خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی

دسترسی سریع ← آخرین مطالب - موضوعات - فعال ترین کاربران - آخرین نظرات



۱۲۵ مطلب با موضوع «مسائل دختران جوان :: خودسازی در دختران» ثبت شده است

بهم تهمت زدن که دختر خوب و سر به زیری نیستم

سلام
دختری هستم ۱۸ ساله، قیافه و قد و اندام خوبی دارم. با اینکه سنم کمه از چند سال پیش خواستگارای زیادی داشتم که میشه گفت خیلیاشون وضعیت خوبی داشتن ولی نه من و نه خانوادم راضی به ازدواج توی این سن پایین نیستیم.سال دوم هست که میخوام کنکور بدم و بخاطرش کلاس و آزمون زیاد میرم.
چند وقت پیش یکی از همسایه هامون چیزی بهم گفت که واقعا منو تو شوک برده! ایشون به من گفت که یکی از هم شهریاشون که اتفاقا سر کوچه ما مغازه داره براش تعریف کرده که چند روز پیش چند نفر برای تحقیقات قبل از خواستگاری پیش این آقا رفتن و مشخصات منو دادن و ازشون یه سری سوال پرسیدن که این آقا گفتن که من اطلاعاتی ندارم و تازه اومدن به این خونه و من چیزی نمیدونم.
اون کسایی که برای تحقیقات اومده بودند به این آقا گفتن ما از کس دیگه ای تحقیق کردیم و به ما گفتن که این دختر خوب و سر به زیری نیست و زیاد بیرون میره! ( این در صورتیه که اطرافیانم بهم میگن بیرون از خونه خیلی سرسنگین و مغروری،و همونطور که گفتم من فقط برای کلاسام بیرون از خونه میرم و گاهی با مادرم).
حرف اون آدم باعث شده که محقق نیاد برای خواستگاری ( هر چند که اگر میومد اولا من قصد ازدواج نداشتم و ثانیا. ترجیح میدم با کسی که انقدر دهن بینه و با حرف یه آدم نظرش عوض میشه ازدواج نکنم ) .
من واقعا بخاطر تهمتی که ناروا بهم زده شده ناراحتم،و اینکه نگرانم این حرکت همچنان ادامه پیدا کنه و هر دفعه اون شخص همین حرفا رو تحویل دیگران بده. حالا نمیدونم چکار کنم و اینم بگم که نمیدونم کی این حرفو زده.
خانواده ما با کسی دشمنی نداره و خیلی عادی با بقیه همسایه ها رفتار میکنیم. حالا من باید همین جوری بشینم و منتظر بمونم که یکی پشت سرم چرت میگه ؟
و در آخر هم از پسرها و دخترای مجرد عزیز خواهش میکنم توی یک همایش ازدواج (رایگان!) ثبت نام بکنن تا فرهنگ درست تحقیق و انتخاب همسر رو یاد بگیرن. که موضوعات این چنینی پیش نیاد !!!
موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۲
    • سه شنبه ۳ اسفند ۹۵ - ۲۱:۱۰

    الان دچار افسردگی شدم ، هیچ چیزی برام مفهومی نداره

    سلام

    من یه دختره ۲۱ ساله هستم راستش اصلا اعتماد به نفس ندارم از دوران کودکی اعتماد به نفس نداشتم . تنها جایی که اعتماد به نفس داشتم در ورزش بود دختر فوق العاده با استعدای بودم که همیشه هر رشته ی ورزشی که میرفتم همه رو متعجب میکردم و مطمئنا هستم .

    اگر ادامه میدادم حتما به جایی میرسیدم چون همیشه از لحاظ بدنی با هم سن سالای خودم فرق میکردم همه چیز خوب بود که ورزشو ول کردم و مشکل های من شروع شد چون ورزش رو ول کردم چاق شدم و بدنم پر از ترک های پوستی شد منی که هر جا میرفتم همش بحث خوش هیکلیم بود .

    حسابی چاق شده بودم و حتی نمیتوستم تو مهمونی یه دامن بپوشم از خجالت که ترکام‌ پیدا نشه بعدشم به خاطر چاقی تنبلی تخمدان گرفتم و هنوز که هنوزه قرص میخورم بعد از اون هم دوباره دچاره یه بیماریه دیگه شدم و خیلی مشکل های دیگه که اکثرش برمیگرده به چاق شدنم و الان دچار افسردگی شدم هیچ چیزی برام مفهومی نداره چیزی خوشحالم نمیکنه نارحتمم نمیکنه .

