خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند



۷۹ مطلب با موضوع «مسائل دختران جوان :: خودسازی در دختران» ثبت شده است

اول دبیرستان که بودم یه پسر بی خانواده برام حرف در آورد

سلام

من دبستان و راهنمایی همیشه معدلم 20 بود و هیچوقت حتی یک درصد هم کمتر نشدم. خانواده ی خوبی هم داشتم و کلا مشکلی نداشتم. اول دبیرستان که بودم یه پسر بی خانواده برام حرف در آورد و به داداشم گفته بود خواهرت با فلان پسر دوسته.

داداشم خیلی به من اعتماد داشت و وقتی ازم پرسید که این درسته یا نه و من گفتم نه،باور کرد و بخاطر همین کاری با اون اقا پسری که گفته بودن با من دوسته نداشت ولی رفت و اون پسری که حرف دراورده بود رو زد...

اونم شکایت کرد و دیه خواست و ماام دیه رو دادیم... پدر من همون شب که فهمید برام حرف دراوردن سرم داد زد برای اولین بار... من کاری نکرده بودم و قسم خوردم که حتی اون اقا پسر رو نمیشناسم و ندیدمش تا حالا.

من خیلی شکستم سر این موضوع و دیگه نمیتونم درس بخونم. اول دبیرستان ترم اول معدلم بالای 19/5 شد ولی از اسفند ماه که این قضیه پیش اومد دیگه درس نخوندم و معدلم به 16/5 رسید.

دوم دبیرستانم نخوندم اصلا و حتی یه درسم رو افتادم. الان سومم و امسالم اصلا درس نمیخونم. نه که نخوام ها، میخوام و نمیتونم.. همش حس میکنم خانوادم بهم شک دارن.

حس که نه واقعا شک دارن. تنها کسی که پشتم بود داداشم بود که اونم حالا رفته سربازی و دیگه کنارم نیست. خیلی احساس تنهایی میکنم. تو خونه حتی یه کلمه ام حرف نمیزنم.. میشه کمکم کنین؟

کسی این تجربه رو داشته؟ کسی تونسته خودشو بکشه بالا؟ من چکار کنم؟ چجوری درس بخونم؟ چجوری دیگه یه دختر افسرده نباشم؟ مادرم تا میبینه درس نمیخونم میگه پس چرا نمیذاری خواستگاراتو راه بدیم تو خونه؟ یا درس بخون یا شوهر کن. ولی من نمیخوام اصلا اوضاع روحیم خوب نیست که بخوام حتی به ازدواج فکر کنم.

خواهش میکنم اگه میتونید کمکم کنید؟

موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۲۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۲۳
    • جمعه ۱ بهمن ۹۵ - ۲۲:۴۰

