خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی





۱۱۵۰ مطلب با موضوع «مسائل دختران جوان» ثبت شده است

داستان دختر باکره ای که در حمام عمومی باردار شده واقعیه ؟

سلام آقای نجفی.
من 20 سالمه. از 17 سالگی یه سوالی دارم که چند وقت پیش غیر مستقیم از مادرم پرسیدم ولی نتونستم جامع براشون توضیح بدم که در مورد جوابش قانع شم.

یادمه سوم دبیرستان که بودیم یکی از دوستام ک رشتش تجربی بود ( خودم ریاضی بودم.)
اومد گفت دبیر زیستمون یه داستانی تعریف کرده.

دبیرشون گفته بود: یه دختر خانومی میرن حمام عمومی، بعد چند وقت حامله میشن. آخه مگه میشه دختری که بکارت داره یا اینکه بر فرض نداشته باشه هم همینطوری تو حمام حامله شه؟

ممکنه اسپرمی اونجا وجود داشته باشه که باعث این اتفاق شده باشه؟ من که اون زمان کلی به این داستان خندیدم ولی بعدش یه سوال بزرگ برام شد که چنین اتفاقی ممکنه بیفته یا نه؟

میدونم شاید این سوال زیادی مضحک باشه ، ولی باور کنین همین یه سوال مضحک برام عذاب آور شده. چون من خونه ی اقوامم ( خیلی ببخشید ) دستشویی نمیرم. چون میترسم اونجا اسپرمی باشه. خودمم وقتی دارم اینو مینوسم خندم میگیره ولی برام یه معضل بزرگ شده.

اصلا من موندم اون خانوم معلم این داستانو برای چی باید تعریف کرده باشه وقتی تو این زمونه آدمای خیلی کمی میرن حمام عمومی.
واقعا شدنیه که یه خانوم همینجوری الکی الکی باردار شه ؟


مطالب مشابه :

راه تجربی تشخیص باکره بودن دختر و پسر
سوال یک تازه داماد در مورد باکره بودن یا نبودن همسرش
آقایون متاهل ، از کجا متوجه شدید که همسرتون باکره است ؟
چرا همه ی پسرا دنبال دختر باکره میگردن؟
داستان دختر باکره ای که در حمام عمومی باردار شده واقعیه ؟
اثبات باکره نبودن دختر در دوران عقد
آیا خواستگار باید از باکره نبودن دختر مطلع بشه ؟
اگه بعد از ازدواج بفهمم که زنم باکره نیس چکار کنم ؟
اصلا باکره بودن مهمه ؟

موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۸۰۵۷
    • دوشنبه ۱۶ شهریور ۹۴ - ۲۲:۵۰

    از طرف خانوادم تحت فشارم که چرا همش تو خونه ام

    سلام.

    من 25 سالمه و تازه فارغ التحصیل شدم. چادری نیستم .از نظر قیافه متوسطم. ارایش هم در حد معمولی و ساده میکنم نه خیلی جلف. موهامم خیلی کم بیرون میزارم. در کل نه خیلی مذهبی و نه خیلی خیلی به قول دوستام امروزی.

    تا حالا با پسری دوست نبودم. خواستگاری نداشتم. فردی هستم که زیاد تمایل ندارم که از خونه خارج بشم. خجالتی هم هستم .اعتمادبه نفسم کمه به شکلی که تنهایی نمیتونم برم بیرون و باید حتما یکی همراهم بیاد.

    شهرمونم کوچیکه. خیلی اذیت میشم بعضی از موقعیت های شغلی هم به خاطر همین مساله از دست دادم. از طرف خانوادم تحت فشارم که چرا همش تو خونم اما شهرمونم کوچیکه و من نمیدونم باید تو خارج از خونه  به چه کاری مشغول بشم و از خونه به کجا برم و برم خیابونا رو بگردم که این همه منو تحت فشار نذارن ؟؟؟؟؟؟

    خواهشا راهنماییم کنید. ممنونم.