    بدون علت گریه میکنم دوستام به خاطر این گوشه گیری و کم حرف بودن بهم تیکه میندازن احتمالا اونا هم ازم ناامید شدن و به احتمال زیاد ولم میکنن تا شاد باشن اصلا آدم حسودی نبودم ولی جدیدا به همه حسودی میکنم حتی به بچه ها اکثر دوستام که بعضی هاشون از من‌ کوچیک تر هستند ازدواج کردن یا نامزد دارن بهشون حسودیم میشه .

    با این حال اگه برام خواستگار بیاد ردش میکنم چون احساس میکنم بیچارش میکنم کی حاضره با دختری با همچین مشخصاتی احساس خوشبختی کنه اینم بگم قیافه خوبی دارم موهای خیلی پر پشت و بسیار بلندی دارم قدم بلنده ولی باین حال بازم اعتماد به نفس ندارم کلی کارا هم‌ بلد هستم تو خیلی زمینه ها استعداد دارم ولی در کل بی اعتماد به نفسم و از خودم متنفرم .

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۴۵
    • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵ - ۲۱:۵۰

    فقط دردم اینه چرا کارهای من در خونه دیده نمیشه ؟

    سلام
    من یه دختر ته طغاری هستم که ۲۳ سالمه و همین ماه وارد ۲۴ سال میشم و یک برادر و یک خواهر بزرگتر دارم که اختلاف سنی شون با من ۶ سال و ۳ سال از بین ما فقط خواهرم ازدواج کرده و از وقتی ازدواج کرد و رفت کلا زندگی من تغییر کرد و کل وظایف خونه به جز آشپزی افتاد گردن من .
    ولی هر کاری می کنم دیده نمیشم و حالا هم تا مرز جنون از خواهرم و برادرم متنفرم چون اگر خواهرم هر کاری کنه تو خونه ی ما لطف اما من وظیفمه در صورتی که خواهرم مجرد بود دست به سیاه و سفید نمی زد .
    اصلا اعتقادی به گرد گیری و اینا نداشت و من هم به تبعیت و جاهلیت اون کاری انجام نمیدادم اما الان هر کاری شما بگید من انجام دادم اما دریغ از دیده شدن .
    یک بار با خواهرم پارسال همین موقع ها با خواهرم دعوا کردم و بعد با هم خوب شدیم اما داداشم انگار چشم نداره ببین روابط من و خواهرم عالیه امروز کاری کرد که تا مرز جنون از خواهرم بدم بیاد .
    خواهری که آبان یک عمل بزرگی انجام دادم عین مادرم بود و بعد از عمل هر بار دکتر رفتم باهام تهران اومد من اینا رو می بینم اما داداشم نمیذاره من رابطه م با اون خوب باشه . من آدم بدی نیستم باور کنید اما احساس می کنم اون هم با من دشمنه تا یه کاری انجام بده داداشم اونو چماق می کنه تو سر من میزنه .
    به قرآن مجید کارایی که من دارم انجام میدم اگر اون تو مجردیش انجام داده باشه . چند روز پیش مهمون داشتیم به خدا از کمر درد داشتم می مردم نشسته بود داشت بافتنی می کرد واسه بچه هایی که هنوز دنیا نیومدن و اون روز تا مرز جنون خودخوری می کردم همش هم داشت بهم تیکه مینداخت .
    مثلا یادته تون سالا کار نمی کردی و هر هر هم می خندید مادرم هم پشت اون یعنی اون بیاد خونه ما داعش هم حمله کنه محال ممکن از کنارش تکون بخوره و همیشه هواشو داره حالا همین خواهر من الان اومد خونه ی ما شروع کرد به گردگیری عید و من هم خسته شدم بودم از ساعت ۹ صبح ۱۱ داشتم ظرف می شستم کی دید ؟
    اما یه کار اونو داداشم دید و گفت خجالت بکش و باهم حسابی دعوا کردیم و الانم قهرم همیشه آخر دعواهامون پای خواهرم وسطه و موضوع دعوا اونه .
    از خواهرم متنفرم حالم ازش بهم میخوره من الان کاملا هم منطقیم یعنی نه از خدا شاکیم نه از بنده خدا فقط دردم اینه چرا کارهای من دیده نمیشه همین .
    هیچ وقت تا این حد از خواهرم متنفر نشده بودم اما الان رسیدم اون روز که مهمون داشتیم خودشو " مهمون " خطاب کرد ، چرا اون هر کاری میکنه لطف؟ اما کارای من دیده نمیشه و وظیفه ست ؟ یعنی پدر و مادر فقط در حد صبحونه ، ناهار ، شام یعنی بچه ها ازدواج کنند برن هیچ وظیفه ای نسبت به پدر و مادر ندارن ؟ اگر کاری هم کنند لطف به " پدر و مادر " پس واسه چی مادرا باید این همه درد و تحمل کنند که بچه دار شن آخرشم کاری هم واسشو انجام بده لطف باشه ؟
    پس لازم نیست بچه زیاد داشته باشیم همون یه دونه بچه لطف داره بهمون کافیه بچه ای که قرار باشه به ما لطف داشته باشه همون یه دونه ش کافیه همونم لطف من دوست داشتم دوتا یا سه تا بچه داشته باشم اما امروز تصمیم گرفتم بیشتر بهش فکر کنم دهه ۶۰ ها طرز فکرشون اینه وای به حال ۱۴۰۰ ها کارهایی که بچه می کنه " لطف " میخوام صد سال نباشه سزارینشو من کنم درد و عذابشو من بکشم آخرش کارایی که واسم بکنه لطف باشه همون یه دونه منو ببره گوشه سالمندان بذاره خیلی بهتر تا سه تا بچه داشته باشم هر کاری واسم بکنند لطف باشه الانم داداشم پشیمونه و عذرخواهی داره می کنه اما فایده ای نداره نمی بخشمش از این به بعد هم محل چی هم بهشون نخواهم گذاشت از همشون بدم میاد
    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۹۴
    • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵ - ۲۱:۱۵

