبت نکرد و البته هر دوی ما از این ارتباط ناراضی بودیم.
    من خیلی تلاش کردم با هم مشاوره بریم و مشکلاتمان و حل کنیم اما همسرم به هیچ عنوان راضی نشد و بعدا فهمیدم با یک نفر در ارتباطن و به من گفتن کار از کار گذشته و دیگه نمیشه درست کرد در نهایت بالاجبار طلاق گرفتم.
    اولش کنار اومدن با این شرایط خیلی سخت بود تا اینکه  بعد از دو سال خودم و جمع و جور کردم بعد از اون سعی کردم نواقص رفتاری خودم و برطرف کنم و در رابطه با مسائل جنسی اطلاعاتم و زیاد کردم و با کلاسها و کارگاه های مختلف و با مطالعه کتابها و ادامه تحصیل شناخت خودم افزایش دادم و اجتماعی شدم و تونست خیلی خودم و تغییر بدم .
    اما هنوز دارم رو خودم کار میکنم و در حال حاضر در محل کار و اتوبوس و ... افراد زیادی پیدا میشن به خاطر برخوردم و تحصیلات و غیره که شماره خونه رو میگیرن برای خواستگاری اما بعد از اینکه از طریق خودم مادرم و غیره متوجه میشن طلاق گرفتم منصرف میشن .
    سوالم اینه آیا کسی که یکبار اشتباه کرده حق زندگی کردن نداره؟
    داخل این وبلاگ هم اومدم اکثرا همون نظری رو دارن که افراد جامعه دارن البته من بهشون حق میدم خودم هم متوجه هستم که آقایون دوس ندارن که همسرشون تجربه در این زمینه داشته باشه و تصور اینکه با یکی دیگه بوده براشون سخته اینارو میدونم اما نمیدونم چه طور با این مسئله کنار بیام منم دلم میخواد مث بقیه آدمها ازدواج کنم مخصوصا فرزند داشته باشم.
    گاهی فک میکنم برای من همه چیز تموم شده و دیگه راهی ندارم چون با وجود تلاشی که کردم ولی گذشتم برای مردم اهمیت داره و نه الانم و الان دیگه داره اشکام میریزه فک میکنم دیگه حق زندگی کردن و خوشبخت شدن ندارم. اکثرا افراد هم دردی میکنن اما تفکرشون همونه. نمیدونم با این مسائل چه طور کنار بیام نمیدونم  چه آینده ای در انتظارمه.
    حتما میگید با یه فرد مطلقه ازدواج کن خب باید یه فرد مطلقه بیاد خواستگاریم من که نمیتونم برم خواستگاری. تمام افرادی که از من خواستگاری کردن مجرد بودن.
    متشکرم که متن طولانی و درد دل من و مطالعه فرمودید.
    التماس دعا
    موضوعات مرتبط: ازدواج با زن مطلقه یا بیوه , مسائل زنان مطلقه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۵۲
    • دوشنبه ۹ آذر ۹۴ - ۱۹:۲۴

    به نظر شما یه پسر مذهبی با من ازدواج می کنه؟

    سلام

    من تو دوره عقد جدا شدم شناسنامه م رو با داشتن شرایط مناسب، عوض کردم. زیر سی سال دارم. دختر خوب و مهربونیم یه وقتایی هم عصبانی می شم مخصوصاً وقتی احساس می کنم درکم نمی کنن و یا ناراحتم.

    از یه خونواده خوب با وضع مالی معمولی گاهاً کمتر از معمولی هستم. برادر خواهرام تحصیلکرده و موفق هستند. اهل رعایت خیلی از مسائل دینی هستم. شوهر مذهبی و مال حلال خورده رو صد در صد ترجیح می دم. پدر مادرم پیرن و بیمار. بیکارم. اهل هیچ رابطه حرام نبوده و نیستم.

    حالا به نظرتون شانس ازدواج مجدد دارم؟ موردایی که بعد از جدایی بوده خیلی داغون بودن، رد کردم و خیلی ناراحت شدم. فقط ازدواج نیست که؟ جنس مذکر زیاده مهم خوشبخت بودنه. یه بار پا رو اعتقاداتم برا ازدواج گذاشتم به اصرار و بعد هم علاقه ازدواج کردم نتیجه رو هم دیدم دوست ندارم تکرار شه.

