خانواده برتر

ارسال مطلب و پرسش و پاسخ در مورد انتخاب همسر، خواستگاری، دوران عقد، زفاف، روابط زناشویی ، تربیت فرزند و مسائل اجتماعی

لینک های روزانه آخرین نظرات آخرین مطالب پست ثابت (خیلی مهم)

۲۸۸ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

چطوری آرامش و زندگی بی دغدغه رو به مامانم برگردونم ؟

سلام
مامانم دیابت 2 داره  هر روز قرصای زیادی میخوره و انسولین نمیزنه . مریضیش طوریه که روی اعصابش هم تاثیر گذاشته  و همش نگرانه . نگران برادرام .

مسائل کوچیک و انقدر بزرگش میکنه ادم نمیدونه چی بگه ؟ یکی سنش کمه و دیابت گرفته و لاغر شده داره درمان میشه. یک هم تازه ازدواج کرده الان کار خاصی نداره. کار دولتی و قبول نداره وگرنه الان موقعیتش اینطوری نبود. کار ازاد و ترجیح میده .

قبلا توی یه شرکت بوده حقوق و موقعیتش خوب بود از اونجا اومد بیرون خودش یه شرکت زد تو دو سال فقط ضرر کردن الانم داره جمعش میکنه . زندگی خودشه ولی مشکل من مادرمه .

مامان دو هفتست مریض شده چون سابقه دیابتم داره دیر تر خوب میشه  دو هفتست از صبح تا شب پیششم  به درسامم نمیرسم پیش دکترش بردیم فشارش بالا بوده تپش قلب داشته واسش یه سری ازمایش نوشته خدا کنه چیزی نباشه .

همش نگرانه همش تو فکر و خیال برادرامه ، تا قبل ازدواج نگران ازدواجش بود حالا ازدواج کرده نگران کارشه پس فردا هم باید نگران بچه هاش باشه .

خیلی نگرانشم بخدا هر شب دارم گریه میکنم زودتر خوب بشه  اصلا حوصله نداره. سر هر چیزی  میخواد بحث کنه چیزی نمیگم نمیخوام ناراحت بشه. تا یه جایی میتونم تحمل کنم .

نمیتونم تمرکز داشته باشم ذهنم درگیره . با نظراتتون بگین چطوری ارامشو زندگی بی دغدغه رو به مامانم برگردونم
چطوری بد اخلاقیاشو تحمل کنم  این روزا صبرم کم شده  .


↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
مسائل دختران جوان تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۷) پاسخ های مردم
    • ۶۸۰ بازدید
    • شنبه ۲۶ دی ۹۴ - ۲۰:۴۰

    مادر شوهرم همه ی کارهای منو بی احترامی میدونه

    سلام

    من با شوهرم هیچ مشکلی ندارم فقط مادرشوهرم خیلی بهم گیر میده . شده اقا بالا سر من . اول عقد بهم گفت مانتوت کوتاهه منم رفتم مانتو بلند گرفتم ، چند وقت بعد گفت چادر بپوش خوبه ، من برای خودت میگم . بازم من چادر پوشیدم چند روز پیش تو خونه بودم سرفان داشتم دامادشون اومد خونشون اونجا گفت برو چادر سرت کن منم یکم دیرتر سرم کردم .

    وای نمیدونی چقد زود ناراحت میشه روز بعد بهم میگفت چرا بی احترامی کردی بهم ؟ گفتم چادر بپوش نپوشیدی .  هزار حرف دیگه ...

    واقعا دیگه نمیدونم چیکار کنم به شوهرم گفتم اونم میگه حق با توست حتی شوهرمم به باباش گفت ولی مادر شوهرم خیلی هر کار منو بی احترامی میدونه .

    خسته شدم ازدستش شوهرم میگه من از تو راضیم ولش کن مامانم هر چی میگه عروسیمونو بگیریم راحت میشی.

    بنظر شما چیکار کنم با این مادر شوهر ؟ بهم میگه من همه چیزو بهت میگم ولی پسرمو پر نمیکنم دورغ میگه من خودم دیدم چن بار به شوهرم گفته ولی شوهرم باهاش حرف میزنه میگه اینجور نیست سیاست داره .

    جلو شوهرم از من تعریف میکنه حتی شده بخاطر من باهاش دعوا کرده ولی وقتی با من هست میگه چرا اینجور بودی چرا اینکار کردی ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در شوهرداری روابط عروس و مادر شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۴) پاسخ های مردم
    • ۱۷۴۸ بازدید
    • يكشنبه ۲۰ دی ۹۴ - ۱۹:۴۴

    می خوام شروع کنم به بوسیدن دست و پای مادرم

    سلام
    من خیلی مادرم را دوست دارم. همیشه میشنویم که بهشت زیر پای مادران است. میخواستم بدونم کسانی که دست و پای مادرشون را میبوسن چه طور شروع کردن؟

    من تو خانواده ای زندگی میکنم که روابط خیلی رمانتیک نیست و بوسیدن و اینا فقط در عید نوروز اتفاق میوفته. میخواستم بدونم بوسیدن پای مادر رایجه در ایران ؟
    و اینکه کسانی که این کار را انجام دادن چه طور شروع کردن بدون رودربایستی؟

    ممنون


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۳۰) پاسخ های مردم
    • ۲۴۹۸ بازدید
    • پنجشنبه ۱۰ دی ۹۴ - ۱۰:۴۲

    چطور احترام پدر پیرم رو نگه دارم؟

    سلام
    پدر و مادرم خیلی پیرن و مراقبت اونها با من و برادرم هست. پدرم آدم لجبازیه. ظهرها بعد غذا توی آشپزخونه دستش رو میشوره و بعدش توی سینک فین میکنه. هر چی بهش میگم اینجا فین نکن فایده ای نداره.
    آخرین بار بعد اینکارش مجبور شدم جلو خودش ظرفهای کثیف که تو سینک بود رو بریزم تو سطل آشغال تا دیگه از این کارها نکنه. اما اون اومد ظرف رو از سطل برداشت گرفت زیر آب خالی خالی و گذاشت تو سبد ظرفها. من عصبانی شدم و از آشپزخونه بیرونش کردم. اون شروع کرد به فحش دادن من. و بعدش گفت که مرگم رو از خدا خواستم.
    این یکی از موردها بود. تقریبا هربار این مسائل تکرار میشه. من نمی خوام به پدرم بی احترامی کنم و مورد عاقش قرار بگیرم. اما نمی دونم باید چیکار کنم؟

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۴۱) پاسخ های مردم
    • ۱۲۰۵ بازدید
    • چهارشنبه ۹ دی ۹۴ - ۲۳:۳۳

    خواهرم به دوستانش گفته که خیلی تنهاست

    سلام

    من یه خواهر دارم که از خودم دو سال کوچیک تره اما از نظر عقیده شاید بالای 20 سال تفاوتمون باشه . جفتمون هم زیر 20 سالیم.

    امروز از یکی از همکلاسی هاش شنیدم که می گفت احساس می کنه خواهرم افسردگی شدید داره. میگفت یهو قاطی می کنه و با دوستاش بحث می کنه. می گفت همش می گه که خیلی تنهاس. ما یه خونواده 7 نفری هستیم اما اصلا اصلا اصلا از نظر عاطفی به هم نزدیک نیستیم طوری که ما تا حالا تو عمرمون نشده که بیشتر از یک دقیقه صدای صحبت کردن پدرمونو تو خونه بشنویم.

    ایشون اصولا ادم کم حرفین و نزدیک به 30 سال با من و خواهرم تفاوت سنی دارن. مادرم خیلی تلاش کردن که محبتایی که پدرم ازمون دریغ کردنو جبران کنن اما همتون خوب می دونید که محبت و پشتیبانی پدر برای دختر یه چیز دیگس .