    دختری هستم که میخوام حتما برم سر یه کار


    سلام
    من خانمی 23 ساله فارغ التحصیل حسابداریم . من برای کارم دچار تردید شدم البته الان بیکارم ولی میخوام حتما برم سر کاری .ولی الان تو دو راهی موندم و میخوام که نظرات شما رو بدونم .
    1 - من اولش قصد کردم در آزمون های استخدامی که برگزار میکنن بشینم چند ماه بکوب خوب بخونم ولی از بس میگن پارتیه و از طرفیم آزمون چندانی برگزار نمیشه دلزده شدم .
    2 - از بس گفتن کار آفرینی و به امید استخدام نباشید و کار نیست خواستم برم خیاطی یاد بگیرم  شرایطشم پرسیدم خوب بوده ولی نمیدونم من که لیسانس دارم آیا کار درستیه ؟
    3 - آخه از یه طرف ادم این خانومای شاغل رو که باهاشون حرف میزنه میترسه نه حوصله دارن دیگه که شوهر داری کنن نه بچه داری .
    بنظرتون کدوم راه و برم بهتره ؟
    حتما نظرات قشنگتون رو بگین
    موضوعات مرتبط: کسب و کار , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۱۲
    • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵ - ۲۱:۱۰

    مشکل ما دخالت پدر بزرگ و مادر بزرگ توی زندگی ماست

    سلام
    من 20 سالم هست و فرزند ارشد خانواده هستم. یه مشکل بزرگ توی خانوادم هست که واقعا باعث بهم ریختن اعصاب همه شده و واقعا نمیدونیم که هر کدوم از ما باید چکار کنیم. مشکل ما دخالت پدر بزرگ و مادر بزرگ ( پدری ) توی مسائل زندگی پدر و مادرم بعد از 23 سال زندگی مشترکه که معضل بزرگی برای ماست.
    توی مسائل مختلفی دخالت میکنن مثلا کلی با پدرم سر اینکه نباید خونه جدید رو به نام مادرم بزنه بحث میکردن و در آخر هم اصلا بهمون تبریک نگفتن !! این در صورتیه که یکی از خونه های پدر بزرگم به اسم زنشه ! ( هر چند بابام خیلی مامانمو دوست داره و خونه رو به نامش زد ولی کسی نمیدونه )، یا اینکه مادربزرگم به مامانم میگه چرا چادر نمیپوشی؟! و  خیلی چیزهای دیگه .
    حتی کاری کردن  من که نوه شون هستم دل خوشی ازشون ندارم. الان هم که گیر دادن که خونه بسازن و خونه قبلی رو به عموی کوچیکم که در شرف ازدواجه بدن و انتظار دارن این کارو بابام بکنه. بابام خیلی آدم ساده ایه و نمیتونه به کسی نه بگه. دقیقا موقعی که کارشون گیر بابام می‌افته بهمون زنگ میزنن وگرنه سالی یه بار هم حالمونو نمیپرسن.
    الانم درکش میکنم که بین ما و پدر مادرش مونده. ولی به نظر شما بعد از 23 سال این حقه؟
    الان باید توی خونه ما ناراحتی باشه تا اونا خوشحال باشن؟ مامانم میگه اگه این کارو بکنی دور منو خط بکش و طلاقمو میگیرم، و من میدونم که بابام اینکارو میکنه.
