خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی





۱۸۷ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

ما گناه نکردیم فامیل شوهر شدیم

سلام

لطفا هر کاری که میکنید رو سر خانواده ی شوهرتان سوار نشید خودتون رو جای اون ها بذارین و شرایطشون رو درک کنید .

الان همسر برادر من طبقه ی بالای خونه ی ما زندگی میکنه از شنبه تا پنجشنبه هم سرکاره و بچشو از ساعت هفت صبح تا پنج بعد از ظهر که میاد مامانم نگه میداره تازه اونم یه بچه ی شیطون که مامانم با اون ناراحتیه قلبیش باید همش دورش راه بره .

تازه عصرم که برمیگرده طلبکاره که چرا لباسش کثیفه چرا فلانه چرا بیساره  تازه ناز خانومم باید بکشیم بعدم الان پنج ساله که ازدواج کردن هنوز جا به جا نشدن هر چقدرم که داداشم میخواد جا به جا شه خانوم رو مخش راه میره که نه چه کاریه و این حرفا کارشم دخالت تو زندگی منه اون رژو خریدی ؟ نه به پوستت نمیاد این چه شلواریه ؟ زیادی تنگه هر چی هم میخوام جوابشو بدم مامانم میگه احترامشو نگه دار آخه چه قد ؟

خسته شدم دیگه الان دو ساله هر خواستگاری که برای من میاد خانوم حسودیش گل میکنه کشته ما رو نه این در حد شما نیست نه اون زیادی قدش کوتاهه نه اون اصلا با تو تناسب نداره انگار اون میخواد باش زندگی کنه تازه پدر من که همین جوری گیر هست بدتر میشه یعنی تازگیا تصمیم گرفتم یه ماهی مرخصی رد کنم مامان بابامو بر دارم برم شیراز خونه ی عموم تا شاید شرایط یه کم تغییر کنه .

حرفم به عروسا اینه که تو رو خدا یه کم مراعات کنید ما گناه نکردیم فامیل شوهر شدیم . پدر مادره منم هر دو ناراحتی قلبی دارن دارم پرپر میشم براشون خیلی نگرانشونم مخصوصا مادرم که یه کمی هم افسرده شده اصلا دارم دق میکنم :-(

موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۹۰
    • جمعه ۲ مهر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    با خانواده ی شوهرم اختلاف فرهنگی دارم

    سلام

    من و همسرم عاشق همیم. زندگی خیلی خیلی خوبی داریم. کاملا با هم هماهنگ هستیم از هر نظر. توی زندگی دو نفرمون هیچ مشکلی وجود نداره. ولی با خونوادش اختلاف فرهنگی داریم. قبل از ازدواج، چون همسرم رو میشناختم و میدونستم مرد زندگیه و تمام ویژگیهای مورد نظر من رو داره، اصلا به این موضوع توجه نکردم، حتی وقتی پدر و مادرم بهم در این زمینه هشدار دادن ...

    موضوع اینه که من توی شهر بزرگ شدم و خونوادم هم همینطور. پدر و مادرم تحصیلات دانشگاهی دارن. ولی پدر و مادر همسرم روستایی هستن و تحصیلات ابتدایی دارن.

    ادمای خوبی هستن، فقط با ما فرق دارن. و وقتی ازدواج میکنی، فقط با خود طرف ازدواج نمیکنی. اصطلاحا با خونواده ی طرف هم ازدواج میکنی! جدیدا که دوباره خونوادش رو دیدم خیلی حالم بده و همش خودمو سرزنش میکنم که چرا به حرف خونوادم گوش نکردم ...