    پس قاعدتا مادرم نتونسته تو این کار موفق باشه. منم خیلی نمتونم به خواهرم نزدیک شم اخه خیلی پرخاشگری میکنه حتی زمانی که مادرم به بهترین شکل ممکن باش رفتار می کنن.

    تو رو خدا کمکم کنید بگید چیکار کنم که حالش خوب بشه یا مادرم چه طوری رفتاراشو تغییر بده که خواهرم احساس تنهایی نکنه. ما به مشاور دسترسی نداریم. اصلا دوس ندارم بفهمه که دوستش بهم راجع به رفتاراش چی گفته.

    از پدرم دیگه قطع امید کردم چون دقیقا مثل سنگ بی احساسه یا شایدم احساس داره و نشون نمیده. من با این شرایط کنار اومدمو عشقی که باید از خونوادم دریافت کنم و از دوستم می گیرم.

    در ضمن اما اصلا رابطه فامیلی خوبی نداریم همه باهامون قهرن خیلیم اهل بیرون رفتن نبودیمو نیستیم.

    تو رو خدا بگید چیکار کنم.خواهش میکنم.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۷) پاسخ های مردم
    • ۵۲۱ بازدید
    • دوشنبه ۷ دی ۹۴ - ۱۹:۴۳

    با خواهرم کمی اختلاف فکری دارم

    با سلام و خسته نباشید

    من جوانی 20 ساله و دانشجو هستم در طول هفته سه شب از خوابگاه دانشجویی استفاده می کنم و بقیه را در منزل هستم و دارای خواهری هستم که دو سال از من بزرگتر است و کمی با یکدیگر اختلاف فکری داریم .

    اما قلبا همدیگر را دوست داریم ، مثلا من همیشه در منزل رکابی می پوشم اما سر این قضیه با هم جر و بحث می کنیم حتی مادرم از ایشان دفاع می کند و توجیه می کنند که این طرز پوشش برای یک جوان مسلمان شایسته نیست اکثر جوانان را در محیط خوابگاه و حتی منزل می شناسم که با این وضع ظاهر می شوند در هیچ جای دین هم نیامده که پوشیدن رکابی ممنوع است ! 

    یا به اصلاح سر و صورتم گیر می دهد چون صورتم را همه روزه تیغ می کشم و موهایم کمی بلند است و حتی یکبار که شدید بابت نوع پوششم و موهام بحثمان شد سرم را به زور ماشین کرد .

    خلاصه از گیر دادن های او به ستوه آمده ام اما تا به حال بی احترامی به وی نکرده ام!خواهشا راهکاری را معرفی کنید که به صمیمت بین ما بیفزاید و اگر این طرز پوشش من در خانه شرعا اشکال دارد گوشزد کنید .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل پسران جوان روابط خواهر برادری

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۵۹) پاسخ های مردم
    • ۲۵۳۴ بازدید
    • شنبه ۵ دی ۹۴ - ۱۵:۱۲

    درسم تموم شده و در حال اجرای دستورات پدر و مادرم هستم !

     سلام
    بنده دختری ۲۵ ساله ام که درسم تموم شده و کاری ندارم و در خانه هستم! حالا یه مشکلی دارم .بگید که من باید چه واکنش و رفتاری از خودم نشون بدم!
    من که تو خونه هستم همش مامان و خصوصا بابام بهم دستور میدن نه با لحن خشن معمولی ، ولی تو خونه ما کسی از کسی تشکر نمیکنه .
    مثلا بابام میگه عینکم بیار گوشیمو جورابمو نمیدونم ساعت چنده فلان کتاب و بیار فلان چیزو بده کارت ملیمو گواهینامه کلید خلاصه هر چی فکرشو کنید و در روز چندین بار  .
    واقعا داره بهم برمیخوره احساس میکنم دارم له میشم هیچ ارزش و احترامی ندارم انگار بچه ام منو میفرستن اینور اونور! و عصبانیتم  از اینه که مثلا اگه خواهر برادرای چه کوچکترم چه بزرگترم همه باشن صد درصد به من میگن انجام بده!
    منم با اکراه انجام میدم ولی بروز نمیدم ولی بعضی وقتا که یکم به رو خودم میارم کمتر بهم میگن ولی دوباره از فرداش همون آش همون کاسه!
    ازبچگی اینطوری بودن ولی الان که تو خونه هستم بیکارم دیگه زیاد شده و منم واقعا عصبی میشم و کینه شون رو به دل میگیرم و علت این کینه بخاطر اینه که همونطور که گفتم بیشتر به من میگن تا خواهر برادرای دیگم!
    یعنی اگه بطور مساوی بود هیچ وقت ناراحت نمیشدم! من از همه خواهر برادرام تو خونه بهترم! و بابام هم سالمه که مثلا نتونه کاراشو انجام بده!
    حالا حدیث هست که تو روی پدر مادرتون اف نگین حالا من چکار کنم با این حالت نفرت درونی؟
    اخه یه رفتاریم دارن که مثلا چون برادرم پزشکه به اون زشته نمیگن ولی به من انگار ... ! اعصابم خورده! هیییی

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل دختران جوان تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۶) پاسخ های مردم
    • ۱۰۶۱ بازدید
    • پنجشنبه ۳ دی ۹۴ - ۰۹:۱۶

    میزان روابط و ارتباطات شما با فامیل و اقوام چقدره؟

    سلام
    میزان روابط و ارتباطات شما با فامیل و اقوام چقدره؟ دلیل طرح این سوال اینه که برخی رفقای بنده مطالبی رو در این زمینه میگن که من نمیگم اینا دارن دروغ میگن اما هر کاری میکنم نمیتونم هضش کنم که چطوری میشه اینطوری میشه.

    مثلاً من رفیق دارم میگفت چند سال پیش نوروز زن عموم اومده بود خونمون من داشتم از طبقه دوم خونمون از پله ها میومدم پائین. تا زن عموم منو دید؛ به مادرم گفت این آقا پسر کیه؟ که مادرم هم گفت وا این پسرمه دیگه.

    یا مثلاً یکی دیگه از رفقا میگفت یه بار رفته بودم درمونگاه آمپول بزنم تزریقاتچی که یه خانم بود تا اسممو دید گفت فلانی چی کارت میشه؟ منم گفتم پدرمه. اینو که گفتم تزریقاتیه گفت میدونی من کیم؟ من دختر عمتم.

    یا یکی دیگه گفته بود من وقتی ازدواج کردم تازه فهمیدم یکی از عمه هام 3 تا بچه داره تا اون روز فکر میکردم 2 تا داره.

    یا مثلاً برخی رفقای ما میگن ما مثلاً اگه دختر خاله یا دختر عمومونو تو خیابون ببینیم نمیشناسیم.

    یه بار که یکی از رفقا از این بدتر گفت گفت زن دادشمو تو خیابون دیدم نشناختم. و امثال اینطور موارد که شنیدم. ( لطفاً نگید اینا دروغه و نمیشه و مگه میشه مگه داریم!؟ بله هر چند خیلی عجیبه ولی واقعیه )

    من که اینا رو میشنوم میگم آخه چقدر باید ارتباط افراد با هم کم باشه که طرف دختر خالشو نشناسه!؟ هر چقدرم بگیم با هم در ارتباط نباشن هر چقدر بگیم فلان به هر حال سالی 2 3 بار که میشه آدم مثلاً دخترخالشو یا دختر عمشو ببینه. بالاخره دید و بازدید نوروز هست عید فطر هست عروسی هست ختم و عزاداری هست از مکه برگشتن هست بدنیا اومدن بچه هست و ... که باعث میشه دیگه اقل اقلش آدم 2 3 بار در سال اقوامشو ببینه.

    البته برخی از اینطور رفقایی که از این حرفا رو میزنن مثلاً میگن من 12 ساله 13 ساله 10 ساله مثلاً پا تو خونه عمم نزاشتم و دختر عمم هم مثلاً همینقدره پا تو خونه ما نزاشته. پدر و مادر من تنهایی میرن خونه عمم مثلاً عمم و شوهر عمم هم تنهایی میان خونه ما. حتی اگه مراسمی باشه مجلسی باشه مثل عروسی هم مثلاً من شرکت نمیکنم.