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۰۹
    • دوشنبه ۱۶ شهریور ۹۴ - ۲۲:۳۰

    موقع شستشو احساس می کنم آب در واژنم جمع میشه

    سلام

    لطفا خانوما جواب بدن.

    من چند وقتیه که بعد از شست و شوی آلت و ... احساس میکنم توی مجرای واژنم کمی آب جمع میشه و وقتی آلتم رو فشار میدم اون آب خارج میشه.

    اگر آب رو خارج نکنم موقع بالا پایین پریدن و دویدن احساس درد در اون ناحیه میکنم مثل این که داره به چیزی فشار وارد میکنه.

    با توجه به این که قبلا اینجوری نبودم آیا امکان داره که به پردم آسیبی رسیده باشه؟؟ آیا این فشار ها و جمع شدن آب ممکنه باعث گشاد شدن مجرا بشه؟؟

    لطفا اگه تجربه مشابهی داشتین یا چیزی دربارش میدونین حتما جواب بدین.

    در ضمن لطفا نگین که پرده بکارت فقط با دخول پاره میشه. من فعلا نگرانی بیشترم در مورد جمع شدن این آب و دلیلش هست نه پرده بکارتم.

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۳۵
    • جمعه ۱۳ شهریور ۹۴ - ۲۲:۳۰

    خوشحالم که ترک پوستی دارم

    ﺳﻼﻡ

    ﺑﻪ ﺁﺑﺠﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﻢ ، ﺗﻮﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﺮﺗﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﺮﮎ ﭘﻮﺳﺘﯽ ﺑﺤﺚ ﺷﺪﻩ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻤﺎ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﯽﮔﻦ ﻣﻦ ﭘﻮﺳﺘﻢ ﺗﺮﮎ ﺩﺍﺭﻩ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﮐﻠﯽ ﻓﺎﺯ ﻣﻨﻔﯽ ﻣﯿﺪﻥ .

    ﺣﺎﻻ ﺣﺮﻑ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﻣﺸﮑﻠﻮ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﮔﻪ ﺗﺮﮎ ﭘﻮﺳﺘﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﺪ ﺑﺪﻧﺘﻮﻥ ﻣﺜﻞ ﺟﻨﯿﻔﺮ ﻟﻮﭘﺰ ﻣﯽ ﺷﺪ !؟ ﺧﺐ ﺗﺮﮎ ﭘﻮﺳﺘﯽ ﺭﻭ ﺑﺬﺍﺭﯾﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﭼﻮﻥ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺻﺪ ﺩﺭ ﺻﺪ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻣﻨﻢ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻭ ﺭﻭﯼ ﻧﻮﺍﺣﯽ ﺑﺎﻻﯼ ﺭﺍﻥ ﻫﺎﻡ ﺗﺮﮎ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﻟﯽ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺑﻠﮑﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻢ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﺮﺍ ؟؟؟

    ﭼﻮﻥ ﺗﺮﮎ ﭘﻮﺳﺘﯽ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﻢ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻭﺭﺯﺵ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺪﻧﻢ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻓﺮﻡ ، ﭘﺎﻫﺎﻡ ﭼﻮﻥ ﺳﻔﺖ ﻭ ﻋﻀﻼﻧﯽ ﺷﺪﻥ ﺗﺮﮎ ﻫﺎﺵ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﭘﺲ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﻩ ﺑﺪﻧﺘﻮﻥ ﺑﺪ ﻓﺮﻡ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﯿﺎﺩ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺩﺭ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﯼ ﺭﺍﻥ ﺷﻠﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﯼ ﻋﻀﻼﺕ ﻭ ﭼﺮﺑﯽ ﻭ ﺳﻠﻮﻟﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺮ ﭘﻮﺳﺘﯽ ﻫﺴﺖ ﻧﻪ ﺗﺮﮎ .

    ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺗﺮﮎ ﭘﻮﺳﺘﯽ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭﺍﻡ ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﭘﺲ ﻟﻄﻔﺎ ﻭﺭﺯﺵ ﮐﻨﯿﺪ ﺁﺑﺠﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﻢ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻭ ﺗﻨﺪﺭﺳﺖ ﺑﺎﺷﯿﺪ .

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۷۱
    • پنجشنبه ۱۲ شهریور ۹۴ - ۲۲:۴۰

    چند سوال در مورد ختنه خانم ها

    سلام خدمت دوستان
    تو رساله رهبری از ختنه دختران سوال شده بود ایشون فرموده بودند که ختنه دختران مستحبه مثل ختنه پسران واجب نیست .
    من خودم متاهل هستم ولی نمیدونم ختنه دخترا چطوریه یعنی دقیقا چکار می کنند اگه میشه یه راهنماییم بکنید یا اگه کسی میدونه پاسخ بده اگه دختر خانمی اینکارو کرده جواب بده که دقیقا چکار میکنن و آیا ختنه دختران تاثیری روی روابط جنسی بعد ازدواج داره یا نه ؟
    خلاصه خوبه یا بعد؟ و این ختنه دختران بیشتر تو کدوم یک از اقوام یا استان خاصی رایجه؟

    پاسخ :
    سلام
    به طور خلاصه باید عرض کنم که ختنه انواع مختلفی داره . تنها ختنه ای که مورد تائید اسلام هستش و میگن مستحبه ، بریدن قسمت هایی از لب های داخلی آلت یا همون لابیا مینور هستش .
    موفق باشید

    قبلا یه پست در این مورد گذاشتیم :
    تجربیات شما در مورد جراحی لابیا مینور
    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۱۲۲
    • پنجشنبه ۱۲ شهریور ۹۴ - ۲۲:۲۰

    میگه بیا و وساطت کن ، برادرت منو ببخشه

    سلام
    من یه دختر 24 ساله هستم با قیافه و ظاهر معمولی . مادرم سال 89 فوت کرد . یه بردار بزرگ تر از خودم دارم. 29 سالشه جدا زندگی میکنه و وضع مالیش هم خیلی خوبه و از همه مهم تر به شدت خوش قیافه و خوش تیپ هست . این برادرم خیلی منو دوست داره و روم حساسه .

    حقیقتش من تازگی جایی مشغول به کار شدم ( حالا کاری ندارم داداشمو با هزار زحمت راضی کردم و کلی تحقیق کرد و کلی شرط گذاشت, بابام  راضی شده بود اما برادرم اجازه نمیداد) و چون محل کار برادرم نزدیکه بعضی وقتا موقع تعطیل شدن شرکت میاد دنبال من
    قضیه اینه که یکی از همکارا که 1 دختری هست تقریبا هم سن و سال من ، این دوستم که اسمش مریم هست یه چند باری با ما اومد خوب مسیرش تا یه جایی یکی بود و گفتم بیاد حالا عیب نداره .

    تا این که دیدم یه مدت خیلی صمیمی شد و میاد خونه و هی زنگ و اینا ، بعد یکی دو ماه برگشت گفت نوشین تو دوستمی خواهرمی (!) حقیقتش من دوست دارم ازدواج کنم و به برادرت علاقه مند شدم خواهری کن در حقم یه جوری اشنامون کن من اینجوریم اونجوریم...
    خلاصه منم گفتم حالا دختر بدی نیست برادر منم تنهاست سنشم داره بالا میره بد نیست خوبه بکنیم این کارو .

    به برادرم گفتم و اونم گفت باشه و قبول کرد . خلاصه قضیه جدی شد و خوانواده ها در جریان قرار گرفتن رفتیم خونشون اونا اومدن و مریم و اشکان عقد کردن .