    به نظر شما یه پسر مذهبی با من ازدواج می کنه؟ البته ترجیح می دم یه نفر باشه که شرایط مشابه من رو پشت سر گذاشته باشه و درکم کنه. برام جالبه دخترایی که با خیلیا هم بودن بعد ازدواج می کنن توپ! چرا؟ بعد من که مشکل و  روابط اونا رو نداشتم میگن وای شوهر داشته. چر واقعاً؟ بماند که ظاهراً هم با همه آرایش و لباس تنگشون نگاه های زیادی رو سیراب می کنن.

    البته اعتقاد دارم همه چیز تو این دنیا نیست و خدا رو شاکرم که به موقع خلاص شدم اما باز یه وقتایی ناراحت میشم . تعجبم از آدماست. خوابن یا خودشون رو زدن به خواب! شاید بپرسین چرا جدا شدی؟ با نظر مشاور و خانواده اقدام کردم پس کند و کاو نکنید. 

    تفاهم ما زیر سی درصد بود. لطفاً قبل از ازدواج حتماً حتماً مشاوره و آزمایش های شخصیت شناسی و ... رو انجام بدید با تفاهم می شه به عشق رسید اما با عشق بدون تفاهم تهش نفرته که می مونه.

    عشق بی تفاهم مثل آتیش گرفتن کاغذ پر حرارت هست و سریع خاموش می شه. مورد دیدم طرف بعد 12 سال عاشقی نامزد کردن تازه دیدن چقدر فاصله دارن! در حالی که نتیجه تست قبل ازدواج گفته بود ازدواج نکنید بازم خودشون رو بیچاره کردن.

    لطفاً اشتباه من رو تکرار نکنید. به همه دوستام میگم دوست نشید برا ازدواج یه سری تست بدید مثبت بود بیشتر آشنا شید با هم. از اول به هم وابسته عاطفی نشید اما کو گوش شنوا؟

    من که اهل دوستی نبودم و ... باز سخت بود جدایی و ترک کردن فکر و یادش با اینکه تا طلاقم فقط نزدیک یکسال شد. خواهرانه می گم مواظب باشین و لطفاً جوابم رو هم بدید. راستی توانایی یه جهیزیه آبرومند معمولی رو هم دارم.

    موضوعات مرتبط: ازدواج با زن مطلقه یا بیوه , مسائل زنان مطلقه ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۶۳
    • دوشنبه ۲ آذر ۹۴ - ۰۸:۰۶

    از پنهانی دیدنش خسته ام

    سلام به همه
    بین دو راهی گیر کردم. نه راه پس دارم نه پیش . با خودم ، احساسم ، منطقم ... در گیرم. بالای 30 سال سنمه و مامان یه پسر 7 ساله ام.

    وقتی پسرم یک سالش بود از پدرش جدا شدم. پسرم اصلا پدرشو بخاطر نداره و طبعا با واژه پدر آشنا نیست. حدود 2 سال بعد از جدایی از همسر سابقم به آقایی که به تازگی از همسرش جدا شده بود و پدر دختری دبیرستانیه معرفی شدم.

    بعداز یک ماه نتونستیم رابطه عادی رو ادامه بدیم و میل و نیاز جنسی باعث شد صیغه کنیم. بدون اطلاع خونوادم. چون پدرم مخالف شدید صیغه ست. اما مامانمو بعد از مدتی در جریان گذاشتم.

    البته نگفتم صیغه ایم. گفتم فقط شناخت. نظر مامان در مورد ازدواج باهاش بین مثبت و منفی در نوسانه. در حال حاضر 3 سال از آشناییمون میگذره. خیلی خوب همو شناختیم. اختلافهای عمیق فرهنگی و فکری و در عین حال تفاهم های بسیار عالی و ایده آل داریم که مجموعا نظرمو مثبت نگه داشته.

    علت ازدواج نکردنمون مشکلات شدید مالیشه. جایی سرمایه گذاری کرده که هنوز به نتیجه نرسیده. اگه بیاد خواستگاری خونوادم موقعیتشو نمیپذیرن و جوابشون منفیه. پس مجبوریم همچنان صبر کنیم.