    حالا به نظر شما دوستان اینطور رفتارها طبیعی هست یا نه؟ شما چطور هستید؟ به نظر شما کسی که اینقدر ارتباطش کم باشه که دختر عمشو نشناسه و دختر عمشم اونو نشناسه و فقط موقع آمپول زدن اونم از رو فامیلی طرف بفهمه دختر عمه پسر دایی همدیگه هستن طبیعیه؟!


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۸۷) پاسخ های مردم
    • ۲۹۳۲ بازدید
    • چهارشنبه ۲۵ آذر ۹۴ - ۱۷:۴۹

    مادر شوهرها و خواهر شوهرهای لُر با یه دختر فارس کنار میان ؟

    سلام
    لطفا در مورد پسرهای لر و آداب و رسوم مردم شهر کرد صحبت کنید و این که مادر شوهرهای و خواهر شوهر ها با یه دختر فارس کنار میان به سادگی یا بیشترشون ازدواج های فامیلی دارن و با غیر وصلت نمی کنند ؟

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها روابط عروس و مادر شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۶۶) پاسخ های مردم
    • ۴۹۹۰ بازدید
    • پنجشنبه ۱۲ آذر ۹۴ - ۱۷:۵۲

    چرا بعضی از پسرا غیرتی رو که روی خواهرشون دارن روی همسرشون ندارن ؟

    سلام

    چرا پسرا نسبت به خواهراشون انقدر حساس و غیرتین ، ولی وقتی ازدواج میکنند نسبت به خانمشون خیلی حساس نیستن .

    یا مثلا هیچ وقت پیش دوستاشون حرفی از خواهرشون نمیزنن ، یا اگه  دوستشون از خواهرشون خواستگاری کنه، شاکی میشن و بهشون بر میخوره ، انگار طرف جنایت کرده ، خب بدبخت خواستگاری کرده ، جرم که نکرده ، واقعا دلیل این رفتاراتون چیه ؟ میشه توضیح بدید ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۷۲) پاسخ های مردم
    • ۳۴۱۳ بازدید
    • جمعه ۶ آذر ۹۴ - ۱۰:۳۶

    عروسمون فقط گیرنده هستش و دست بده نداره

    سلام دوستان خوبم

    ممنون که متن سئوالم و میخونید و پیشاپیش تشکر میکنم بخاطر همفکری و ارائه نظرات و تجارب مفیدتون به بنده

    از خودم شروع کنم

    به گفته اکثر دوستانم آدم مهربون و از خود گذشته ای هستم طوری که بعضیشون این خصلتم و به عنوان ویژگی منفیم میدونن

    برام مهمه که کسی ازم ناراحت نشه

    ما سه خواهر و سه برادریم که یک خواهر و برادرم ازدواج کردن و بقیه مجردیم

    عروس گرام پیش ما زندگی میکنن اما توی واحد بغلیمون

    ما همه تلاش خودمون و میکنیم که تو زندگیشون دخالت نکنیم و اجازه بدیم هر طور دوست دارن زندگی کنن و خیلی وقتا برای رفاه حالشون کمکشونم میکنیم

    اما اندر احوالات عروس جان ما اینه که تو خانواده ای بزرگ شده که براش ارزش زیاد قائل نشدن و پدر بد دهنی داشته و از نظر مالی در مضیقه بوده و با این جو تربیتی از همه آدما کینه به دل داره و کسی پیدا نمیشه که ایشون مسخره ش نکنه و خیلی انتظارش از همه بالاست در عین حال تو موقعیت مشابه به دیگران کمک نمیکنه بی تفاوت از کنارشون رد میشه
    یعنی انتظارهایی که از خانواده شوهر داره هیچ وقت برای عروس خودشون برآورده نمیکنن و فقط گیرنده هستش و دست بده نداره
    خودش هر حرفی رو بدون توجه به اینکه دیگران رو آزار میده میزنه اما به حرف بی منظور بقیه حساسه و زودی قهر میکنه
    بجز ساعات استراحت با بچه ش خونه مان و پسرکوچولوشو ول میکنه به امان خدا واسه ما و میره پی کارش و ما براش کم نمیذاریم چون برادرزاده مونه

    به کوچیکتر از خوش سلام نمیده و خیلی مغروره!!

    بشدت با من رقابت میکنه با این که اصلا شرایط ما مث هم نیست و اگه بخوام به رخش بکشم من ازش خیلی بالاترم اما برای من انسانیت خیلی مهمتره

    بارها رفتار غلطشو تحمل کردیم تنها بخاطر اینکه برادر جان ناراحت نشه اما این مسئله عروس گرامو پر توقع تر کرده طوری که احساس میکنه ما یا بلد نیستیم جواب رفتارشو بدیم یا آسمون سوراخ شده و ایشون به ما هدیه داده شدن از طرف خدا

    من تزم مهربونی کردن بوده باهاش اما بجای اصلاح شدن رفتاراش بدتر میشه
    بدجور وابسته به خانواده شه و اونا رو میپرسته طوری که شوهر و بچه شو فدای اونا میکنه
    خواهش میکنم به من بگید چطور برخوردکنم که نه داداشیم برنجه و عروس جان حد خودشو بدونه
    لطفا نگید از هم جدا زندگی کنید که امکانش به هیچ عنوان نیست
    از اینکه ما بارها غرورمون روبشکنیم و اون بذاره پای وظیفمون خیلی ناراحت میشم
    گاهی میگم ای کاش گیر مادر شوهر خواهر شوهر خطرناک میفتاد تا قدر عافیتو بدونه
    اما هرکی خوب باشه سزاش بدیه
    لطفا کمکم کنید

    سپاسگزارم

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۳) پاسخ های مردم
    • ۱۴۸۲ بازدید
    • سه شنبه ۲۶ آبان ۹۴ - ۱۸:۵۶

    دوست دارم زودتر از مادرم بمیرم تا مرگ اون و نبینم

    سلام  
    من زنی ۳۴ ساله هستم که سه تا بچه دارم من یه مشکل دارم و اون این هست که مادر من ۶۳ سال دارد و من هر وقت فکرشو میکنم که مادم میخواهد حالا یا بعد  از چند سال بمیرد ناراحتی عجیبی میگیرم .
    به طور خلاصه بگم خیلی بهش وابسته هستم خونشون هم نزدیک خونه ی خودمه و خیلی رفت و آمد داریم وقتی مثلا فکر میکنم قراره یه روز بمیره واقعا از دنیا و بچه هام دلسرد میشم نمیدونم چکار باید بکنم خیلی زیاد به خاطر این موضوع گریه میکنم و این تو زندگیم خیلی تاثیر گذاشته .
    من واقعا دوسش دارم و از بچگی بهش وابسته هستم  با این که میدونم این دنیا ماندنی نیست و بالاخره هممون یه روزی میمیریم بازم برای مادرم غصه میخورم این شده واسه من یه مرض دوست دارم زودتر از اون بمیرم تا مرگ مادرم و نبینم نمیدونم چرا شاید پدرم مادرمو خیلی در گذشته اذیت کرده ما هفت تا بچه ایم و من کوچک شونم همشون از پیش مادرم رفتن ولی من به خاطر این وابستگی نتونستم برم
     لطفا بهم بگید چکار کنم خیلی تو زندگی اذیت میشم گاهی وقتها فکر که نه مطمئنم مادرمو از شوهر و بچه هام بیشتر دوست دارم تو رو خدا راهنماییم کنید چکار کنم  تا از این حالت بیرون بیام ممنون

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۴) پاسخ های مردم
    • ۱۳۳۱ بازدید
    • سه شنبه ۲۶ آبان ۹۴ - ۱۸:۲۶

    زن داداشم حجابشو رعایت نمیکنه

    سلام به همه
    نمیدونم از کجا شروع کنم به خاطر همین میرم سر اصل مطلب .

