خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند



۱۰۷ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

چطور روابطم رو کنترل کنم ؟

سلام دوستان

من از بچگی توی خونه ایی بزرگ شدم که همیشه دعوا بود. پدر و مادرم خیلی باهم اختلافات نظر داشتن و همیشه قهر و دعوا بینشون بود.من خیلی استرس و اضطراب داشتم به خاطر این وضعیت. هر دو هم شاغل بودن و ساعات زیادی رو تنها بودم.

وقتی دبیرستانی بودم افسردگی شدید گرفتم و فقط قرص میخوردم و میخوابیدم. اما پدرم به خاطر من حتی یک ذره هم اخلاقش رو عوض نکرد. یک روز که از دکتر اومدم پدرم اومد توی اتاقم و گفت مریض شدی ؟ من گریم گرفت و گفتم آره بابا روزی بیست تا قرص می خورم....اما اون به جای دلداری گفت منتظر روزهای بدتر از این باش. و از اتاق رفت بیرون... به هر حال با کمک دکتر و دوست صمیمی م حالم بهتر شد.کارشناسی ارشد حقوق گرفتم.الان یک سال که ازدواج کردم.همسرم بسیار بسیار خوش اخلاق. مهربون . با مسئولیت.  از هر نظر بگم عالیه. بی نهایت من رو دوست داره. اینقدر عاشق همیم که احساس میکنم خوشبخت ترینم.

اما هنوز هم دعواهای پدر و مادرم ذهنم رو به هم می ریزه. اونا هر بحثی بینشون میشه تلفن میزنن به من انگار من میانجی هستم. وقتی می شنوم حالم بهم می ریزه. و حالت های افسردگیم بر میگرده. میترسم این وضعیت زندگی مو خراب کنه و دیگه نتوانم پیش شوهرم شاداب باشم.

تا حالا خیلی پیشش گریه کردم و اون دلداریم داده و اینقدر بهم عشق داده که حالم بهتر بشه ... با اینکه به مادر و پدرم گفتم . اما مادرم جز من کسی رو نداره و با من درد دل میکنه و من مریضیم بر میگرده.

نمیخوام ناراحتش کنم و نمیخوام زندگی با شوهرم تحت تاثیر این موضوعات قرار بگیره. خواهش میکنم بگین چطور روابطم رو کنترل کنم ؟

موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۸۲
    • چهارشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۴ - ۱۶:۴۲

    با خواهر شوهرام مشکل پیدا کردم ؟

    سلام

    این روزا خیلی دلم گرفته خواهش میکنم راهنماییم کنید.

    ٢٣ سالمه لیسانس حقوق حدود یک ساله عقدم و نامزدم ٢٨ و فوق دیپلم برق هست . من به گفته دوستام و بقیه صورت بچه گونه و جذابی دارم نامزدم خیلی دوسم داره و همیشه بهم احترام میذاره مشکل من خواهراش هستن خیلی دلم گرفته ازشون .

    با حرفاشون منو ناراحت میکنن یکیشون همش تو کارامون دخالت میکنه با حرفاش منو ناراحت میکنه . مثلا با این که از نظر سطح فرهنگی ما از اونا بالا تریم اما ادعای کلاسش میشه واسه من .

    میگه اینو نپوش قشنگ نیست اینجوری باش رعایت داداشم کن اگه ی مسافرت برم تا بیایم فورا زنگ میزنه نامزدم براش چی خریدی پولات رو الکی خرج نکن ، بعضی کاراشون واقعا عذابم میده .

    مثلا واسه عید تا ٢ نصفه شب میخوان برن مهمونی خیلی بیخیالن . مثلا واسه ناهار دعوتم میکنن بعد ساعت ٣ تازه ناهارشون اماده میشه نامزدم هم میشناستشون ولی بدشون نمیکنه میگه دلسوزن دوست دارن دلم نمیخواد با هم بد باشین.

    واقعا دیگه کاراشون عذابم میده اصلا دلم نمیخواد برم خونه خواهراش به نامزدم هم گفتم هر جا خواستم برن من دیگه نمیام ازشون بدم میاد.

    هر بار با حرفاشون منو ناراحت کردن من هیچ وقت دلم نمیاد کسی رو ناراحت کنم با همه خوب رفتار میکنم .

    نمیتونم جوابشون رو بدم دلمو میشکنن میریزم تو خودم و تنهاییم گریه میکنم تصمیم گرفتم دیگه نرم خونه خواهراش میخوام اعصابم راحت باشه .