    یه ذره درک و شعور ندارن که بگن دیگه خودش مستقل شده بچه بزرگ داره ، باید دختر باشی تا بدونی ناراحتی پدر و مادر یعنی ناراحتی تو ... . خیلی ناراحتم ، اگه میشه راهنمایی کنید
     ممنون
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۶
    • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵ - ۲۱:۰۵

    فهمیدم دیگه نباید به مردی فکر کنم ، تا وقتی شرعا همسرم نشده

    سلام

    من 13 سالم بود که وارد دنیای مجازی شدم . اولین پسری که باهاش حرف میزدم خیلی سعی می کرد بحث رو منحرف کنه ،و من الان که حرفهاش یادم میاد متوجه میشم چی میخواسته بگه .

    اما خب بچه بودم اون موقع و نمیفهمیدم ،بعد بهم گفت "حیفِ تو با پسرا چت کنی ،جای تو اینجا نیست " معنی این حرفش رو هم نفهمیدم.

    تو شبکه اجتماعیی که بودم پسر دیگه ای با قول ازدواج اومد ! خب من 13 سالم بود .خیلی از احساساتم سوء استفاده کرد ، حتی شماره مو به دوستش داد!

    دوستش بعدا بهم میگفت : فقط تو نبودی ! حتی یه دختر 20 ساله رو هم سرکار گذاشته! حتی دختره رو به همه نشون داده که زنمه و حتی خواستگاری سوری هم رفته با عمه اش ( که دختره کاملا باور کنه ) و خب رابطه هم با اون بیچاره داشته ... اون طفل معصوم پدر و برادری نداشته و مادرشم مثه خودش گول خورده ...

    بعد از این تصمیم گرفته بودم دیگه هیچوقت با پسری که با درخواست دوستی میاد صحبت نکنم که یه وقتی بخوام حرفاشو باور کنمو گول بخورم! ولی خب...

    سومی کسی بود که دو برابر من سن داشت! اون موقع من 14 سالم بود! اون 30

    بهم میگفت تو جای دخترمی!

    منم باور کرده بودم ! این که گاهی بحث رو منحرف میکرد رو هم اصلا به دل نمیگرفتم چون پدرم بود مثلا ! تا این که حرف خیلی زشتی زد و بابام اینو دید ... حالم از خودم بهم خورد .. خیلی زیاد .. ولی بازم ...

    چهارمی رو اول فکر میکردم دختره . بعد مدتی فهمیدم پسره، بهم گفت همیشه مثه خواهرم بودی!

    منم ..گفتم میدونم!! اصلا چه دلیلی داره با تو قطع رابطه کنم؟!

    تا این که فهمیدم خواهر اینم نبودم!! فهمیدم وقتی خدا تبصره نزده که " اگر پسری بهت گفت جای خواهرمی ،بهش محرمی!" یعنی همچین چیزی نیست و مزخرف محضه!

    پیشنهاد بدی داشتم از طرفش و ... قطع رابطه ...

    البته این آخری نبود ، دو تا تجربه برادر دیگه داشتم!

    گاهی اوقات احساس حماقت میکنم از این که این همه با احساسم بازی شد ،اینقدر دروغ رو باور کردم.. حالم از خودم بهم میخوره . میگم خدایا تو چرا منو اینقدر احمق و احساساتی آفریدی ؟

    اما باز یادم میاد که اگر خدا حواسش بهم نبود حتما اتفاقای بدتری میفتاد..

