خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی





۱۷۲ مطلب با موضوع «مسائل دختران جوان :: خودسازی در دختران» ثبت شده است

موندم جواب خودم و ذهن و قلبم رو چی بدم؟

با سلام و وقت بخیر

از دوستانی که در این زمینه تجربه دارن تقاضای کمک داشتم، ممنون میشم اگر که من رو راهنمایی کنید.

حدودا یک ماه پیش یکی از اقوام دور ما که پسر تحصیلکرده و خوبی هستند به خواستگاری من اومدن. البته قبل از اینکه جلسه خواستگاری برگزار بشه، چون که ایشون از این ترس داشتن که ما با هم به مشکل بربخوریم و به نتیجه ای نرسیم و چون فامیل بودیم بنابراین شماره من رو پیدا کرده بودن و ما به مدت یه هفته با هم در ارتباط بودیم.

من اصلا فکرش رو نمیکردم که ایشون یک روزی به خواستگاری من بیان. البته این رو بگم که خودم هم تحصیلات عالیه دارم و از نظر اخلاقی در بین اقوام و فامیل مشهورم. ولی خب از نظر ظاهری قیافیه ی معمولی دارم.

خلاصه ایشون به خواستگاری من اومدن ولی ظاهرن مادرشون راضی نبودن و از قیافه ی من خوششون نیومده بوده. و من با ایشون یه هفته بعد از خواستگاری غافل از اینکه مادرشون ناراضین صحبت کردم. توی این مدت از اونجایی که من با کسی ارتباط قبلی نداشتم و ایشون هم بسیار آدم احساسی بودن و ابراز احساسات میکردن من کاملا مغزم درگیر ایشون شد.

بعد از اینکه فهمیدم مادرشون مخالفن ما ارتباطمون رو قطع کردیم. ایشون به من گفتن که من رو خیلی دوست دارن ولی من احساس میکنم که ایشون واقعا تلاشی نکردن که مادرشون رو راضی کنن.

موضوعات مرتبط: روابط نافرجام , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۲۷
    • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵ - ۲۲:۳۳

    تو فامیل همه به خودشون حق میدن منو تحقییر کنن

    سلام به همگی

    من دختر 21 ساله هستم. چیزی که از بچگی خیلی منو عذاب میداد فرق گذاشتن پدر و مادرم بین منو خواهرم هست. نسبت به من سردن و همیشه اینو نشون دادن حتی یه بار تو 15 سالگی موهامو از ناراحتی از ته زدم ولی مامانم فقط منو مسخره کرد و واسه کل فامیل تعریف کرد.

    خواهرم 8 سال از من بزرگتره. مامانم میگه دوست داشتم بعد از بچه اولیم، دومی ( یعنی من ) پسر بشه که دو تاشو داشته باشم. منو خواهرم هر دو از لحاظ ظاهری خوبیم ولی اون خوشگلتره. همیشه هر وقت هر چیزی که بخوایم بخریم اونی که بهتره باید مال اون باشه.

    خودشم اینجوری نیستا مامانو بابام اینکارو میکنن. من حسود نیستم و خواهرمو خیلی دوست دارم. اصلا احساس میکنم تنها کسی هم که تو این دنیا منو دوست داره خواهرمه. ولی از اینکه مامان و بابام منو دوست ندارن و بینمون فرق میذارن عذاب میکشم. اونقدر واضح هست که منو به اندازه اون دوست ندارن که حتی تو فامیلم به من تیکه میندازن و تحقیرم میکنن.

    اونقدر که دیگه از همه متنفر شدم. به افسردگی هم کارم رسیده حتی دکتر قرصم بهم داد ولی من نخوردم. چون با خودم گفتم چرا من باید به خاطر رفتارای تحقیر کننده ی اونا قربانی باشم وقتی یه دونشو خوردم خیلی عوارض بدی داشت ولش کردم.