    والدینم با طلاق ، آینده ی منو ازم گرفتن

    سلام دوستان

    من یکی از کاربرای همین وبلاگم که مسئله ای خیلی سردرگمم کرده و خیلی بابتش ناراحتم ...
    من چند سال پیش که سال کنکورم بود یک تصادف نزدیک زمان کنکور ، همه ی تلاشمو بهم ریخت و راهی بیمارستان شدم، واستادم سال بعد دوباره کنکور دادم و به آرزوم که پزشکی بود رسیدم  اما دانشگاه دولتی نه ،بلکه دانشگاه پولی قبول شدم بین رفتن و نرفتن دو دل بودم که تصمیم گرفتم برم بعد یک ترم مرخصی بگیرم دوباره بخونم اینکارو کردم اما اتفاقا همون سال والدینم تصمیم به جدایی گرفتن و تا حدی مراحل طلاق طی شد و من التماس کردم کمی صبر کنن ولی گفتن ما دو سال بخاطر تو صبر کردیم دیگه نمیتونیم و این حرف مامانم بود .
    بگذریم که تمام این سال ها تو تنش شدید و دعوا و درگیری گذشت و من به سختی وسط این همه دعوا تونستم درس بخونم گاهی اونقدر دعواها اذیتم میکرد که مجبور بودم برم تو پارک درس بخونم چون کتابخونه ای نزدیک خونه نبود و ساعت کاری شون هم کم بود و با توجه به دوری به صرفه نبود تا اونجا برم،گاهی تو پارکو خیابون از سرما میلرزیدم و گاهی از گرما ضعف میکردم.
    یک روزنامه میگذاشتم روی زمین شروع میکردم به زدن تست کنکور مثلا وقتی فیزیک رو شروع میکردم همونطور 4 ساعت روی زمین مدام میخوندم و متوجه زمان نبودم وقتی از روی روزنامه بلند میشدم همش خیس بود از گرما بس عرق ریخته بودم تازه اون لحظه متوجه نگاه سنگین عابرا میشدم و از خجالت میمردم از یک طرف استرس اینکه خونه الان چه خبره اعصابمو بهم میریخت.
    شهرمون خانه ی کنکور داره ولی پولشو نداشتم که روزی ده هزار تومان بدم و اگر هم از پدر میخواستم بگیرم میگفتن برو سراغ مادرت و اگه از مادر میخواستم بگیرم میگفتن برو سراغ پدرت و این شروع یک دعوای جدید بود. ما چندین خونه داریم و سه ماشین ولی من وضعیتم این بود .
    من برای سال سوم کنکور دادم و رشته سلولی مولکولی دولتی رو بعد رشته های خوب زدم و دانشگاه دولتی هم قبول شدم چون مجبور بودم زودتر از فضای خونه خارج بشم از طرفی از کنکور خسته و نا امید شده بودم اما حالا پشیمونم که صبر نکردم من ترم بهمنی هستم و بهمن ماه میرم دانشگاه اما همه آرزوهامو دفن کردم .
    رشته ای که هستم نه علاقه ی زیادی بهش دارم نه بازار کاری در آینده داره. جالب هست که من بخاطر پول ندادن خانوادم و کم شدن تنش ها پول نخواستم برای دانشگاه پولی در صورتی که اون ها برای طلاق خودشون هر کدوم بیست میلیون حدودا هزینه کردن که روی هم میشه حدودا 40 میلیون .
    از همه بدتر اینه که بعد طلاق حالا فهمیدن همه کاراشون لجبازی بوده و دوباره ازدواج کردن .اونا فقط آینده ی منو ازم گرفتن اونا فقط به فکر خودشون بودن و الان هم هستن. خیلی دلم شکسته خیلی .
    حالا به سرم زده برای دانشگاه که از خونه دور شدم برم همون جا همزمان کنکورو بخونم و باز دو سال دیگه کنکور بدم و برم دانشگاه پولی ، پولشم با قلدری و زور ازشون بگیرم .
    ولی مشکل این هست که من هم شخصیت مظلومی دارم و نمیتونم قلدر باشم هم منتشون همیشه زیرسرم  میشه  و باز تو دعواها دخالتم میدن. باز فکر میکنم برم تقاضای نفقه کنم ولی میترسم عاق بشم، من این همه سال گوش بحرف بودم  و وضعیتم اینه، خواهش میکنم راهنماییم کنید.
    از کنکور دوباره هم خیلی میترسم ولی چاره ای نیست.من یک دخترناامید و دل شکسته ام.
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۹۷
    • جمعه ۱ بهمن ۹۵ - ۲۲:۳۵

    چطور یه عروسی بشم که از هر انگشتش یه هنر میباره ؟

    سلام دوستان

    من یه دختر ۲۰ ساله م. راستش به زودی قراره ازدواج کنم. یکم استرس دارم واسه این که خانوم خونه ی خوبی نشم! در واقع طرف سوالم خانومای متاهله .

    میشه بگید یه دختر برای اینکه کامل باشه باید چه هنرهایی داشته باشه؟ شما ها که الان متاهلید دوست داشتید قبل ازدواج چه چیزایی رو زودتر یاد میگرفتید که الان بدردتون بخوره؟

    منظورم کارها و هنرهایی که میشه کلاس رفت و یاد گرفت. مثلا من الان دارم یه دوره فشرده آشپزی و شیرینی پزی میرم! گواهی نامه گرفتم و ازین چیزا!

