خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی





۱۷۲ مطلب با موضوع «مسائل دختران جوان :: خودسازی در دختران» ثبت شده است

ناله و شکایت و ناشکری نکنید

سلام

میخواستم یه نکته رو یادآوری کنم به خودم و بقیه دوستان. درسته که اینجا جایی واسه درد و دل کردن و تخلیه بار منفی احساسی و راهنمایی گرفته. درسته که هیچکدوم همدیگه رو .نمیبینیم و تو زندگیای هم نیستیم و از گذشته و حال و گناه هایی که مرتکب شدیم و میشیم و خیلی چیزهای دیگه که ممکنه بخاطرشون دچار مشکل شده باشیم،مطلع نیستیم.

حتی گاهی واسه بزرگ جلوه دادن مشکلمون و چون فکر میکردیم تو دنیا فقط ماییم که دچار مشکل میشیم و از همه بیچاره تریم و ... پیاز داغ مشکلو زیاد میکردیم. ولی هیچوقت از نعمتا و معجزه هایی هر چند کوچیک یا بزرگ تو زندگیامون نگفتیم. یا اگرم گفتیم جنبه خودنمایی داشت و میخواستیم نشون بدیم که خاصیم !

ولی هیچکدوم از ماها حواسمون بود که همین درد و دلای بی شمار و گله از خدا هم تو روحیه خودمون تأثیر میذاره هم بقیه کسانی که ممکنه پست و پیام ما رو بخونن؟! میدونستین این کار هم حق الناسه هم حق الله؟!

بخدا من از بس پستهای منفی و گله مند رو خوندم دیگه نسبت به خدا بی اعتماد شدم! هر آن منتظرم خدا بلای بزرگی رو بسرم بیاره یا نعمتی رو ازم بگیره! دیگه از امید به خدا خبری نیست. دیدم کاملا منعی شده و دنیا رو با اون همه غم و غصه های مردم و اینکه شاید در آینده بسر منم بیاد، سیاه میبینم!

موضوعات مرتبط: مربوط به خانواده برتر , خودسازی در دختران , خودسازی در پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۵۱
    • سه شنبه ۱ فروردين ۹۶ - ۲۱:۰۵

    اصلا زندگی میکنم که چی بشه؟

    سلام دوستان

    من یه دختر  19 ساله ام ... چند وقته حالم خیلی بده.. پشت کنکورم و با اینکه همیشه عاشق درس و اینده خوب بودم , الان دیگه برام بی مفهومن...نه تنها درسا , همه چی.. کل زندگی.

    من چرا زندگی میکنم؟ ببینید اصلا سوالم اینه که معنی نفس کشیدنم چیه؟ ...چه فرقی میکنه چجوری زندگی کنم؟.. الان درسم خوندم ،به چیزیم که میخواستم رسیدم خب که چی؟

    چی بشه؟ اخرش مگه مرگ نیست؟ خب اخه چرا زندگی کنم؟ بخدا معنی زندگی رو از دست دادم.. هیچی برام ارزش نداره, بیخیال همه چی شدم هیچی برام جالب نیست, احساس میکنم همه زندگیم اشتباه کردم , جلو همه ،یه دختر شوخ و سرحال و سر زنده و خندونم ولی از تو داغونم...

    اصلا زندگی میکنم که چی بشه؟ میگم افسردگی گرفتم همه میخندن و میگن کل دنیا افسرده بشه تو نمیشی, ولی واقعا داغونم. هیشکی نمیتونه بفهمه حالمو.. تو رو خدا کمکم کنین از هیشکی نمیتونم دیگه کمک بگیرم.

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۴۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۳۷
    • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵ - ۲۱:۳۵

    یادم رفته چه طوری زندگی کنم

    سلام

    یادم رفته چه طوری زندگی کنم .. آخرین باری که از ته دل خندیدم یادم نمیاد .. همه ی چیزهایی که برای خوشبختی لازمه رو دارم .. پدر و مادر خانواده ی خوب .. ولی انگار به خودم قول دادم نخندم نا خواسته .. توی جمع همش ساکتم چند سالیه ..

    خیلی کم مسئله ای پیش میاد که بخندم .. قبلا با کوچیک ترین بهونه ای می خندیدم .. به نظرم همه چی بی مزست .. به بچه های کوچیک حسودیم میشه ..

    کمکم کنید .. 