    برادر من یک سال پیش با خانومی همسن خودش ( 28 ) ساله عقد کرد و البته قبلش با هم دوست بودن و شهر خانواده زن داداشم تقریبا 18 ساعت از شهر ما فاصله داره و زن داداشم هر بار که میخواد بیاد خونمون تقریبا 4 ماه میمونه .
    حالا میخواستم بدونم تو شهر های دیگه هم همینجوره یعنی اگه دختر عقد کرده 4 ماه پیش شوهرش بمونه خانواده شوهرش ناراحت نمیشن؟ اخه من دو تا داداش مجرد دیگه هم دارم که دوست دارن راحت باشن و  با موندن زن داداشم مشکل دارن و بخاطر این موضوغ خیلی ناراحتن .

    حتی یکبار هم با داداشم بحث کردن و گفتن ما راحت نیستیم اما داداشم اصلا براش مهم نیست و میگه به شما ربطی نداره اونا رسمشون اینه 1 سال بمونن تازه 4 ماه که چیزی نیست حالا این حرفا به کنار زن داداشم اصلا رابطه صمیمی با ما یعنی با خانواده شوهرش نداره .

    من خودم عقد هستم بعضی موقع ها که نامزدم میاد خونمون ، زن داداشم حجابشو رعایت نمیکنه و سعی میکنه خودشو خیلی خوب جلوه بده  و داداشم هیچ مشکلی با بی حجابیش نداره و چیزی بهش نمیگه داداشمو مطیع خودش کرده که نه خواهری و نه برادری میشناسه در کل بگم داداشم خودشو تافته جدا بافته میدونه .

    حالا از شما دوستان عزیز میخوام که راهنماییم کنید و اگر تو خانواده شما همچین مشکلی پیش بیاد چطور باهاش کنار میاین؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۲) پاسخ های مردم
    • ۲۲۵۵ بازدید
    • دوشنبه ۲۵ آبان ۹۴ - ۱۸:۵۱

    چون شوهرم بهم وابسته است خانواده ش داغونم کردن

    سلام

    بذارید اول بیوگرافی خودمو بگم بعد دردمو بگم . من یه دختری هستم مهربون دلسوز قد بلند میشه گفت خوشگل و خوش اندامم خیلی ها حسرتمو میخوردن از فامیل غریبه بهترین خواستگارهارو داشتم ولی من فقط یه بار عاشق شدم اونم عاشقم شد خیلی همو میخواستیم . صادقانه میگم باهام دوست شدیم تا بعد 60 روز اشنایی این اقا اومد خواستگاریم با هم عقد کردیم ولی دو سه ماه گذشت....

    خانوادش به شدت داغونم کردن مریضم کردن روانیم کردن الان یک سال دارم تحملشون میکنم ولی دیگه طاقتم تموم شده انقد تیکه میشنوم انقد از من متنفرن نمیخوان سر به تنم باشه فقط و فقط بخاطر یه دلیل اونم اینکه همسرم به من وابستس باید روزی 4 ساعت کنارم باشه باورتون میشه فقط دلیلش همینه!؟

    به اون خدا قسم فقط دلیلش اینه زندگی رو زهر مارم کردن باتیکه هاشون منو دزد خطاب میکنن . از اونجا که گفتم مهربونم براشون کادو میخرم  جواب تیکه هاشونو نمیدم اخم نمیکنم ولی دیگه طاقتم تموم شده الان یه مدتی افسردگی شدید گرفتم اعتماد بنفس ندارم فکر خودکشی به سرم زده .

    هر روز به یکی از فامیلاشون میگن پسرمونو دزدیده اونام منو هر جا میبینن نصیحت غیر مستقیم میکنن که پسر مال مادرشه زن با یه طلاق میره کنار ولی مادر نه . به پسرشون دروغ پشت سر من میگن که منو خراب کنن ، اخه این حرفه فامیلاش به من میگن.

    متاسفانه روم نمیشه جواب بدم به قول مادرم حیا دارم فقط سکوت میکنم از بچگی اینطوری بودم .

    دوستم اصرار کرد اینجا پست بذارم گفت اینجا کمکم میکنن منتظر کمکاتون هستم


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده ارتباط با خانواده شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۷۴) پاسخ های مردم
    • ۲۹۸۰ بازدید
    • يكشنبه ۲۴ آبان ۹۴ - ۱۸:۱۷

    چه چیزی باعث میشه یه پسر از خانواده اش بیزار بشه ؟

    با سلام ..
    دوستان ، پسر 18 19 ساله یکی از اقوام از دوران نوجوانی خیلی باخانواده اش به خصوص پدر و مادرش درگیر شد و خیلی وابسته دوستانش، دقیقا از این دوران وابستگیش رو به خانواده کم کرد به گونه ای که در حال حاضر یک کلمه با پدر و مادرش حرف نمیزنه ..
    شاید بپرسید علتش چیه علتش رو دقیق نمیدونم چون به شدت پسر تو دار و مغرور و خییللللییی لجبازیه .. و اصلا با هیچ کس راجع به مشکلاتش حرف نمیزنه .
    به شدت هم کینه ای .. اون شاید بابت رفتارهای که تو بچگی خیلی ناراحتش کرده کینه گرفته البته این ی حدسه .. دوست داره مستقل باشه هر ساعتی میخواد بره بیاد .
    و چون پدرش بهش اعتراض میکرد خیلی لجبازی کرد ..مادر پدرش حق ندارن بهش زنگ بزنن بگن کجایی .. البته فقط با خانوده اش اینجوریه با بقیه خیلی خوبه .. الان داره هم سرکار میره هم دانشگاه مشغول تحصیل.. و داره تاجایی که میتونه خودش رو به لحاظ مادی از خانواده اش مستقل میکنه .
    پسر بدی نیست اما این حالت لجبازی و اینهمه قهر چند ساله با پدر و مادرش خیلی سوال برانگیزه مادرش برای توجه پاره تنش له له میزنه خیلی هم باهاش صحبت کردن و بعد هر بار صحبت کردن بدتر شده و بیشتر قهر کرده با خانواده اش .
    فکر کنید الان خونه شده براش یه خوابگاه میاد میخوره میخوابه میزنه بیرون حتی اگه خونه هم باشه سرش تو گوشیه .. واقعا این وضعیت برای مادرش نگران کننده است .
    من از دوستان به خصوص اقایون میخوام راهنمایی کنند ..
    واقعا چه چیزی باعث میشه ی پسر انقدر از خانواده اش بیزار بشه ...؟ از صاحب نظران این سایت میخوام خیلی دقیق بهم کمک کنن که از چه طریقی میشه در دل این پسر نفوذ کرد ..؟
    من خیلی دلم میخواد به این پسره و خانواده اش کمک کنم مطمئنا با نظرات شما راه حل خوبی پیدا میکنم ..

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۱) پاسخ های مردم
    • ۷۰۷ بازدید
    • سه شنبه ۱۹ آبان ۹۴ - ۲۰:۴۲

    من از این دو رویی خانواده شوهرم واقعا خسته شدم

    سلام

    من سه سال با همسرم دوست بودم و خیلی مشکل داشتیم به خاطر همین اختلافات من چند بار سعی مردم که فراموشش کنم  ولی با اصرار زیاد نمیذاشت .

    منم که دوسش داشتم و سخت بود برام اخر ازدواج کردیم و بعد من متوجه شدم که خانوادشون خیلی از لحاظ فرهنگ با خانواده ما فرق دارن و من هر حرکت یا حرفی که میزنم همسرم باهام دعوا میکنه که چرا جلوی خانوادم این حرفو زدی ؟

    من واقعا هنوز اخلاقشون دستم نیومده ، مادرش وقتی با من تنهاس هر چی دوس داره میگه ولی جلوی همسرم با من خوب رفتار میکنه و من از این دو رویی خانوادش واقعا خسته شدم.