    به نظرتون چه چیزای دیگه باید در دوران مجردی توش مهارت پیدا کنم که وقتی رفتم خونه شوهر همه بهم بگن چه عروسی از هر انگشتش یه هنر میباره !

    خوش حال میشم کمکم کنین

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۷۹
    • جمعه ۱ بهمن ۹۵ - ۲۲:۱۰

    چطوری خودمو دوست داشته باشم وقتی ذهنم از بچگی پر از افکار غلطه

    سلام دوستان خانواده ی برتر ..

    سوالمو مطرح میکنم ان شاء الله که با نظرای خوبتون راهنماییم کنید..

    من دختر هستم هجده سالمه از بچگی کم رو و خجالتی بودم تو محیط های شلوغ نمیتونستم زیاد بمونم فقط محیط های دوستانه..

    چند سالی هم هست دوست یابیم ضعیف شده یا دوستایی که پیدا کردم منو برای هوش بالام میخواستن که فقط یا بهشون درس یاد بدم یا تقلب برسونم یا کلا به هدفاشون برسونم که ( هدف منظورم خواسته هایی که دارن مثلا بعضیا دوست دارن برن پاساژ این ور و اونور به قول خودشون خوشگذرونی و خانوادشون اجازه نمیده تنها برن ) میخواستن با هم بریم .منم که طرز فکرم متفاوته و سر یک مدرسه عوض کردن دوستی مون به کل نابود شد !

    یه دونه دوست خوب تا الان نداشتم راستی اینم بگم اعتماد بنفسم متوسطه ولی اضطرابم بالاست و قرص استرس میخورم این باعث شده فکر کنم ادم شایسته ای نیستم در صورتی که واقعا شاگرد اول خانواده ی تحصیل کرده محجبه هستم و مشکل خاصی نداریم .

    توی سایت خوندم عده ای از خواهران خود زشت پندارن ... منم متاسفانه دلیل اصلی ناراحتیم و این که شاید عقب تر باشم تو مسایل اجتماعیم و این میدونم.. دارو درمانی هم شدم موثر نبوده روانشناسم رفتم.خودمو دوست ندارم .

    چیکار باید بکنم؟پسری هم خواستگارمه پسندیدمش اصلا نمیدونه این فکرا تو سرمه و ممکنه واسه این همه چیو تموم کنم .

    الان نا امیدم فقط خداست که نگهم داشته . تو رو خدا اگر راهکاری میدونید بگید سنی نیستم که انقد عذاب فکری داشته باشم... منی که انقد خدا پیغمبر حالیمه اهل چله و... اینا چرا باید اوضاعم این باشه. من که در و دیوار اتاقم پر آیه قرآن و آرامشه...

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۳۳
    • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    شاید بابت سادگیم کسی منو نمیخواد

    سلام و وقت بخیر  خدمت همه دوستان

    دختری 24 ساله ام الان مشکل افسردگی دارم . مشکلات زندگی من خیلی پیچیده است و عجیب و غریب ، همیشه با خودم مشکل داشتم و با خودم درگیرم خودم رو باور ندارم .

    معمولا هیچ وقت اطرافیانم بازخورد خوبی بهم نمیدن با اینکه سعی در خوش رویی و خوش اخلاقی دارم من در شهر اصفهان زندگی می کنم .

    خیلی اعتماد به نفسم کمه خیلی از نظر ظاهرم خوبه چهرم اما هیچ وقت کسی منو آدم حساب نکرد این باعث شده نتونم اعتماد به نفس داشته باشم . این روزا مثلا جایی میرم میگم چرا اینکارو کردم چرا اینجوری کردم هی اینا میاد تو ذهنم یا مثلا من مد نظر اون افراد  از نظر اخلاقی یا ظاهری چطور بودم اینا تو ذهنم رژه میره تهش هم دید مثبتی به خودم ندارم چون بازخوردا منفی بوده .