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , خودسازی در پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۳۹
    • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵ - ۲۱:۲۰

    بد بینی و ترسم از جنس مذکر بیشتر از قبل شده

    سلام

    دختری هستم که هیچ حسی نسبت به جنس مخالف ندارم . از دوران بچگیم هم خیلی از زورگویی پسرهای فامیل و اینکه دخترها رو دست کم میگرفتن متنفر بودم. اصلا از نوع پسر نفرت داشتم.

    الان هم که نزدیک سی سالمه هیچ وقت هیچ وقت نسبت به هیچ پسری حسی نداشتم. و نشده که به پسری خوش بین یا وابسته باشم حتی عاطفی. در ذهنم مردها یه سری ادم های زورگوی غیر منطقی بودند و هنوز هم این ذهنیتم باقی مونده. ( با اینکه پدر خودم خیلی ادم مهربونیه ).

    مهمتر اینکه حس جنسی نسبت به جنس مخالف اصلا تعریف نشده برام. تا حالا اصلا نسبت به هیچ کسی دید جنسی نداشتم. بیشتر ترس دارم تا حس دیگه ای . در مورد خواستگارهامم این طور بوده و ترس از زورگویی و خود رایی مردها نذاشته بتونم ازدواج کنم.

    در برخورد با جنس مخالف خیلی جدی ام . ولی چون خودم هیچ حس جنسی ندارم فکر میکنم اونها هم هیچ حسی به من ندارن. به خاطر این مثالا از اینکه با همکارم تنها باشم هیچ حس بدی ندارم ولی بعدش متوجه میشم که پشت سرم حرف دراوردن. در حالی که من هیچ منظوری ندارم و فقط فقط جنبه انسانی طرف مقابلم رو دیدم.

    توی این وبلاگ خوندم که پسرها همش میگن نسبت به خانم ها تو خیابون یا محیط کار دید جنسی دارن یا حتی خانمی رو در بیرون میبینن دست به خود ارضایی میزنن ، ( در مورد پسرها خیلی بهتر از این چیزها فکر میکردم نمیدونستم به این شدت هم میتونه باشه ) میگم نکنه همکارام یا اون هایی که من فقط دید انسانی دارم بهشون ، در ذهنشون در مورد من تصورات ناجوری داشتن؟ بد بینی و ترسم از جنس مذکر چندین برابر شده.

    همش میگم نکنه الان تو ذهنش فکرهای بد میاره . نمیدونم باید چکار کنم.

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۱۲
    • سه شنبه ۲۴ اسفند ۹۵ - ۲۱:۰۰

    چکار کنم که احساساتی نباشم ؟

    سلام

    من یک دختر فوق العاده احساسی م ، بین 21 تا 24 سنمه ، قبل از دانشگاه رفتنم خاستگاره بسیاری داشتم که خانوأدم بخاطر سن کمم و نداشتن تجربه و درک کافی و ..‏. مخالف بودن و اصرار به دانشکاه رفتنم داشتن.

    بعد دو سال دانشگاه رفتنم سر و کله دو تا خاستگار پیدا شد . ولی حقیقتش خودم خیلی ترسیدم واسه همین موافق نبودم . ولی خانواده م خیلی بهم اصرار کردن و پافشار شدن که برگردم وحتی برادرم با ماشین خودش که حدود سه ساعت با شهر دانشگام فاصله داشت اومد دنبالم.

    حالا بماند که با اصرار فراوان و نداشتن هیج میلی مجبور به رفتن شدم تو راه ازم خواست نگران نباشم و فقط بخاطر اینکه برام عادی بشه و به عنوان ی تجربه م شده بدردم بخوره.

    خلاصه از فرداش خانواده پسره اومدن پدر ، مادر و خواهرش بود ولی پسرشونو با خودشون نیاوردن از رفتارشون مشخص شد که ازم خوششون نیومده و من با اینکه با نیامدن پسرشون احساس توهین شدن بهم دست داد ولی اصلا مایل نبودم .

    چیزی که زیاد اذیتم میکرد شور و شوق بیش از حد خانوادم بود ، بعد از یکی دو ماه یکی دیگه اومد ولی بعد از گذشت چند روز فهمیدم مادرش رفته با واسطه کلی دعوا راه انداخته و گفته تو با چه رویی رفتی این دختر و برا پسرم در نظر گرفتی؟

    حتی چند بارم خود پسره رو دیدم با رفتار و واکنشش فهمیدم که خودشم ازم خوشش نیامده و به دیدی تحقیر آمیزی بهم نگاه میکرد یه جورای منو مقصر میدونست انگار تقصیر منه که خداوند منو به شکل دختر رویایش در نیاورده ...

