خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی

دسترسی سریع ← آخرین مطالب - موضوعات - فعال ترین کاربران - آخرین نظرات



۱۲۹ مطلب با موضوع «مسائل دختران جوان :: خودسازی در دختران» ثبت شده است

تا با کفش های کسی راه نرفتی، راه رفتنش رو قضاوتش نکن

سلام
هیچ وقت اینقدر خوب معنی این عبارتو درک نکرده بودم."تا با کفشهای کسی راه نرفتی ،راه رفتنشو قضاوتش نکن."
این روزا خیلی از حرفهای دیگران آزرده میشم.آدمایی که هیچ اطلاعی از مشکلات من ندارن و با زبون آزارم میدن. من نرمی استخوان دارم و پزشکم نرمش کردن رو به من توصیه کردن. مدام مفاصلم صدای تق تق میده . پزشکم گفتن با وزنه کار نکنم و من مجبورم تو باشگاه بدون وزنه حرکاتو انجام بدم. 
از مشکل من به جز اینجا فقط خدا خبر داره و خانواده م و پزشکانم. حالا توی باشگاه با انواع و اقسام رفتارا اذیت میشم. مثلا مربیم میدونه مفاصل من صدا میده و گفت حرکاتو محدودتر انجام بده. چند روز بعد یادش رفت و اومد جلوی بقیه به من گفت چرا مثل آدم آهنی ورزش می کنی. گفتم بخاطر صدای مفاصلم. گفت آهان. آره حرکاتتو محدودتر کن. حتما دکتر برو. همه ش بخاطر کم تحرکیه.
یا اینکه وسط ورزش وقتی استفاده از وزنه لازم شد و مادرم رفت برای خودش وزنه بیاره. خانمهای سن بالا شروع کردن صحبت کردن که من نرفتم برای مامانم وزنه بیارم و الان مادرا دخترا رو لوس بار میارن!! جوونا کمک نمی کنن و ...
یا یکی جدیدا هر موقع با هم تلفنی حرف میزنیم یا منو می بینه به من پیشنهاد میده که برم ورزشی که  خودشون میرن. میگه از الان خودتو اینطوری نکن. تو هنوز جوانی و ...فکر کرده عامل شادی بچه های خودش فقط و فقط اون کلاس شبه رقصی هست که میرن! نمی دونه من چقدر مشکل دارم ، هم جسمی و هم مالی. البته ظاهر زندگیمونو دیده.بله منم اگه رفاه اونا رو داشتم مگه مغز جیگر خورده بودم که غمگین باشم..
موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران , خودسازی در دختران ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۲۳
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵ - ۲۲:۳۰

    خیلی از گفتن فامیلیم خجالت میکشم

    سلام

    خانمی هستم ۲۳ ساله ، مشکل من فامیلیمه.. من خیلی از گفتن فامیلیم خجالت میکشم اصلا قشنگ نیست . تو هر جمعی که قرار باشه خودمو معرفی کنم خیلی استرس میگیرم داغ میشم خیلی خجالت میکشم در صورتی که اسمم قشنگه...

    توی خانواده فقط من اینطوریم بقیه ناراضی نیستن امکان عوض کردنشم ندارم چون خانوادم موافق نیستن! شاید از نظر بقیه خیلی بد نباشه ولی خودم وقتی میبینم این همه فامیلی هاشون خوبه خودم خجالت میکشم .