    خواستگارهایی داشتم و دارم که جوابشون کردم.اما مامان دیگه به ستوه اومده. میگه آینده خودت هیچ ، به آینده بچه ات فکر کن. داره بزرگ میشه و پدر رو نمیپذیره. رابطه پسرم با این آقا خیلی خوبه. رابطه من و دخترش هم همینطور. شبی نیست که مامان بخاطر آینده نوه اش و احتمال حل نشدن مشکلات مالی این آقا و هدر رفتن جوونی خودم نصیحتم نکنه. خیلی خیلی خسته ام.از پنهانی دیدنش خسته ام.

    از پسرم خجالت میکشم که بخاطر احساسات خودم نذاشتم یه پدر جدید داشته باشه. تا خواستگار میاد عذاب وجدان دارم حتی در موردش فکر کنم. بهش وابسته شدم. عقل و احساسم عجیب با هم درگیرن. تو دو راهی ام . بنظر شما چه کنم؟

    موضوعات مرتبط: ازدواج با زن مطلقه یا بیوه , مسائل زنان مطلقه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۰۷
    • پنجشنبه ۲۶ شهریور ۹۴ - ۲۲:۴۵

    بعد از طلاق همه منو گذاشتن کنار

    سلام

    راستش حالم خیلی بده نمیدونم چیکار کنم . من چند وقتیه جدا شدم رفتار اطرافیانم باهام عوض شده همه منو گذاشتن کنار . خواهرام که تا قبل جدا شدنم با این که میدونستن همسرم چه اخلاقای بدی داشت و مخالف اومدنشون بوده میخواستن رفت و امد داشته باشن و میومدن خونمون و دائم میگفتن که تو هم بیا یا با هم بریم بیرون .

    اما حالا که تنهام دیگه نمیان پیشم حتی خیلی کم ازم خبر میگیرن با این که خودم میگم میخواستم مثلا دیروز بیام خونتون هیچی نمیگن .

    خیلی حالم بده خسته شدم از تنهایی دیگه هم به ازدواج  فکر نمیکنم چون تو این چند سال هیچ مورد خوبی نبوده . الان دخترای مجرد هم امکان ازدواجشون نیست . سر کار میرم سنمم 35 ساله و درس هم میخونم اما با این رفتارا چیکار کنم خیلی دلم میشکنه .
    لطفا راهنماییم کنید

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان مطلقه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۹۶
    • سه شنبه ۲۴ شهریور ۹۴ - ۲۲:۱۰

    برای حاضر جواب شدن چیکار میشه کرد؟

    سلام
    کسی میداند برای حاضر جواب شدن چیکار میشه کرد؟ راهی هست که بشه یاد گرفت؟

    من توی زندگیم آنقدر حرف الکی که حقم نبوده خوردم ولی بلد نیستم جواب بدم . منظورم این نیست که ازم انتقاد شده بلکه شوهرم خیلی بد دهن بود و متلک هایی به آدم مینداخت که آدم را داغون میکرد ولی اکثرشون ناحق بودند البته الان جدا شدیم ولی از این که بلد نبودم جواب بدم خیلی از خودم بدم آمده میشه چند تاشو بنویسم

    شما در جواب همچین حرف هایی چی میگید ؟

    1. وقتی مهریه ام را میخواستم برام نوشته بود که کاری که جـ.. ها می کنند شرف داره به تو  آدم وقتی به آن ها پول میده راضیه ولی به تو نه .

    2. آن قبل از ازدواجمون زن صیغه ای داشت به مدت دو سال که بچه هم سقط کرده بودند که رابطه اش را با آن اصلا قطع نکرده بود و منم بعد از ازدواج (عروسی) متوجه شدم آن وقت به من می گفت تو زن نیستی اگه زن بودی اینجوری نمی کردم.

    3. من یه دختر 24 ساله بودم و ایشون دو سال بزرگتر بعد به من می گفت انتظار داشتی پسر بیاد بگیردت اصلا کسی تو این سن پسر هست که انتظار داشتی گیرت بیاد.

    4. مامانم بهش گفته بود مثل پسرم می مونی آن وقت برگشته به من میگه دیگه خواهر برادرم شدیم .

    5. توی رابطه ی جنسی هر کاری دلش می خواست می کرد و اگه می گفتی چیزی رو نمی خوام ( مثل رابطه از مقعد ) آنوقت می گفت تو زن نیستی اگه بودی خودت لذت می بردی و می خواستی یا اگه ارضا نمی شدی بازم می گفت تو زن نیستی اگه  بودی ارضا می شدی

    6. سرما خورده بود می گفت تقصیر تو هست حتما تو خواستی

    این ها فقط نمونه هاشه اگه بخوام بگم چی ها می گفت یه طومار میشه. میشه کمکم کنید بتونم یکم حاضر جواب شم حداقل از خودم دفاع کنم آخه دارم دوباره ازدواج می کنم از این که اینقدر بی عرضه هستم می ترسم.