    هیچ موقع نشد کسی تو زندگیم دوسم داشته باشه نمی دونم زندگی این روزای مردم همه اینطوریه یا زندگی من . یه چیزی رو خیلی ها بهم گفتن میگن ساده و دل پاکی ، من از کلمه ساده بدم میاد و همین باعث احساس بدی به خودم شده .

    شاید بابت سادگی کسی منو نمیخواد ولی آخه چکار کنم شخصیتمه نمی دونم چطور تغییر بدم خودمو چطور منم هفت خط بشم ؟ من خیلی تنهام دلم گرفته از این همه بی مهری از این همه سختی ، کاش شما بتونید کمکم کنید

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۳۸
    • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    من باید ایده آل هام رو بر چه اساس قرار بدم؟

    سلام

    من به عنوان یه دختر مجرد همیشه برام سوال پیش میاد که یه زندگی ایده آل چه جوریه ؟ منظور از ایده آل داشتن درآمد خوب  خونه ی خوب ماشین خوبه فقط ؟

    مثلا من باید ایده آل هام رو بر چه اساس قرار بدم؟ بر اساس رمان های کشکی عاشقانه یا بر اساس زندگی اطرافیان ؟

    واقعا این ایده آل ها برای یه انسان  چه جوری به دست میاد ؟ یعنی با دیده ها وشنیده ها ؟ واقعا نمیدونم ، دوستان از ایده آل های خودتون هم بگید .

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۷۴
    • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    هیچ علاقه ای به پدر و مادرم ندارم

    سلام

    من خیلی وقته میخوام اینجا راهنمایی بگیرم ولی همش فکر میکنم دغدغم خیلی مسخرس یا شاید هیچکس نتونه ارومم کنه.

    نمیدونم از کجا شروع کنم یکم طولانیه. دخترم 19 سالمه. از وقتی که یادم میاد مامان بابام با هم دعوا میکردن ، داداشمم که بزرگتر از منه همیشه اینو به مامانم میگه. از اول دبیرستان خیلی حالم بد شد بخاطر خیلی چیزا افسردگی گرفته بودم.

    12 ساعت میخوابیدم.من نمیدونم رفتار پدر مادر شماها با شماها چطوری بوده اما پدرم محبت نمیکنه به ما ، اما از لحاظ مالی ساپورتمون میکنه فقط.. نظامیه شغلش. از بچگی که یادمه ما هیچوقت در مورد چیزی با هم نحرفیدیم خیلی معمولی در حد سلام کردن و اینک سوالی پیش بیاد حرف میزدیم.

    هیچوقت نگفته دخترم مشکلی نداری امروزت چطور بود یا هر چی ... اصلا هیچی با هیچی کار نداره. من احساسمو تو خودم نگه میدارم چون یکم غرورم دارم. مادرمم نصف رفتاراش جدیه. رابطه احساسی با هیچکس تو خانواده ندارم. منظورم محبت عاطفیه. واسه همین دو سال پیش با کسی اشنا شدم تو لاین رابطمون دو سال ادامه پیدا کرد تو شهر خودمونن با اینکه ندیدمش از نزدیک ، بعد دو سال فهمیدم به غیر از من با خیلیاست .

    اما بخشیدمش چند بار همو دیدیم رابطه عمیق تر شد خیلی همو دوست داریم. اما فکر کردن به اینکه قبلا خیانت کرده ذهنمو اذیت میکنه. با اینکه هر چی میگم قبول میکنه... رابطمون میخواد خوب شه میزنم خرابش میکنم .

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۹۱
    • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵ - ۲۲:۰۰

    نه توقعم از خودم کم میشه نه تلاشم بیشتر میشه

    به نام خدای مهربان

    سلام

    من قبلا یه خاطر شکست های مختلف و دوری از خانواده یه دوره ی افسردگی یکساله تو شهر غریب پشت سر گذاشتم اون موقع شکست تحصیلی برام خیلی سخت بود و اونجا به خاطر بد بینی و سوءظنی که پیدا کرده بودم  حتی یه دوست صمیمی ای نداشتم خلاصه خیلی سخت گذشت.

