خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی

دسترسی سریع ← آخرین مطالب - موضوعات - فعال ترین کاربران - آخرین نظرات



۱۱۶ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

هیچ کسی تو خونه درکم نمیکنه

سلام

اگه ممکنه من راهنمایی کنید خیلی به کمک نیاز دارم شاید سوالمم مربوط به این بحثا نباشه اما اگه مقدوره جوابم رو بدین

من 22 سالمه . 2 ماهی هست فارغ التحصیل شدم . اومدم خونه به دلیل مشکلاتی که بین پدر و برادرم پیش اومده عصبی و پرخاشگر شدم .

مامانم هر موقع من حرف یه اشتباه برادرم رو پیش میکشم ازش طرفداری میکنه میخواد توجیحش کنه یه الفاظی بکار میبره واسش که انگار اون کامل بیگناهه در صورتی که یه اشتباه خیلی بزرگ کرده منو مامانم هم خیلی با هم درگیریم .

من عصبی شدم تحملم پایین اومده دیگه نمیدونم با مامانم چکار کنم میگه باهام دعوا نکن منم نکردم سرم تو کار خودمه . میاد تو اتاقم میگه تو افسرده ای باهاش اروم حرف میزنم . میگه میای یقه ی من و میگیری نمی دونم چجوری باهاش برخورد کنم تو آستانه ی دیوونگیم . هیچ کسی تو خونه درکم نمیکنه فقط همین برادر دارم خواهر ندارم کاش داشتم 

به نظرتون چکار کنم

موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۴۶
    • چهارشنبه ۵ فروردين ۹۴ - ۱۰:۲۰

    پیش جاریم و خواهر شوهرم سیاست به خرج بدم؟

    سلام ممنون از اطلاعاتتون

     اگه میشه به من کمک کنید که پیش جاریم و خواهر شوهرم سیاست به خرج بدم اخه میدونید مشکل من اینجاست که خیلی ادم اجتماعی هستم با همه صمیمی میشم .

    ببنید من یه خواهر شوهر دارم که یکسال از خودم کوچیکتر باهم خیلی راحتیم خداییش اونم خوبه فقط یه مشکل داره که زود قهر میکنه مثلا وقتی من با جاریم نشستیم میاد وسطمون میشینه ما هم چیزی نمیگیم .

    یه بار رفته بودیم مهمونی منو جاریم با هم نشستیم مادر شوهرمونم کنارمون اون میخواست بشینه جا نبود قهر کرد منم خسته شدم از بس منت کشیدم دیگه نمی خوام منت بکشم آخه کاری نکردم .

    یه مشکلم دارم اینکه طاقت دیدن ناراحتی کسی رو ندارم حالا نظرتون چیه من باید چیکار کنم راستی خواهر شوهرم 17 سال داره من و جاریم 18 ممنون اگه بتونین کمکم کنید.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۶۷۱
    • سه شنبه ۴ فروردين ۹۴ - ۱۰:۰۴

    یه حرف منطقی بزنین کوتاه بیام

    سلام دوستان

    راستش یه مشورت ازتون میخوام

    من یکم بد دل شدم

    موضوع از این قراره که ما یه عروسی داریم که خانوادشون به زبان ... صحبت می کنن .

    اوایل که میخواستن ازدواج کنن من خیلی خوشحال بودم که ... زبان هستند .  چون مردم اون خطه . زبان ... رو دوست داشتم و فک میکردم از عروسمون زبان ... یاد میگیرم به مرور زمان . ولی الان همین موضوع برام شده یه موضوع ناراحت کننده .

    خانواده ی عروسمون و همینطور خودش اهل دروغن طوری که از بیانش هم ابایی ندارن که بگن فلان جا یا به فلانی فلان دروغو گفتن و اینکه با چه آب و تابی گاها تعریف میکنن بماند .