    پیش همسرم میگم که در غیاب تو این حرف زدن ولی باور نمیکنه اگرم خیلی اصرار کنم سرم فریاد میکشه تو که سه متر زبون داری خودت جوابشو میدادی ولی من واقعا نمیتونم حرفی بزنم نمیدونم هنوز مشاوره نرفتم .

    دوستدارم کمکم کنید


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در شوهرداری روابط داماد و مادر زن

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۱) پاسخ های مردم
    • ۱۶۲۵ بازدید
    • جمعه ۱۵ آبان ۹۴ - ۱۹:۰۷

    الان که از مادرم بدم میاد راحت ترم

    سلام.
    من از مادرم متنفرم... . ازش بدم میاد بر خلاف چیزی که آدمای دیگه فک میکنن ، یا وقتایی که ظاهرا مهربونه! و من بازم خام میشم و گول مهربونیشو میخورم ... . خیلی وسواس داره . حتی من اتاقی هم برا خودم تو خونه - و نه اپارتمان فسقلی!- ندارم و با مادر و پدرم تو یه اتاقیم . بیرون با دوستام جز درس و این جور مسائل نمیتونم برم . خیلی خودخواه . نه میذاره ما غذا درست کنیم و دست به سیاهو سفید بزنیم غذا درس کنیم ظرف بشوریم جارو کنیم. مریضم بشه غرش برا ماس و خودش باید کاراشو بکنه .

    بعد بعضی شبا با کلی غرغر و خسته م - از چی خسته س؟؟؟ از اضافه کاری های احمقانه - که غذا نداره ما باید گشنگیشو بخوریم .

    اینجوری نگم ک ما بدبختیم غذا بهم نمیده!!!! نه. خدا رو شکر بازم ولی لجم میگیره وقتی گرسنه مه و حتی خودمم نمیتونم ی چیز ساده برا خودم درست کنم . یا غذایی که خودش دوس داره درست میکنه و وقتی 3 ماه یه بار غذایی که من دوس دارمو درست میکنه منت میذاره که ببین اینی که دوس داریو برات درست کردم. زحمت کشیدی

    چند ساله من رنگ مهمون تو خونه مون ندیدم . چیزایی که دود از کله تون بلند میشه اگه بگم
    بدتر از همه به هیچ کسم نمیتونم بگم...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل دختران جوان تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۸۰) پاسخ های مردم
    • ۱۲۸۸۳ بازدید
    • سه شنبه ۱۲ آبان ۹۴ - ۱۸:۰۵

    مادر شوهراتون به چی میگن احترام؟

    سلام

    به نظرتون اینا یعنی احترام؟
    مادر شوهر اومد به احترامش بلند شم. چایی بذارم جلوشون. باهاش هم صحبت و هم کلام شم در حالیکه هیچ نقطه مشترکی تو حرفامون نیس. ظرف شستن. و کارای کوچیک خونشون

    نمیدونم احترام چیه سر درگم شدم خونواده شوهرم میگن احترام یعنی اینکه مادر شوهر بره گردش بیاد ببینه شام آماده س!!!! هنگ کردم به خاطر این مسایل از چشمشون افتادم که چرا شام نپختم چرا کار نکردم خودمم شاغلم خسته میشم میرسم خونه.

    یه تازه عروسم. از متاهل ها و خانوم های با تجربه میخوام بگن که احترام یعنی چی؟ مادر شوهراتون به چی میگن احترام؟؟؟؟؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در شوهرداری روابط عروس و مادر شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۶۵) پاسخ های مردم
    • ۴۳۵۰ بازدید
    • يكشنبه ۳ آبان ۹۴ - ۲۰:۰۰

    از پدرم دیگه رسما بدم مییاد

    سلام

    دارم از دست خانوادم و رفتارهای بی منطقشون دیوونه می شم . انگار  تک تکشون با من مشکل دارن و باعث ازارم می شن . طوری باهام رفتار می کنن که انگار من با اونها زندگی نمی کنم و انسان نیستم .

    در صورتی که روابطشون با خواهر و برادرم بسیار خوبه . اون از مادرم که فقط پشتیبان اون دو تا بچه ست و در اخر هر کسی هر کاری که کرده باشه بی ربط و با ربط به من نسبتش می ده که تو این کارو کردی و همش تقصیر تو هست و ......

    اونم از پدرم که بدتر از مادرمه و بیشتر مشکلات زندگیمون که ای کاش مالی بود همش تقصیر اونه و بدتر از اون این هست که من نمی تونم با طرز تفکرشون کنار بیام .

    من دختری بسیار شاد  و شوخ طبع  هستم اما با توجه به رفتار های خانوادم که همش منو تحقیر و کوچیک می کنن هیچ وقت این شخصیتمو پیش اونا بروز ندادم و شخصیت اصلی من بیرون از خونه است .

    فکر می کنن منو خوب می شناسن اما واقعا هیچ کس نمی دونه چی تو ذهنمه و چه سختی ها و چه حرفایی که نشنیدم و تحمل نکردم .

    بگذریم مشکلی که در حال حاضر دارم اینه که خانوادم و مخصوصا پدرم تفکر عجیبی نسبت به چادر دارن . امروز پدرم گفت هر کی چادر سرش نکنه مردم هزار صفحه پشتش می چینن و یه چیز غیر قابل باور اینکه خواستم عینک افتابی بخرم که پدرم هزار جور فیلم برام ساخت (عینک افتابی برای ادم های جلفه *در صورتی که خودش زیاد استفاده می کنه *و گفت خودمو دار بزنم بهتر از اینه که اونو بخریش و .... هزار تا حرف دیگه ).

    من مخالف چادر نیستم و بیشتر اوقات می پوشم اما از شنیدن حرفهاش حرصم می گیره و بعضی اوقات دوستدارم چادرمو پارش کنم . با اینکه پدرم هر دقیقه پای منبر این و اون میشینه اما هیچ کدوم از حرفهای اونها رو بهش عمل نمیکنه و همیشه هممونو تو سختی می ذاره .

    می گه چرا باید واسه زندگی و این دنیا تلاش کرد چون این دنیا ٬دنیای مردنه . همیشه حرفهاش و کاراش غیر منطقیه و واقعا نمی دونم منی که ادم سر و زبون داری هستم نمی تونم جواب این حرف هاش رو بدم  . ازش دیگه رسما بدم می یاد .

    ببخشید طولانی شد .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل دختران جوان تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۳) پاسخ های مردم
    • ۶۸۸ بازدید
    • يكشنبه ۲۶ مهر ۹۴ - ۲۰:۳۵

    چیکار کنم شوهرم خانواده ش رو رها کنه ؟

    سلام

    من خانواده شوهرم بسیار بی شخصیت هستن توی عید بی دلیل بدترین فحش ها رو بم دادن مراسم ازدواجمو سیاه کردن جلو همه .

    یه مدت قطع رابطه کردیم. الان ٢ هفته است پدرش فوت شده باز رابطه شروع شد این بار سر ارث و میراث هر چی از دهنشون در اومد به منو شوهرم گفتن اما شوهرم میگه حالا دیگه بابام مرده من نمیتونم ولشون کنم.

    هر کاری دارن شوهرم باید براشون انجام بده. من ازشون متنفرم. چیکار کنم شوهرم ولشون کنه.بخدا همشون شوهرمو فقط واسه حمالی میخوان اصلا دوستش ندارن تو رو خدا کمکم کنید


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در شوهرداری ارتباط با خانواده شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۵۷) پاسخ های مردم
    • ۲۰۴۸۶ بازدید
    • يكشنبه ۵ مهر ۹۴ - ۲۱:۵۰

    یه کم بیش تر هوای پدر و مادرتون رو داشته باشین

    با سلام خدمت دوستان محترم
    موضوعی که این روزا منو خیلی ناراحت کرده بحث احترام به بزرگترهاست به خصوص پدر و مادر .