    خیلی حساس شدم نسبت به این موضوع واقعا اذیت میشم چکار کنم که حساسیتم کم بشه ؟

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۰۳
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵ - ۲۲:۱۵

    از اینکه یه مرد قوی هیکل بشه بازیچه دستم احساس پیروزی میکنم

    با سلام و تشکر
    من یه سری خصوصیات همسر آینده تو ذهنمه نمیدونم بعد از ازدواج به مشکل بر میخورم یا نه . شاید عاقلانه نباشه ولی این خصوصیات  خیلی برام مهم هست خوشحال میشم نظرات دوستان رو بخونم .
    ببینید دوستان من دخترم  و از پسری خوشم میاد که از نظر هیکل درشت اندام باشه ولی من بتونم بهش زور بگم و بعد از ازدواج ، ببخشیدا یه جورایی زیر دست من باشه . چند تا خواستگار هم داشتم ولی چون اون جوری که میخوام نبودن رد کردم اصلا هم از این بابت ناراحت نیستم چون میدونم نمیتونم خوشبختشون کنم. از لحاظ سن هم به سن لازم رسیدم و این اخلاق من همیشه اینجوری بوده . کلا از زور گفتن به مردا خوشم میاد و میدونم که مردایی هم هستن که از زور شنیدن از خانمها  خوششون میاد .
    من  از بچگی هم که با پسرا بازی میکردم خیلی زورگو بودم و خوشم میاد که اذیتشون کنم. البته میدونم که زور بدنی مردا خیلی زیاده و هر آن میتونن یه زن رو بزنن ولی من منظورم اذیت کلامی هست .
    اصلا نمیتونم این اخلاقم رو عوض کنم . البته در ظاهر اصلا خشن نیستم حتی خیلی آرام به نظرم میرسم  ولی فکر اذیت و .. اینا از درونم سرچشمه میگیره و از این کار خیلی لذت میبرم با دوستام و هم جنس های خودم خیلی مهربون هستم ولی تو ذهنم دوست دارم که همسر آیندمو اذیت کنم و اونم خوشش بیاد و پایه باشه . اگه همسر آیندم این مدلی باشه خیلی خوشبخت میشم و هر لحظه زندگیم با شادی میگذره البته منم در عوض هیچی براش کم نمیذارم . میدونید ابراز علاقه من با شوخی و اذیت کردنه
    یعنی هر چی یه نفر رو بیشتر دوس داشته باشم بیشتر دلم میخواد سر به سرش بذارم و شوخی کنم . از اینکه یه مرد قوی هیکل بشه بازیچه دستم احساس پیروزی میکنم . البته اینم بگم که از لحاظ قیافه زیبا هستم و بعضی از اطرافیان به من میگن مغرور هستی.
     دوستان کسی هست از خانمها که مثل من باشه و ازدواج کرده باشه و خوشبخت شده باشه ؟ یا آقایون هم کسی هست که از خانم این مدلی خوششون بیاد ؟ چطور اینو تو آقایون تشخیص بدم ؟
    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۴ مخالف
  • ۸۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۰۱۰
    • سه شنبه ۱۲ بهمن ۹۵ - ۲۳:۰۰

    اینکه من نمیدونم توی موقعیت های مختلف چه حسی دارم نرمال هست ؟

    سلام

    من یه دخترم مثل همه دخترای دیگه 23 سالمه و از نظر ظاهری و مالی مشکلی ندارم ( جهت آشنایی اینو گفتم ) .

    راستش منم مثل تمام دخترای دیگه نیاز جنسی دارم و کاملا طبیعی هستم اما مشکل من اینه که من نمیتونم به کسی علاقه مند بشم ، من خانوادمو خیلی دوست دارم اما وقتی خیلی دقیق فکر میکنم احساس میکنم که ممکنه از ته قلبم دوستشون نداشته باشم ، راستش شاید خنده دار باشه اما واقعا نمیتونم به کسی علاقه مند بشم وقتی نتونی علاقه مند بشی پس ازدواجی هم در کار نیست پس فقط تو میمونی و نیاز جنسی .