    خونواده من عادت ندارن زیاد برن مهمونی و رفت و آمد کنن. ولی خونواده اونا مدام در حال رفت و آمدن و شلوغی و دیدن همدیگه. خونواده من اصلا عادت ندارن شب برن جایی بمونن. ولی خونواده اونا هر بار که مهمونی میرن چند شب و روز میمونن و هی باید ازشون پذیرایی بشه توسط صاحبخونه.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • ۳۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۰۶
    • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    درسته والدین ناراحتیشون رو به فرزندشون منتقل کنند؟

    سلام

    دختری زیر بیست سال هستم. راستش از وقتی یادم میاد مادرم و خانواده ی پدرم مشکل داشتند. همیشه مادرم از اونا حرف میزنه از بدی هاشون از اخلاقشون اینکه موقع عروسیش چیکار کردن و نکردن خلاصه همه چی. انگار هر چی تو دلشه پیش من خالی میکنه.با به زبون اوردن خودشو راحت میکنه اما من.شدم عین ادمای عقده ای که حالم ازشون بهم میخوره همه حرفای مادرم در من پر میشه 20 سال ناراحتیشو پیش من خالی میکنه.اعصابم ضعیف شده پرخاشگر شدم و گریه میکنم.کنکور دارم بخدا نمیکشم کینه اونا رو به دل بگیرم .اخه حرف است تا حرف...
    من چیزی نمیگم و میذارم بگه و به قولی سنگ صبورش میشم میگه تو انتخاب شوهر اشتباه بزرگی کرده شبم راحت میخوابه و من خوابم نمیبره فکرم خراب میشه و گریم میگیره.

    اما تا یه خطایی میکنم منو به اونا نسبت میده میگه مثل اونا غد و تلخ و مغرور و تند و بداخلاق و ...هستی. همه فحش ها نثار من میشه. هم به حرفا و درد دلاش رو گوش میکنم هم فحش میخورم.
    به نظر شما کار درستیه والدین ناراحتیشونو به فرزندشون منتقل کنند؟؟ من باید چیکار کنم؟؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۱۸
    • چهارشنبه ۲۴ شهریور ۹۵ - ۲۲:۳۵

    منو واسطه تمام شدن ماجرایی کردند که در اون دخالت نداشتم

    سلام

    من پسری 18 ساله هستم و دومین و آخرین فرزند خانواده و برادرم که از من بزرگتر هست از وقتی که یادم میاد مادرم بین من و برادرم فرق میذاشت . یکی از دلایلش احترام و محبتی هست که فامیل به فرزند بزرگتر دارن و ... و طبیعتا برخورد با من سخت تر هست .

    امیدوارم تصور نکرده باشید که من از اون دسته بچه ها ته تغاری هستم که در اصطلاح ناز نازی و بی منطق هستن  ، برم سر اصل مطلب الان مشکل من فرق گذاشتن نیست .

    بلکه الان بحث مربوط میشه به نامزدی برادرم و دختر خالم، از اول این جریان و نامزدی من به عنوان تنها فرزند و برادر در مراسم خواستگاری نبودم قرار بود که شرکت کنم اما برادرم اصلا به من احترام نگذاشت و نگذاشت که من بیام من هم از همون شب خواستگاری که نبودم کاری به ماجرا نامزدی نداشتم .

    تا همین چند وقت پیش که مادرم به عروسش پیام میداد و زنگ میزد و با ناز کردن عروس خانم مواجه میشد که من به مادرم گفتم که اینقدر به دختر خالم احترام نذار و نازش نکن وقتی جوابت رو نمیده که متاسفانه با فحش دادن مادرم به من و این حرف مادرم که تو حسود هستی و خیر خواه برادرت نیستی و بهش حسودی میکنی  مواجه شدم .

    ( من هم دلم شکست چون من حسود نیستم و تا حالا به برادرم حسودی نکرده بودم اما بعد این حرف احساس حسودی به وجود اومد ) گفتم باشه وقتش که شد بهت میگم و یادت میارم حرف هام رو تا اینکه دختر خالم منصرف شد و گفت که این نامزدی باید بهم بخوره من هم حضور نداشتنم در مراسم و حرف هایی که گفتم رو به خانواده یاد آوری کردم که بازم با فحاشی رو برو شدم و کلا کنار کشیدم تا امروز که دختر خالم به من پیام داد و من رو واسطه قرار داد برای تمام کردن ماجرا که من هم بهش توضیح دادم که کاره ای نیستم و به این نامزدی کاری ندارم و فقط حرف هاش رو منتقل میکنم و بعد از انتقال دادن حرف ها دوباره با دعوا و فحاشی روبرو شدم که تو چرا بهش فحش ندادی و دعواش نکردی بخاطر برادرت!!

