خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

۲۵۶ مطلب با موضوع «مسائل دختران جوان :: خودسازی در دختران» ثبت شده است

استعدادم داره دفن میشه به خاطر ظاهرم

سلام
دختری هجده ساله هستم ، از بچگی که یادمه از جمع ها فراری بودم به زور خونه فامیل میرفتم یعنی به عبارتی جون خانواده در میومد تا جایی برم... الانم که الانه سختمه حتی یک بقالی برم علتشم خودم میدونم و به دکترمم گفتم .
من روی قیافم حساس شدم.. فکر میکردم با مصرف قرص روانپزشکم بهتر میشم اما دیدم انگار بدتر شدم
به گونه ای که زندگی برام لذت نداره . قیافه معمولی دارم یعنی از خیلیا پایین تر و از خیلیا بهتر . من هر چی کتاب خوندم که سعی کنم خودمو دوس داشته باشم نشد .
نگین برا سنه . خسته شدم از کوچیکی این طوره. من دانش اموز ممتاز شدم و به خاطر این مساله خونه نشین شدم ولی دوس دارم دکتر موفقی بشم .
من حس میکنم کم نذاشتم از دکتر رفتن و کتاب خوندن و چهله گرفتن .. نمیدونم میترسم خدا باهام قهر کرده باشه . تو رو خدا کمکم کنید قضاوت نکنید نگید اقتضای سنمه که اصلا طبیعی نیست .
یک سال دیگه قراره عقد کنم. چطور ممکنه با این اوضاعم خودم و لایق تشکیل زندگی بدونم؟ میترسم از اینده م ...
چه کنم فکر قیافم نباشم .. برام مهم نباشه . استعدادم داره دفن میشه به خاطر ظاهر . این همه ادم هستن قیافشون خوب نیست و موفقن .
از کجا شروع کنم

موضوعات مرتبط :
خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • ۸۰۹ بازدید
    • پنجشنبه ۲۵ خرداد ۹۶ - ۲۱:۰۶

    چکار کنم که دیگران مثل یه دختر 15 ساله باهام برخورد نکنن

    سلام دوستان

    من دختری ٢٧ ساله و مجرد هستم . بچه آخر خانواده هستم و دو خواهر بزرگتر از خودم دارم که ازدواج کردن . یه مساله ای که جدیدا خیلی بهش بر میخورم اینه که از خییلیا در مورد بچه بودن خودم میشنوم . یک طوری باهام رفتار میشه که انگار دختر ١٨ سالم و هنوز خیلی کوچولو و بچه ام .

    البته خیلی مسایل تاثیر داره به نظرم ... یک قدم کوتاهه ... دو صورتم بیبی فیسه و خیلی اهل آرایش های زنانه نیستم و سه حس میکنم به خاطر بچه آخر خانواده بودن باشه .

    طوری شده وقتی کسی به حالت شوخی و خنده بهم میگه خییلی کوچولویی یا یه جوری بغلم میکنه انگار دختر ١٥ ساله رو کنارش دیده حس بدی بهم دست میده . الان حتما میگین شما خانم ها که باید از خداتون باشه کوچکتر به نظر برسین ولی این حس، مانع میشه که آدم اعتماد به نفس یک خانم ٢٧ ساله رو داشته باشه یا مثل همه راحت دخترونگی کنه. از اینکه همش این تیکه ها رو بشنوی حس خوبی نداری .

    این توی ازدواجم هم تاثیر میذاره و همه فکر میکنن من هنوز خیییلی مونده تا بخوام ازدواج کنم ... در صورتی که هم سن و سال های من برای بار دوم هم بچه دار شدن و ... کسی تجربه این حس رو داشته ؟ و در برخورد با آدم هایی که انقدر کوچیک و بچه فرضت میکنن باید چیکار کرد ؟

    خواهشا نگین به نظر بقیه اهمیت نده، ما داریم توی اجتماع زندگی میکنیم و نمیشه انقدر بی تفاوت نسبت به بقیه بود .


    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در دختران

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • ۹۵۱ بازدید
    • جمعه ۱۹ خرداد ۹۶ - ۲۳:۲۷

    همش به فکر زمانی هستم که می خوام بمیرم

    سلام

    دخترم و بیست و یک سالمه من از خونه زیاد بیرون نمیرم و خودمو محدود کردم . این روزا بخاطر کنکور اصلا نمیتونم برم بیرون . همه چیز از خوابای بد و پریشون شروع شد خواب مرده دیدم که با دوستای قدیمی درگیر این قضایا بودیم و نگرانشون شدم .

