خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی





۱۸۶ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

بهم یاد بدید چطوری به خواهرام محبت کنم

سلام

من کسی هستم که تو این 20 و چند سال هیچ رابطه احساسی با کسی نداشتم. یه آدم گوشه گیر و بی احساس!

چند تا خواهر دارم که ازدواج کردن ولی من بعد از اینهمه مدت به این فکر افتادم که باید رابطه ما خیلی بهتر از اینها می بود! و مقصر همه این قضایا رو هم خودم می دونم .

می خوام تمام تلاشمو بکنم که خودمو تغییر بدم. خیلی دوست دارم بهشون بگم "دوستتون دارم" یا دستشون رو تو دستم بگیرم. ولی همش می ترسم که فکر دیگه ای بکنن!

حتی اگر اینها رو هم بذاریم کنار، من براشون هیچ کاری نکردم. بارها شده بود تو این بیست و چند ساله که ازم خواستن مثلا براشون چیزی بخرم یا جایی ببرمشون ولی انجام ندادم. نه خبری از محبت کردن بوده و نه کادو خریدن و ...

موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۹۲
    • پنجشنبه ۲۷ آبان ۹۵ - ۲۲:۲۵

    چه گناهی کردم که بچه ی یه مادر بی عاطفه شدم؟

    سلام

    خسته شدم بخدا، آخه من چه گناهی کردم که بچه ی یه مادر بی عاطفه شدم؟ مامان من شاید تو کل سال فقط یه بار منو ببوسه اونم شاید، تا من میخوام بوسش میکنم میگه ایییش بدم میاد ، تا برادر زاده هاشو میبینه سر تا پاشونو خیس میکنه از بس میبوسه . حالم ازش بهم میخوره مثلا منو بعد دو تا بچه ی سقط شده و بعد از کلی نذر به دنیا آورده... کاش منم مثل اونا میمردم از دستش راحت شم،  نمیدونید من چه زجری میکشم هر روز ؟ یادم نمیاد یه بار گفته باشه من دوستت دارم، یه بار بغلم کنه یه بار فقط یه بار از خوبیام بگه .

    روزی چند بار با 5 تا خواهراش حرف میزنه کلی از من بد میگه، چند شب پیش مهمون اومد خونمون کلی جلو اونا گفت این بده این فلانه این بهمانه، جلوی کی؟ جلوی کسی که دخترش دو سال پیش از دوست پسرش حامله شد ولی یکبارم پیش مامانم بد دخترشو نگفت!

    من از بس استرس داشتم تا 12 سالگیم شب ادراری داشتم هر شب، هر روز صبحم همش فحشم میداد خودش معلمه اون موقع یه تحقیق داشت برای دانشگاهش در مورد شب ادراری که فهمید علت برمیگرد به تنش های روانی گفت من که انقد خوبم تو چرا شب ادراری داری؟!

    ازش راضی نیستم، تو دوران مدرسه یکبار نگفت مشکل داری یا نداری ؟ همش میگرن داشت میخوابید، من بدبخت میموندم و با خواهر کوچکتر از خودم که غذا رو گرم میکردم به اونم میدادم پدرمم بخاطر ساخت خونه اون سال ها بیشتر شمال میرفت .

    بخدا همیشه شاگرد باهوش و ممتازی بودم، میگفتم مامان املا میگی بهم؟ میگف خودت از روش بنویس! من وقت ندارم! اینهمه میگن مادر تکرارنشدنیه مهربون ترینه من چیزی ندیدم... مامانم یکبار منو دعا نکرده همش نفرینم میکنه میگه ان شاء الله بدبخت شی ان شاء الله به درد من دچار بشی تو .

    همه جا منو خوار و ذلیل کرده طوری که همه هر چی بخوان بهم میگن... کافیه راجع به فامیلاش حرف بزنم تا دو روز فحش میده و غر میزنه و نفرین میکنه اونوقت اونا از من یه چیزی میگن با اونا میخنده میگه راست میگین . از مامانم متنفرممممم، نمیگذرم ازش، زندگیمو به کامم تلخ کرده .