    به نظرتون چیکار کنم خواهشا راهنماییم کنید

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۳۵
    • دوشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۴ - ۱۵:۱۸

    حالم از رفتارای مضخرف پدرم بهم میخوره

    سلام پسر نوجوانی هستم زیر هجده سال.

    مشکل من با خوونوادمه تا پنج سال پیش ارتباط خوبی با پدر و مادرم داشتم اما این ارتباط تا امروز کمتر و کمتر شد تا اینکه الان به تنفر تبدیل شده، نسبت به مادرم بازم نه.... ولی تقریبا حالم از رفتارای مضخرف پدرم بهم میخوره. برادر کوچک تری هم دارم که متأسفانه یه مقدار به اصطلاح شره و چون کسی زورش بهش نمیرسه همه شروع میکنن غر غر کردن سر من با اینکه من کاری به کسی ندارم. مثلا چند روز پیش که تبلت دستم بود. باهاش دعوا گرفتم و اون زد زیر دستم و تبلت از دستم افتاد. اون وقت عکس العمل چیه؟ 

    - چرا انقدر با تبلت کار میکنی؟ چرا انقدر سرت تو این گوشیه؟

    اصن کلا هروقت مشکلی پیش میاد به من گیر میدن. منم تو یکسال اخیر کلا پنج بار بجز مدرسه از اتاقم بیرون نیومدم حتی غذا رو هم از لای در میگیرم چون حتی ده دقیقه هم نمیتونم تحملشون کنم و جالب اینکه اینطوری خیلی خوشحال ترم!

    پدرم هم اصلا طرف صحبت منطقی نیست. حرف حرف خودشه! حتی اشتباهات مادرم و برادرمو هم سر من خالی میکنه! چرا؟ چون من اصولا فرد آرومیم چرا؟ چون انقدر سکوت کردم تو سرم میزنن. گاهی میگم این سری یه دعوای حسابی راه میندازم ولی این سری هیچ وقت نرسیده...

    ینی هیچ وقت قدرت جواب دادن بهش رو نداشتم و مثل یه بچه کوچیک لال میشم

    داخل خونه هم مرتب جنگ و دعواست:

    پدر-مادر «قربانی: من»

    پدر برادر«قربانی: من»

    مادر برادر «قربانی:من»

    مادر من«قربانی:من»

    پدر من «قربانی:من»

    انگار مسابقاته

    ولی دیگه خسته شدم. بگید چیکار کنم؟ بعضی اوقات فکر فرار به سرم میزنه ولی خودمم میدونم چقدر چرته. اصلا لابد فرار کردم، بعدش چی؟ کجا بخوابم؟ چی بخورم؟ پس خواهشن توضیح بدین چطور شرایطو تحمل کنم


    ......

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۲۴
    • دوشنبه ۷ ارديبهشت ۹۴ - ۲۰:۱۹

    میخوام رابطه ام رو با پدر و مادر و برادرم بهتر کنم

    دوستان من میخوام رابطه ام رو با پدر و مادر و برادرم بهتر کنم رابطه ی چندان خوبی با مادرم ندارم نمیدونم بقیه با پدر مادراشون چطوریش چقدر صمیمی ان..

    من یه دخترم و تا حالا نشده با مامانم درمورد مسایل زنانه حرف بزنیم خواهر هم که ندارم.... همه ی اطلاعات جنسیم از اینترنت و دوستام بوده و حتی در مورد قاعدگی ام معلم دبستانمون(پنجم)بهمون گفت

     وقتی می بینم یه سریا در مورد چه چیزا که با مادرا و خواهراشون حرف نمیزنن حسودیم میشه .  مامانم خیلی مغرور و در عین حال بی اعتماد به نفس و خجالتیه شاید به خاطر همین با من در مورد این چیزا حرف نمیزنه  و اجتماعی نیست  همش هم به من گیر میده .

    من درکش میکنم که ما رو دوست داره و نمی خواد ما به سمت و سوی اشتباه نریم اما در عین حال که هی  تذکر میده و غر میزنه و گیر میده ، در مقابل یه ذره محبتی که من بهش امیدوار بشم نمیکنه ازش متنفرم همش فکر میکنه من مثل بابامم و میخواد منو تغییر بده .