    موضوعات مرتبط: ازدواج با زن مطلقه یا بیوه , مسائل زنان مطلقه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۰۸۱
    • يكشنبه ۱۵ شهریور ۹۴ - ۲۲:۳۵

    تو اتاقم حبس شدم، همه واسم غیرتی شدن

    سلام
    من یک سال و نیم هست که از همسرم جدا شدم. البته قبلش هم یه دو سالی میشد که خونه پدرم زندگی میکردم.
    مشکل من بجز زجری که بخاطر خراب شدن زندگیم میکشم اینه که تو خونه درکم نمی کنن.
    با اینکه همیشه در زندگیم آدم معتقد و متهعدی بودم و به نماز و روزه پایبندم ولی از طرف خانواده خیلی محدود شدم.

    من روزی برای خودم خانم یه خونه بودم که هر طور میخواستم دکورش رو تغییر میدادم. با دوستانم رفت و آمد داشتم. برای خودم ارزش و احترام اجتماعی داشتم. برای خونه ام خرید میکردم. مهمونی میرفتم یا دوستانم میومدن خونه ام.

    متاسفانه شوهرم آدم متعهدی نبود و به من خیانت میکرد. وقتی جلوش وایستادم گفت باید بری و من زن جدید میگیرم. دیگه مجبور شدم طلاق بگیرم.

    الان تو خونه مستقل نیستم. تو اتاقم حبس شدم. همه واسم غیرتی شدن. وقتی میخوام برم بیرون از می پرسن کجا میری؟ با کی میری؟ در حالیکه من بچه نیستم. یه زن 31 ساله هستم.

    باز خدا را شکر یه کار نیمه وقت دارم که سرم رو گرم کنم وگرنه تا حالا یه بلایی سر خودم آورده بودم. هر چند همونم علی رغم مخالفت برادر کوچکتر از خودم هست. همین برادرم همه اش به پدرم فشار میاره که منو بیشتر محدود کنه. خیلی احساس غیرت می کنه.البته خودش متاهل هست.

    تقریبا نمیذارن تنها برم بیرون. حتما یکی باید همراهم باشه. از دوستام خجالت می کشم که با من تو خونه مثل دختر بچه ها رفتار می کنن.

    مثلا با دوستم قرار میذارم برم خونشون و وقتی میگم دارم میرم نمیذارن و کنسل می کنن. حتی یه روز که پیش دوست مریضم رفته بودم با من بشدت دعوا کردن. اگه از خدا نمی ترسیدم و آدم معتقدی نبودم حتما خودم رو می کشتم و راحت میکردم. هر روز آرزوی مرگ می کنم تا شاید از این وضع خلاص بشم.

    اگه برام کاری می کنن حتما یه جوری به رخم می کشن و منت میذارن. حس می کنم براشون مهم نیستم و سر بارشون هستم. من زیادی و مزاحم هستم. آرزو می کنن یکی بیاد من لکه ننگ رو با خودش ببره تا شاید اینا یه نفسی بکشن. پیش هیچ کسی نمیتونم دردم رو بگم. به قلبم فشار میاد. وقتی بحث می کنیم به مرز سکته میرسم. کاش بمیرم و راحت بشم.

    آخه چرا من نباید عادی و مثل دیگران یه زندگی ساکت و آروم واسه خودم داشته باشم؟! چرا باید در حصار دیوارهای اتاقم محصور و زندانی باشم؟ تنها امیدم اینه که صبح بشه و یه چند ساعتی از این خونه لعنتی دور بشم. پدر و مادرم آدمای بدی نیستند ولی دارن با این کنترل شدید خفه ام می کنن.

    لطفا به من بگین چطور با این وضع کنار بیام؟ خیلی باهاشون حرف زدم ولی فایده ای نداشته. بخدا دیگه بریدم. از زندگی سیر شدم.

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان مطلقه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۷۵
    • پنجشنبه ۱۲ شهریور ۹۴ - ۲۲:۳۵