    خلاصه من خیلی از این دو رویی هاشون دلم گرفته چون باعث شده من و خانوادم بهشون بد دل و شکاک شیم و منی که همیشه مورد احترام و توجه ویژه ی خانوادش بودم و هستم نسبت به همه ی محبتاشون شکاک شم ( با اینکه میدونم سوءظن گناهه ولی شواهد و قرائن انقد زیاده که نمیتونم از ذهنم دورش کنم)

    اول اینکه حس میکنم تمام محبتاشون به من بابت اینه که اگر کارشون جایی گیر کرد منو بفرستن جلو ( اهل این کار هستم ) و از رابطه ی مثلا خوبشون با من برای بهتر کردن رابطشون با برادرم و جلب رضایت اون برای کارای خودشون استفاده میکنن .

    دوم اینکه وقتایی که همه دور هم جمع هستیم گه گاهی جلوی ما به زبان ... و یواش یا مثلا وسطاش یهو با زبان ... صحبت میکنن که این حرکتشون خیلی ناراحتم میکنه اولا حتی به ذهنمم نمیرسید که چرا این کارو میکنن از رو سادگیم برگشتم گفتم  چرا ... حرف میزنین که هیچ توجهی بهم نکردن با اینکه شنیدن .

    سوم اینکه من از زن برادرم همون اوایل خواستم بهم زبان ... یاد بده و گفت که فقط خواهر بزرگترش عالی بلده ( بنظرم میاد اینجوری گفته که دروغ نگفته باشه) در صورتیکه گفته بود توی شرکتشون با مشتریای ... زبان ،  ...ـی حرف میزده چون اونا اصلا فارسی رو دوس نداشتن خلاصه با اصرار من دو سه تا جمله ی چرت و پرت یادم داد (جمله های اصطلاحی یا شوخی و ضرب المثل) که فقط موقع تمرین بهم میخندید و بعدا هم وادارم میکرد جلوی خانوادش بگم و اونام میخندیدن و منم خیلی دلخور شدم ولی گفتم به هر حال خنده داره دیگه به دل نگرفتم .

    ولی الان تمام محبتاش برام زیر سوال رفته و احساس شکست میکنم با اینکه هنوزم دوسش دارم با خودم میگم پس لابد برا اینکه من از حرفاشون سر در نیارم آخرم بهم ... یاد نداد و فقط چیزای مسخره و غیر کاربردی یادم داد!!!

    دلم میخواد این دفعه که جلومون ...ـی حرف زدن منم به شوخی بگم: انقد بدم میاد کسی جلوم ...ـی حرف میزنه ترجیح میدم جلوم درگوشی حرف بزنن ولی ...ـی نه چون هم دوست دارم هم حالیم نمیشه .

    این دفعه دیگه ولشون نمیکنم تا جواب درست و حسابی بدن قبلشم به برادرم حتما میگم میگم واقعا دلخورم یا تذکر بده یا خودم میگم .

    واقعا الان که میگم ضربان قلبم رفته بالا و دستم درد عصبی گرفته خییییییییلی بهم برخورده این حرکتشون عــــین توهینه

    تو رو خدا یه چیزی بگین آروم شم یه حرف منطقی بزنین کوتاه بیام:(  دارم دق میکنم از این همه سادگیم دیگه نمیدونم با چجور آدمایی طرفم هر محبتی میکنن میخوام بگردم ببینم چه دلیلی داشته دیگه هیچ اعتمادی برام نمونده 

    دستام یخ کرد انقد حرص خوردم:((

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۱۰
    • چهارشنبه ۲۷ اسفند ۹۳ - ۰۹:۳۲

    پوشش مناسب در مقابل محارم

    سلام

    میخوام یه نظر سنجی انجام بدم

    میخوام بدونم نظرتون راجع به پوشش خانوما تو خونه چیه؟

    من به شخصه زیاد رعایت نمیکنم با اینکه بیرون خیلی رعایت میکنم و چادریم هستم ولی تو خونه 180 درجه تغییر میکنم خیلی هم گرمایی هستم و اهل آرایشم هستم. من 19 سالمه و دوتا خواهر 25 و 34 ساله و یه برادر 36 ساله دارم که دو تا بزرگترا متاهلن من چون بچه ی آخرم دیگه حکم بچه ی اون بزرگا رو دارم برا همین از اولم جلوشون راحت بودم حالا که بزرگ شدم همچنان جلوی برادرم تاپ و دامن کوتاه میپوشم 