    هر وقت میبینم یکی مامانشو خیلی دوست داره یا میگه مامانم خیلی مهربونه حسرت میخورم . من که تا الان هیچ مهر و محبتی ندیدم . تا زمانی که تو خونه کار کنم باهام خوبه اما تا کار نکنم شروع میکنه داد و بیداد

    چیکار کنم که خلاص شم از این شرایط افتضاح؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۰۵
    • چهارشنبه ۲۶ آبان ۹۵ - ۲۲:۴۰

    خانومایی که برادر دارند و آقایونی که خواهر دارند راهنمایی کنند

    با سلام

    دختری 24 ساله هستم برادری دارم که پنج سال ازم کوچکتره و الان 19 سالش هست . من و برادرم دوران کودکی خوبی داشتیم و تقریبا همش با هم بودیم با هم بازی میکردیم دعوا میکردیم تو سرو کله هم میزدیم من که ازش بزرگتر بودم براش شعر و قصه میخوندم ... خلاصه مثل همه خواهر برادرای دیگه با هم بزرگ شدیم .

    از وقتی که ایشون حدودا 14-13 شدن من هم تو دوران دبیرستان و درسای سنگین رشته ریاضی و کنکور افتادم دیگه رابطه مون مثل گذشته نبود و خیلی کمرنگ تر شد و من اون موقع خیلی متوجه این قضیه نمیشدم بخاطر شرایطی که بود . و بعد از اینکه دوران کنکور رو رد کردم و و یه کم حواسم به دور و برم جمع شد دیدم که انگار اوضاع خیلی خرابه .

    ایشون دیگه چند سالی هست که با من حرف نمیزنه مگه اینکه مجبور بشه و دیگه چاره ای نباشه خیلی سرد با من رفتار میکنه  حس میکنم  که منو نادیده میگیره احساس میکنم دیگه دوستم نداره .

    با پدر و مادرم خیلی راحته و خیلی باهاشون صحبت میکنه ولی دریغ از اینکه کلامی با من صحبت کنه یا مثلا اگه سوالی داشته باشه و میدونه که من جواب اون سوالو میدونم از من نمیپرسه  میره یه نفر دیگه رو پیدا میکنه تا راهنماییش کنه  .

    یا مثلا تو جمع دختر خاله هام که هستیم با اونا حرف میزنه و باهاشون شوخی میکنه ( دختر خاله ها همگی همسن خودم و از برادرم بزرگترند.) با هم میخندیم همگی  مثل همیشه همونجوری  که هممون با هم  بزرگ شدیم . و من وقتی میبینم که با دختر خاله هام اونجوریه ولی با من که خواهرشم اینطور رفتار میکنه ناراحت میشم . و وقتی میبینم زیاد دوست نداره با من حرف بزنه منم تا اونجایی که میشه طرفش نمیرم و باهاش حرف نمیزنم  البته من نسبت به ایشون بیشتر تلاش میکنم برای برقراری ارتباط ولی ایشون همچنان سرد برخورد میکنند

    بنده از نظر روابط اجتماعی با هیچ کس مشکل ندارم و روابطم با دوستانم و فامیل خیلی خوبه حتی با هیچ کسی هم قهر نمیکنم و ایشون هم  خیلی پسر خوبی هستن از نظر اجتماعی و با هیچ کسی مشکل ندارن و همه ایشونو به عنوان یه پسر خوش اخلاق میشناسند حتی اگه من ازش چیزی بخوام از من دریغ نمیکنه  مثلا اگه ازش بخوام منو تا فلان جا برسونه حتما اینکارو انجام میده یا اگه بهش بگم فلان چیزو احتیاج  دارم رفتی بیرون برام بگیر انجام میده .

    مشکل بزرگ من با ایشون اینه که اصلا با من حرف نمیزنه  انگار نه انگار که خواهری هم داره. بعضی وقتا فکر میکنم غرور ایشون مانع میشه با من صحبت کنه بعضی وقتا هم میگم شاید چون هر دوی ما آبان ماهی هستیم وضعیت اینه ( توهم زدم )

    بنظر شما از من بدش میاد ؟ کسی هست که تجربه ای مشابه داشته باشه؟ و لطفا راهنمایی کنید منو چیکار کنم روابطمون یکم بهتر بشه؟

    و کلام آخر به همه آقا پسرا :

    حواستون به خواهراتون باشه خواهرا فرشته های روی زمینن و همیشه  ی همیشه داداشاشونو دوست دارند

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۶۸
    • دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۰

    راهنمایی در مورد زندگی مسالمت آمیز با خانواده شوهر

    باسلام
    من خانومی هستم که چند ماه عقد کردم، از بیشتر خانوما شنیدم که زندگی با خانواده شوهر توی یک خونه سخته، من بعد از ازدواج قراره چند سال برم تو ساختمون خانواده همسرم و در طبقه ای جدا زندگی کنم تا شرایط مستقل شدن رو پیدا کنیم.