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۸۹
    • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵ - ۲۱:۵۸

    چیکار کنم که روزهای تلخ گذشته یادم بره

    با سلام
    من مشکلی دارم که امیدوارم با کمک شما حلش کنم و از این عادت بد نجات پیدا کنم .
    من یه دختر مجردم بین سی دو تا سی و چهار سن دارم تا الان که یاد ندارم روز خوشی در زندگیم تجربه کرده باشم .
    همش مشکل همش بدبختی الان به یه دختر افسرده مبتلا شدم که وقتی نگاه میکنم به خودم که تحصیلات دارم ظاهر دارم خونواده با ایمان دارم آبرو دارم ولی بدبختم افسرده تر میشم .
    دکتر رفتم قرص مصرف کردم بعد از مصرف قرصها مثل یه ادم اهنی شدم ، نه میتونم بخندم نه گریه کنم نه حوصله کسی دارم . فقط شب و روز کارم دعا و قران خوندنه .
    تا اینجا که هیچ .. مشکل من اینه که زیاد خاطرهای تلخ گذشته خونوادم میاد تو سرم.  اشتباهات برادرهام ، حتی جوری میشم که برادرهامو گاهی شدیدا نفرین میکنم ولی بعد پشیمون میشم .
    میخواستم منو راهنمایی کنید که چیکار کنم که روزهای گذشته یادم بره و دیگه از این عادت بد خلاص بشم . اخه من  چند سال پیش عقد کردم ولی تو دوران عقد جدا شدم اینو بگم حتی یه ثانیه از روزهای عقدم یادم نیست انگار خواب دیدم اونی که منو به شدت ازار میده اشتباهات گذشته خونواده ام هست  .
    از راهنمایی دلسوزانه شما متشکرم امیدوارم که ناجی من باشید.
    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۶۸
    • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵ - ۲۱:۵۱

    سر طبیعی ترین مسائل زندگی جیگرم خونه

    سلام
    از کاربرای وبلاگم ... این روزا خیلی کلافه و عصبی شدم ،‌ به ساده ترین مسئله ای منفجر میشم ،‌خسته شدم راستش!
    دخترم و نزدیک 30 سالم داره میشه . خیلی سال سعی کردم خوشبین باشم تلاش کنم راه های مختلف رو امتحان کنم برای اینکه تو زندگیم اتفاقای مثبت بیفته یا زمینه ساز اتفاقای مثبت بشم .
    دریغ از یه مورد که اتفاق بیفته . الان تو این سن طبیعی ترین نیازم ازدواجه . خبری از خواستگار نیست نه معرفی ای نه دیده شدن جایی . خانواده مو که نمیتونم عوض کنم , فامیل آشنا .
    خب وقتی معرفی نمیکنن یا نمیتونن یا هر چی من چیکار کنم ؟ برم یقه شونو بچسبم بگم چی ؟ خودمم چه کاری ازم بر میاد به عنوان یه دختر ؟ از اون ور سال ها درس خوندم شاگرد اول بودم مردانه برا درسم تلاش کردم الان بیکارم !
    تو یه شرکت بودم که بابت شرایط اقتصادی درش تخته شد ... از یه طرف میگم منه دختر برا چی باید انقدر استرس و فشار کار روم باشه مگه بناست خرج زن و بچه بدم ؟ از اون ور میبینم اوقاتم به روزمرگی میره ، از اون ورم ازدواجو که ندارم پس از کجا بناست تامین مالی بشم ؟ اینهمه درس خوندن و تلاشم چی ؟ از اون ور گاهی انقدر اشتیاق و احساس نیاز به ازدواج دارم که همه چی تعطیل میشه , یکم میگذره میبینم نخیر من تنهام... میشه یه حس تنفر از مرد و تصور بی میلی .
    موضوعات مرتبط: ازدواج گوهران کشف نشده , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۰۱
    • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵ - ۲۱:۰۵

    من موقع تنهایی هام با یه آدم خیالی حرف می زنم

    با سلام و عرض ادب و خسته نباشید خدمت کاربران عزیز

    من یک دختر خانم  هستم 20 سال به بالا ، علاقه زیادی به ازدواج و تشکیل خانواده دارم اما تا کنون مورد مناسبی برای من پیش نیامده و بنده شاکر نعمت های بیکران خداوند هستم و همیشه خودم و تمامی دختران و پسران رو دعا میکنم خداوند بی نیازمان گرداند و عاقبتمان بخیر کند ان شاء الله . و حالا سوال بنده ؛