    من دختر نسبتا مذهبی هستم پس نمیتونم با دوستی نیازم رو برطرف بکنم ( صرفا جهت اطلاع ) ، اگه قصد دارید بگید که احتمالا آدم مسئولیت پذیری نیستم باید توضیح بدم که اینطور نیست هر کاری که به من محول میشه سعی میکنم به بهترین نحو انجام بدم ، شما چقدر خودتون رو می شناسید ؟؟ چقدر مطمئن هستین که کی هستین ؟ آیا این نرمال هست که من نمیدونم کی هستم ؟

    من نه میدونم کی هستم نه میدونم که چه احساسی دارم ! نمیدونم گاهی حس میکنم مردم و خودم خبر ندارم . از زندگی خسته ام و از هیچ چیز لذت نمیبرم ، لطفا و خواهشا منو راهنمایی کنید چون زندگی توی این وضعیت مثل برزخ میمونه . گاهی فقط ادای احساسات رو درمیارم در صورتی که واقعا هیچ چیز نیست ! یا اینکه هست ولی من نمیتونم پیداش کنم ! نمیدونم واقعا نمیدونم ...

    شما چطوری میتونین به یکی علاقه مند بشین ؟؟ آیا همیشه میدونین چه احساسی دارین ؟ اینکه من نمیدونم توی موقعیت های مختلف چه حسی دارم نرمال هست ؟ خواهش میکنم به من کمک کنید و جواب بدین

    ممنون از سایت خوبتون

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۱۸
    • سه شنبه ۱۲ بهمن ۹۵ - ۲۲:۴۰

    چطور حال روحی مادرم رو بهتر کنم ؟

    سلام

    دختری هستم 20 ساله که تنها با مادرم زندگی میکنم. ( پدرم چند سال پیش فوت کردند ) ،‌ متاسفانه مادر من دچار تحلیل لثه شدند و بعد از کلی مواظبت و دکتر و ... در نهایت دو روز دیگه باید کشیدن همه دندوناشونو رو شروع کنن و تا 2-3 ماه بدون دندون باشن تا لثه هاشون ترمیم بشن و بتونن دندون مصنوعی بذارن ( ایمپلنت کردن کل دندونا هزینه خیلی سنگینی داره که علی رغم توان مالی مادرم ترجیح میده پولشو نگه داره برای خرج های آینده و از دندون مصنوعی استفاده کنه ).

    این مسئله از لحاظ روحی روانی حالشو خراب کرده. دندونا رو کشیدن تو سن 40 سالگی و 3 ماه بی دندون بودن و در نهایت بعد اون دندون مصنوعی گذاشتن .

    علاوه بر اون مادر من استاد دانشگاه هستن و امکان مرخصی گرفتن ندارن و با اون وضعیت باید یک جوری به کلاساشون برسن.  از لحاظ روحی روانی حالش خیلییی خرابه و من از اون بدتر. آدمی که میبینه عزیزش مریضه حال روحیش خراب تر از اونیه که خودش مریضه . چون کاری هم نمیتونه بکنه.

    مادرم ازم خواست که بعد این کار تا چند روز باهاش حرف نزنم و بذارم تو حال خودش باشه ولی من دارم دق میکنم این طرف.

    فامیل و دوست آشنا داریم ولی هیچ کدوم آدمی نیستن که خیری ازشون به ادم برسه. تو این دوره زمونه از هیچ کس جز خودت نمیشه توقع داشت.

    خواهش میکنم راهنماییم کنید ،‌چه جوری حال خودم رو بهتر کنم و بعد از اون و مهم تر از همه چطور حال مادرم رو بهتر کنم ؟

    واقعا تنهاییم و نیازمند کمک.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۹۲
    • دوشنبه ۱۱ بهمن ۹۵ - ۲۲:۴۵

    من توی دنیای به این بزرگی چیکار کنم !؟

    سلام عزیزان

    یک سال پیش بود که عاشق هم شدیم ،خیلی دوستم داشت و ثابت میکرد بهم علاقه ش رو، وابستگی زیادی داشتیم ،گناه نکردیم ، فقط همو دوست داشتیم .میخواستیم ازدواج کنیم اما نمی شد،فاصله ها زیاد بود و پدرش مخالف .صحبت نکرد با خونوادش اما میگفت که نمیشه.بعد از وابستگی عاطفی شدید! ازم خواست با این نرسیدن بهم کنار بیام ،چطور میتونستم؟
    یه مدت گذشت ،صبری نکرد ،تلاشی نکرد ،آدم بی نهایت خوب و مهربونی بود اما با من ظالم بود. یه شب گفت نمیشه و نمیذارن ،بازم صحبت نکرده بود .کس دیگه ای نبود، میشناختمش ...آدم خوبی بود، خیلی خوب و دوستم داشت .