    یه نفر راجع به پایان نامش بهم گفت که موضوعش حجاب در برابر محارم بود گفت که احادیث اینطور بوده که باید لباس آستین تا آرنج و شلوار تا مثلا یکم بالای مچ جلوی محارم بپوشیم (یه جوری شبیه حالت وضو میشه بنظرم) منم بیشتر رعایت میکنم 

    میخوام بدونم ینی تا الان گناه کردم؟ رابطه ی منو برادرم خیلی صمیمیه از همه بیشتر من و اون با هم صمیمی هستیم یعنی ممکنه به گناه افتاده باشه یا مثلا هنوزم که ازدواج کرده به گناه بیفته؟ :( من و اون همیشه سعی میکنیم بهترین لباسامو برا همدیگه بپوشیم حتی الان که ازدواج کرده

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۳۹۵
    • پنجشنبه ۲۱ اسفند ۹۳ - ۱۶:۱۳

    زن داداشم احساس میکنه وظیفه ماست که بهش احترام میذاریم

    سلام.

    من زیر 25 سال سن دارم. دختری نیستم که خیلی به مد و آرایش اهمیت بدم. بر عکس زن داداشم آرایش های بسیار غلیظی داره. خانواده ما تقریبا مذهبی هست. ولی من چادری یا محجه نیستم. یه دختر معمولی. بخاطر همین زن داداشم خیلی سعی کرد منو شبیه خودش کنه که منم آرایش کنم. 3 ساله که با برادرم ازدواج کرده و 2 سال بزرگتر از برادرم هست.

    تو این 3 سال مثل یه دوست باهاش بودم. هر دفعه که خونشون میرفتم حتما کادو براشون میبردم. مادر و پدرمم خیلی بهش احترام میزارن.

    چند ماهه زایمان کرده. زایمانشم خونه ی ما بود. حرکات زشتی انجام داد. خیلی به برادرم فشار میاره. با این حال ما احترام گذاشتیم و حرفی نزدیم. الان بدتر شده .

    احساس میکنه وظیفه ماست که احترام میذاریم و محبت میکنیم. در صورتی که از لحاظ سطح خانوادگی خیلی از ما پایین ترن.

    2 هفته برای کمک بهش رفتم خونشون چون برادرم یه شهر دیگه زندگی میکنه. حرفا و تیکه ها و چشم و ابروهایی که واسم انجام داد واقعا عصبیم میکنه. خود مادرمم میدونه ولی به رو من نیماره. همش میگه کینه ای نباش. بخاطر برادرت فراموش کن.

    ولی من اصلا ادم کینه ای نیستم. خیلی چیزا دیدم. داره داداشمو اذیت میکنه. از اون طرف هم مامانم اجبار میکنه زنگ بزن حالشو بپرس. چیکار کنم ؟

    نمیتونم ببینم یکی داداشمو اذیت میکنه. یکی داره فک میکنه ما وظیفمونه. چیکار کنم که رابطمون مثل قبل شه؟

    اینم اضافه کنم که از حرفاش فهمیدم نمیخواد باردار شه. برادر منم نمی خواست. خانوادش فشار آوردن. یه جوری که انگار ترسیدن مثلا از چشم داداش من بیوفته. بچه دار شد که مثلا داداشمو وابسته تر کنه .

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۸۶۷
    • جمعه ۱۵ اسفند ۹۳ - ۲۰:۰۷

    مشکل خواهرم چیه چیکار باید بکنم ؟

    بنده پسر 22 ساله و دانشجو هستم و گه گداری به وبلاگ شما سر می زنم خواستم درباره مشکلم که مربوط به خواهرم میشه از شما مشاوره بگیرم

    خواهر من 5 سال از من کوچیک تره و به شدت احساسی هستش تا جایی که زمانی که من تهران هستم زنگ میزنه و گریه می کنه و ازم می خواد که آخر هفته به خونه برگردم در واقع من و خواهرم به شدت با هم صمیمی هستیم و تک فرزندان خانوادمونیم همین مساله باعث ارتباط قوی عاطفی بین من و خواهرم شده ولی هرچی بزرگتر میشه احساساتی تر و شکننده تر میشه الان تو مدرسه تیزهوشان درس می خونه و فشار زیاد درسی روش هست و باعث شده تا خواهرم فشار روحی زیادی متحمل بشه و همین تغییرات هم فکر کنم به خاطر فشار درسی هستش 