    حالا بگذریم با اینکه خیلی سرشکسته شدم ولی خدا وکیلی به اون بسر هم حق دادم با فرد ایده آلش ازدواج کنه. من بابت اون قضایا خیلی گریه کردم و اشک ریختم و افسردگی وحشتناکی گرفتم.

    چیزی که خیلی اذیتم میکنه دو ساله از اون ماجرا گذشته ولی من فراموشش نکردم همش حس میکنم دیگه کسی ازم خوشش نمیاد و احساس حقارت و رنج میکنم آخه از اون موقع تا حالا کسی ازم خاستگاری نکرده.

    خیلی دلم برای خودم میسوزه . حتی اگر هم کسی بخواد بیاد بازم از نپسندیده شدن خیلی میترسم . متاسفانه خیلی دختر احساساتیم . تو رو خدا بگید چیکار کنم که دیگه انقد احساساتی نباشم ؟

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۰۵
    • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵ - ۲۱:۳۵

    بیش از اندازه مورد توجه اطرافیانم هستم

    سلام ب همه یدوستان

    من یه دختر 20 سالم و یه مشکلی دارم که دیگه رفته رفته داره محدودم می کنه ... مشکل من اینکه بیش از اندازه مورد توجه ، دوستام ، فامیلا و کلا نزدیکانمم .. منظورم عاطفی نیستا  ، از لحاظ فوضولی تو کار آدم ...

    هیچ وقت نتونستم بفهمم چرا تو اطرافیانم چرا من ؟ ( نمیخوام بگم  که آش دهن سوزیم نه ولی منم یه ادمم دقیقا مثل همه مردم )  اصلا هر تغییری که میکنم چند نفر هستن که باید بگن چرا تو این کار رو کردی ؟ دلیلت چی بود ؟

    مثلاً .. من دبیرستانم که تموم شد ابروهامو یه خورده تمیز کردم .. جوری که خیلیم تو چشم نیاد ولی منظم باشه .. فرداش رفتم خیابون که برم خرید چند تا از دوستام تو خیابون بودن که با صدای بلند گفتن ... فلانی تو هم ؟ و بلند خندیدَن .. در صورتی که کسی اونا رو میدید شاید فکر می کردن ازدواج کردن و چند تا بچه دارن !

    یا گوشیمو از نوکیا ساده به اندروید تغییر دادَم ... اصرار پشت اصرار که حتماً طرفت گرفته ما میدونیم حالا تو نگو ( در صورتی که من با هیچ احد الناس مذکری در ارتباط نیستم ) . یا وقتی میرم پیش بعضی از دوستام گوشیمو با پرویی تمام میگیرن و میرن اینستآ خدا نکنه یکی از فالویینگها عکس ناجور بذاره ... میگن : آخه دلت از اینا میخواد .. واقعا که خجالت بکش ؟ پس چرا فالوش کردی ؟ ( در صورتی که خودمم هر صفحه ای رو فالو نمی کنم  ولی از بخت من اون لحظه اون جور پستا میاد رو کار ) .

    نماز و روزه که هیچ  ... رفته بودیم اردو که من صبح خواب مونده بودم نمازم قضا شد .. فقط مونده بودن که بگم کمونیستم .. ( آخه من به خیلی چیزها مقیدَم که حداقل اطرافیانم خیلی باورش ندارَن )

    شاید بگین خوب تو هم جوابشونو بده من جواب 1000 تا مورد و می تونم بدم بقیَش ؟ متاسفانه اکثر دوستامم همینن و بخوام قطع رابطه کنم یه مشکل دیگه پیش میاد ؟ . حتی وقتی میخوام برم یه چادر بخرم باید 1000 مورد در نظرم باشه .. و ... صد مورد دیگه .. دلم پُره

    چرا واقعا انقدر برامون مهمه علت کارهای عادی مردم ؟ مگه ما کلاً چقدر وقت داریم تو این دنیا ؟ هدف خدا از خلقت ما این بود ؟

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۵۷
    • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵ - ۲۱:۰۰

    توانایی اینکه بشینم کنار مهمونا و بخوام خوش رو باشم رو ندارم

    سلام

    من دختر 21 ساله ای هستم که بخاطر مسائل احساسی و عاطفی دچار افسردگی شدم. با پسری دوست نبودم و همیشه هم مواظب بودم عاشق جنس مخالفم نشم. ولی آخرش از خواستگارام و ... و ادعای عاشقی اونا ضربه خوردم و الآن به جایی رسیدم که هیچ چیزی منو خوشحال نمیکنه و هیچی بهم انگیزه نمیده!