    همون شب صحبت کردیم و گفت نمیشه و خداحافظی کردیم.اون شب من مردم ! بی مقدمه ازم خواست همه چیو فراموش کنم،اون رفت و من موندم با خاطرات تلخ، زندگی که از دست داده بودم، خودم رو که گم کرده بودم .

    بزرگترین بدی که اون در حق من کرد ،این بود که من رو از خودم گرفت .من رو شبیه خودش کرد شبیه هر چی که خودش دوست داشت.  سهم اشتباه خودم رو تو این تجربه تلخ میپذیرم ، اون زندگیش رو ادامه داده با موفقیت های زیاد بدون ناراحتی بدون دلتنگی برای من!

    اما اون که منو خیلی دوست داشت ،دروغگو نبود باورش داشتم،چطور براش آسون بود کنار گذاشتن من؟! هیچ نمیدونم . مدتها گذشته ، من همه چی رو از دست دادم،خودم رو،جوونی و زیباییم رو،اعتماد به نفسم رو،زمان رو ... از من چی مونده؟ دختر افسرده ی غمگینی که روز و شب ها رو فقط میگذرونه تلخ تلخ.

    اون به اوج رسید و من سقوط کردم. دلم براش تنگ شده،خیلی زیاد. با دلتنگی هام چیکار کنم؟ بهم بگید من توی این دنیا چی کار کنم؟ چطور بلند شم و ادامه بدم..

    25 سالمه و پیر شدم .. بیشتر موهای سرم سفید شدن.. من مردم، چطور به زندگی برگردم؟ یه تلنگری،یه حرفی ،یه امیدی ...

    خواهش میکنم

    موضوعات مرتبط: روابط نافرجام , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۴۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۴۹
    • يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵ - ۲۲:۴۵

    چرا من به جای یه برادر خوب باید یه دشمن داشته باشم ؟

    سلام
    من دختر 15 ساله ای هستم که اصلا حال روحی خوبی ندارم . شرایط خانوادم اصلا خوب نیستش . پدرم اصلا رفتار خوبی با من نداره. با این که وضع مالی نسبتا  خوبی هم داریم اما همیشه موقعی که میخواد برای من پول خرج کنه میگه پول ندارم در صورتی که خواهرش  یعنی عمم همیشه زنگ میزنه و ازش پول میگیره. بین من و برادرم هم تفاوت میذاره.
    همیشه حق رو به برادرم میده  در صورتی که همیشه هم حق با برادرم نیست. سر هر موضوعی دعوام میکنه و با اینکه  تا پارسال معدلم  19 به بالا نزدیکای بیست بود چیزی نمیگفت اما تا امسال به خاطر مشکلات زیاد یه کم معدلم پایین اومد همش مسخرم میکنه.
    اصلا وجود من  براش مهم نیست و فقط  به برادرم توجه میکنه. مادرم هم چند وقت پیش که خیلی خسته شده بود ازش طلاق گرفت و رفت با یکی دیگه ازدواج کرد. مادرم هم اصلا بهم حتی زنگ هم نمیزنه. با رفتارای پدرم فهمیدم که هیچ ارزشی براش ندارم و یه بار اضافی هستم. از وقتی هم که یادمه مادر و پدرم همیشه با هم دعوا میکردن. عمم هم هر وقت میاد خونمون زخم دل من باز میکنه و میگه مادرت که رفت دوستون نداشت حالا برادر بیچاره من باید حواسش به شما باشه و تو هم مثل مادرت بی عرضه ای و ...
    از خانوادم متنفرم مادرم ، پدرم و برادرمو دوست ندارم دیگه انگیزم هم برای درس خوندن دارم از دست میدم. خیلی نا امید افسرده و تنهام تو رو خدا بگید من باید چی کار کنم؟ اصلا برای چی خدا منو تو این خانواده به دنیا اورد.
    با این که برادرم با دوستای بدی میگرده و بابام همیشه باید خرابکاری هاشو مثل دعوا کردن و خوردن الکل و ... رو جمع کنه ولی باز هم چون اون بزرگ تره اگه بهم زور بگه عیبی نداره. اخه چرا باید من به جای یه برادر خوب یه دشمن داشته باشم چرا؟
    به خدا دلم خیلی پره. از همه و از همه چیز. وقتی دوستام از خوشبختی هاشون تعریف میکنن من فقط زخم دلم بیشتر میشه و هر روز کارم شده به قاب عکس مادرم خیره شم و گریه کنم. دوس دارم بمیرم و هیچی از زندگی کردن لذت نبردم. اخه چرا من نمیمیرم راحت شم ؟
    تو رو خدا یکم بهم امید بدین که واقعا تنها و نا امیدم.
    ممنونم.
    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۲۹
    • شنبه ۹ بهمن ۹۵ - ۲۲:۰۰