    من اصلا نمیتونم این کار رو بکنم چون دخالتی نداشتم و بخاطر محبت هایی که دختر خالم به من داشته مثل یک خواهر که در زندگی خیلی کمکم کرد . و دوست هم ندارم که از من کسی دلخور بشه . حالا نمیدونم چکار کنم من کلا بیطرف بودم اما حالا در این ماجرا قرار گرفتم .

    دوستان لطفا راهنمایی بکنید

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۹۹
    • يكشنبه ۲۱ شهریور ۹۵ - ۲۲:۱۵

    حس می کنم عامل خیلی از مشکلات من قطع صله رحمه

    سلام

    من یه دختر مجردم. بیماری های زیادی برام پیش میاد که هر روز گرفتارم. تا این درد ساکت میشه ی مشکل دیگه پیش میاد.

    مدام دکتر میرم، یعنی تفریحمون شده دکتر رفتن . مشکلم از تلقین هم نیست. واقعا مریض میشم. طوری که همین یک هفته پیش دکترم بهم گفت "تو چقدر بلا سرت میاد!!!" خیلی فکر کردم علت این درد و مرض های پی در پی چیه؟ الحمد الله نون حلال که میخوریم تا اینکه امروز به این نتیجه رسیده که شاید علت بیماری های مختلف و مداوم من قطع رحمه.

    رفت و آمدمون با فامیل خیلی کمه. فامیلامون یه شهر دیگه ن اکثرا و فقط یه عده توی شهرمون هستن. منظورم از فامیل خاله ،عمه و عمو و داییه.

    اونایی که دورن چند ماه یه بار میان ،ولی ما خیلی کم مسافرت میریم.حتی اگرم بریم بعضیاشون دعوتمون نمی کنن. یا مثلا یکیشون میان خونه مون اما وقتی میریم شهرشون رفتارای زننده زیاد می کنن. مثلا خانمه رفت اسپند دود کرد رو وسایلش چرخوند ،یا خودش برای همه غذا می کشه و غذایی  که برای یه آدم بزرگ میکشه خیلی کم و مسخره ست ولی بچه های خودشو تحویل میگیره.

    در صورتی که فقیر نیستن  و البته اونا بیشتر خونه ی ما میان. یا طرف یه خورشت خوری خالی و کم جلوی ما میذاره بعد مدام فامیلای خودشو تحویل میگیره.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۸۲
    • سه شنبه ۱۶ شهریور ۹۵ - ۲۲:۰۰

    مادرشوهرم از خواستگاری هایی میگه که برای شوهرم رفته

    سلام به همگی

    من یک زن 25 ساله هستم و حدود 1 سال هست که ازدواج کردم، به طور کلی همسرم مرد بسیار مهربان و خوش اخلاقی هست و من واقعا دوستش داشتم شرایط ظاهری و تحصیلی خوبی هم داره البته کمی مشکل مالی داریم ولی من از زمان عقد تا کنون با ایشون ساختم و هیچ وقت به روی ایشون نیاوردم.

    مشکل اصلی من این است که مادر ایشون در زمان عقدمون از خواستگاری هایی که برای ایشون رفته و به ایشون جواب رد دادن برای من صحبت کرده و حتی هرازگاهی با افسوس و ناراحتی که حیف ردمون کردن از آنها تعریف کرده و حتی یکبار به من گفت دختر خیلی از اشخاص معروف بودن که به خواستگاریشون بریم .

    یک مورد رو در بعد از شب عروسیم بهم گفت که این دختر خانم رو هم خواستگاری کرده بودیم که چقدر خانواده خوب و دختر زیبایی هم هست  ولی قبول نکرده . در ضمن جاری بنده هم بهم گفته که دو سال قبل از من به خواستگاری دختر یکی از دوستانشون رفتن که ایشون هم جواب منفی داده بوده و در حال حاضر هم با این خانواده خیلی رفت و آمد میکنند و دختر خانمشون گاهی خیلی خودش رو برام میگیره و البته ازدواج کرده و بچه هم داره.

    من واقعا دلم گرفته و از درون غصه میخورم من به لحاظ خانواده، زیبایی و تحصیلات ( فوق لیسانس ) چیزی کم ندارم و خودم هم خیلی خواستگار داشتم و در ضمن از این جهات از اون دختر خانم و موارد دیگرشون خیلی  خیلی سرتر هم هستم.