    منو همون طوری که هستم نمی پذیره دو ساله که درسام به شدت افت کرده ( دارم سعی میکنم درس بخونم و به وضع قبلیم برگردم چون میدونم لیاقت من بیشتر از این حرفاست ) و نمازام ترک شده سر همین هم هر روز دعوا میکنه دیگه خسته شدم حتی تو لحظه های شاد خونوادگی مون نمیتونه شاد باشه شایدم حق داره به خاطر جو خونوادگیشون از بودن باهاش زجر میکشم و اصلاااا ازش خوشم نمیاد .

    شاید تنها چیز خوبش دستپختش باشه علی رغم همه ی اینا دیگه سعی میکنم تو دعواهامون صدامو بالا نبرم و هر وقت باهاش دعوام شد فقط سکوت کنم و تحمل کنم …

    حتی دیگه اهمیت نمیدم به خاطر کدوم اشتباه دارم مواخذه میشم چون تو خونه ی ما همش من مقصر شناخته میشم از نظر مامانم یعنی اون فکر میکنه هیچ عیبی نداره و همه عیبا از منه!!! در حالی که من فکر میکنم عیبا بیشترش از اونه!!!

    دوس داشتم به عنوان یه مادر اون بیاد به من محبت کنه و چیزای دیگه یادم بده نه این که من ... 

    اون درست حرف زدن بلد نیست اجتماعی بودن بلد نیست اگه بلد بود ما وضعیت بهتری تو فامیل داشتیم.

    موقعی هم که میخواد سر صحبت باز کنه به جای تعریف کردن و ... شروع میکنه به گله و سرزنشو نصیحت و.....

    دیگه اهمیتی هم نمیدم میرم تو اتاقم و در و می بندم.

    فقط با این که نمازام ترک شده اما کم کم میخوام رابطم با خدا قوی تر شه حجابم خوبه و نمازام رو هم می خوام شروع کنم یکی از کارایی که فکر میکنم باید درست شه احترام به پدر و مادره  برای این کار با این شرایط من باید چیکار کنم؟؟؟؟؟

    میگن حتی نگاه با خشم به پدر و مادر گناه داره خب وقتی دوسشون نداری چطوری باید با محبت بهشون نگاه کنی؟؟؟

    همش میترسم همش به سر خودم بیاد و بچه ام مثل من بشه. فکر کنم اگه یه روز اتفاقی براش بیفته ناراحت نشم و گریم نگیره . 

    وقتی می بینم هم سن و سالام با یه روز دوری از مامانشون دلتنگ میشن و گریه و زاری راه میندازن اما من دعا میکنم یه چند روز از این خونه برم بیرون 

    نمیدونم شاید من خیلی پر رو و پر توقع ام شاید انتظارات من زیاد باشه اما من دیگه اونو پذیرفتم و همون طوری قبولش کردم و میخوام بهش کمک کنم چه از ظاهر و چه از روحیه بهتر بشه ولی اون منو همین طوری که هستم نمیپذیره....

    صداش و طرز بکار بردن کلماتشو حرفاش و طرز خندیدنش و طرز راه رفتنش و طرز کاراش و.....همش رو اعصابه.

    خدایا منو ببخش که اینقدر گستاخم 

    نمیدونم اشتباه از منه یا از اون!!!!؟؟؟

    مثلا هی به من میگه با نظم باش و برنامه ریزی داشته باش میگه تو بلد نیستی سریع کار کنی تو کندی تو مثل حلزونی بده دختر اینطور باشه فلان باشه بهمان باشه.

    در حالی که خودش یه صدم تو زندگیش نظم نداره اعتماد به نفس نداره مرتبی نداره بعد به من میگه وسواس داری حرفاش تناقض داره نمیتونه جلوی بقیه از بچه هاش دفاع کنه تازه جلوی بقیه ما رو نصیحت میکنه کوچیکمون میکنه.

    من تو شرایط بدیم از یه طرف تعارضات داخلی دوران نوجوانی و از یه طرف کارای مامانم 

    در ضمن فقط مامانم تو خونواده این طوریه بابا و داداشم کلا کاری به من ندارن بابام هم یه جورایی طرف منه 

    مامانم با داداشم هم همین طوریه 

    من باید چیکارررر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    احترام به پدر و مادر یعنی چی چطوری باید بهشون محبت کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۲۹
    • جمعه ۲۱ فروردين ۹۴ - ۱۴:۲۲

    در چه حد باید به یک مرد بها داد ؟

    سلام

    من با یه مسئله ای درگیر شدم

    احتمالا شما هم دیدین یا شنیدین که بعضیا میگن مردا زیادی اعتماد به نفس دارن یا اینکه بعضی از خانوما هیچوقت علاقه ی واقعی و قلبیشونو به شوهرشون نمیگن که مثلا سوءاستفاده نکنه و ...