    بعد از تصادف ، ترس از بیرون رفتن افتاده به جونم

    سلام

    راستش من و خواهرم چند وقت پیش رفتیم بیرون تو خیابون تصادف کردیم دوتامون آسیب دیدیم ولی نه زیاد ، از اون روز این ترس از بیرون رفتن و خیابون افتاده به جونم . اصلا دلم نمیخواد برم بیرون ،‌ میترسم خیلی میترسم حتی مامانمم میخواد بره بیرون همش استرس دارم همش تصور میکنم نکنه بره بیرون اتفاقی براش بیفته نکنه مامانم تصادف کنه خدایی نکرده چیزیش بشه همش صحنه های بد و تجسم میکنم حتی بعضی وقتا تو ذهنم گریه میکنم انقدر تصور هام واقعی میشه .

    اگه باهاش برم بیرون بخوایم از یه خیابون رد بشیم انقد میچسبم بهش میگه چرا اینجوری میکنی منم که نمیخوام دلیلش و بفهمه چی بگم آخه بیشتر وقتا ها بخوایم بریم بیرون سعی میکنم یه جور بپیچونم نریم جایی که با این ترسم روبرو نشم بمونم تو خونه راحت ترم نذارم مامانمم جایی بره فقط هم روی مامانم حساسم .

    در مورد بابام و خواهرم اینجوری نیستم یه چیزی بگید آروم بشم این ترس داره زندگی مو مختل میکنه . لطفا نگید برید پیش روانشناس و اینا چون نمیخوام کسی چیزی بفهمه میخوام خودم حلش کنم 

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۴
    • جمعه ۸ بهمن ۹۵ - ۲۲:۳۰

    تجربیات خوب تون رو از صبر کردن در برابر ناملایمات زندگی بگید

    دوستان سلام
    راستش من و احتمالاً خیلیای دیگه هستیم که دیگه صبرمون تو زندگی تموم شده و از زندگی سیر شدیم و در نا امیدی کامل به سر می بریم.
    خواستم کسایی که تجربه های خوبی از صبر کردن در برابر ناملایمات زندگی داشتن تجربه شونو در اختیار بقیه بذارن تا من و کسایی که مثل منن یکم روحیه بگیریم.
    به طور کلی با صبر کردن به کجاها رسیدید؟
    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , خودسازی در پسران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۸۲
    • جمعه ۸ بهمن ۹۵ - ۲۲:۱۰

    به تعریف بقیه دختر خوبی هستم اما پدرم معتاده

    سلام

    بی حاشیه میرم سر اصل مطلب ؛

    من یه دخترم سنم زیر 25 ، خودم به تعریف بقیه دختر خوبی هستم اما پدرم معتاده . من تا حالا خواستگار نداشتم برام مهمه ولی گاهی وقتی فکرشو میکنم میگم اگر قرار باشه کسی بخاطر راهی که بابام انتخاب کرده منو نخواد بهتر که نخواد حتی اگر تا اخر عمر شوهر نکنم .