    " چشمتون روز بد نبینه از روز عقد مصیبت من شروع شد "
    خانومی که دیروز اونجوری بود از این رو به اون رو شد ، زیر و رو شد ، حالا منم تحمل میکردم
    جایی میرفتیم خودش جلو می نشست من عقب می نشستم تو راه هندزفری میذاشتم اینا حرفی میخوان بزنن ناراحت نباشن و ... . ولی خیلی اذیت میکرد .
    "چرا به خواهرت پول میدی؟ چرا بغلش میکنی؟ چرا با هم بیرون میرید؟ چرا میری دنبالش؟
    چرا خونت میاد (!!!)؟ و ..."
    من چاره ای نداشتم غیر تحمل ، چه میشه کرد پشیمون بودم ولی پشیمونی سودی نداشت . تا این که یه روز سر میز غذا سر یه اب ریختن سرم داد زد (بهانه) . منم دلم پر بود یه دفعه زدم زیر گریه ، برادرم و پسر عموم هم نشسته بودن ، یه دفعه برادرم زد زیر گوش مریم ، اونم گریه کرد و رفت همون موقع .
    بعدش گفت تحمل ندارم کسی اذیتت کنه نوشین میخوای باهاش بهم بزنم؟
    منم گفتم حتما تعارف میکنه گفتم نه بابا اصلش اینه شما خوش باشید و .... . خلاصه اینا اشتی کردن تا ماه پیش گفته به برادرم بین من و خواهرت باید یکیو انتخاب کنی!

    خلاصه اشکانم گفت من خواهرمو انتخاب میکنم و اینا ، بی وجود فکر کرده بود بعد 24 سال من به یه دختر تازه از راه رسیده میفروشه .

    با هم بهم زدن. خوانوادشونم اذیتمون کردن زیاد . حالا بعد 1 ماه دیدم خانوم یه دسته گل گرفته اومده پیش من که ببخشید و این حرفا و بیا و وساطت کن و من قول میدم یه ادم دیگه بشم و گریه و التماس و من عاشق اشکانم بدون اون میمیرم و ... . پیش خودشم رفته بود جواب رد و بی محلی گرفته بود .
    من ادم کینه ای نیستم. ولی نمیدونم چیکار کنم. اگه بخوام میتونم وساطت کنم رو حرف من اشکان حرف نمیزنه ولی میترسم دوباره این همون جوری بشه از یه طرفی ازش بدم اومده ، از یه طرفی نمیدونم حس خوبی ندارم بهش ، از یه طرفم از خدا میترسم نکنه من باعث جدایی و گناه 2 نفر شده باشم .
    نمیدونم چیکار کنم حسابی گیر کردم . کاش از اول این کارو نمیکردم . خلاصه نوشتم خیلی قضیه شاخ و برگ داره. من در حقش خوبی کردم اما اون نامردی کرد و حالا توقع داره دوباره خوبی کنم .
    شما جای من بودید چه میکردید؟ من خیلی از خدا میترسم

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۲۶۹
    • چهارشنبه ۱۱ شهریور ۹۴ - ۲۳:۳۰

    من پشیمون هستم ولی نمیتونم ببخشمش.

    سلام
    من پشیمون هستم ولی نمیتونم ببخشمش.
    من  دختر هستم. یک همکلاسی و هم استانی در دوره لیسانس داشتم. مدت  صمیمیت ما فقط شش ماه بود. اونم به خاطر حس غربتی که در تهران حس میکردیم. بعد از شش ماه فهمیدم هیچ وجه اشتراکی نداریم و یکسال بعد خودم ارتباط رو قطع کردم.

    چون خیلی صمیمی بودیم و همه جا با هم بودیم، این قطع رابطه برای همه سوال شد ولی من به خاطر حفظ آبروی اون فقط گفتم ما خصوصیات اخلاقیمون بهم شبیه نیست. و بدی پشتش نگفتم.
    مشکلم در اصل این بود که چون نفر اول کلاس بودم همیشه مورد حسادتش قرار می گرفتم و سعی میکرد منو  کوچیک و کم ارزش کنه. ( بعد شش ماه فهیمدما ) این مورد قابل تحمل بود. یک بار ناچارا به خونه من در شهرستان اومدن.