    میخوام بپرسم ازتون ببینم واقعا تا چه حد این حرفا صحت داره ؟

    ینی واقعا ممکنه که اگر به یه مردی بگی که چقدر دوسش داری یا مثلا محض خوشحالیش ابراز رضایت کنی ازش و به خاطر اینکه به خوب بودن تشویقش کنی بهش بگی که بهترین مرد دنیاست ، اون مرد به قول معروف پررو بشه ؟ و به خودش مغرور بشه ؟ ینی یه جوری بشه بعد از اون که حس کنی دیگه اون تو رو با خودش برابر نمیدونه و خودشو بالاتر فرض میکنه

    من تو رابطه با برادرم خیلی ازش تعریف میکنم و بهش میگم که چقد دوسش دارم یا مثلا تو حرفام غیر مستقیم میگم که هیچ مردی به خوبی اون نیست ولی اینجوری حس میکنم برادرم راحت تر ازم انتقاد میکنه 

    بیشتر پای مخالفت هاش وایمیسه (یعنی یه جورایی راحت تر منو تحت فشار میذاره)

    مثلا برادرم قبلا حرفش در حد یه نظر بود همیشه میگفت این نظر منه ولی الان بهم میگه :همین کاری رو که گفتم میکنی فهمیدی؟ 

    بعد من که میام حرف بزنم میگه: شنیدی چی گفتم یا نه؟ یا میگه : همونی که گفتم

    مثلا قبلا میگفت خواستگار ... چیه بابا مگه قحطه ؟ ولی حالا اصن دلش نمیخواد اجازه بده من حتی با طرف حرف بزنم

    دلیلش چیه؟

    من دلم میخواد بعد از ازدواجم مدام به شوهرم اعتماد بنفس بدم ولی حالا همش فک میکنم باید یا این کارو نکنم یا هر جا حس کردم واقعا نیاز به اعتماد بنفس داره این کارو بکنم

    من خیلی برادرمو لوس کردم جوری که گاهی اوقات توقع زیادی از دیگران داره یا یه موقع ها، همدیگه رو که میبینیم برا اینکه بهش ترحم کنم به شوخی از کارایی که زنش براش انجام نداده (مثلا میگم چرا لاغر شدی میگه یه هفتس بهم غذا نداده) میگه منم بهش میگم باز دوباره تو منو دیدی؟ 

    اینم بگم که برادرم خیلی پسر خوبیه خیلی زن و بچشو دوس داره خیلی هم منو دوس داره منم همینطور برا خاطر هم حاضریم هر کاری انجام بدیم ولی حس میکنم حالا که بهش این علاقه رو گفتم و میدونه که چقد میخوامش بیشتر داره سختگیری میکنه و اینجور مواقع به احساسم هیچ توجهی نمیکنه چون حس میکنم فقط میخواد خودشو ثابت کنه البته منم لجبازم زیاد اجازه ی این کارو نمیدم ولی میدونم چقد دوس داره که حرفشو انجام سریع انجام بدی

    ببخشید خیلی عریض و طویل شد دوست دارم نظر همتونو بدونم مرسی 

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۳۸
    • پنجشنبه ۲۰ فروردين ۹۴ - ۱۴:۵۶

    با یه مادر شکاک و متعصب چطوری رفتار کنم ؟

    چیکار کنم اعتماد پدر و مادرم رو بدست بیارم و اینکه من با هیچ مذکری رابطه نداشتم ، منتها مادرم به من خیلی بی اعتماده ، چند بار به صورت کاملا  اتفاقی با پسر عموم  برخورد داشتم و مادرم هم منو دیده و بهم شک میکنه .منظورم از برخورد چیز دیگیه ، منفی فکر نکنین .

    مثلا دختر عمه کوچکم بغلم بود و این پسر عموم هم ازم میگیره حالا دستش هم بهم میخوره  و مادرم برداشت منفی میکنه ، یا اینکه تو بازار بودیم و من و پسر عموم منتظر بقیه بودیم تا بیان ، این طفلی گفت برو تو ماشین بشین زشته کنار خیابون ، و از اون اتفاقی تر هم اینکه ماشین خودمون پشت ماشین این بود و من متوجه نشدم و سوار ماشین پسر عموم شدم ، حالا مادرم هم گیر 12 پیچ داده که چرا وقتی ماشین خودمون هست تو باید بری جای اون بشینی ؟