    بابای من نه ساقی مواده نه بزهکاره اجتماعی ، سرش به کار خودشه ، کار میکنه پول در میاره معتادم هست . ولی خلاف سنگین نداره . به کسی آسیب نزه ، منو بد تربیت نکرده .

    اصلا این چه باوریه که یه پدر معتاد دخترش باید به چوب اون رونده بشه! من موافق کار بابام نیستم ولی شرمنده کسی هم نیستم اما برای کسایی که منو حالا با همه خوبیام نمیبینن ولی بابای معتادمو میبینن متاسفم حتی اگر هیچوقت شوهر نکنم .

    من خاک پای بابام میمونم چون بودنش برکته حتی اگر معتادم باشه به فکر منه . ببخشید طولانی شد ولی باید میگفتم

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۳۴
    • پنجشنبه ۷ بهمن ۹۵ - ۲۲:۵۵

    از پدر و مادر بودن چی می دونید ؟

    سلام

    یه مشکل زیادی که افراد این سایت درگیرشن از تربیت نادرست میاد ، تربیت نادرست طرف مقابل یا حتی خودمون ،‌ از زمان تربیت ما گذشت . ولی چند تا سوال دارم ازتون :

    خواهش میکنم کسی بی جواب نگذره ، اگه تونستین کتابی که خودتون خوندین هم معرفی کنین و یا تجربه هاتون

    ۱ - یکی از حق های فرزند بر پدر این است زنی که مرد به همسری میگیره مادری کردن بلد باشه ، یه آقا پسر اینو چه جور بفهمه ؟ یا چجوری سطح علمی همسرشو بالا ببره ؟

    ۲ - پدر خوب کیه ؟ مادر خوب کیه ؟ شمایی پسری که میخوای ازدواج کنی چی از پدر بودن میدونی ؟ شما خانوم که قراره آینده ی مملکت تو دامنت باشه ، از مادری چی میدونی ؟

    بحث میزان نیست که کم یا زیاد میدونم و بلدم ! نه ! بگین چی میدونین چطوری یاد گرفتیم ، چه جور نسل ما که بعضا تربیت خوبی از هر لحاظ. نداشتیم « یه نگاه به جامعه اینو میگه » چجور بعدیا رو خوب بار بیاریم « اجتماعی ، مذه‍بی ، اخلاقی ، مسایل مربوط به جنس مخالف » .

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , خودسازی در پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۲۹
    • پنجشنبه ۷ بهمن ۹۵ - ۲۲:۵۰

    چطور با یه آدم منزوی معاشرت کنم

    سلام

    بی مقدمه و حاشیه شروع میکنم . من یه دختر ۱۷  ساله هستم و اولش هم اینو بگم که اهل هیچ نوع رابطه با جنس مخالف نیستم و سوالم کلا بحث متفاوتیه .

    من حدودا یه ساله که توجه خاصی به یکی از دانش اموزان مدرسه مون دارم و چند ماه قبل بهش گفتم که خیلی دوسشون دارم و میخوام باهاشون صمیمی تر بشم ...

    ولی داستان من خیلی پیچیده تر شد ... اون دختر یه ادم منزویه و خیلی اهل معاشرت  نیست . اولش بهم توجه کرد و خیلی با هم خوب بودیم ساعت مطالعه مون رو بهم میگیم ....
    ما فقط به شکل sms ارتباط داشتیم و من اصرار داشتم تو مدرسه با هم صحبت کنیم و با هم درس بخونیم ... با هم حرف بزنیم اما اون از دور فقط نگام کرد و اصلا نمیتونیم با هم حرف بزنیم ... . تازگیا هم اصلا جوابم رو نمیده  ...  اینم بگم اون خیلی ادم عجیبیه و کلا سختی زیادی کشیده و پدر و مادرش جداشدن و ...