    مثلا وقتی خونه هستم دایما منو بغل می کنه و می بوسه مثلا وقتی خواب هستم میاد و پیشونیمو می بوسه یا از پشت بغلم می کنه منم به محبتاش جواب میدم و همیشه بهش میگم داداشی یا نفس داداش ولی این رفتاراش منو نگران کرده مشخصه تو وجودش یک خلا و کمبودی داره که فکر کنم به خاطر کم محبتی های مادر و همچنین فشار زیاد درسی باشه قبلا مهربون بود ولی الان خیلی احساسی تر شده و شکننده تر زمانی که میخوام برم دانشگاه کلی گریه می کنه ازم میخواد زود برگردم و یا به من امون نمیده تا باهاش تماس بگیرم هرروز به من زنگ میزنه من خیلی دوستش دارم جونم به جونش بسته است نمی دونم خواهرم چرا اینجوری شده به نظر شما خواهران گرامی که شناخت بیشتری نسبت به جنس زن دارید مشکل خواهرم چیه چیکار باید بکنم به شدت نگرانشم از خودش پرسیدم گفته درس بهم فشار میاره به خاطر همین اینجوری شدم ولی من نمی دونم درست میگه یا نه

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۲۱
    • سه شنبه ۱۲ اسفند ۹۳ - ۱۹:۲۴

    چطور یه خواهر شوهر خوب باشم ؟

    سلام خدمت همگی 

    دوستان من 25 ساله هستم و تا یه ماه دیگه 26 ساله میشم و هنوز ازدواج نکردم چند وقتی هست برادر بزرگم قراره ازدواج کنن میخوان برن خواستگاری دختری که از بنده کوچکتر هستن میترسم .

    این مسئله باعث بشه (کوچکتر بودن دختر از من) هر حرف و نظری بدم باعث سوتفاهم بشه بنظرتون چطور رفتار کنم که این قضیه باعث مشکلی نشه.

    چون دیدم دخترهایی رو که عروس خانواده ای شدن که دختر مجرد دارن و میگن خواهر شوهرشون دخالت میکنه تو زندگیشون و چون مجرده خیلی حرفا پشتش میزنن .

    شاید من هیچ وقت ازدواج نکنم ولی دلم نمیخواد این جور حرفا پشت سرم باشه.


    فرستاده شده در ۱۹ دی ۹۳، ۱۸:۲۹:۱۷

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۰۲
    • يكشنبه ۲۱ دی ۹۳ - ۰۶:۴۴

    مامانم هی تو خونه میچرخه و تمیز میکنه

    سلام

    من یه مشکلی دارم

    اونم اینه که مامانم تو خونه خیییییییلی کار میکنه. یعنی اصلا نمیخواد کسی کمکش کنه. خودش همش درحال تمیز کردنه.

    وای مخصوصا آشپزخونه. همیشه تو آشپزخونه اس. حتی اگه از تمیزی برق بزنه، همینجوری فقط تمیز میکنه و هر چند روز همه آشپزخونه و وسایلشو میشوره.

    میگه کثیفن. ولی نیستن! همش خونه تکونی میکنه. وای هر روز این کمد منو میریزه و مرتب میکنه.کلا همش با خونه ور میره. 

    بنظرتون ما بچه هاش،چکار کنیم که مامانم کمتر از اینکارا بکنه؟

    کلا به همه چی گیر میده. هی تو خونه میچرخه و تمیز میکنه و میگه کثیف نکنید کثیف نکنید!!!

    همتون ماماناتون این شکلین؟!