    من مادرم رو درک میکنم اما واقعا خیلی برخورد دیگه داشتیم که واقعا من مقصر نبودم ، حالا شما به من بگین با یه مادر شکاک و متعصب چطوری رفتار کنم ؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۱۶
    • پنجشنبه ۱۳ فروردين ۹۴ - ۰۸:۳۷

    هیچ کسی تو خونه درکم نمیکنه

    سلام

    اگه ممکنه من راهنمایی کنید خیلی به کمک نیاز دارم شاید سوالمم مربوط به این بحثا نباشه اما اگه مقدوره جوابم رو بدین

    من 22 سالمه . 2 ماهی هست فارغ التحصیل شدم . اومدم خونه به دلیل مشکلاتی که بین پدر و برادرم پیش اومده عصبی و پرخاشگر شدم .

    مامانم هر موقع من حرف یه اشتباه برادرم رو پیش میکشم ازش طرفداری میکنه میخواد توجیحش کنه یه الفاظی بکار میبره واسش که انگار اون کامل بیگناهه در صورتی که یه اشتباه خیلی بزرگ کرده منو مامانم هم خیلی با هم درگیریم .

    من عصبی شدم تحملم پایین اومده دیگه نمیدونم با مامانم چکار کنم میگه باهام دعوا نکن منم نکردم سرم تو کار خودمه . میاد تو اتاقم میگه تو افسرده ای باهاش اروم حرف میزنم . میگه میای یقه ی من و میگیری نمی دونم چجوری باهاش برخورد کنم تو آستانه ی دیوونگیم . هیچ کسی تو خونه درکم نمیکنه فقط همین برادر دارم خواهر ندارم کاش داشتم 

    به نظرتون چکار کنم

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۷۸
    • چهارشنبه ۵ فروردين ۹۴ - ۱۰:۲۰

    پیش جاریم و خواهر شوهرم سیاست به خرج بدم؟

    سلام ممنون از اطلاعاتتون

     اگه میشه به من کمک کنید که پیش جاریم و خواهر شوهرم سیاست به خرج بدم اخه میدونید مشکل من اینجاست که خیلی ادم اجتماعی هستم با همه صمیمی میشم .

    ببنید من یه خواهر شوهر دارم که یکسال از خودم کوچیکتر باهم خیلی راحتیم خداییش اونم خوبه فقط یه مشکل داره که زود قهر میکنه مثلا وقتی من با جاریم نشستیم میاد وسطمون میشینه ما هم چیزی نمیگیم .

    یه بار رفته بودیم مهمونی منو جاریم با هم نشستیم مادر شوهرمونم کنارمون اون میخواست بشینه جا نبود قهر کرد منم خسته شدم از بس منت کشیدم دیگه نمی خوام منت بکشم آخه کاری نکردم .

    یه مشکلم دارم اینکه طاقت دیدن ناراحتی کسی رو ندارم حالا نظرتون چیه من باید چیکار کنم راستی خواهر شوهرم 17 سال داره من و جاریم 18 ممنون اگه بتونین کمکم کنید.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۴۸۷
    • سه شنبه ۴ فروردين ۹۴ - ۱۰:۰۴

    یه حرف منطقی بزنین کوتاه بیام

    سلام دوستان

    راستش یه مشورت ازتون میخوام

    من یکم بد دل شدم

    موضوع از این قراره که ما یه عروسی داریم که خانوادشون به زبان ... صحبت می کنن .

    اوایل که میخواستن ازدواج کنن من خیلی خوشحال بودم که ... زبان هستند .  چون مردم اون خطه . زبان ... رو دوست داشتم و فک میکردم از عروسمون زبان ... یاد میگیرم به مرور زمان . ولی الان همین موضوع برام شده یه موضوع ناراحت کننده .

    خانواده ی عروسمون و همینطور خودش اهل دروغن طوری که از بیانش هم ابایی ندارن که بگن فلان جا یا به فلانی فلان دروغو گفتن و اینکه با چه آب و تابی گاها تعریف میکنن بماند .

    خلاصه من خیلی از این دو رویی هاشون دلم گرفته چون باعث شده من و خانوادم بهشون بد دل و شکاک شیم و منی که همیشه مورد احترام و توجه ویژه ی خانوادش بودم و هستم نسبت به همه ی محبتاشون شکاک شم ( با اینکه میدونم سوءظن گناهه ولی شواهد و قرائن انقد زیاده که نمیتونم از ذهنم دورش کنم)

    اول اینکه حس میکنم تمام محبتاشون به من بابت اینه که اگر کارشون جایی گیر کرد منو بفرستن جلو ( اهل این کار هستم ) و از رابطه ی مثلا خوبشون با من برای بهتر کردن رابطشون با برادرم و جلب رضایت اون برای کارای خودشون استفاده میکنن .