    همشونو سپردم دست خدا و الان اینو فهمیدم که اگر خدا برامون تبصره ای نزده ، خودمونم نمیتونیم بگیم : "نه ما فرق میکنیم "

    فهمیدم دیگه حتی یه لحظه نباید به مردی فکر کنم ، تا وقتی که واقعا و شرعا همسرم نشده . اینا رو اگر به خدا اعتماد میکردم خیلی زودتر میفهمیدم.. اما تاوان اعتماد نکردن به خدا و حرفش رو دادم .. خیلی هم تاوان سنگینی دادم..

    موضوعات مرتبط: مطالب کاربران , خودسازی در دختران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۲۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۰۲
    • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵ - ۰۹:۳۰

    یکی از دخترای اقوام تا یه خواستگار برام میاد بهم میریزه

    با سلام و آروزی سلامتی و سعادت مندی برای تک تک خانواده برتری ها

    دختری 20 ساله هستم از چند سال پیش  خواستگار داشتم بنا به دلایلی جور نشد و تا امروز بنده مجرد هستم .

    سوال من :

    من تو اقوام نزدیکم یه دختری هست هم سن منه و مجرده،  مدام منو سین جین میکنه هی باز پرسیم میکنه میگه خواستگار نداری؟ شوهر نکردی ؟ آدم حسودیه و مدام دنبال اینه بفهمه من هنوز ازدواج نکردم تا خیالش راحت شه .

    پارسال یه خواستگار داشتم تقریبا اوکی شده بود اون موقع این دختر رابطه شو چند ماه با من بهم زد حتی یک اسمس هم نمیداد بعد که فهمید من ازدواج نکردم دوباره مثل قبل صمیمی شد باهام ...  چون فکر میکرد قراره من و اون خواستگارم ازدواج کنیم .

    الانم جدیدا یه خواستگار داشتم و رد شد کاملا منتفی شده س حالا هی گیر داده تو در آستانه ازدواج هستی میگه تو اوکی کردی اونو و قراره شوهر کنی، در صورتی که هیچی نیست فقط یه خواستگاری ساده بود منتفی شد .

    حالا من خیلی پریشونم وقتی میبینم یه دختر که از قضا فامیل هم هست و هم بازی بچگیمه اینطوری رفتار میکنه باهام یعنی تا یه خواستگار برام میاد بهم میریزه .
    یه وقتایی دلم میگیره آخه بر فرض من شوهر کردم ... چی میشه مگه ... تو این سایت شب و روز آدمایی رو میبینم که واسه هم نوع و هم سن و سالای خودشون آرزوی خوشبختی میکنن اون وقت این یکی از دخترای فامیل با من همچین رفتاری میکنه چند وقت پیش مادرم گفت اگر تو شوهر کنی فلانی ( همین دختره ) سکته  میکنه ... من واقعا دلم نمیخواد با ازدواج کردنم یکی دیگه اینطوری بشه میخوام همه واسم آروزی خوشبختی کنن ...

    دلم شکسته بود امشب اومدم اینجا یه راهنماییم کنید من چه جوری رفتار کنم با همچین آدمی؟ 

    خدا همه جوونا رو عاقبت بخیر کن

    آمین

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۵۱
    • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵ - ۲۱:۵۵

    بهترین عکس العمل در موقعی که کسی جلو چند نفر خیطت میکنه چیه ؟

    سلام

    بهترین عکس العمل در موقعی که کسی جلو چند نفر خیطت کنه یا به اصطلاح تیکه و یا حتی تحقیر بکنه، چیه !؟

    میدونم بقیه هم با چنین افرادی برخورد داشتند و برای همین خواستم ببینم که شما در چنین شرایطی چیکار می کنید !؟  یا اصلا چیکار باید کرد !؟  یعنی برای هر کدوم ، چه تیکه ، چه خیط کردن، چه حتی تحقیر ... چیکار باید کرد !؟

    خودم به دو چیز فکر می کنم :

    1- چیزی نگم شاید تو آینده اگر الان چیزی بگم پشیمان بشم

    2- اگر هم چیزی نگم طرف پر رو میشه تو زمان دیگه تو آینده با خودش بگه" قبلا بهش تکیه انداختم زبون نداشت بازم بیام ضایعش کنم ".