    مشکلم اینه که دیگه به زندگیم سرد شدم و از مادرشوهرم هم متنفر شدم وقتی به حرفاش فکر میکنم از ته قلبم ناراحت میشم من تو این مدت که عروس ایشون بودم واقعا مثل دختر براش رفتار کردم و باید بگم که خیلی هم در مسائل مالی و زندگی باهاشون راه اومدم اما  واقعا با حرفاشون آزارم میدن.

    متاسفانه از اینکه چرا جواب حرفاشون رو نمیدم بیشتر خودخوری میکنم و وقتی تنها هستم خیلی گریه میکنم و واقعا افسرده شدم همش فکر میکنم نکنه همسرم هنوز تو دلش اون موارد قبلی خواستگاری مونده و بهشون فکر میکنه این فکر داره من رو نابود میکنه .

    به نظرتون چیکار کنم تا مشکلم حل بشه واقعا از زندگیم دلسرد شدم و از مادر همسرم متنفر شدم حتی دیگه دوست ندارم ببینمش

    موضوعات مرتبط: روابط عروس و مادر شوهر ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۰۰
    • يكشنبه ۱۴ شهریور ۹۵ - ۱۲:۴۰

    داداشم جدیدا رفتار مشکوکی داره

    سلام بچه ها

    تو رو خدا کمکم کنید .

    ما تو یه خانواده 7 نفره زندگی میکردیم و بعد از ازدواج  خواهرای بزرگترم و فوت مامانم الان فقط من و داداشم و بابام تو خونه ایم .

    بابام شب کاره و شبا من و داداشم تنهاییم من راستش خیلی از تنهایی میترسم چند وقته داداشم دیر میاد خونه بهشم که میگی کجا بودی عصبانی میشه و میریزه به هم .

    چند شب پیش ساعت 3 اومد خونه خیلی ترسیدم همش احساس میکردم جن تو خونه است حالا تنهایی و ترس من به کنار اون تا ساعت 3 بعد از نصفه شب کجا بوده؟ نکنه کارش به مواد یا زنا کشیده شده باشه؟ به نظرتون به بابام بگم؟ با خودش صحبت کنم؟ چیکار کنم؟ خیلی مشکوک شده جدیدا ، همش سرش تو گوشیشه یعنی داره چیکار میکنه؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۰۲
    • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵ - ۲۳:۱۶

    نمی خواییم عروسمون در جزئی ترین امور زندگی مون دخالت کنه

    سلام

    یک زن داداش دارم از وقتی وارد خانواده ما شده دائم ما رو زیر ذره بین گذاشته از بزرگ تا کوچیک و همش به اصطلاح خودش میخواد ما رو نهی از منکر بکنه ..حالا نمیگم ما بی عیب و نقصیم ولی این خانم گویی خودشون فرشته بیگناهن و ماشاءالله یه زبانی دارن یکی بگی صد تا میشنوی و هر طور که شده میخواد حرفشو به کرسی بنشونه.

    مثلا ما برای یه موردی برای داداش کوچکم رفته بودیم خاستگاری .اصلا هم به ایشون نگفتیم .بعد موقع تحقیقات این خانم خبردار میشه و ناراحت که چرا منو در جریان نذاشتید بعد هم کلی سخنرانی که این خانواده فوق فوق العاده پولدارن و شما اصلا از تامین مخارجشون برنمیاید ولی اون خانواده گفته بودن که مسائل مالی برای ما مهم نیست و... و بعدش  زن داداشم یک لیست بلند بالایی از صفات برادر کوچکم تهیه کرده بودند که اگه ازشون کسی پرسید تحویل بدن که مثلا ایشون تنبل هستن و شکم پرور و ...

    موضوعات مرتبط: ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۲ موافق ۱ مخالف
  • ۳۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۸۴
    • جمعه ۱۵ مرداد ۹۵ - ۱۹:۳۲

    هم عروسم دختر خوبیه اما نگاه اطرافیان اعتماد به نفسمو گرفته

    سلام

    خانمی هستم 28 ساله. دو ساله ازدواج کردم. از وقتی برادرشوهرم زن گرفته ناراحتی های من شروع شده. هم عروسم بسیار زیباست و خوش قد و بالا آرایشم نداره چشمای درشت عسلی و پوست صاف و سفیدی داره ماشاءالله .

