خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

لینک های روزانه آخرین نظرات آخرین مطالب

۲۸۰ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

خانواده همسرم در حد نامتعارف انتظار کمک مالی ازم دارن

سلام دوستان

من یه مرد 35 ساله ام. یه سوال از همه تون دارم، میخوام ببینم رفتار شما در قبال وضعیت موجود من چیه؟ یا اگه تجربه اش رو داشتین راهنماییم کنین .

چهار ساله که ازدواج کردم در مجموع راضیم . مشکلم اینه که خانواده همسرم انتظار کمک مالی ازم دارن اونم در حد نامتعارف ، تو این مدت کم نذاشتم براشون . هر وقت نیاز داشتن بهشون کمک کردم ولی مشکل اینجاست که فکر میکنن وظیفمه . چند بار این اواخر که نه گفتم بهشون ناراحت شدن و حتی همسرم منو متهم کرد به این که تو به خانواده ات پول میدی ولی وقتی خانواده من ازت کمک میخوان دریغ میکنی در حالی که اصلاً اینطوری نیست و خانواده ام نیازی به کمک من ندارند. این در حالیه که این وظیفه من نیست و احساس میکنم شده داستان "لطف مکرر و حق مسلم"

کسایی که تجربه این موضوع رو دارن راهنمایی کنن باید چطور باید با این موضوع برخورد کنم؟


موضوعات مرتبط :
تعامل با خانواده

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۳ نظر
    • ۱۱۶۷ بازدید
    • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶ - ۱۹:۵۵

    بعد از اشتباه دوستی با یه پسر، چطور اعتماد پدرم رو دوباره جلب کنم ؟

    سلام به همه

    من یه دختر 18 ساله ام که یه سال پیش مرتکب یه اشتباهی شدم و با یه پسری دوست شدم و بابام فهمید و منو کتکم زد و چقدر تحقیرم کرد و ...

    از اونجا به بعد زندگیم جهنم شد. دیگه به هیچ وجه بهم اعتماد نداره همش بهم سرکوفت میزنه الان تابستونه میخواستم یه جایی برم سره کار نذاشت گفت تو خرابی ... دیگه هیچ جایی نمیذاره تنهایی برم . بخدا خسته شدم یه ساله همین جوریم چیکار کنم بهم اعتماد کنه؟

    تو خونه همش تنهام یه خواهر دارم که دانشجوعه خونه نیست بابام گوشیمو هم ازم گرفته با همه ی دوستام قطع رابطه ام حتی با اون دوستم که 9 سال باهاش دوست بودم! خیلی تنهام همش تو خونه ام دیگه بابام بهم پول هم نمیده وضع مالیمون هم تعریفی نداره .

    بخدا هیچی از جوونیم نفهمیدم همش یا درس میخونم یا دارم گریه میکنم حسرت میخورم بعضیا رو میبینم انقدر پولدارو خوشن و آزادن ، از ته دل حسرت میخورم . آخه مگه ادم چند بار زندگی میکنه؟

    چرا امسال منی که هیجده سالم بیش تر نیست هر روز آرزوی مرگ کنم؟ دیگه دارم زیر عینک بدبینی بابام له میشم . هه امسال من باید زیر عقاید خرافی پدر و مادرمون جون بدیم تقدیرمون همینه امسال ما بدنیا اومدیم تماشاچی باشیم استادیوم خالی نباشه  

    لطفا کمکم کنید مرسی


    موضوعات مرتبط :
    مسائل دختران جوان درد دل های دختران و پسران تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۸ نظر
    • ۲۲۵۲ بازدید
    • چهارشنبه ۲۱ تیر ۹۶ - ۱۸:۱۹

    چطور محترمانه با مادر شوهر مخالفت کنیم ؟

    سلام

    1 - عروس خانما اگه مادر شوهرتون برگرده یه نظری بهتون بده که شما مخالف اون نظر باشین چطوری با سیاست جواب میدین که هم نظر خودتونو انجام داده باشین هم بی احترامی نکرده باشین؟

    2 - به طور مستقیم بهتون حرفی زده و شما هم نمی دونین قصد توهین داشته یا از روی خوبی و مادرانه داره میگه... اینجا چطوری رفتار میکنید تا دیگه به خودش اجازه ی این حرفا رو نده .

    مثلا : این لباست بهت نمیاد ، تو از پس این کار برنمیای

    3 - جلوی شما برگرده به شوهرتون بگه فلان کار رو براتون انجام نده و یه جورایی دخالت کنه اینجا باید چطور برخورد کرد ؟

    مثلا : تو خسته ای استراحت کن بذار خانمت خودش بره

    4 -  از شوهرتون درخواستی رو بکنه که در اون لحظه با توجه به حضور شما غیر منطقی و نادیده گرفتن شماست .