    اگرم دارم اشتباه می کنم شما کمک کنید.

    به تجربه همتون نیازمندم چون از دسته موارد اجتماعی محسوب میشه و میدونید که دونستن عکس العمل هم لازمه.

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , خودسازی در پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۱۶
    • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵ - ۲۱:۵۵

    دعا کنید هر کی دفعه بعدی تو زندگیم اومد نیمه گمشده اصلیم باشه

    سلام

    من این پستو می ذارم که فقط برام دعا کنید بتونم حالمو خوب کنم شاید دعای یک نفر گرفت و از این وضعیت خلاص شدم.

    راستش من یک دختر بین 20 و 30 ام که تا حالا نشده بود از هیچ کدوم از خواستگارام خوشم بیاد. تا اینکه یکی تو دانشگاه بهم ابراز علاقه کرد و برای اولین بار احساس کردم که داره از یکی خوشم میاد ولی بعد فهمیدم طرف ادم جالبی نبوده و نیتش چیز دیگه ای بوده.

    من بنا به اعتقاداتم حتی یک بار هم باهاش بیرون نرفته بودم هر چند خیلی هم اصرار کرده بود و خطایی از من سر نزد. تو این مدت تو دانشگاه هر وقت می دیدمش کلی اذیت می شدم و اون با نگاهاش کلی اذیتم می کرد و هر چی دوستام می گفتن خب برو خودت سمتش اون شاید خوب شده و توبه کرده باشه و اینا ولی من هم چین دختری نبودم.

    اذیت می شدم و فقط تو خودم می ریختم و سعی می کردم جوری وانمود کنم که ازش متنفرم و خودشم اینو فهمید و بی خیال شد. ولی دل من هنوز پیشش گیر بود. بعد چند ماه در یکی از پروژه هام یک استادی پیدا شد که قرار شد با هم کار کنم اونم حس می کردم هی سعی می کرد خودش و به من نزدیک کنه و هر چند روز یک بار پیام می داد اگه در درساتون مشکل دارین بیاین کمکتون کنم و این حرفا.

    شب ها هم میومد با هام چت می کرد. یک روز که قرار بود پیشش برم با دوست صمیمم بودم . بعد از یک هفته دیگه پیامی ازش ندیدم. یک چند ماه بعد دوست صمیمم گفت یک چیزی من باید بهت بگم و منو اون اقا تو این مدت با هم بودیمو الان داریم ازدواج می کنیم. من واقعا اون لحظه نتونستم جلوی اشکام و بگیرم .

    حالا اونا الان ازدواج کردن ولی من هیچ مشکلی ندارم و از ته دل ارزوی خوشبختی جفتشونو می کنم. اما این دو تا اتفاقی که توی این یک سال برام افتاده باعث شده کلی افسرده بشم و از اون دختر سرزنده قبلی هیچ خبری نیست.

    خود به خود همش دارم وزن کم می کنم و خانوادم کلی نگرانم هستند . ازتون فقط استدعا دارم برام دعا کنید تا همون ادم قبلی شاد بشم و هر کی دفعه بعدی تو زندگیم اومد نیمه گمشده اصلیم باشه

    ممنون

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۳۵
    • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵ - ۲۱:۲۰

    زورم به هیچ کس نمیرسه حتی اگه حق با من باشه

    سلام

    راستش میخوام راجب آداب اجتماعی صحبت کنم . من خیلی نمیتونم با آدمای مختلف گرم بگیرم . تو زندگیم هم خیلی دوست نداشتم اگر هم داشتم بعد از مدتی ولم کردن چون بلد نبودم دوست بودن رو و کلا آدم خیلی کم حرفیم ولی دوست ندارم که این طور باشم یا وقتی کسی بهم حرف بزنه و ناراحت یا عصبانی بشم این عصبانیت تا مدت ها با من هست و تو خودم میریزم .