    از نو شروع کردم  همه چیز رو از اول ساختم برگشتم کنار پدر مادرم درسمو ادامه بدم و روابط اجتماعیمو زیاد کردم خلاصه بگم که نمیخوام این شروع دوباره رو از دست بدم . مهم ترین چیزی که سلامت منو بهم برگردوند اهدافم بود . من برای شاگرد اول شدن چه شوقی داشتم اینهمه مقدمه چینی برای اینه که بگم موفقیت برای سلامتی من حیاتیه .هر شکستی دوباره علائم اون افسردگی رو کم کم بر میگردونه و اعتماد به نفسمو تحت تاثیر قرار میده و روابط اجتماعی هم پشت سرش خدشه دار میشه ... در ضمن متاسفانه شدیدا کمال گرا هستم.

    قضیه ی اصلی اینه که من دوباره شکست خوردم . من به این موفقیت احتیاج دارم چون شرایطم خاصه از طرفی کمال گرایی و خطر افسردگی دوباره ...من علائم افسردگی رو دارم دوباره میبینم باز به همه بد بین شدم عزت نفسم کم شده و خیلی از مشکلات دیگه فقط موفقیته که روحیه ی منو دوباره شاد میکنه و عزت نفس منو برمیگردونه و خلاصه همه ی مشکلاتم رو حل میکنه ...

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , خودسازی در پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۲۰
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۳:۰۰

    نسبت به کسی که دوسش دارم خیلی دیگه حساس شدم

    سلام

    من یه دختر 19 ساله ام ،‌نمیدونم چی باید در مورد خودم بگم که شاید تو پاسخگویی به سوالم لازم باشه دونستنش ،‌من زیادی دارم حساس میشم ،‌نسبت به همه چیز ،‌وضعیتم داره اورژانسی میشه . نسبت به کسی که دوسش دارم خیلی دیگه حساس شدم .

    همه‌ش از اینکه دوستاش بهش ابراز دوست داشتن میکنن .... ناراحت میشم، از این که اونم پاسخ دوست داشتنشونو میده ،‌دیگه حالم داره از اینستا و کاربراش بهم میخوره ، مدام قربون صدقه، مدام فدات بشم عشقم عشقم . باورم نمیشد من گریه ام کردم با دیدن اون کامنتا ،‌دیگ تمرکز ندارم . هیچ میلی دیگه به درس خوندن ندارم .

    مدام دراز میکشم و سعی میکنم بخوابم ،‌حوصله ندارم دیگه ،‌من صد تا گل بنفشه افریقایی تو خونه دارم و هر روز با عشق بهشون میرسم ولی دیگه حوصله اونا رو هم ندارم . میخوام برم سراغ قرصای آرامبخش . خسته شدم دیگه میخوام آدم قبل بشم .

    من درس دارم و درسم از هر چیزی برام مهمتره ،‌یه قرصی ، یه داروی گیاهی ای ،‌یه چیزی ، یه کلمه امیدوار کننده حتی بگید به من .

    مرسی.

    "پریا"

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۰۱
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    عقده های عاطفی بچگیم هنوزم پابرجاست

    سلام به همه

    من همیشه سعی کردم بهترین باشم، تحصیلاتم عالیه، لباس هایی که میخرم معمولا گرونه چهره خوشگلی هم دارم اما کمبود محبت و اعتماد به نفس دارم، قبل تر ها خیلی گریه میکردم و هر روز آرزوی مرگ میکردم و حتی به خودکشی فکر میکردم ولی اوضاع زندگیم الان خوبه، حتی کسی رو دارم که خیلی دوستش دارم اما مثل گذشته همچنان آرزوی مرگ میکنم. حال خوبم هم مقطعی هست. با هر اتفاق کوچیکی میگم کاش بخوابم و دیگه بیدار نشم، دیگه توانایی و قدرت گذشته رو ندارم، احساس میکنم تحلیل رفتم، دیگه از تلاش و پیشرفت هم حتی خسته شدم. الان 8 ساله که این وضعیت رو دارم.