    فکر می کنم جوانان امروز نه البته همه آن ها کمی از این موضوع غافل شدند خواهش می کنم یه کم بیش تر هوای پدر و مادرتون رو داشته باشین .

    چون این موضوع اونقدر مهمه که خداوند در قرآن بارها به اون اشاره کرده. اگه همه عالم از شما راضی باشند و مادرتون ناراضی بدونین که خدا هم از شما راضی نیست


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۹) پاسخ های مردم
    • ۸۴۵ بازدید
    • يكشنبه ۵ مهر ۹۴ - ۲۱:۴۷

    حکم خدا و اسلام درمورد تبعیض بین فرزندان چیه؟

    سلام دوستان
    من یک سال هست که ازدواج کردم. زندگی خوبی دارم خدا رو شکر . ما مستاجر هستیم و همسرم سه شیفت کار میکنه تا کرایه خانه و قسط هامون رو میدیم.
    یعنی شوهرم فقط هفته ای سه شب میاد خونه و بقیش رو شیفت و سرکار هستش. خودم هم دنبال کار هستم که هنوز درست نشده. یه برادر دارم که حدود چهار سال ازدواج کرده. کرایه خونه نمیده و همون اول ازدواج پدرم براشون یه پرشیا خرید. یه بچه دارن. پدرم بین من و برادرم فرق میزاره.
    تازگی ها متوجه شدم که زن داداشم و بچه ی برادرم بیمه ی عمر گرفتن و پدرم هست که هر ماه پولش رو میده تا وقتی بچه بزرگ شد بیمه پول زیادی بهش میده و بازنشستگی برای زن داداشم.
    زن داداشم کار نمی کنه و میگه کار کردن زن رو پیر میکنه شکسته میشه و اینجوری بابام داره براش خرج میکنه تا بعدا بازنشستگی بگیره.
    این در حالی که مادرم کارمند بود و همیشه خیلی سختی میکشید و پدرم اگه صد تومن پول توی خونه خرج کنه کلی دعوا راه می ندازه.
    به نظر شما این کار پدرم درسته که بین خانواده من و برادرم فرق میزاره ؟
    آیا از نظر خدا اینکار هیچ گناهی نداره ؟ من هیچوقت از نظر مالی به بابام چیزی نمی گم و میگم خدا رو شکر خوبه چون مناعت طبع دارم و زندگیمون هم با کار زیاد می چرخه.
    اما داداش و زن داداشم با اینکه دارن دائم از بی پولی مینالن و اینجوری از بابام پول میگیرن. از سر و وضع و تفریحات و سفر و مشخص هست که دارن.
    این تبعیض خیلی اعصابم رو خورد کرده و باعث شده ازشون بدم بیاد.
    چیکار کنم؟ حکم خدا و اسلام درمورد تبعیض بین فرزندان چیه؟

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده اقتصاد خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۶) پاسخ های مردم
    • ۱۰۲۴۳ بازدید
    • سه شنبه ۳۱ شهریور ۹۴ - ۲۲:۴۵

    برای برادرم مهم نیستم

    سلام

    خسته نباشید.

    من و برادرم 2 سال تفاوت سن داریم سنمون بین 15 تا 20 هست. من دختر مومن هستم و بردارم به اندازه بنده نه. من خیلی خیلی دوسش دارم ولی ایشون اصلا به بنده توجه نمی کنه و بنده براش مهم نیستم.

    به نظر شما چیکار کنم که رابطه ام با برادرم بهتر بشه ؟؟؟؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۳۷) پاسخ های مردم
    • ۱۸۵۰ بازدید
    • يكشنبه ۲۹ شهریور ۹۴ - ۲۲:۵۰

    یکی از مشکلات زندگی من خواهر شوهرمه

    سلام
    خواهش میکنم جواب منو بدید

    من یه زن ۲۵ ساله هستم
    بینهایت شوهرم رو دوست دارم ولی تحمل زندگی برام واقعا سخت شده

    یکی از مشکلات زندگی من خواهر شوهرمه که یک زن خراب واقعیه، از بچه شیر دادن جلوی همسرم تا تشویقش به دیدن فیلم ... و ... و حرفای اونجوری جلوی جمع... از هیچی دریغ نمیکنه و به ظاهر خیلی هم مذهبی هست

    شوهر من میگه فهمیده کاراش اشتباه بوده و خواهرش چه جور آدمیه ولی حاضر نیست از دیدنش بگذره و من هم تحملش رو ندارم، مگر نه اینکه از خراب باید دوری کرد؟

    واقعا زندگی برام سخته و هر ثانیه آرزوی مردن میکنم . نه تنها خواهر شوهرم، بلکه واقعا تو زندگیم حتی یک نفر سالم و پاک ندیدم .

    چرا باید توی این همه کثافت زندگی کنم؟

    ثانیه به ثانیه آرزوی مردن دارم


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در شوهرداری ارتباط با خانواده شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۸۸) پاسخ های مردم
    • ۷۰۵۹ بازدید
    • يكشنبه ۲۹ شهریور ۹۴ - ۲۲:۳۰

    مادرم جلوی من به پدرم فحش میده

    سلام
    مادرم جلوی جمع ( من و برادرم   و اقوام ) به پدرم اهانت میکنه . با لحن بد سرش داد میزنه و حتی پاش بیفته فحاشی میکنه. بارها جلوی باجناق هاش به پدرم فحش داده و به شکل بدی تحقیرش میکنه.مثلا جلوی اونا میگه تو عرضه نداری یا سرت کلاه میزان حالیت نیست.... ...پدرم خیلی خجالت میکشه ولی متاسفانه واکنشی نشون نمیده. من هم به مادرم میگم جلوی بقیه با بابا اینجوری حرف نزن میگه به تو ربطی نداره خفه شو!

    و نگرانی من از اینه که جلوی همسر آیندم با پدرم اینجوری حرف بزنه ...خب آدم خجالت میکشه! و حتی ممکنه بعدها توی سرم بکوبه. ...

    آقایون اگر همچین مادر زنی داشته باشید که به پدرخانومتون بی احترامی میکنه، شما واکنشتون به همسرتون چیه؟ آیا به نظرتون این باعث میشه شوهر روش باز شه و به پدر زنش بی احترامی کنه؟

    لطفا راهنماییم کنید من این رفتار مادرم واقعا باعث سرافکندگیمه. ....
    بخدا خجالت میکشم جلوی من به پدرم فحش میده....

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۹) پاسخ های مردم
    • ۱۲۹۴ بازدید
    • يكشنبه ۲۲ شهریور ۹۴ - ۲۲:۴۵

    چجوری جلو خانواده ی شوهرم سرمو بالا نگه دارم ؟

    سلام
    من یه دختر 21 ساله ام میدونم حرفام ممکنه تکراری باشه و شایدم خیلی هاتون اصلا نخونید ولی من به امید جواب گرفتن یا حداقل همدردی اینو مینویسم نه مشکل جنسی دارم نه مالی نه گناه و این حرفا مشکل من چیزیه به اسم والدین..

    تو این 21 سال که از خدا عمر گرفتم فقط شاهد دعواهای وحشتناک بودم بحث نبود که برم تو اتاق و د رو ببندم، کتک کاری بود و به خاطر همین مجبور میشدم وسط دعوا باشم چه بسا که خودمم کتک میخوردم سالها گذشت ولی اوضاع روز به روز بدتر شد به نظرم این دو تا نیمه ی گمشده ی هم نبودن چون سر آب خوردن هم اختلاف دارن .

    متاسفانه موضوع دعواها همیشه به خاطر عمه و خاله و دایی و عمو خلاصه کل فک و فامیل بود یکبار نشده که به خاطر خودشون دعوا کنن. من  2 سال ازدواج کردم شوهرم یه فرشته از طرف خداس فوق العاده فهمیده و باشعور اما مشکل من اینه که تو این دعواها متاسفانه یه فرد عصبی تندخو پرخاشگر بار اومدم صدامو میبرم بالا و خیلی بی ادب شدم .