    دوم اینکه وقتایی که همه دور هم جمع هستیم گه گاهی جلوی ما به زبان ... و یواش یا مثلا وسطاش یهو با زبان ... صحبت میکنن که این حرکتشون خیلی ناراحتم میکنه اولا حتی به ذهنمم نمیرسید که چرا این کارو میکنن از رو سادگیم برگشتم گفتم  چرا ... حرف میزنین که هیچ توجهی بهم نکردن با اینکه شنیدن .

    سوم اینکه من از زن برادرم همون اوایل خواستم بهم زبان ... یاد بده و گفت که فقط خواهر بزرگترش عالی بلده ( بنظرم میاد اینجوری گفته که دروغ نگفته باشه) در صورتیکه گفته بود توی شرکتشون با مشتریای ... زبان ،  ...ـی حرف میزده چون اونا اصلا فارسی رو دوس نداشتن خلاصه با اصرار من دو سه تا جمله ی چرت و پرت یادم داد (جمله های اصطلاحی یا شوخی و ضرب المثل) که فقط موقع تمرین بهم میخندید و بعدا هم وادارم میکرد جلوی خانوادش بگم و اونام میخندیدن و منم خیلی دلخور شدم ولی گفتم به هر حال خنده داره دیگه به دل نگرفتم .

    ولی الان تمام محبتاش برام زیر سوال رفته و احساس شکست میکنم با اینکه هنوزم دوسش دارم با خودم میگم پس لابد برا اینکه من از حرفاشون سر در نیارم آخرم بهم ... یاد نداد و فقط چیزای مسخره و غیر کاربردی یادم داد!!!

    دلم میخواد این دفعه که جلومون ...ـی حرف زدن منم به شوخی بگم: انقد بدم میاد کسی جلوم ...ـی حرف میزنه ترجیح میدم جلوم درگوشی حرف بزنن ولی ...ـی نه چون هم دوست دارم هم حالیم نمیشه .

    این دفعه دیگه ولشون نمیکنم تا جواب درست و حسابی بدن قبلشم به برادرم حتما میگم میگم واقعا دلخورم یا تذکر بده یا خودم میگم .

    واقعا الان که میگم ضربان قلبم رفته بالا و دستم درد عصبی گرفته خییییییییلی بهم برخورده این حرکتشون عــــین توهینه

    تو رو خدا یه چیزی بگین آروم شم یه حرف منطقی بزنین کوتاه بیام:(  دارم دق میکنم از این همه سادگیم دیگه نمیدونم با چجور آدمایی طرفم هر محبتی میکنن میخوام بگردم ببینم چه دلیلی داشته دیگه هیچ اعتمادی برام نمونده 

    دستام یخ کرد انقد حرص خوردم:((

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۸۱
    • چهارشنبه ۲۷ اسفند ۹۳ - ۰۹:۳۲

    پوشش مناسب در مقابل محارم

    سلام

    میخوام یه نظر سنجی انجام بدم

    میخوام بدونم نظرتون راجع به پوشش خانوما تو خونه چیه؟

    من به شخصه زیاد رعایت نمیکنم با اینکه بیرون خیلی رعایت میکنم و چادریم هستم ولی تو خونه 180 درجه تغییر میکنم خیلی هم گرمایی هستم و اهل آرایشم هستم. من 19 سالمه و دوتا خواهر 25 و 34 ساله و یه برادر 36 ساله دارم که دو تا بزرگترا متاهلن من چون بچه ی آخرم دیگه حکم بچه ی اون بزرگا رو دارم برا همین از اولم جلوشون راحت بودم حالا که بزرگ شدم همچنان جلوی برادرم تاپ و دامن کوتاه میپوشم 

    یه نفر راجع به پایان نامش بهم گفت که موضوعش حجاب در برابر محارم بود گفت که احادیث اینطور بوده که باید لباس آستین تا آرنج و شلوار تا مثلا یکم بالای مچ جلوی محارم بپوشیم (یه جوری شبیه حالت وضو میشه بنظرم) منم بیشتر رعایت میکنم 

    میخوام بدونم ینی تا الان گناه کردم؟ رابطه ی منو برادرم خیلی صمیمیه از همه بیشتر من و اون با هم صمیمی هستیم یعنی ممکنه به گناه افتاده باشه یا مثلا هنوزم که ازدواج کرده به گناه بیفته؟ :( من و اون همیشه سعی میکنیم بهترین لباسامو برا همدیگه بپوشیم حتی الان که ازدواج کرده

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۰۹۴
    • پنجشنبه ۲۱ اسفند ۹۳ - ۱۶:۱۳

    زن داداشم احساس میکنه وظیفه ماست که بهش احترام میذاریم

    سلام.