    زورم به هیچ کس نمیرسه حتی اگه حق با من باشه . نمیتونم حقمو بگیرم کلا بلد نیستم تو چه موقعی چه کاری انجام بدم خیلی خسته کنندست چون انسان یه موجود اجتمایی هست و وقتی نتونه ارتباط برقرار کنه نابود میشه مثل من ، از خودم خجالت میکشم از لحاظ ظاهری هم مشکلی ندارم که بخوام بگم این تو دار بودن یا به اصطلاح عامیانه خجالتی بودن به خاطر اون هست لطفا اگر کسی هم روانشناسه خوبی تو تهران میشناسه بگه ممنون

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , خودسازی در پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۷۱
    • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵ - ۲۱:۲۰

    22 سالمه ولی نتونستم یه دوست صمیمی برای خودم پیدا کنم

    سلام

    سلام

    من  نمیتونم  با هم سن  و سال های خودم  دوست بشم . نمیدونم  دلیل اینکه تا الان  که سنم 22 نتونستم یه دوست صمیمی واسه خودم پیدا کنم  واقعا چیه؟ با  هم کلاسیام همه در حد سلام و احوالپرسی ، هم دختر هم پسر . تا حدی نمیتونم خیلی باهاشون جور بشم برم بیرون . ولی با کسانی که از من بزرگتر هستن راحت تر میتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم .

    فکر میکنم  روابط عمومیم ضعیف باشه  و کمی  هم خجالتی هستم . ازتون  میخوام که راهنماییم کنین . یه سوال دیگه داشتم اینه که من  نمیتونم خوب مفهموم چیزی که تو ذهنم هست برسونم یعنی نمیتونم اونو خوب بیان کنم و ترجیح میدم که حرفی نزنم . میخوام تغییر کنم و نمیخوام اینجوری ادامه بدم .

    سعی میکنم صادق باشم  و حرف ها رو تکرار نکنم. با لبخند حرفاشونو گوش میدم. اصولا کم حرف هستم و احساس میکنم حرف یا مطلب خنده داری رو بیان کنم از نظر بقیه خنده دار نیست. جایی که مطلب خنده  داری بیان بشه  میخندم . سعی میکنم  تا جایی که بتونم به بقیه کمک کنم  سعی کنم احترام ها رو حفظ کنم. یه کمی هم زود رنجم . .

    به نظرتون  من مشکلی دارم؟ ممنون از نظراتتون

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۵۴
    • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵ - ۲۱:۳۰

    احساسم به بازی گرفته شد و من نمیتونم خودمو ببخشم

    سلام

    نمیدونم از کجا شروع شد یک حس جدید بود یک حس ناب که 3 هفته با چت به دست اومد. اوایل که چت میکردم مثل یک برادر یک ادم معمولی دوسش داشتم میمومد بهم میگفت کاش تو آبجیم بودی. بچه های اون چت میگفتن سرطان داره . منم باور کردم . میگفت چون سرطان دارم هیچکی دوسم نداره هیچکی با من نمیمونه . ناراحت شدم نمیخواستم ناراحت ببینمش .

    پیش خودم گفتم یکی که سرطان داره نباید ناراحتش کنم نباید حالش و بد کنم . قبول کردم با هم باشیم فقط صحبت های معمولی بود توی چت. باهم تلفنی حرف زدیم یه بار . میگفت صدات ارومم میکنه شاید به نظرتون مسخره باشه، ادم مگه میشه بدون این که کسی رو ببینه عاشق بشه؟ مگه میشه کسی رو دوست داشت ؟ اما من عاشقش شدم . طوری که حرفایی که میزد انگار واقعی بود دلم میلرزد حرفاش بهم حس خوبیو منتقل میکرد .

    من نمیدونستم نمیفهمیدم . اصلا به اینده فکر نمیکردم فقط و فقط به حال خوبش فکر میکردم . میگفت عاشقتم زندگیمی . این حرفا روی قلبم مینوشت نه روی صفحه. با تمام وجود حسشون میکردم. بعضی روزا میگفت حالم خوب نیست درد دارم .. منم درد میکشیدم و غصه میخوردم ..گریه میکردم ..دست خودم نبود واسه سلامتیش دعا میکردم میگفتم خدایا عمر منو کم کن اما اون درد نکشه اون خوب بشه .