    یک چیزی هم درباره اعتماد به نفسم هست که در حضور خانواده ام اصلا نمیتونم با افراد دیگه خوب صحبت بکنم و خجالتی میشم، گریزانم از آدما. اما وقتی خودم تنها باشم و خانواده ام کنارم نباشن خیلی با اعتماد به نفس صحبت میکنم جوری که همه تحت تاثیر قرار میگیرن.

    احتمالا دلیلش این باشه وقتی بچه تر بودم مامانم خیلی سرکوفتم میزد، منو بی مصرف و به درد نخور و تن لش و القاب اینجوری خطاب میکرد. البته در مواقع عصبانیت فقط، و بعدش خودش هم پشیمون میشد.

    اما اثرات بد روحیش رو روم گذاشت و من یک آدم ضعیف شدم. آدم ضعیفی که میخواد خودش رو قوی جلوه بده.

    بعضی وقتا میبینم مردم بچه هایی دارن که نه دانشگاهای خوبی رفتند نه قیافه زیبایی دارند نه اخلاق خوبی دارند و فقط کوه توقع هستند، اما پدر مادرشون جوری ازشون تعریف و حمایت میکنند که با خودشون فکر میکنند حتما بهترین و زیباترین و موفق ترین آدم هستند. اون وقت من با این ویژگی هایی که خیلی ها دوس دارند داشته باشند هنوز فکر میکنم آدم نیستم.

    الان دیگه تنش های گذشته رو با خانواده ندارم و روابطمون خیلی بهتر شده اما عقده های عاطفی بچگیم هنوزم پابرجاست دیگه عجین شدم با این حالات روحیم، نمیدونم مسبب خراب شدن زندگی من کیه؟ خانواده ای که دوستشون دارم و برام کم نذاشتند اما ناخواسته من رو داغون کردند؟ همیشه دوست داشتم بدونم الان من حقی به گردنشون دارم یا نه ؟ من هم کوتاهی داشتم حتما، اما من فقط یک بچه بودم.

    همیشه بعد از نماز از خدا میخوام بخاطر عذاب هایی که کشیدم یه زندگی خوب نصیبم بکنه. اما نمیدونم چرا به آرامش نمی رسم.

    افسرده ام.

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران , خودسازی در دختران , خودسازی در پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۶۲
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    افکار جنسی دست از سرم بر نمیدارن

    سلام

    من یه دختر کنکوری هستم و با استعداد و باهوش .درسم خوبه . در خانواده متوسط بزرگ شدم .مذهبی نیستیم زیاد ولی خیلی رعایت میکینم حد و حدود ها رو . والدینم اجازه دیدن فیلمای صحنه دار و هر جوری رو بهمون هیچوقت نمیدادن .کلا اینجوی بزرگ شدیم . الان که به این سن رسیدم فیلم هالیوود زیاد میدیدم تابستون و گاهی الان ... ،‌از کودکی نسبت به جنس مخالف کشش داشتم حتی مردهای خیلی بزرگ تر از خودم .. حس خاص بهشون داشتم از لحاظ عاطفی البته و در کودکی هم چندین بار ... کردم نمیدونم چرا !! ولی دیگه ترک کردم ...الان چن ساله پاک هستم .

    ولی الان افکار جنسی دست از سرم بر نمیدارن ... ،‌درس دارم ...نمیتونم تمرکز کنم . یکی از آشنایان صحبت کردن که  قراره بیاد خواستگاریم ...منم علاقه مند هستم به ایشون . ولی کلا حتی رفت و امد هم نداریم تا من بتونم خوب درسمو بخونم .