    مثلا: اخر شب ایشون رو بفرسته دنبال کاری در حالی که وقت خوابه و شما باید منتظر بمونید شوهرتون برگرده . در تمام این موارد خانم های با سیاست چطور عکس العمل نشون میدن ؟

    و چطوری میشه با سیاست به شوهر فهموند که کار مادرش اشتباه بوده و اینکه ایشون در همون لحظه بجای ما جواب مادرشو با احترام بده و پشت ما  باشه؟


    موضوعات مرتبط :
    مشورت در شوهرداری روابط عروس و مادر شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • ۱۲۶۶ بازدید
    • چهارشنبه ۲۱ تیر ۹۶ - ۱۸:۱۴

    خانم ها، حتی یه لحظه از بچه تون غافل نشید

    سلام
    مطلبی که میخوام بنویسم تجربه شخصیه خودمه. دو دختریم و من کوچیکه م .  اول اینو بگم که تو خونواده ی تحصیل کرده و مرفه بزرگ شدم که خیلی مسائل تربیتی توش مراعات میشد اما یه  اتفاق ... . وقتی به نوجونی رسیدم حدود ۱۳ سال از اطرافیانم میشنیدم که میگفتن ماشاء الله خوش قد و بالا شدی و حرفای اینچنینی .
    چند بار که خونه ... بودیم متوجه شدم ... قصد داره بهم نزدیک بشه حتی توی خواب! خیلی ترسیدم سعی کردم نرم اونجا ولی نمیشد بخاطر همین از پیش مامانم تکون نمیخوردم هنوزم انقد بزرگ نشده بودم که بفهمم چی تو ذهنشه! تا ۱۵ سالگی اون قصد داشت شرایط رو طوری بچینه که تنها بشه با من ولی من نمیذاشتم.
    عروسی خاله و داییم نزدیک بود و مادرم سرش شلوغ بود درگیر کمک به مادر بزرگم یه روز عصر از خواب پا شدم خونه بابابزرگم دیدم مامانم میخواد بره خیابون گفتم میام منم گفت نه بمون تازه بیدار شدی خلاصه شرایطی شد که با ... تنها شدم اومد سراغم منم از دستش به سختی فرار کردم و اومدم تو کوچه موندم تا بقیه بیان.

    موضوعات مرتبط :
    تعامل با خانواده مسائل زنان به پدران و مادران جهت اطلاع پدران و مادران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۴ نظر
    • ۲۷۳۹ بازدید
    • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶ - ۱۷:۵۶

    تذکرهای بی فایده در قبال رفتارهای اشتباه اعضای خانواده

    سلام
    من یک پسرم از یک خانواده 5 نفره. میخواستم بپرسم اگه تو خانواده شما همه افراد یک کار اشتباهی را انجام بدهند و تذکر دادن شما فایده ای نداشته باشه ، عکس العمل شما چیه؟ به عنوان مثال همه، حتی خانمهای خونه ، وقتی میرن سر یخچال با بطری یا پارچ آب میخورند ،هر قدر هم تذکر میدم فایده ای نداره.
    جلوی من رعایت میکنن ولی وقتی من اونا را نمی بینم بازم با بطری آب میخورند. یا پدر و برادرم وقتی از بیرون میان و یک کار تو خونه داشته باشند،با کفش میان روی فرش تا نخوان کفششون را از پا درارن و دوباره بپوشن. همیشه هم بقیه بهشون تذکر میدن ولی فایده نداره . یا خونه به جز اتاق من همیشه بهم ریخته هست و کسی به مرتب بودن خونه و اتاق خودش اهمیت نمیده، مگر اینکه قرار باشه مهمون بیاد که در اون صورت خونه را تمیز و مرتب میکنند. یا با صدای بلند بحث و دعوا میکنن که صداشون تو کوچه میره و همسایه ها میشنون . یا خیلی مسائل دیگه از این دست .

    موضوعات مرتبط :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۹ نظر
    • ۵۳۲ بازدید
    • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶ - ۱۷:۴۰

    همیشه تپش قلب دارم و خیلی خیلی کم خوابم

    سلام
    همیشه تو هر شرایطی یه ترس و دلهره ای تو قلبم بوده.. همیشه از دوران بچگی تا الان.. از اولین ترس هایی که یادم میاد وقتی بود که پدر و مادرم به شدت با هم دعوا میکردن و بابام به مامامم حمله میکرد و من تو اتاقم صدای اونارو میشنیدم و صدای ضربان قلبمو میشنیدم و خیال میکردم الانه که مامانمو بکشه...
    بعضی وقتا پیش می اومد سر یه شوخیه الکی بابام بهم حمله میکرد و سیلی میزد در گوشم.. حتی یادمه یبار بدون دلیل بشقابو سر سفره پرت کرد تو صورتم و بهم فحش داد. البته اینم بگم پدرم در مواقع عادی خوب بود حتی نازم میداد و با قربون صدقه رفتن صدام میکرد که هرگز منو شاد نمیکرد و نمیکنه این قربون صدقه رفتناش بخاطر رفتارایی که از همون دوران نوزادیم تا حدود چهار پنج سال پیش باهام داشت...
    از خیلی ها تو فامیل شنیدم که وقتی نوزاد بودم و شیر خواره... یبار بخاطر اینکه زیاد گریه کردم و اعصاب بابام خورد شد بابام منو پرت کرد از این سر حال تا اون سر... مادر بزرگم میگفت یه بار جوری زده بودت که ما فکر میکردیم مردی و تو رو گرفتیم زیر دوش اب سرد تا حال اومدی... من اینارو یادم نیست فقط, شنیدم و مادرمم تایید کرده.

    موضوعات مرتبط :
    درد دل های دختران و پسران تعامل با خانواده خرید اینترنتی و مشورت در خرید

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۴ نظر
    • ۲۱۱۷ بازدید
    • سه شنبه ۱۳ تیر ۹۶ - ۲۱:۴۰

    برو بالا