    بعد از اون فکر مرگ و مردن میومد سراغم الانم انقدر شدید شده این افکار که هر لحظه همش تو فکرمه و ناراحتم بخاطرش . حتی دیروز که تا نزدیک ظهر خواب بودم هم یه همچین خوابای پریشونی دیدم همش به فکر مرگم همش فکر میکنم چند دقیقه دیگه نوبت مرگ منه .

    همش میترسم و به فکر زمانی ام که بمیرم که چه اتفاقی میفته و کلی متشنج میشه افکارم اصلا از همه ی کارها افتادم نمیتونم عادی زندگی کنم کمکم کنید


    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • ۸۴۹ بازدید
    • پنجشنبه ۱۸ خرداد ۹۶ - ۲۲:۳۴

    دختری هستم که خیلی به ازدواج فکر می کنم

    سلام
    دختری هستم که حدود 3 ماهه دیگه 26 ساله میشم. مشکلی دارم که روحمو می خوره .البته مشکل جدیدی هم نیست. نمی دونم بقیه ی جوونا هم مثل من هستن یا نه. من خیلی به ازدواج فکر می کنم . خیلی ! هر روز ! اگه اغراق نکنم هر ساعت !! فکر می کنم به شدنش ،نشدنش، مشکلاتم، به اینکه ازدواج نکردن مزایای خودشو داره، به اینکه ازدواج نکنم تنها می مونم، به اینکه هر ازدواجی موفق نیست و ...
    خسته شدم ازین همه فکر ( خودم فکر می کنم این همه فکر بیمارگونه ست). متاسفانه ذهنم با فکرای منفی پر شده. به آینده بدبینم ولی بازم  سعی می کنم به خودم  امیدواری بدم ولی نمیشه. از این جمله که هر چی بدبین باشی سرت میاد هم متنفرم. بهم استرس خاصی میده. تو خونه، بیرون از خونه، همه جا فکرم ازدواجه.
    چکار کنم خلاص شم؟

    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در دختران

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۵۷ نظر
    • ۳۳۸۳ بازدید
    • شنبه ۱۳ خرداد ۹۶ - ۰۰:۰۸

    دقیقا نمیدونم چی شد که مشتاق خدا شدم

    بسم الله الرحمن الرحیم...
    سلام به همه ی کاربرای محترم خانواده برتر.... ان شالله که نماز روزه هاتون قبول درگاه حق  قرار بگیره...التماس دعا...
    اگه سوالم طولانیه همین الان ازتون معذرت میخوام و البته ممنونم که وقت میذارین...
    من دختر 17.18 ساله ای هستم پر از سوال و مجهولاتی که هم ذهنم رو مشغول میکنه و هم اکثرا بدون پاسخ میمونه....
    مدتی قبل دختری بودم که پوششی عادی و گاهی هم کمی نامناسب داشتم و آرایش متوسطی هم انجام میدادم...البته نمازم رو میخوندم و با نامحرمم رابطه ی دوستی و عاطفی نداشتم...ولی خب با پسرای فامیل بگو بخند و شوخی بود...
    دقیقا نمیدونم چی شد که مشتاق خدا شدم اول گریه ی بر امام حسین (ع) و کم کم مطالب دینی و آشنایی با امام زمان(عج)...
    اول از همه نماز سر وقتم درست شد...به  نماز صبحم توجه بیشتری میکردم بعدم که یه هندزفری تو گوشم بود و سخنرانی و آهنگای مذهبی گوش میدادم... با شهیدا آشنا شدم و کلا دگرگون شدم... ( همه فامیل جمع منم گوشم به صدای آقای نریمانی بود... حسین آقام آقام) :)

    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۳ نظر
    • ۹۶۱ بازدید
    • سه شنبه ۹ خرداد ۹۶ - ۲۲:۴۸

    می خوام خودمو عوض کنم و جدی تر بشم اما نمیدونم چه جوری ؟

    سلام ، من میخوام در مورد خودم صحبت کنم

    من دختری  بیست ساله هستم ، نمیدونم چه طوری باید توضیح بدم. من برای خودم و زندگیم خیلی ارزو ها دارم ، خیلی هدف ها دارم و مدام به فکر اینم که دوست دارم چه کارهای مهمی انجام بدم ؟

    من از سه سال پیش برای کنکور درس میخوندم وقتی پیش دانشگاهی بودم یک مدت خیلی جدی درس میخونم و حسابی برای خودم نقشه میکشیدم که من بهترین رتبه رو میارم و بهترین رشته رو قبول میشم ، کلی خیال بافی میکردم که بعد از دانشگاه کلی موفقیت کسب کنم ، واقعا اینا رو دوست داشتم.