    هیچ امیدی به آینده ندارم و حتی از دعا کردن هم میترسم. سعی میکنم خودمو به خدا نزدیک کنم ولی هیچوقت دعا نمیکنم که نتیجه نده یا برعکس بشه و از خدا هم ببرم. شدیدا تنبل شدم و هیچکاری نمیتونم انجام بدم. ورزش و کلاسای هنری و درس خوندن و ... همه اینا رو کنار گذاشتم و همشون برام بی معنی شده. هیچوقت از ته دلم نمیخندم و وقتایی که میبینم بقیه با یه حرف ساده چطور از ته دلشون میخندن من واقعا حسرت میخورم! اعتماد به نفسم صفر شده و از حرف زدن هم وحشت دارم چون اصلا کلمه ها از گلوم بیرون نمیان انگار.

    از شرایطی که برام پیش اومده بدم میاد هیچ کاریم از دست خودم برنمیاد، حتی ازدواجم نمیتونه منو شاد کنه .

    به مشاور هم اعتماد ندارم چون تو شهر کوچیکی زندگی میکنم که مشاور درست و حسابی نداره و اونایی هم که هستن فقط به فکر پول هستن و واسه هر نیم ساعت مشاوره 50_100 تومن میگیرن و منم واقعا نمیتونم از پس هزینه هاش بر بیام.

    چون دوست ندارم به خانوادم در مورد این موضوع بگم که اذیت بشن. میخواستم ازتون خواهش کنم یه راه پیش پای من بذارید من واقعا بریدم به بن بست خوردم. حالم از خودم و حرف زدنم و همه چیز بهم میخوره. شدیدا بی نظم و شلخته شدم.

    لطفا کمکم کنید .اگه مشاوره تلفنی یا اینترنتی یا هر چیزی که بتونه منو از این شرایط نجات بده سراغ دارید ممنون میشم بهم معرفی کنید

    الآن نزدیک عیده و من غصه گرفتتم از مهمونی رفتن و مهمون اومدنا . اصلا توانایی اینکه بشینم کنار مهمونا و بخوام خوشرو باشمو ندارم.

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۲۷
    • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵ - ۲۱:۰۰

    چه جوری عروس هم سطح خودمون رو پیدا کنیم ؟

    سلام
    خیلی از دختر پسرا از من سوال میپرسن که آقای دکتر ( حالا دیپلم هم به زور دعا و نذر و نیاز گرفتیمااا) : "چه جوری عروس هم سطح خودمون رو پیدا کنیم ؟ چه جوری دختر هم سطح خودمونو پیدا کنیم؟ " در جواب من بهشون میگم که "دقیقا تعریف شما از سطح خودتون چیه؟" اونا هم یا پرت و پلا تحویل من میدن، یا مخ سوز میشن و گیر میکنن و جواب نمیدن ، یا هر دو گزینه.
    توی این پست دو تا سوال رو در مورد دختران از نظر خودم جواب میدم ،در شرایطی هستم که به حرفام عمل کنم یا عمل کردم.(اگه مخالفی ،تنها کاری که از دستت بر میاد اینه که بگی دروغ میگم  ، در حالی که معلوم نیست خودت راست میگی،خخخ گیر افتادی) 
    اگه بخوام در مورد پسران جواب بدم ، پست جداگانه خواهد بود. منبع حرف من ، بخش هایی ممکنه دینی باشه و اون قسمت هایی که احتمالا از دین فاصله گرفتم ، از دین داران واقعی عذر میخوام.

    آیا سطح دختران با هم متفاوته؟ اگه هست ، معیار چیه؟
    شما دوستان تحلیل های خوبی توی قسمت نظرات مینویسین، البته بهتره که اشکالات خودمون رو قبول کنیم تا برای خودمون مفید باشیم(بعدش برای بقیه)، این حرف یعنی خراب کردین با اون نظر دادنتون خخخخ، به قول بچه ها توی عروسی: این چیه که آوردین، گندشو در آوردین😁
    توی خیلی از نظرات ، بعضی خانوما با همکاری آقایون در حق هم جنس های خودشون جفا میکنن، در حق خودشون هم ظلم میکنن! بعدشم توقع دارن مردا حقشون رو بدن! یا مثلا از مریخ بیان حق خانوما رو بدن! چندتا از اشکالات رو  مرور میکنیم.
    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , مشورت در ازدواج آقایان , مسائل اجتماعی روز جامعه , خودسازی در دختران , خودسازی در پسران ,