    من زیر 25 سال سن دارم. دختری نیستم که خیلی به مد و آرایش اهمیت بدم. بر عکس زن داداشم آرایش های بسیار غلیظی داره. خانواده ما تقریبا مذهبی هست. ولی من چادری یا محجه نیستم. یه دختر معمولی. بخاطر همین زن داداشم خیلی سعی کرد منو شبیه خودش کنه که منم آرایش کنم. 3 ساله که با برادرم ازدواج کرده و 2 سال بزرگتر از برادرم هست.

    تو این 3 سال مثل یه دوست باهاش بودم. هر دفعه که خونشون میرفتم حتما کادو براشون میبردم. مادر و پدرمم خیلی بهش احترام میزارن.

    چند ماهه زایمان کرده. زایمانشم خونه ی ما بود. حرکات زشتی انجام داد. خیلی به برادرم فشار میاره. با این حال ما احترام گذاشتیم و حرفی نزدیم. الان بدتر شده .

    احساس میکنه وظیفه ماست که احترام میذاریم و محبت میکنیم. در صورتی که از لحاظ سطح خانوادگی خیلی از ما پایین ترن.

    2 هفته برای کمک بهش رفتم خونشون چون برادرم یه شهر دیگه زندگی میکنه. حرفا و تیکه ها و چشم و ابروهایی که واسم انجام داد واقعا عصبیم میکنه. خود مادرمم میدونه ولی به رو من نیماره. همش میگه کینه ای نباش. بخاطر برادرت فراموش کن.

    ولی من اصلا ادم کینه ای نیستم. خیلی چیزا دیدم. داره داداشمو اذیت میکنه. از اون طرف هم مامانم اجبار میکنه زنگ بزن حالشو بپرس. چیکار کنم ؟

    نمیتونم ببینم یکی داداشمو اذیت میکنه. یکی داره فک میکنه ما وظیفمونه. چیکار کنم که رابطمون مثل قبل شه؟

    اینم اضافه کنم که از حرفاش فهمیدم نمیخواد باردار شه. برادر منم نمی خواست. خانوادش فشار آوردن. یه جوری که انگار ترسیدن مثلا از چشم داداش من بیوفته. بچه دار شد که مثلا داداشمو وابسته تر کنه .

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۵۲۰
    • جمعه ۱۵ اسفند ۹۳ - ۲۰:۰۷

    مشکل خواهرم چیه چیکار باید بکنم ؟

    بنده پسر 22 ساله و دانشجو هستم و گه گداری به وبلاگ شما سر می زنم خواستم درباره مشکلم که مربوط به خواهرم میشه از شما مشاوره بگیرم

    خواهر من 5 سال از من کوچیک تره و به شدت احساسی هستش تا جایی که زمانی که من تهران هستم زنگ میزنه و گریه می کنه و ازم می خواد که آخر هفته به خونه برگردم در واقع من و خواهرم به شدت با هم صمیمی هستیم و تک فرزندان خانوادمونیم همین مساله باعث ارتباط قوی عاطفی بین من و خواهرم شده ولی هرچی بزرگتر میشه احساساتی تر و شکننده تر میشه الان تو مدرسه تیزهوشان درس می خونه و فشار زیاد درسی روش هست و باعث شده تا خواهرم فشار روحی زیادی متحمل بشه و همین تغییرات هم فکر کنم به خاطر فشار درسی هستش 