    من گاهی وقتا که نه تقریبا هر وقت تنها بشم یا مثلا موقع آشپزی در آشپزخانه تنهام با خودم حرف میزنم ،در واقع با خودم که نه مثلا با فردی که در رویاها دارم حرف میزنم و میخندم البته فرد خاصی نیست گاهی مثلا با یک خانم حرف میزنم گاهی آقا . نمیدونم این حرف زدن ها بر میگرده به تنهاییم و نداشتن یک هم زبان و همدم یا اینکه مشکل روحی دارم .

    همون طور که تو این وبلاگ پیشنهاد شد من روزی چند دقیقه با امام زمان هم درد و دل میکنم و حرفای دلم رو به آقا امام زمان میگم . بعد نمازها هم با خدا حرف میزنم . حالا شما بگید اینکه من موقع تنهایی هام که زیاد هم هست این تایم تنهاییم ، با یه آدمی تو رویا حرف میزنم اشتباهه ؟ اینم بگم بیشترحرفایی که میزنم شوخیه خنده است . یعنی خودم خودمو میخندونم  . ببینید دنیا به کجا رسیده خودمون خودمون رو میخندونیم هعی . بنده تست افسردگی هم دادم مشکلی ندارم از نظر اطرافیان هم آدم معقولی هستم . کمکم کنید لطفا

    با تشکر

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۱۰
    • جمعه ۶ اسفند ۹۵ - ۲۱:۱۵

    من تنهام و تو کل زندگیم نشده کسی من رو به خاطر خودم بخواد

    سلام
    من یه دخترم بالای 18 سال و زیر 25 ، حالم واقعا خوب نیست. اطرافیان همیشه من رو به عنوان یه آدم شاد میبینن. ولی نیستم. دیگه نمیتونم باشم.
    پارسال یه مدت به مرز افسردگی هم رسیده بودم ولی بعدا خودم تونستم تا حد زیادی به بهتر شدن حالم کمک کنم. الان دوباره همونطوری شدم.
    به دلایلی که نمیخوام اینجا بازش کنم و  شاید بیشتر ریشه در مشکلات بچگیم هم داشته باشه، از پدر و مادرم متنفرم. درسم تو دانشگاه خیلی ضعیف شده.
    من چادری نیستم ولی حجابم تقریبا کامله و بعضی روزا هم نهایت آرایشم شاید یه رژ کمرنگ باشه و رفتارم هم آروم و متینه.
    تا الان دو نفر اینترنتی و یک نفر از همکلاسی ها به من پیشنهاد آشنایی بیشتر دادن که قبلا دوست دختر یا نامزد داشتن و مدت زیادی هم از اون ماجراشون نمیگذره . در حقیقت من رو به عنوان جایگزین اون فرد قبلی و پر کردن تنهاییشون میخواستن. طبیعیه که من هم رد کردم. غیر از اون هم بر خلاف بیشتر همسنام هیچ خواستگار یا دست کم پیشنهاد آشنایی نداشتم.
    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۸۴
    • پنجشنبه ۵ اسفند ۹۵ - ۲۱:۲۵

    اصلا نمیتونم با حرف زدن ابراز احساسات کنم

    سلام خسته نباشید

    راستش من 25 سالمه . دو سال نامزد داشتم و چند وقتیه ازدواج کردیم . اون موقعی که نامزد بودیم با هم چت میکردیم . پیامک میدادیم . و من تو محیط چت خیلی بهتر میتونم احساساتم رو بیان کنم . احساساتی هستم . خجالتی هم نیستم .

    اما موقع حرف زدن انگار مغزم از کار میفته . وقتی بچه بودم همه بهم میگفتن زبون دراز ! اما از وقتی که بزرگ شدم انگار توانایی سخن گفتن رو از دست دادم . اصلا نمیتونم با حرف زدن ابراز احساسات کنم . حتی از صحبت معمولی هم فرار میکنم .