  • ۲ موافق ۱ مخالف
  • ۵۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۳۶
    • جمعه ۲۰ اسفند ۹۵ - ۲۳:۳۵

    نکنه من دارم زیادی سخت میگیرم؟

    سلام

    دختری 18 ساله م ، دانشجوی ترم اول پزشکی، اهل تهران. از اونجایی که ورودی بهمن بودم، الان حدود یک ماهه که وارد دانشگاه شدم که خب تفاوت های زیادی که بین من و همکلاسی ها و کلا محیط دانشگاه وجود داره، فکرمو خیلی درگیر کرده.

    این جا همه با هم سعی می کنن خیلی راحت باشن، از همون جلسه اول یه سری از دخترها و پسرها سعی داشتن صمیمیت ایجاد کنن، همو به اسم کوچک صدا می زنن، سرکلاس بی ملاحظه به دختر یا پسر بودن کنار هم میشینن و راحتن ، توی گروه های تلگرام دختر و پسر جوک و کلیپ های طنز ( البته نه کلیپ های مشکل دار، فقط در حد شوخی ) می فرستن، با هم کل میندازن سر بحث های مختلف از فوتبال بگیرین تا هر چیز دیگه، قرار های خارج از دانشگاه مثل رفتن به کنسرت، درکه، فرحزاد و .. میذارن و در طول مسیر همه ش به بزن و بکوب دسته جمعی میگذره. و در کل دیگه نمیدونم چه طور بیشتر توضیح بدم، با هم زیادی راحتن.

    از اون طرف من، دختر معتقدی هستم با پوشش چادر، و با این که آدم اجتماعی هستم و اهل بگو و بخند با دوستامم ولی در برابر نامحرم سنگینم. یعنی دست خودم نیست، نحوه حرف زدنم، نحوه برخوردم کاملا متفاوته. اصلا از حرف و شوخی اضافه با نامحرم خوشم نمیاد. توی گروه های تلگرام جز در مشکلات درسی حرفی نمیزنم.

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۸۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۵۸
    • جمعه ۲۰ اسفند ۹۵ - ۲۲:۵۶

    می خوام ثابت کنم تنها باشم اتفاقی نمی افته

    سلام

    24 ساله هستم و با پدر و مادر و برادرم زندگی می کنم برادرم تازگیا قصد ازدواج داره و شب ها اصولا دیر خونه میاد . پدرم به شدت رو من حساسیت داره به طوری که اجازه نمیده تنهایی بیرون برم حتی ماشین سوار شم تازه حساسیتش به اینجا ختم نمیشه اصلأ اجازه نمیده دو دقیقه تو خونه تنها باشم .

    امشب مراسم ختم دعوت بودند و من باید تنها خونه می موندم چند بار به مادرم تذکر داد که این " بچه " باید تنها خونه بمونه و مادرمم گفت میدونم ، مادرم با این قضیه چندان مشکلی نداره اما با سوار تاکسی شدن به تنهاییم مشکل داره واسه تنهایی امشبم بابام کم مونده بود سکته بزنه ، ترسون لرزون گفت شام خورده نخورده پا میشم میام من هیچ جوره نتونستم توجیهش کنم بابا من بزرگ شدم وقتی هم که برگشت گفت به مغازه کناری ( درست از همون آدمایی که ازشون حالم بهم میخوره و داداشمم هم عقیده ست ) سپرده که تا موقعی که مغازه هستند به در خونه ما نگاهی بندازه .

    واقعا نمیدونم پدر و مادرم با این حساسیتشون دارند با آینده من چیکار می کنند ؟ انقدر منو از ماشین و تاکسی ترسوندند که حتی نمیتونم تصور کنم که تنهایی ماشین سوار شم و فکر کنم همیشه باید از آژانس یا ماشین شخصی خودم که هنوز گواهینامه شو ندارم اونا دوست ندارند یه ثانیه ازشون دور شم .

    بابام میگه باید تو تو ساختمون خودمو زندگی کنی تا این حد . تو رو خدا کمکم کنید تا ثابت کنم تنها باشم اتفاقی نمی افته . خونمون دو واحد هست ۳۵۰ متر و رو به رو مستأجر که خونشون ۱۳۰ متره و خونه نبودند .

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۴۵
    • جمعه ۲۰ اسفند ۹۵ - ۲۲:۳۷

    برو بالا