    تابستون با اون آقا صحبت کرم و به تفاهم تقریبا 100 % رسیدم ...ولی مجبور شدم پشت کنکور بمونم .رتبه ام راضیم نمیکرد .من خیلی درسم خوب بود . بیشتر این افکارم به دلایل علاقه ای که نسبت به اون آقا در من بوجود اومده در رابطه با اون اقا تو ذهنم میاد ..

    ببخشید رک میگم ، ولی گاهی تو خیالم باهاش ... میکنم و یا تو اغوششم و بوس و .. نیت کردم هر روز تا 40 روز ختم سوره نور رو داشته باشم دیگه روز 30 ام هستم .. خدا رو شکر یکم بهتر شد نسبت به قبل  .. ولی هنوز هم هستن ..

    هر وقت میاد میگم لعنت بر شیطون و ادامه درسمو میخونم .گاهی هم یادم میره میبینم تا 1 الی 2 ساعت ذهنم داره درگیر اون مسایل میشه ... و کامل عین فیلم میان تا ته ... گاهی صحنه های ریز و کوچیک بعضی فیلمای هالیوود هم با اون میاد تو ذهنم واسه همین دیگه تا اخر سال فیلم هالیوود نمیبینم ..

    انگار شبیه پسرا میشه ذهنم ..البته جسارت نمیکنم به آقایون ..ولی خب ذهن پسرا بیشتر اینجوریه .. درسم برام مهمه ... لطفا بگید چیکار کنم  ؟

    هیچکس مقصر نیست .اون آقا اصلا صحبتی نکردن که من بخوام اینجوری بشم .. من وقتی به کسی علاقه مند میشم اینجوری میاد تو ذهنم ... قبلا هم یکی دیگه بود  ولی اون منتفی شد به دلایلی . این یکی قطعی هست و 100 % که به ازدواج منتهی میشه .خانواده ها فقط منتظر کنکور منن. الان نمیدونم با این افکار چیکار کنم !! نمیتونم به کسی بگم چون اصلا نمیشه ..

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۷۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۷۷
    • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    موقع درس خوندن به اتفاقاتی که برام افتاده فکر می کنم

    سلام ، خسته نباشید .

    من یه دختر ۱۷ ساله و پیش دانشگاهی هستم. کلاس کنکور میرم که تقریبا بیشتر از دو برابر دخترا کلاسمون پسر داره. بعضی وقتا هم من دقیقا مجبور میشم پیش پسرا بشینم کلاسم فوق العاده کوچیکه .

    به زور جا شدن همه. من حواسم خیلی پرت میشه چون جلوم یا دید ندارم (به دلیل اینکه پسرا جلومون هستن ) و هی مجبورم خودمو جابجا کنم یا بغلم پسران. در ضمن خوشمون هم نمیاد که جلوی پسرا بشینیم (نمیدونم ی جوریه).

    من اصلا روم نمیشه سوال بپرسم یا بگم که دوباره یه قسمتو توضیح بدن ( بقیه دوستام که تو کلاسن هم همینطور). بعد من نمیدونم چون پشت کنکوریم و استرسم زیاده همش به اتفاقایی که در اون روز واسم افتاده موقعی که کتاب دستمه و دارم درس میخونم فکر میکنم.

    هی میگم چرا به فلانی اینجوری گفتی ناراحت شده شاید یا چرا فلانی منو اینجوری نگاه کرد یا از همین چیزا کلا. کلا خیلی حواسم پرت میشه نمیتونم فکر نکنم بخصوص از وقتی میرم این کلاس مختلط.

    میخواستم بدونم این که من خیلی تو کلاس هول میشم طبیعیه یا من چون خیلی با پسرا رابطه نداشتم حتی تو خانواده اینجوری شدم ؟

    و اینکه من خیلی فکرم میره پای کارایی که کردم و هی بهش فکر میکنم و عذاب وجدان دارم رو چه جوری میشه از بین برد واقعا کلافه ام ... . خیلی خلاصه گفتم. مرسی از کسانی که پاسخگو خواهند بود✌🏻️

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۹۹
    • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    تحمل خونه مون برام سخته، میخوام از توقعات خانواده م فرار کنم

    سلام

    تحمل خونه مون برام سخته ، از خونه مون فراری شدم... میخوام هر جا باشم به جز خونه مون... دلم میخواد شب ها هم برم سرکار فقط خسته برا خواب برسم خونه... شاید بعدها حسرت خونه پدریم و بخورم اما الان برام غیر قابل تحمل شده...