    مثلا وقتی خونه هستم دایما منو بغل می کنه و می بوسه مثلا وقتی خواب هستم میاد و پیشونیمو می بوسه یا از پشت بغلم می کنه منم به محبتاش جواب میدم و همیشه بهش میگم داداشی یا نفس داداش ولی این رفتاراش منو نگران کرده مشخصه تو وجودش یک خلا و کمبودی داره که فکر کنم به خاطر کم محبتی های مادر و همچنین فشار زیاد درسی باشه قبلا مهربون بود ولی الان خیلی احساسی تر شده و شکننده تر زمانی که میخوام برم دانشگاه کلی گریه می کنه ازم میخواد زود برگردم و یا به من امون نمیده تا باهاش تماس بگیرم هرروز به من زنگ میزنه من خیلی دوستش دارم جونم به جونش بسته است نمی دونم خواهرم چرا اینجوری شده به نظر شما خواهران گرامی که شناخت بیشتری نسبت به جنس زن دارید مشکل خواهرم چیه چیکار باید بکنم به شدت نگرانشم از خودش پرسیدم گفته درس بهم فشار میاره به خاطر همین اینجوری شدم ولی من نمی دونم درست میگه یا نه

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۵۵
    • سه شنبه ۱۲ اسفند ۹۳ - ۱۹:۲۴

    چطور یه خواهر شوهر خوب باشم ؟

    سلام خدمت همگی 

    دوستان من 25 ساله هستم و تا یه ماه دیگه 26 ساله میشم و هنوز ازدواج نکردم چند وقتی هست برادر بزرگم قراره ازدواج کنن میخوان برن خواستگاری دختری که از بنده کوچکتر هستن میترسم .

    این مسئله باعث بشه (کوچکتر بودن دختر از من) هر حرف و نظری بدم باعث سوتفاهم بشه بنظرتون چطور رفتار کنم که این قضیه باعث مشکلی نشه.

    چون دیدم دخترهایی رو که عروس خانواده ای شدن که دختر مجرد دارن و میگن خواهر شوهرشون دخالت میکنه تو زندگیشون و چون مجرده خیلی حرفا پشتش میزنن .

    شاید من هیچ وقت ازدواج نکنم ولی دلم نمیخواد این جور حرفا پشت سرم باشه.


    فرستاده شده در ۱۹ دی ۹۳، ۱۸:۲۹:۱۷

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۲۲
    • يكشنبه ۲۱ دی ۹۳ - ۰۶:۴۴

    مامانم هی تو خونه میچرخه و تمیز میکنه

    سلام

    من یه مشکلی دارم

    اونم اینه که مامانم تو خونه خیییییییلی کار میکنه. یعنی اصلا نمیخواد کسی کمکش کنه. خودش همش درحال تمیز کردنه.

    وای مخصوصا آشپزخونه. همیشه تو آشپزخونه اس. حتی اگه از تمیزی برق بزنه، همینجوری فقط تمیز میکنه و هر چند روز همه آشپزخونه و وسایلشو میشوره.

    میگه کثیفن. ولی نیستن! همش خونه تکونی میکنه. وای هر روز این کمد منو میریزه و مرتب میکنه.کلا همش با خونه ور میره. 

    بنظرتون ما بچه هاش،چکار کنیم که مامانم کمتر از اینکارا بکنه؟

    کلا به همه چی گیر میده. هی تو خونه میچرخه و تمیز میکنه و میگه کثیف نکنید کثیف نکنید!!!

    همتون ماماناتون این شکلین؟!

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۴۷
    • شنبه ۲۰ دی ۹۳ - ۱۵:۲۱

    برادرم گفت دیگه خواهری به اسم من نداره

    دختری 20 ساله هستم که به دلایل مختلفی از جمله دعواهای والدینم دارای مشکل اعصاب هستم وسواس فکری دارم و مثل پدرم خیلی بد عصبانی میشم بارها از مادرم خواستم من رو پیش روانپزشک ببره ولی به نظر مادرم الکی میگم و من مشکلی ندارم تا این که در روز پیش برادرم سر موضوع خیلی کوچیک سرم داد زد منم حمله عصبی بهم دست داد وچشمام رو بستم و هر چی رو که اصلا فکر نمیکردم بلد باشم بهش گفتم که اصلا در شانم نبود و اصلا سر خودم نبودم .

    خانوادم خیلی ناراحت شدن به خصوص مادرم و منهم از شدت ناراحتی و پشیمانی خودم رو در اناق حبس کردم و فقط با خودم ناله و گریه میکنم و اون ها هم هیچ سراغی از من نمیگیرن من اصلا حالت عادی نداشتم و اون ها هم درکم نکردن برادرم گفت دیگه خواهری به اسم من نداره و من هم دارم دیوونه میشم و از اشک غصه مشکلم بیشتر میشه من همه پل ها رو خراب کردم چطور میتونم برگردم و بدون روانپزشک درمان شم چون امکان رفتن ندارم.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۶۷
    • جمعه ۱۶ آبان ۹۳ - ۱۴:۱۴

    scroll bar code