    لطفا توجه کنین که من نگفتم ناراحتم یا ... من فقط میخوام بدونم چیکار کنم ؟

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۹۰
    • پنجشنبه ۷ بهمن ۹۵ - ۲۲:۴۰

    ارزش داره که صرفا به خاطر مدرک سختی تحصیل رو تحمل کنم؟

    سلام خدمت دوستای گل خانواده برتری

    میدونم که سوالم ممکنه طولانی بشه ولی با این حال ممنون میشم اگه بخونید و نظراتتون رو بگید چون واقعا به کمکتون احتیاج دارم. حتی اگه وقت ندارید متن رو کامل بخونید قسمت های بولد شده رو بخونید و به هر حال نظرتون رو بگید.

    دختری بیست و دو ساله هستم که از بچگی هم خودم هم خانوادم اهمیت زیادی واسه درس قائل بودیم و از بچگی همه نوع تفریح و کارهای غیر درسی رو کنار گذاشتم تا درس بخونم و همش فک میکردم وقتی کنکور دادم و درسم تموم شد به اینکارایی که دوست داشتم میرسم. همه میگفتن فشار درس و استرس با کنکور تموم میشه و ادم آزادانه میتونه به کارایی که دوست داره برسه.

    سال کنکورم نمیدونم چرا شدیدا بیخیال شده بودم برام مهم نبود تو چه دانشگاهی باشم. نمیدونم شاید خسته شده بودم از زندگی یه بعدیم. و همین مسائل باعث شد که رتبه خیلی بدی بیارم و یه دانشگاه غیردولتی رو انتخاب کنم که هم دانشگاه برم و هم بتونم سال بعدش دوباره کنکور بدم. وقتی به دوستام نتیجه ام رو گفتم خیلی مسخره ام کردن جلوی خودم. دیگه معلوم نبود پشت سرم چیا میگن. من تو مدرسه خیلی خوبی درس میخوندم که اونجا هم دقیقا همه چی فقط درس بود و تمامی بچه ها شدیدا درسخون بودن. اکثرا بهترین نتایج رو تو کنکور اوردن و من تو یه سالی که دوباره میخواستم کنکور بدم هیچ کدوم دیگه سراغمو نمیگرفتن…

    خیلی تلاش کردم و سال دوم رتبه خوبی اوردم و از اون جایی که رتبه ام از رتبه مورد نیاز رشته مورد علاقم  بهتر شده بود رفتم سراغ دومین رشته مورد علاقم که رشته تاپ تری بود. اون موقع همش سرخورده بودم بخاطر نتیجه کنکور اولم واسه همین رفتم رشته سخت تر رو انتخاب کردم که اطرافیانی که منو به خاطر نتیجه ام آزار داده بودن دیگه منو پایین نبینن.

    وقتی رفتم دانشگاه خیلی خوشحال بودم که خیلی از دوستام تو همون دانشگاهن و خیلیاشون هم توی رشته منن و فکر میکردم که اونا از من استقبال کنن. ولی برعکس چون پشت کنکور مونده  بودم همچنان منو پایین تر خودشون حساب میکردن.

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۰۵
    • پنجشنبه ۷ بهمن ۹۵ - ۲۲:۲۵