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۷۲
    • شنبه ۲۰ دی ۹۳ - ۱۵:۲۱

    برادرم گفت دیگه خواهری به اسم من نداره

    دختری 20 ساله هستم که به دلایل مختلفی از جمله دعواهای والدینم دارای مشکل اعصاب هستم وسواس فکری دارم و مثل پدرم خیلی بد عصبانی میشم بارها از مادرم خواستم من رو پیش روانپزشک ببره ولی به نظر مادرم الکی میگم و من مشکلی ندارم تا این که در روز پیش برادرم سر موضوع خیلی کوچیک سرم داد زد منم حمله عصبی بهم دست داد وچشمام رو بستم و هر چی رو که اصلا فکر نمیکردم بلد باشم بهش گفتم که اصلا در شانم نبود و اصلا سر خودم نبودم .

    خانوادم خیلی ناراحت شدن به خصوص مادرم و منهم از شدت ناراحتی و پشیمانی خودم رو در اناق حبس کردم و فقط با خودم ناله و گریه میکنم و اون ها هم هیچ سراغی از من نمیگیرن من اصلا حالت عادی نداشتم و اون ها هم درکم نکردن برادرم گفت دیگه خواهری به اسم من نداره و من هم دارم دیوونه میشم و از اشک غصه مشکلم بیشتر میشه من همه پل ها رو خراب کردم چطور میتونم برگردم و بدون روانپزشک درمان شم چون امکان رفتن ندارم.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۹۳
    • جمعه ۱۶ آبان ۹۳ - ۱۴:۱۴

    وقتی عصبی میشم ، جواب مادرم رو میدم

    سلام به همه 

    من خیلی دوست دارم کارام مورد رضایت خدا باشه ، تا جایی هم که بتونم سعیمو میکنم ولی توی یک مورد تا بحال زیاد موفق نبودم. 

    اونم اینه که با مامانم نمیتونم اونجور که اسلام گفته درست و با احترام برخورد کنم، وقتی عصبی بشم جوابشو میدم. خیلی هم با هم بحث داریم مثل خیلی مادر دخترای دیگه، اما من از این برخوردهای بدم عذاب وجدان میگیرم و دوست دارم احترامشو حفظ کنم تا گناه نکنم ولی موقعی که جوش میارم کنترلمو از دست میدم

    چه راهکاری برام دارید

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۷۹
    • جمعه ۱۶ آبان ۹۳ - ۱۴:۰۴

    با مادرم چه طور تا کنم؟

    من حدود شش ماهه عقد کردم مشکل من اینه که مادرم همش میخواد یه کاری کنه که منو مقابل همسرم قرار بده. همسرم مادرم رو آدم معقولی میدونه و اصلا از جر و بحث های من و مادرم خبر نداره. هر از چند گاهی سره بهانه های مختلف گیر میده که بگو پولت بده در آمد خودت رو بهش نده فلان چیز رو باید برات بخره اون که زن رفته کیفشو بکنه چرا مفتکی بگو خرجت کنه باهاش بحث کن بره دنبال کار بهتر و ... .این بحث ها هم بیشتر بعد از شب هایی اه که من و اون پیش همیم.گاهی احساس میکنم اصلا نمیتونه مادرم خوشی من رو ببینه قبل از ازدواج همش با من بحث یکرد که موندی هیچکی تو رو نمیگیره و هزار تا ایراد رو من میذاشت اما الان تاقچه بالا میذاره که تو فوق لیسانسی و فلان شغل رو داری باید برات خرج کنه. من خودم شاغلم و قبل از ازدواج هم از زمانی که شاغل شدم همه نیازهای خودم رو از پول خودم برآورده میکنم الان هم که ازدواج کردم همین روند رو دارم ولی مادرم به من اعتراض میکنه. دوست داره من اصلا در مورد درآمدم به شوهرم نگم و تازمانی که تو خونه اونا هستم پول هام رو به اون ها بدم یا خرج جهیزیه کنم. اگه بیام جواب بدم میگه تو از وقتی شوهر کردی زور شدی و مدام با ما بحث داری در حالی که خودش شروع کننده و من فقط میخوام قانعش کنم که کتاسفانه اوضاع بدتر میشه و نفرین میکنه.

    نمیدونم چی کار کنم گاهی دلم میخواد این مسایل رو به همسرم بگم ولی میدونم کار درستی نیست لطفا کمکم کنید که با مادرم چه طور تا کنم؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۷۶
    • يكشنبه ۲۶ مرداد ۹۳ - ۰۸:۵۹