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۷۹
    • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵ - ۲۱:۲۰

    چه جوری حرف تموم شدن رابطه رو باهاش پیش بکشم ؟

    سلام
    25 سالمه با یه قیافه تقریبا خوب و از یه خانواده خوب و تحصیلکرده . میخوام داستان زندگیمو بهتون بگم تا شاید حرفاتون مرهم دردم باشه. سه سال پیش با پسری آشنا شدم که سه سال ازم بزرگتره. خودش چند بار اصرار کرد تا دوست شدیم . وقتی همه دخترا با دوست پسراشون پی خوشگذرونی و خرید و کافی شاپ بودن , این آقا دانشجو بود. خرجشو خودش میداد و مجبور بود کار کنه.
    هی خستگی درس و کار, هی بی حوصلگیاش, هی ناراحتیش بابت بیکاری, هی مردود شدنا و اعصاب خردیاش.. بعد که درسش تموم شد سربازی شروع شد. هر روز عصبی, هر روز خسته, هر روز حرف از بی پولی , حرف از فرمانده های بداخلاق پادگان, حرف از نداشتن خونه, نداشتن کار , هر روز دلخوری...
    فاصله دوستیمون و تموم شدن سربازی دقیقا سه سال شد. توو این سه سال احساس یه دوست دخترو نداشتم. حس یه همدم , یه شریک زندگی , یه همسر رو داشتم. چندین بار بهم گفت اگه تو نبودی این سختی ها رو تحمل نمیکردم , اگه تو نبودی انقدر با جدیت تلاش نمیکردم. اگه تو نبودی شاید درس رو ول میکردم .
    میدونم دوسم داشت, شایدم مثل بعضی دخترا تصور کردم دوسم داشت, توو این سه سال قهر میکردیم و باز آشتی, دلم میشکست و زود میبخشیدم, خستگیاشو دیدمو درکش کردم و زیادی ناز نکردم براش , هیچوقت چیز زیادی ازش نخواستم.
    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان , روابط نافرجام , خودسازی در دختران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۶۹۳
    • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵ - ۲۱:۱۰

    تأثیر منفی رمان های عاشقانه بیشتره یا فیلم های خاک برسری ؟

    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت بچه های خانواده برتر

    من آدمی هستم که تا به حال رمّان های مختلفی رو خوندم ، چه عاشقانه و چه جنایی یا تاریخی و ... . اما اهل دیدن فیلم بد و خاک برسری  و فیلم های خارجی ، حتی سینمایی های خارجی ای که تلویزیون خودمون هم پخش میکنه ، نیستم.

    میخواستم بپرسم که ، تأثیر فیلم های خاک برسری بدتره یا خوندن  رمان های عاشقانه ی ایرانی ( البته منظورم از رمان های عاشقانه ؛  داستان های  س. نیست ،منظورم اون رمان های یکم صحنه داره بالای 18ساله  ) ؟

    در واقع سوالم رو بخوام جور دیگه ای بپرسم این جور میشه که ؛ میزان تأثیر منفی رمان های عاشقانه بیشتره یا فیلم ها و تصاویر خاک برسری ؟

    پیشاپیش تشکرمیکنم از کاربران به خاطر نظرات خوبشون.

    موضوعات مرتبط: مسائل اجتماعی روز جامعه , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۰۸
    • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵ - ۲۱:۰۵

    چیکار کنم از تلاش کردن برای درس خوندن خسته نشم ؟

    سلام

    من بیست سالمه و مشکلم بابابام و برادرمه که خیلی تو روی همدیگه وایمیسن و همش داد میزنن در صورتی که برادر کوچیک ترم چند ساله تحت نظر دکتر اعصاب کودکانه و باید تو فضای اروم باشه .

    اما اصلا توجهی ندارن . من خودم دارم واسه کنکور میخونم ولی همش در حال اروم کردنشونم خیلی هم کفر میکنند با صحبت و مشاوره رفتن هم تغییری ایجاد نشد من مامانم شاغله به خاطر همین امکان کتابخونه رفتن هم ندارم چون کارای خونه و مراقبت از برادرم با منه.

    حالا با وجود تلاش زیادی که میکنم اما نمیذارن طبق برنامه درسیم بازدهی داشته باشم . بابا و برادرم اصلا منو ادم حساب نمیکنن .

    خونه ما هم کوچیکه فضای مناسب درس خوندن نداره فقط مامانم کمکم میکنه که خودم دیگه از خودم بدم میاد وقتی هیچ کاری از دستم بر نمیاد و با وجود شاگرد اول بودنم شدم این. الان  موندم چیکار کنم از تلاش کردن و نرسیدن خسته شدم .

    موضوعات مرتبط: ادامه تحصیل , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۵۹
    • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵ - ۲۱:۲۰