    اما بعد از مدتی درس خوندن، درس و کنار گذاشتم و تظاهر میکردم که دارم درس میخوندم بازی گوشی میکردم همه کار کردم غیر از درس خوندن و با خودم میگفتم وقت هست و من حتما موفق میشم ، سال اول دو ماه مونده بود به کنکور تازه متوجه گذر زمان شدم و اون دو ماه حسابی درس خوندم اما قبول نشدم ، سال دوم هم همین طوری گذشت و ماه اخر متوجه شدم که یک سال رو همین طوری هدر دادم ، و ماه اخر شروع به درس خوندن جدی کردم قبل میخوندم اما جدی درس نمیخوندم ، باز هم دوست داشتم به موفقیت برسم و برای خودم ارزو های بزرگی داشتم ، سال دوم رتبه کنکورم قابل خوندن نبود ، کلی هم سرزنش شدم ، مدتی افسردگی گرفتم ، و همش خودمو سرزنش میکردم .


    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۳ نظر
    • ۱۴۵۶ بازدید
    • يكشنبه ۷ خرداد ۹۶ - ۲۲:۰۹

    کلا زندگی مامانم شده داداشم

    سلام

    ترانه هستم یه دختر ١۵ ساله  یه برادر دارم که ١٧ سالشه  . مامانم بشدت پسر دوسته از همه نظر به داداشم میرسه خیلی بهش محبت میکنه وقتیم میگم چرا میگه اون تو سن بلوغ  نیاز به محبت و همایت داره بعدشم میگه تو حسودی نکن  . اگه داداشم تو سن بلوغ  پس من تو سن چیم؟!

    منم نیاز به محبت دارم  نیاز به یه همدم دارم همیشه از دوستام شنیدم که چقدر با مادراشون  راحتن . من یه دختر شاید بعضی وقتا یه سوالایی برام پیش بیاد باید از کی بپرسم از بابام ؟!
    از بچگی بین منو داداشم فرق گذاشته اونو همیشه یه مدرسه ی خوب میفرسته  منو یه مدرسه ی دولتی که تو هر کلاس ۵٠ نفرن . البته خوب هوش خوبی دارم و از کلاش ششم تونستم تیز هوشان قبول شم . بخاطر همین مدرسه هایی که منو فرستادن و دوستای افتضاحی که داشتم درباره ی مسائل جنسی بیش از حد میدونم  تا حالا  یه بار مدرسه جلسه گذاشته باشه مامانم اصلا نیومده  بعد میگم چرا نیومدی  میگه  مدرسه داداشت بودم  . باید فلان کارو واس داداشت میکردم . داداشت فلان چیزو میخواست ... .

    کلا زندگیه مامانم فقط شد داداشم بابام خیلی خوبه برعکس مامانم از اون جایی که مامانم تا پارسال منو از همه چیز محروم کرده بود و امسال ازاد شدم خیلی راحتر هستم واسه خرید لباس یا چیزایی که لازم دارم باید خودم برم ولی وقتی داداشم چیزی بخواد مامانم به ثانیه نکشیده میره میخره  واقعا میگم خیلی عذاب میکشم

    از خدا هم ممنونم که همچین زندگی رو به من داده  از من بیچاره تر که نبود  به من نمیداد به کی میداد؟!

    ببخشید سرتون رو درد آوردم


    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در دختران جهت اطلاع پدران و مادران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • ۶۸۷ بازدید
    • شنبه ۶ خرداد ۹۶ - ۲۳:۰۴

    من بعنوان یه دختر از بیرون رفتن متنفر شدم

    سلام

    دختری 26 ساله هستم. بخاطر طرح سوالم باید از ویژگی های ظاهرم بگم .خب من چادری و با حجاب هستم . آرایش خیلی ملایمی دارم. رفتارم سنگین و مناسب یک دختر چادری هست...

    حالا مشکل من اینه که حدود دو ساله یه پسری که خونشون توی خیابونمون هستن البته حدود بیست سی خونه باهامون فاصله دارن جلوی در خونشون میایسته هر وقت منو میبینه یا سلام میکنه یا خسته نباشید میگه یا نگاه خیره ای داره و من به دلیل کارم باید هر روز از اون خیابون رد بشم .