    فکر میکنم شاید چون چند بار صحبت کردم و حرفم رو قطع کردن و فکر کردم صحبت کردنم برای کسی اهمیت نداره این اخلاق بوجود اومده برام . شایدم چون از نظر خودم صدای خوبی ندارم . اما این همسرم رو خیلی اذیت میکنه . همش میگه حوصلمو نداری . عوض شدی . دوسم نداری .

    هر چقدر هم بهش توضیح میدم که اینجوری نیست که فکر میکنه فایده ای نداره ،‌من تو شهر کوچیکی زندگی میکنم که روانشناس نداره! چجوری میتونم این مشکلم رو برطرف کنم؟ صحبت  کردن تو آینه هم فایده ای نداره اصلا ...

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۹۱
    • پنجشنبه ۵ اسفند ۹۵ - ۲۱:۱۰

    راهکار بدین تا با مشکلات روحی و بدبختی های خانوادگیم کنار بیام

    سلام
    من یه دختر 15 ساله ام. خیلی مذهبی نیستم ولی عقاید مخصوص خودمو دارم و به نظرم نباید دخترا خیلی سبک و بی بند و بار از همه جهت باشن. خیلی شوخ و اجتماعی بودم. البته تو مدرسه همه فکر میکنن دختر خوش خنده و بدون مشکلی ام ولی نمیدونن که تو خونه خیلی افسرده و تنها ام .

    یه برادر 11 ساله دارم که خیلی دوسش دارم و رابطم با مادرم هم عالیه ولی پدرم با من و مامانم و داداشم کلا مشکل داره. بیخودی همیشه تو خونه بحث و دعوا راه میندازه و سر چیزای بی معنی مادرمو منت میکنه مثلا یکی از خاله هام با خانواده مادرم قطع ارتباطن و بابام به خاطر همین همیشه مامانمو مسخره میکنه و  یا منو با خواهر زادش مقایسه میکنه در صورتی که خواهر زادش یعنی دختر عمم دختر ببخشید خیلی هیزی بود تا اونجا که ازش خاطره دارم.

    الان حدود دو سالی میشه که با فامیلامون قطع رابطه کردیم و هیچکس خونمون نمیاد و فقط من با داداشم و مادرم خونه مادربزرگ و خاله هام میریم . چون بابام بیخودی با خانواده مادرم مشکل داشت و خانواده پدرم مخصوصا عمم زیاد تو زندگیمون دخالت میکردن و مثلا میگفتن چرا اول عید نمیاین خونه اون یکی مادر بزرگتون یعنی مادر پدرم که تهران نیستن و شهرستانن و میگفتن سال تحویل نباید تهران باشین باید برین شهرستان.

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۷۵
    • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵ - ۲۱:۰۵