    در اون زمان ما به دلیل برخی مشکلات و خرید و فروش ملک قسط و وام  و ....در وضعیت خوب مالی نبودیم  در حالی که این خانم خودش ساکن روستا بود وقتی خونه مون رو با اون وسایل حقیرانه دید حرف ها و زخم زبون های زیادی به من زد. 

    حتی بعدش در دانشگاه و جلوی دوستان هم خوابگاهی. یه جوری تلافی برتر بودنم در کلاس بین دانشجوها و استادها. اینو بگم این خانم بسیار آدم پول پرستی بود و فقط ملاک ارزش آدم ها رو با صفرهای درآمدشون میسنجید.

    وضعیت اون موقع خانواده ام گذرا بود  و سه سال بعدش تونستیم سرپا بایستیم و  بعدا به جای خوبی نقل مکان کنیم. الان هم خدا رو شکر وضعمون متوسط به بالا هست. اما اون حرف ها در اون موقع که فقط 19 سالم بود خیلی سوز داشتن. شخصیت منو خورد کرد.

    من واقعا از دستش ناراحت و دلشکسته شدم و حتی به خدا شکایتش کردم که آبروی منو پیش همه برد. البته فقر عار نیست ولی وقتی به عنوان نقطه ضعف میزنن توی سرت دلت خیلی میشکنه. این آخرین حرف هاش نبود ولی من رابطه رو قطع کردم که دیگه مجبور به شنیدنش نباشم. تا آخر دوره لیسانس خیلی ها اون خانم رو شناختنش و ازش فراری شدن. خیلی حرف ها بهش زده شد و آخرش مجبور شد بدون خداحافظی بره و ارتباطش رو با همه قطع کنه. یه جورایی جواب اخلاقش رو گرفت.

    اما دل من هیچ وقت صاف نشد باهاش. چون خیلی بی انصاف بود که اون حرف ها رو به من زد. دلم نمیخواد آدم کینه ای باشم. دوست ندارم توی گذشته ام کسی باشه که نبخشیده باشمش. اما هر بار میخوام ببخشمش و حرفاش یادم میاد دوباره یه جایی توی قلبم درد میگیره. بارها سعی کردم  ولی نمی دونم چرا نمیشه.

    سال گذشته بعد از مدت ها دیدمش. توی یک محیط اداری... دوباره اون حس وحشتناک اومد سراغم. حتی سمتش هم نرفتم.
    چطور میتونم این حس رو از خودم دور کنم؟ چرا یک کینه اینقدر کهنه میشه؟ نمیخوام باهاش ارتباط برقرار کنم ولی نمیخوام این نفرت توی وجودم باشه؟ چه راهی به من پیشنهاد میدین؟ 

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۵۰
    • چهارشنبه ۱۱ شهریور ۹۴ - ۲۳:۰۵

    آخه چرا یهو اینجوری شد؟!

    سلام
    من بیست سالمه و کوچکترین فرزند خانوادمونم. دو تا خواهر و یه برادر دارم که هر سه تاشون ازدواج کردن. دو تا خواهرم به فاصله یک سال از هم عقد کردن که زمان عقد خواهر دومیم و عروسی خواهر اولیم تقریبا یه ماه فاصله داشت.

    خواهر دومیم هم قرار بود بعد یه سال عقد عروسی بگیره که متاسفانه با فوت پدر دامادمون این مدت به دو سال کشیده شد. من با دامادامون خیلی رابطه خوبی داشتم و جفتشون مثل داداشم بودن.

    مخصوصا داماد دومی که همیشه میگفت چون دوست داشته خواهر کوچیکتر داشته باشه و نداشته منو مثل خواهر کوچیکش دوست داره و همیشه بهم میگفت آجی کوچولو و هر بار میومد خونمون کلی خوراکی و آدامس و شکلاتای خارجی و وسیله برام میخرید و هیچوقت دست خالی نمیومد.