    نمیتونم تحمل کنم ازدواجم نمیخوام بکنم ...دوس دارم همه فکر کنن مرده ام ، کاری به کارم نداشته باشن... از صبح برم سر کار تا شب... شب هم بخوابم .

    ولی یه دختر نمیتونه شب ها کار کنه... میخوام از توقعات خانواده م فرار کنم... من بین ۲۰ تا ۲۵ سالمه نمیدونم چرا اینجا مطرح کردم ... بحث یکی دو روز نیست چند سالی میشه که این وضع منه

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۳۲
    • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵ - ۲۲:۱۵

    عشقولانه بازی های خواهرم و شوهرش منو هوایی می کنه

    سلام

    من یک دختر ۲۴ ام ، دلم گرفته حسابی. راستش من بچه که بودم تو دوره های سنی حساس متاسفانه با صحنه های مستهجن زیادی مواجه شدم همین باعث شد چشم و گوشم باز شه و زود بالغ شم.

    خلاصه اینکه تو سن ۱۷ سالگی به خاطر جو نامهربونی و ناراحت کننده ای که تو خونه و دوستای مدرسم ایجاد شد دچار بحران روحی شدم ، چون استعدادشو داشتم شروع کردم به خیال بافی های عاطفی ، چون دچار خلا عاطفی شده بودم .

    همش تصور میکردم که کاش شبا یکی بغلم میکرد و بوسم میکرد و عاشقانه دوسم میداشت. اون موقع احساس ازدواج کردم اما چون که فقط ۱۷ سالم بود به خودم گفتم برو بابا بچه مدرسه ای. بزرگتر شدم یکم یادم رفت ، شدم ۲۱ ساله ، خواهرم نامزد شد .

    من بعضی وقتا متوجه لوس بازی های دوران نامزدیش میشدم ، اون خیلی مراعات نمیکرد چون کودکیش خدا رو شکر با من فرق داشت و حساسیت های منو درک نمیکرد ، مثلا شبایی که دامادمون پیشش میخوابید ، صدای خنده ها و پیچ پیچ هاشون میومد من اذیت میشدم ، خب دلم میخواست و یه سری رفتارهای دیگه که حوصله نوشتنش نیست .

    راستش دامادمون خیلییییی مرد خوبیه ، از اونایی که هر دختری آرزوشو دارن ، خواهرمو خیلی دوست داره ، و خیلی چیزای دیگه که تو فانتزی ها و ملاک های ازدواج هر دختری هست .

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۵۳۸
    • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    چکار کنم سریع به دیگران وابسته نشم ؟

    سلام

    لطفا کمکم کنین ، یه مشکل که دارم یه نفر بهم ابراز علاقه کرده و به قصد ازدواجم بوده ،‌اول من با سختی فراوان قبول کردم بعد یه مدت که من به اون پسر وابسته شدم اون پسره همش به بهانه های مختلف می خواست من و از سر خودش وا کنه و رابطه رو بهم بزنه و باید کلی التماس کنم که نره و بمونه بعد آخرشم میره .
    من نمیدونم چرا فقط پسرا میخوان تصاحبم کنن که بگن ما فلانی رو تور کردیم بعد که خیالشون راحت شد ول میکنن من از نظر قیافه نمیخوام از خودمم تعریف کنم اما همه میگن قیافت فوق العاده ست اما خب من اعتماد به نفسم رسیده به زیر صفر .
    واقعا کلافه شدم به آدما زود وابسته میشم حتی به دوستای دخترم که همجنس خودمن هم زود وابسته میشم و نمیدونم چیکار کنم با این وابستگی به آدما ؟
    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۰۵
    • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    scroll bar code