    بهم تهمت زدن که دختر خوب و سر به زیری نیستم

    سلام
    دختری هستم ۱۸ ساله، قیافه و قد و اندام خوبی دارم. با اینکه سنم کمه از چند سال پیش خواستگارای زیادی داشتم که میشه گفت خیلیاشون وضعیت خوبی داشتن ولی نه من و نه خانوادم راضی به ازدواج توی این سن پایین نیستیم.سال دوم هست که میخوام کنکور بدم و بخاطرش کلاس و آزمون زیاد میرم.
    چند وقت پیش یکی از همسایه هامون چیزی بهم گفت که واقعا منو تو شوک برده! ایشون به من گفت که یکی از هم شهریاشون که اتفاقا سر کوچه ما مغازه داره براش تعریف کرده که چند روز پیش چند نفر برای تحقیقات قبل از خواستگاری پیش این آقا رفتن و مشخصات منو دادن و ازشون یه سری سوال پرسیدن که این آقا گفتن که من اطلاعاتی ندارم و تازه اومدن به این خونه و من چیزی نمیدونم.
    اون کسایی که برای تحقیقات اومده بودند به این آقا گفتن ما از کس دیگه ای تحقیق کردیم و به ما گفتن که این دختر خوب و سر به زیری نیست و زیاد بیرون میره! ( این در صورتیه که اطرافیانم بهم میگن بیرون از خونه خیلی سرسنگین و مغروری،و همونطور که گفتم من فقط برای کلاسام بیرون از خونه میرم و گاهی با مادرم).
    حرف اون آدم باعث شده که محقق نیاد برای خواستگاری ( هر چند که اگر میومد اولا من قصد ازدواج نداشتم و ثانیا. ترجیح میدم با کسی که انقدر دهن بینه و با حرف یه آدم نظرش عوض میشه ازدواج نکنم ) .
    من واقعا بخاطر تهمتی که ناروا بهم زده شده ناراحتم،و اینکه نگرانم این حرکت همچنان ادامه پیدا کنه و هر دفعه اون شخص همین حرفا رو تحویل دیگران بده. حالا نمیدونم چکار کنم و اینم بگم که نمیدونم کی این حرفو زده.
    خانواده ما با کسی دشمنی نداره و خیلی عادی با بقیه همسایه ها رفتار میکنیم. حالا من باید همین جوری بشینم و منتظر بمونم که یکی پشت سرم چرت میگه ؟
    و در آخر هم از پسرها و دخترای مجرد عزیز خواهش میکنم توی یک همایش ازدواج (رایگان!) ثبت نام بکنن تا فرهنگ درست تحقیق و انتخاب همسر رو یاد بگیرن. که موضوعات این چنینی پیش نیاد !!!
    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۹۴
    • سه شنبه ۳ اسفند ۹۵ - ۲۱:۱۰

    الان دچار افسردگی شدم ، هیچ چیزی برام مفهومی نداره

    سلام

    من یه دختره ۲۱ ساله هستم راستش اصلا اعتماد به نفس ندارم از دوران کودکی اعتماد به نفس نداشتم . تنها جایی که اعتماد به نفس داشتم در ورزش بود دختر فوق العاده با استعدای بودم که همیشه هر رشته ی ورزشی که میرفتم همه رو متعجب میکردم و مطمئنا هستم .

    اگر ادامه میدادم حتما به جایی میرسیدم چون همیشه از لحاظ بدنی با هم سن سالای خودم فرق میکردم همه چیز خوب بود که ورزشو ول کردم و مشکل های من شروع شد چون ورزش رو ول کردم چاق شدم و بدنم پر از ترک های پوستی شد منی که هر جا میرفتم همش بحث خوش هیکلیم بود .

    حسابی چاق شده بودم و حتی نمیتوستم تو مهمونی یه دامن بپوشم از خجالت که ترکام‌ پیدا نشه بعدشم به خاطر چاقی تنبلی تخمدان گرفتم و هنوز که هنوزه قرص میخورم بعد از اون هم دوباره دچاره یه بیماریه دیگه شدم و خیلی مشکل های دیگه که اکثرش برمیگرده به چاق شدنم و الان دچار افسردگی شدم هیچ چیزی برام مفهومی نداره چیزی خوشحالم نمیکنه نارحتمم نمیکنه .

    بدون علت گریه میکنم دوستام به خاطر این گوشه گیری و کم حرف بودن بهم تیکه میندازن احتمالا اونا هم ازم ناامید شدن و به احتمال زیاد ولم میکنن تا شاد باشن اصلا آدم حسودی نبودم ولی جدیدا به همه حسودی میکنم حتی به بچه ها اکثر دوستام که بعضی هاشون از من‌ کوچیک تر هستند ازدواج کردن یا نامزد دارن بهشون حسودیم میشه .

    با این حال اگه برام خواستگار بیاد ردش میکنم چون احساس میکنم بیچارش میکنم کی حاضره با دختری با همچین مشخصاتی احساس خوشبختی کنه اینم بگم قیافه خوبی دارم موهای خیلی پر پشت و بسیار بلندی دارم قدم بلنده ولی باین حال بازم اعتماد به نفس ندارم کلی کارا هم‌ بلد هستم تو خیلی زمینه ها استعداد دارم ولی در کل بی اعتماد به نفسم و از خودم متنفرم .

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۲۴
    • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵ - ۲۱:۵۰

    برو بالا