    اعصابم خیلی ضعیف شده خلاصه که خیلی آسیب زیادی دیدم. بارها تو روی پدر مادرم وایستادم و هر چی به دهنم رسیده گفتم حتی نفرین کردن به خاطر صدمه ی روحی شدیدی که به من زدن.

    شوهرم اوضاع پدر مادرمو میدونه و به روم نمیاره و خیلی تلاش میکنه که اوضاع رو بهتر کنه حتی به خاطر اینکه بابام دست بزن داره به مامانم گفت وقتی عروسی گرفتیم بیا بریم خونه ی ما نوکرتم هستم.

    مامانم یک ماه به خاطر دعوای قبلی خونه ی مادر بزرگمه و منو خواهرم آواره ی این خونه و اون خونه شدیم بابامم مونده خونه زندگیشو میکنه انگار نه انگار چیکار کنم؟

    از طرفی دلم میخواد زندگیمون درست بشه از طرفی دیگه نمیخوام شاهد زجر کشیدن مامانم بشم آبرومون تو کل فامیل رفته که یه زنو شوهر با این سن و سال که داماد دارن دعواشون شده شایدم جدا بشن.

    خاله هام و داییم مادربزرگم میگن هر چی جلو بد رفتاری های بابات کوتاه اومدیم بسه دیگه نمیذاریم مامانت به اون خونه برگرده بهم دلداری بدید چجوری جلو خانواده ی شوهرم که فکر میکردن ما فوق العاده خوشبختیم سرمو بالا نگه دارم...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۹) پاسخ های مردم
    • ۱۰۲۹ بازدید
    • پنجشنبه ۱۹ شهریور ۹۴ - ۲۲:۱۵

    موضع ام در مقابل برادرم چی باید باشه؟

    سلام
    من خیلی گیج شدم اعصابم بهم ریخته من 17 سالمه یه داداش دارم که ایشون نزدیک 25 سال داره امروز رفته بودم کلاس وقتی برگشتم دیدم که اون یکی برادرم که 22 سال داره داشت میرفت غذا بگیره من یهویی گفتم بده من میرم

    بعد که رفتم غذا سفارش دادمو منتظر بودم  که یه دفعه دیدم یه خانمی ( زن یا دختر بودنشو نمیدونم ) اومد تو و اونم غذا میخواستم منتظر موندم تا اینکه  این خانم به یکی زنگ زد من که پشت سرش بودم  یهو یی دیدم اسم مخاطب دقیقا فامیلیه من هستش . کنجکاو شدم شماره رو ببینم که دیدم این شماره داداشمه همونه که 25 سالشه .

    اون زنه ( یا دختره ) بار اول که زنگ زد دید جواب نمیده بار دوم  اون خانم گذاشت رو بلند گو که تا بردارش جواب بده اینم داداش جواب داد البته داداشم با بابامو مامانم حرف میزد برای اینکه  بگه کسی پیشمه

    بعد قطع کرد چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد که داداشم گوشی رو برداشتو با هم صحبت کردن  من فقط کمیشو شنیدم چون اون رفت بیرون از مغازه  منم رفتم اونجا و به بهانه این که کفشمو درست کنم  یکم کنارش وایسادم  اینم  فقط  فهمیدم که مثل لیلی و مجنون دارن حرف میزنن

    هیچی دیگه برگشتم خونه

    بعد یادم اومد که یه شبی ( تقریبا 6 ماه پیش ) اخرای شب بود مامانم اومد بالا رفت تو اتاق داداشم و باهم حرف زدن ( مامانم اصلا نمیدونست که من دارم میشنوم ) بعد بهش داشت میگفت که اون زنیکه با اون ماشین کی بوده؟؟؟؟ و اینجور حرفا

    منم شنیدم بعد داداشم قسمش داد که من نمیشناسمش و اینا  (فک کنم که مامانم قانع شد )

    مامانم اینقد اون شب ناراحت بود که زنگ بابام زد گفت سریع بیا که بابام چقد جریمه شد به خاطر نرفتنش سر پرواز بعد که اومد مامانم بهش گفت که میخواستم امشبو پیش هم باشیم و  خوش بگذره .....به همین خاطر میگم که فک کنم مامانم قانع شد

    حالا بعد از اون مدت من اون خانم که تقریبا 30 سال داره یعنی بزرگتر از داداشمه ( البته از نظر ظاهری اینچنین بود) دیدم  اونم به طوری که کاملا اتفاقی  و با ماشینشم  اخه ماشینش خیلی تابلو هست پاتروله ( ینی دیگه  اخر اسقاطیا)

    حالا من باید چیکار کنم برم به مامانم بگم یا نه  چون مامانم قبلا میدونسته  ، به خدا ما اصلا خانواده سطح پایینی نیستیم که داداشم این کارو میکنه  نمیدونم به کی رفته من بابام که خلبانه و مامانم هم روانشناس هست ولی حالا تو خونه خانه داری میکنه

    گیج شدم اخه چرا داداشم با اون زن  بزرگ دوست شده  یعنی چرا با اون فردی که سنش بیشتره با اون عشوهاش .

    البته اینو بگم که این خانم  خیلی ارایش نکرده بود مانتویی بود و فک کنم فقط اصلاح صورت داشته البته فک کنم . من موضع ام چی باید باشه به نظرتون
    پیشاپیش از جواباتون تشکر میکنم

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۲۲) پاسخ های مردم
    • ۱۰۸۸ بازدید
    • شنبه ۱۴ شهریور ۹۴ - ۲۳:۱۵

    من یه خواهر دارم که ١٤ سالشه و خیلى پرخاشگره

    سلام

    من یه خواهر دارم که ١٤ سالشه. خیلى پرخاشگره و به بهونه هاى الکى سر من و مامان بابام داد میزنه و به مامانم و من فحش میده گاهى هم به مامانم حمله میکنه.

    ما اکثراً باش مدارا میکنیم و فقط تا وقتى باب میلش حرف بزنى و رفتار کنى خوبه. امشب سر یه حرفى شروع کرد به داد زدن و فحش دادن به مامانم و میخواست مامانم رو بزنه منم دیگه طاقتم تمام شد رفتم دست و پاشو گرفتم و تا میشد سرش داد زدم و از عصبانیت رفتم تو اتاقم که کارامو کنم برم بیرون.

    دوباره دیدم با بالشت داره مامانمو میزنه و اذیت میکنه و داد میزنه باز رفتم بالشتو بگیرم که باش درگیر شدم تلفن رو برداشتم به بابام زنگ بزنم اومد گوشیو ازم بگیره من خیلى عصبانى شدم تا تونستم داد زدم و چشمامو بستم و فقط همینطور که گوشى دستم بود با آخرین زورم محکم کوبیدم چند بار تو کمرش .

    وقتى چشمامو باز کردم دیدم یه لحظه از تقلا وایساده و گفت مامان کمرم و چشماش قرمز بود و قلمبیده بود بیرون و گریه میکرد نفسش رفت چون خیلى محکم زدم که خودم هنوز بعد از ٦ ساعت هنوز ناخنام درد میکنه.

    بعدشم گوشى رو پرت کردم که شکست و رفتم بیرون از خونه. من به آرومى تو خانواده معروفم و همیشه خونسردیم رو حفظ میکنم اما اینبار واقعاً صبرم تموم شد/ بعدشم که اومدم خونه دیگه محلش نذاشتم بعد اون اومد ازم معذرت خواست ولى بازم محلش نذاشتم و به مامانم گفتم از این به بعد ناهار و شام بیار تو اتاقم نمیخوام با این رو در رو بشم و میخوام برم خونه اجاره کنم.