    میخوام زندگیمو تغییر بدم یه تغییر بزرگ

    سلام
    من پدرمو چند سال پیش از دست دادم . از اون موقع خونواده ی پدرم که کلا باهام قطع رابطه کردن خونواده ی مامانمم یه جوورین کلی اذیتمون کردن کلی گریمون انداختن همش تهمت میزدن بی خودی .
    جوری که الان ازشون متنفرم اونا امید به زندگیمو ازم گرفتن هر روز گریه میکردم بابام همیشه پشتمون بود از وقتی رفته ما رو اذیت کردن 2 سال کنکورم به خاطر اونا خراب شد همش گریم مینداختن من تا قبل فوت بابام بهترین بودم تو ازمونا و المپیادا واسشون من مهم نیستم میگن خدا بکشتت .
    از لحاظ مالی خوبیم به مامانم که میگم دیگه نریم خونشون میگه مامانمه نمیشه میگم از این شهر بریم قبول نمیکنه به خدا دارم میمیرم چقد ضعیف شدم چقد از درس زده شدم .
    خدا حس میکنم منو دوس نداره اینترنتی با یه پسر اشنا شدم خودشو میکشت به خاطرم عکسمو دیده بود اخرش بیخودی منو ول کرد .
    الان بدجور حالم خرابه حتی بعضی وقتا از خدا هم زده میشم نمازامو میخونم تمرکزمو از دس دادم رشته ای رفتم که علاقه ندارم میخوام کنکور بدم نجات پیدا کنم اما حوصله ی زندگیو ندارم تک فرزندم هستم
    دلم مرگ میخواست اما میخوام زندگیمو تغییر بدم یه تغییر بزرگ با شفق هم همراه شدم
    تو رو خدا راهنماییم کنین اون پسره هم رفته ، از اون موقع افسرده شدم خیلی دوسش دارم دوستش اخر گفت اون دنبال دخترای تکه اما من نه قیافم بده نه از لحاظ مالی بدیم اونا خیلی پولدار بودن مغرور بود .
    راهنماییم کنید تو رو خدا کلی ارزو دارم تو زندگیم . ارادمم اومده پایین میگم این کارو میکنم شروع که میکنم وسطش ول میکنم
    تو رو خدا زود جوابمو بدین
    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۰۶
    • پنجشنبه ۷ بهمن ۹۵ - ۲۲:۰۵

    یه دختر چه دلیلی برای حفظ بکارتش می تونه داشته باشه ؟

    سلام دوستان

    من یه دختر هستم. کامنتی رو زیر یکی از پست های اینستاگرام که راجع به مساله بکارت خانم ها قبل ازدواج بود خوندم .

    کلا اکثریت مردها نوشته بودن دیگه امروزه فقط یه احمق دنیال بکارت همسر آیندشه و خیلی مساله چیپ و احمقانه ای هست که برات مهم باشه زن آیندت بکارت داره یا از دست داده بکارتشو .

    من خودم تا حالا به این قضیه فکر نکرده بودم. اما یه گنگی خیلی عجیب با خوندن این پست اینستاگرام و خوندن کامنت پسرها زیر اون پست پیدا کردم . که واقعا کدوم کار درسته ؟

    کی داره راست میگه ؟ کدوم حرف منطقی تره ؟ من مادرم آدم معتقد و قابل احترامیه و قبلنا این مساله رو برام توضیح دادن که بدن آدم فقط باید برای یکی باشه و اینا یا احادیث و آیه های قرآن و اینا رو برام گفتن ....

    اما سوال اصلیم اینه اگه یک روزی به یکی از این جور مردها برخورد کردم و بهم گفت چرا بکارتتو حفظ کردی بخوام منطقی و با استدلال براش توضیح بدم باید چی بگم ؟ اصلا هیچی به ذهنم نمیاد بجز حرف های خدا در مورد عذاب اخروی و این ها ....

    خودمم بجز حرفای دینی و سنت های خانوادگی هیچ دلیل دیگه ای تو ذهنم برای جواب به این سوال نمیاد . از شما می خوام جدا از دین و عذاب اخروی و احادیث به من بگین یه دختر میتونه چه دلیلی برای حفظ بکارت داشته باشه ؟

    لطفا از نظر دین نگید .

    خیلی ممنون .

    موضوعات مرتبط: مسائل اجتماعی روز جامعه , مسائل جنسی قبل از ازدواج , خودسازی در دختران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۸۸۵
    • چهارشنبه ۶ بهمن ۹۵ - ۲۲:۲۰