    اما من بر عکسشم. قدم معمولیه و پوستم تیره با کلی آرایش یه کم بهتر میشم. اما  انگشت کوچیکه اون نمیشم. هر بار که جایی دعوتیم که با هم باشیم بیشتر زشتی من به چشم میاد. نه موی بلوند بهم میاد نه شال های رنگی. اون طلا که میپوشه جلوه اش چند برابر میشه .

    اما واسه من نما نداره چون خیلی سیاه دستام. من همش دلم میخواد خودمو ازش قایم کنم. از طرفی خانواده پولداری داره و جهیزه اش محشر بود ولی من با هزار بدبختی جهازم جور شد .

    هم عروسم دختر خوبیه اما نگاه اطرافیان اعتماد به نفسمو گرفته. رابطه من و همسرم خوبه اما نگرانم این تفاوتها و نداری ها دلشو بزنه.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۵۵
    • شنبه ۹ مرداد ۹۵ - ۲۰:۱۵

    حس خوبی نسبت به ازدواجم ندارم و مطمئنم که خوشیخت نمیشم

    سلام
    دختری هستم 23 ساله. مشکل من این که خانواده پدرم بین پدرم و عموم خیلی فرق میزارن همش به اونا رسیدگی و کمک میکنن .
    هم از لحاظ مالی و هم چیزای دیگه مثلا مدام اونا رو به خونشون دعوت میکنن ولی اگه ما یک ماه هم اونجا نریم عین خیالشون نیست یا با وجود این که یه مدت سخت گرفتاری مالی داشتیم حاضر نشدن یکم بهمون کمک کنن.
    اما به عموم کمک مالی هم میکنن با ابنکه شرایطش خوبه . اصلا انگار ما نیستیم . از لحاظ عاطفی هم ما براشون مهم نیستیم. چون پدرم هیچی بهشون نمیگه و یه ادم بی سر و صداست اونا هم سو استفاده میکنن .
    اگه مامانم چیزی بهشون بگه دعوا راه میندازن اما اگه اون عروسشون باشه بهش هیچی نمیگن. از وفتی که عموم ازدواج کرد اینجوری شد . هر چه قدر هم حرف زدیم بی فایده بوده. دیگه خسته شدم بعضی وقتا گریه میکنم این شرایط داره عذابم میده وقتی ناراحتی مادرم میبینم بیشتر عذاب میکشم .
    دیگه دوست ندارم ازدواج کنم میترسم خانواده همسر اینده خود منم اینطوری باشن شایدم هزار برابر بدتر هیچ حس خوبی نسبت به ازدواجم ندارم و مطمئنم که خوشیخت نمیشم.
    به خاطر این موضوع خیلی حساس شدم به هیچ کس اعتماد ندارم حس میکنم تازگیا حسود شدم . با خودم میگم چون مادرم تو زندگیش شانس نداشت و کلی به غیر از این چیزا سختی کشید منم تو ازدواجم هیچ شانسی نمیارم و زندگیم خیلی بد میشه اون وقت مادرم باید به خاطر منم ناراحت بشه .
    شاید این چیزا به نظر شما مسخره باشه . ولی من هر روز به خاطرش عذاب میکشم . دیگه هیچ امیدی به اینده ندارم خسته شدم . با دیدن خوشبختی دخترای فامیل بیشتر از خودم نا امید میشم. خواهش میکنم کمکم کنید من باید چی کار کنم .
    اگه کسی وضعیتش مثل من بگه چی کار کرده و تجربیاتش رو بهم بگه. حس میکنم مثل یه رن چهل ساله شکسته شدم . فقط نگید که پدرت کاری کنه چون از دست پدرم کاری بر نمیاد اگرم حرفی بزنه میگن ما بهش گفتیم و کلی دردسر میشه. میخوام فکرم ازاد بشه . من به راهنماییتون نیاز دارم. به هیچ کس نمیتونم بگم
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۱۴
    • جمعه ۱ مرداد ۹۵ - ۲۱:۱۸

    برو بالا