    از طرفى خیلى عذاب وجدان دارم فقط چون زدمش همش صحنه گریه اش میاد جلوى چشمم و ٢ ساعته دارم گریه میکنم. هم حاضر نیستم باش حرف بزنم هم دلم براش میسوزه و عذاب وجدان دارم و همیشه هم یه حس نگرانى دارم و داشتم وقتى جایى میره همش به مامانم اینا میگم برسونیدش که مبادا اتفاقى براش بیفته.

    هم اخلاقاى بدش رو نمیتونم تحمل کنم هم دلم براش میسوزه و عذاب وجدان امشبم ولم نمیکنه. باید چیکار کنم؟!؟

    ( از لطفتون ممنونم خواهشاً با حوصله بخونید و جواب بدید متشکرم ازتون)


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل دختران جوان تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۴) پاسخ های مردم
    • ۱۱۵۴ بازدید
    • دوشنبه ۹ شهریور ۹۴ - ۲۲:۴۵

    چکار کنم که پدر و مادر شوهرم در زندگیم دخالت نکنن؟

    سلام بچه ها
     زیر 25 سال سن دارم و تا یک ماه دیگه عروسی می کنم . الانم در تدارکات عروسیم هستم و چیدن خونه.
    خونه ما تو بالا شهره و همسرم پایین شهر، البته خانواده همسرم به لحاظ مالی تفاوت چندانی با ما ندارن. فقط چون مثلا سی سال پیش پایین شهر خونه داشتن دیگه خونشونو عوض نکردن.
    مشکل ما از جایی شروع شد که پدر مادر همسرم قول دادن برای ما خونه میخرن. مثل دو تا پسر دیگه خونه که کنار پدر شوهرم زندگی می کنن و براشون خونه خریده شده. پدر شوهرم بنا داشت نزدیک خونه خودش خونه بخره که اخرشم نخرید!!! منت الکی خورد تو سرم.....

    مادر پدر من با این موضوع مخالف بودن و می گفتن اونجا در شان تو نیست باید شوهرتو راضی کنی بیاین یه کم بالاتر بشینن ( خیلی دارم خلاصه می گم قصه ام رو )
    من با همسرم حرف زدم. من از این طرف و شوهرم از اون طرف تحت فشار بودیم. هر دو زیر بار زور خانواده ها گیر کرده بودیم. البته من و همسرم دوست داشتیم منطقه بهتری رو برای زندگی انتخاب کنیم. اما در نهایت فشارهای پدر شوهر تو همون منطقه پایین شهر یه خونه رهن کردیم !!! ( نخریدن برامون )
    چند روز پیش مادرم که اومد خونمو دید خیلی ناراحت شد. اونقدر ناراحت که از پله های ساختمون خونه افتاد زمین و پاهاش له شد!!!!!!! من از شدت ترس از اتفاقی که افتاده اونقدر گریه کردم که نگووووووووووو ، شوهرم هم فهمید قضیه رو ...

    من در جریان اینکه به پدر مادرش چی گفته نیستم چون شوهرم زود رفت مسافرت و نشد با هم حرف بزنیم. ولی می دونم ناراحتی منو مامانمو به اونا گفته و احتمالا بحث کرده باهاشون.

    حالا اصل قضیه:

    شوهر من درست وسط کارای عروسیمون رفته ماموریت و تهران نیست. فقط دو روز اخر هفته رو میاد پیش من.
    امروز من رفتم خونم که یه سری اسباب وسایل رو جابجا کنم ( همون طور که گفتم خونم نزدیک خونه مادر شوهرمه . 5 دقیقه راه داره ) که یهو دیدم پدر شوهر و مادر شوهر و برادر شوهر به ظاهر برای کمک اومدن خدمتم!!!!!

    بعدشم پدرشوهر و مادرشوهرم کشیدنم کنار و حرفایی بهم زدن که باووووووورم نمی شه.
    پدر شوهرم راحت تو چشام نگاه کرد و گفت اجازه نده مادرت تو زندگیتون دخالت کنه !!! می خواسم بهش بگم: ببخشید اگر دخالت شما نبود ما الان مجبور نبودیم تو محله ای که 40 دقیقه از مرکز تهران فاصله داره بشینیم. بعد میگی اجازه نده کسی دخالت کنه؟؟!!! مادر شوهرم هم گفت شوهر تو چیزی کم نداره. فقط خونشه که اونم براش میخریم!!!!  و کلی از این حرفا.
    من و تک و تنها گیرم آوردن و هر چی خواستن گفتن.

    البته من تمام مدت اخم کرده بودم و کاملا نشون دادم که ناراحت شدم. خداحافظی درست حسابی هم نکردم باهاشون. یکی دو تا تیکه هم به پدرشوهرم انداختم که معتقدم کمش بود و باید قشنگ جوابشو می دادم و بهش می فهموندم کارش چقدر زشته.

    آخرشم چند بار پشت سر هم برگشتن گفتن اینا رو به شوهرت نگو که ما بهت گفتیم!!!!!!!!....

    خیلی خیلی عصبانی ام. اگر شوهرم دم دستم بود هر چی از دهنم در میومد به مامان بابای بی ش... میگفتم.

    کمکم کنید. پس فردا شوهرم میاد تهران. نمی خوام به خانواده اش توهین کنم چون مطمئنم بدتر جلوم جبهه می گیره که آبروی خانواده اش جلوی من نره و اینکه دلم نمی خواد بخاطر اونا با شوهرم دعوا کنم. نمی دونم باید چه جوری بهش بگم چه اتفاقی افتاده. از چه الفاظی استفاده کنم.

    باید راهی برای بستن پای این دو نفر مخصوصا پدر شوهرم از زندگیم پیدا کنم ولی اصلا عقلم به جایی قد نمی ده. فقط عصبانیم.

    در ضمن ، همسرم خودش پسر مهربون و خوبیه. تا الانم به جز حمایت از من هیچکاری نکرده. از دست اون عصبانی نیستم . فقط ته دلم غصه می خورم که ای کاش مجبور نبود تو این شرایط منو تنها بزاره. وقتی که هست کسی از گل کمتر بهم نمی گه . ولی بالاخره که چی!! تا ابد که نمی تونه ور دل من بشینه تکون نخوره . باید خودم بلد باشم از خودم دفاع کنم ....


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در شوهرداری روابط عروس و مادر شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۴۰) پاسخ های مردم
    • ۲۳۲۱ بازدید
    • دوشنبه ۹ شهریور ۹۴ - ۲۲:۲۰

    مامانم احترام پدرم رو توی خونه نگه نمیداره

    سلام دوستان
    اگه توی خونه یک ویژگی منفی از پدر یا مادرتون ببین (در رابطه با خودشون) . مثلا اینکه مامان توی خونه و جلوی بچه ها احترام پدر رو نگه نمیداره و همش اونو کوچیک میکنه ( فقط تو خونه ها نه جلوی فامیل ) چه جوری به مادر میگین ؟
    من میخوام بگم ولی راستش این حرفو قد دهنم نمیدونم .آخه من یه دختر مجرد بیام بگم مامان لطفا با پدرم درست صحبت کن .مردا به غرورشون خیلی احتیاج دارن!
    مامانمم سابقه داره هیچ وقت اجازه نمیده تو روابطشون ،دعواهاشون  ما دخالت کنیم .
    من مستقیم که نمیتونم بگم . توی مسجد محل هم که اصلا فضاش اینجوری نیست .پیش کسی دیگه ای ( منظورم فامیله ) که نمی تونم مطرح کنم
    آیا سی دی یا فایل صوتی از روانشناسی یا مشاوره هست که من تو خونه بذارم تا بشنون؟؟ یا راه دیگه ای مد نظرتونه
    تشکر


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل دختران جوان تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۹) پاسخ های مردم
    • ۷۳۵ بازدید
    • يكشنبه ۸ شهریور ۹۴ - ۲۲:۵۵

    برو بالا