    از طرفی همه به ما دو تا میگفتن اخلاقتون مثل همه چون تو خانوادمون فقط من و داماد دومیمون فوق العاده شیطون بودیم و همیشه ما بقیه رو میخندوندیم و در کل خصوصیات اخلاقی و طرز فکرمون خیلی شبیه هم بود و یه جورایی با کل خانوادمون فرق داشت.

    بعد از اینکه پدر دامادمون فوت کرد رفت و آمدش به خونه ما خیلی بیشتر شد چون مادر پیری هم داشت و همه خواهر برادراش ازدواج کرده بودن مامان بابام سعی میکردن بیشتر هواشو داشته باشن.

    و تو این مدت رابطش با کل خانواده ما خیلی صمیمی تر شد جوری که واقعا دیگه صد در صد فکر میکردم برادرمه و حساب داماد روش نمیکردم و حتی شب عروسیشون به اصرار خواهرم و دامادشون منم تو ماشین عروسشون بودم.

    همه اینا گذشت تا چند سال بعد که من سوم دبیرستان بودم. خواهر و دامادمون جفتشون شاغل بودن و معمولا پنج شنبه جمعه ها میومدن خونمون و چند باری هم پیش اومده بود که پنجشنبه ظهر که من از مدرسه تعطیل میشدم بیان دنبالم و با هم بیایم خونه ما..

    اما یه بار که میدونستم خواهرم اینا اثاث کشی دارن هفته دیگه و قرار نیست بیان خونه ما.. مدرسه تعطیل شد و داشتم با دوستام میومدم پایین که یکی از دوستام ازم پرسید اون دامادتون نیست جلو در؟! منم با کمال تعجب گفتم چرا هست ولی این مسئله خیلی برام عجیب بود..

    اولش فکر کردم با خواهرم اومده و و خواهرم تو ماشینه و واسه اینکه من ببینمشون پیاده شده ولی وقتی دیدم خواهرم تو ماشین نیست یه خرده ترسیدم و اعصابم هم خورد شد ازش راجبه خواهرم پرسیدم که گفت خونه داره وسیله ها رو جمع میکنه منم تعجب کردم ولی با اینکه خیلی اعصاب خورد شده بود چیزی به روی خودم نیاوردم و فقط سعی کردم کمتر حرف بزنم.

    از یه طرفم مدرسه ما خیلی کوچیک بود و نازممون همه رو به اسم کوچیک میشناخت و وقتی دید من با دامادمون سوار ماشین شدم خیلی بد نگام کرد و منم ترسیدم که به مامانم زنگ بزنه.

    خلاصه دامادمون منو رسوند خونه و منم فقط گفتم به خواهرم سلام برسونه و اگه کارشون زود تموم شد شب بیان خونه ما. و وقتی رفتم بالا اصلا طاقت نیاوردم و همون لحظه همه چی رو به مامانم گفتم.

    مامانم هم همون روز با دامادمون بیرون قرار گذاشت و راجبه این قضیه باهاش حرف زد ولی نگفت من بهش گفتم و گفت ناظممون ز زده خونه.. و فهمید که خواهرم از اینکه دامادمون اومده دنبال من خبر نداشته. ولی دامادمون از مامانم معذرت خواهی کرد و گفت نمیدونسته کارش اشتباهه و قول داد که دیگه این کارو تکرار نکنه.

    اما از اون روز به بعد ارتباط خواهرم اینا با ما خیلی کمرنگ شد تا جایی که اصلا خونمون نیومدن و الان دو ساله که خواهرم باهامون قهره و خونمون نمیاد.

    حتی برا عروسی داداشم و اینکه بچه اون یکی خواهرم هم به دنیا اومد نیومد خونمون... مامانم اینا چند براشون دسته گل فرستادن به محل کارشون تا آشتی کنن ولی هیچ فایده نداشت و خواهر و دامادمون خطاشون رو هم عوض کردن و خونشون رو هم تغییر دادن...