    چند بار هم از خیابون دیگه ای رفتم ولی مسیر برام دور میشه.البته شاید اونو هفته ای یک یا دوبار ببینمش ولی همین یک یا دو بار دیدن واقعا منو کلافه میکنه واقعا به حدی شده که وقتی از کنارش رد میشم دوس دارم دستامو بذارم روی گوشم یا برم و بهش بگم آقای نسبتا محترم واقعا مشکلتون چیه؟
    وقعا من بعنوان یه دختر از بیرون رفتن متنفر شدم از نگاه هایی که میشه از تیکه ها و متلک ها.. بعضی وقتا میگم اونایی که بدحجاب هستن چطور تو این جامعه سر میکنن ...
    سوالی که از شما دوستان دارم اینه که من در برخورد با این آقا چیکار کنم همون طور که تا الان بودم باشم و تحمل کنم ؟


    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۶ نظر
    • ۲۱۱۶ بازدید
    • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶ - ۲۱:۳۰

    من از اجتماع فراریم چکار کنم ؟

    سلام

    به راهنماییتون بسیار نیازمندم .

    من دختری هستم کنکوری ( گفتم که شاید تو نظر دادن بدرد بخوره ) از وقتی یادم میاد خجالتی بودم اعتماد بنفسم کم بود علی رغم دکترایی که رفتم حالم خوب نشد اما الان به جایی رسیدم نمیتونم تا سر کوچه برم خرید بکنم .

    حس میکنم نگام میکنن و میگن این دختره چرا این طوریه از لحاظ چهره و یا اعتماد بنفس کم . درسته که ذهن خوانی غلطه اما تحت فشارم . وقت دکتر گرفتم که درمان کنه منو ولی نمیدونم چطوری اون روزی که وقت دارم برم بیرون !!! منزوی دارم میشم شایدم شدم . اگر تجربه دارین و شمام یه روزی سختتون بوده بیرون برین بگین چیکار کردین خوب شدین؟ حس بدیه چطوری مهارش کردین؟


    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • ۷۸۲ بازدید
    • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶ - ۲۱:۱۵

    در زمان دعوا به مادرم ناسزا می گویم و این عذاب من شده

    سلام
    پدرم مردی تنبل و خودخواه و پر مدعاست همیشه باعث عذاب خانواده بوده اما با این حال ما مراعات حالش رو می کنیم .
    مادرم هم زنی مهربان و خود رای هست و البته زیادی به فکر اطرافیانش هست به طوری که گاهی برای خوشنودی اقوام اش اسایش را بر ما حرام می کنه .

    وقتی ماردم از خانواده پدریش حمایت می کنه من خیلی ناراحت می شم و این کار باعث ایجاد درگیری بین  من و مادرم میشود و من کنترل خودم از دست میدم .........البته چند بار با آرامش گوشزد می کنم که بقیه به ما مربوط نیستند اما مادرم اصرار داره حرفش رو به کرسی بنشاند و اینجاست که درگیری ما رخ می ده  .
    البته بعدش هم بخاطر توهین به مادرم ناراحت می شوم امااااااا پشیمانی سودی ندارد  . خانواده مادری من هیچ وقت لطفی در حق ما نکردند همیشه طمع داشتند و مواقع سختی ها ما رو به حال خودمان رها کردند و شرایط زندگی بسیار بدی داشتیم  اما هیچ وقت هیچ کمکی از سوی آنها دریافت نکردیم  .
    و مادرم همیشه راجب خانوادش بحث پیش میاره و از انها حمایت می کند و حتی شده برا حمایت از انها خودش به دردسر بندازه و ما رو عذاب بده .
    من ناراحتم که از کوره در میرم و بد و بیراه بهشون می گم اما همین اقوام در زمان نداری ما همیشه ما رو مسخره می کردند و جلو مردم نداری  ما رو  هوار می کردند  و ما رو پوچ به حساب می آوردند ما را نزد همشری هایمان بی آبرو کردند  .
    چرا الان که تنهایی از پس مشکلات بر امدیم دوباره باید حامی انها باشیم چرا مادرم بخاطر آنها در خانه دعوا راه می اندازد و برای آرامش ما احترام قائل نیست .

    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • ۷۸۴ بازدید
    • دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۶ - ۲۱:۵۰

    برو بالا