    آخه چرا یهو اینجوری شد؟! من اشتباه کردم که به کامانم گفتم؟! یعنی دامادمون سر اینکه من به مامانم گفتم ناراحت شده چون قهر کردم؟!

    شما جای من بودین چی کار میکردیم؟! مامانم از دوری خواهرم افسردگی گرفته و با نبود خواهرم کلا خانواده بهم ریخته.

    خواهش میکنم راهنماییم کنید.

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۸۳
    • چهارشنبه ۱۱ شهریور ۹۴ - ۲۲:۰۰

    آیا اتفاقی برای دخترا افتاده؟

    سلام دوستان!
    یه سوالی که خیلی بد ذهن منو درگیر کرده و اون اینه که آیا اتفاقی برای دخترا افتاده؟ چی شده که این همه توی نت از خراب شدن دخترا میگن و همه بهشون شک دارن و میگن دختر سالم پیدا نمیشه ؟
    من سنم زیاد نیست( متولد آخرای 60 هستم ) ولی باور کنید توی دانشگاه و بین دوستام شاید از 30 نفر 25 نفر دخترای خوبی بودن و 15 نفر اصلا چشم و گوش بسته واقعی!!!! حالا چی شده که این قدر همه نسبت به دخترا بد بین شدن؟ من خودم ساکن تهران هستم و دانشگاه هم رفتم و خوب میدونم که دختر بد هم مثل پسر بد وجود داره و کم هم نیست ولی واقعا اوضاع این قدر بد شده که دخترا بیان توی سایت و از ترمیم بکارت و فراموش کردن دوست پسر قبلی و آشنا در اومدن رفیق قبلیشون با شوهر الانشون بگن؟ پس چرا دخترایی که من میشناسم این طور نیستن؟
    بانو/متاهل
    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۴۳
    • سه شنبه ۱۰ شهریور ۹۴ - ۲۲:۳۰

    آیا این همون حسودی کردن نیست؟

    سلام
    چند وقته توی پستهای مختلف اینو از دوستان مجردم میبینم که میگن در مورد متاهل ها ما دلمون میسوزه خیلی چیزها رو نگید.
    راستش منم مجردم آدم احساسی هستم هزار تا مشکل و بدبختی هم دارم. پدر مادرم هم که با هم کلی مشکل دارن از کوچیکی حسرت خیلی چیزها رو میخوردم. ولی از سن بلوغ به بعد اصلا اینطوری نیستم و تعجب میکنم دوستان از این چیزا ناراحت میشن!!!!!!

    اصلا تو کتم نمیره یعنی چی ببخشید معنیش اینه که از خوشحالی دیگران خوشحال نمیشیم. آدمی که نرمال باشه که نباید ناراحت بشه ( امیدوارم کسی بهش بر نخوره).

    وقتی ما به خدا ایمان داریم و میدونیم که بهترین ها رو برامون رقم میزنه ( شعار نمیدم و اینکه بستگی به تلاشمون هم داره ) پس دیگه چرا حسرت به دل بمونیم.

    بازم ببخشید ولی وقتی میبینم مجردا اینطوری میگن اعصابم خورد میشه احساس میکنم خودشونو خیلی بدبخت فرض میکنن. به همین خاطر عادت کردیم همش از بدبختی هامون برای همدیگه بگیم و انگار هر کی بدبخت تر باشه نمره بیشتری بهش میدن.

    امیدوارم کسی ناراحت نشده باشه و اگر هم مخالفین لطفا با منطق دلیلتون رو بفرمایین. اگه اسمش حسودی نیست پس چیه؟
    موضوعات مرتبط: مسائل پسران جوان , مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۴۴
    • دوشنبه ۹ شهریور ۹۴ - ۲۳:۳۰

    برو بالا