    حالا سوال من اینه که چرا بیشتر عروس ها با خانواده همسرشون مشکل دارن؟؟ یا اغلبشون خودشون رو برای یک نزاع چند ساله اماده میکنن؟ با توجه به نظر اطرافیانم من دختر مهربان و سازگاری هستم اصلا هم اهل غیبت و خبرچینی و دعوا نیستم، خودمم اصلا دوست ندارم باهاشون مشکلی پیدا کنم، کسی تجربه اینو داشته که به شکل مسالمت امیز با خانواده همسرش زندگی کرده باشه و منو راهنمایی کنه؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۲۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۲۶
    • پنجشنبه ۲۰ آبان ۹۵ - ۲۲:۱۵

    در سن ازدواجم، میترسم مادرم دوباره باردار بشه

    سلام

    از پدر و مادرم متنفرم از اینکه انقدر ضایع رفتار میکنن که من میفهمم . نمیتونم تحمل کنم کاشکی من تو یه خانواده پول دار به دنیا می اومدم که خونشون انقد بزرگ بود که من اصلا این رابطه ها رو حس نکنم به شدت روم تاثیر گذاشته باعث شده از جنس مخالف زده بشم یه پسر میبینم میخوام بالا بیارم .

    بعضی وقتا آرزوی مرگ میکنم دیگه خسته شدم از این وضع نمیدونم باید چکار کنم من به شدت آدم محتاطی هستم اما مامانم نه خیلی هم میترسم دوباره حامله بشه بعد من باید چکار کنم دیگه بچه جدید نمیخوام ؟

    فکر آینده خودم و میکنم اگه ازدواج کنم جلوی خانواده شوهرم خجالت میکشم بگم مامانم تو چهل سالگی دو تا بچه آورد یه خواهرم دو سالشه یه برادر بزرگترم 24 . واقعا کاشکی بمیرم دیگه زندگی برام معنایی نداره

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۲ مخالف
  • ۵۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۰۶۴
    • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۲۵

    شوخی های پدرم عین مته رو روانمه

    سلام

    یه سوال دارم راستش نمیتونم با کسی در میون بذارم جز اینجا ، قبلش اکیییید توصیه میکنم نیاید و واسه من ایه و سوره و  نقل بیارید و من نصیحت کنید (یکی از اخلاقای ناپسند ما ایرانیاست به هر جا میرسیم حاشیه میریم و طرف رو تخریب میکنیم که مثلا خودمون به اوج برسیم ) من خودم مقیدم میدونم همه اینا رو مشکلم اینه نحوه برخورد با مشکلم رو نمیدونم....

    پدر بنده اخلاقای خاص خودشون رو دارن ، مثل هر شخص دیگه ای ، ولی بعضی از این اخلاقا هست واقعا نمیتونم باهاشون کنار بیام یکیش اینه که ایشون شوخی های لفظی دارن .

    مثلا یک سوال رو هزار بار میپرسن ( شوخیی سوالایی که کاملااااا واضحه و چند بار جواب دادم یا حتی اصلا سوالایی که جواب منطقی واسش نداری چون سوال منطقی نیست) من دو بار سه بار میتونم بخندم اظهار خوشحالی کنم خیر سرم ( عین مته رو روانمه اصلا نمیفهمم این شوخیا رو چندش اوره ) تازه به چند بار پرسیدن اگه جواب بدی تازه قسمت دوم داستان میگن ععع چرا اخه براااای چی واقعااا باز جواب بدی ادامه اینقدر ادامه میدن گاهی که من عصبانی میشم به روشون نمیارم ولی از قیافم میفهمن...

    باز بر عکسش ( خیلی ادم منطقیه و سخنران زبده ای هم هست خیلی هم میدونه پدرم ولی خب....) بارهایی که مثلا منو جایی نمیرسونن یا با همیم که سکوته . من میام سر حرف و باهاشون باز کنم خاطره ای میگم ماجرایی از شخصی رو تعریف میکنم که بعد به شکر خوردن میفتم .

    یه روز که منو میرسوندن جایی من اول که سوار ماشین شدیم حدود ۵ دقیقه یه ماجرایی از استادم گفتم که مقاله تو فلان مجله امریکایی نوشتنو اینا فقط میخواستم بگم استادیه که میفهمه و بارشه . تا یک ساعت رسیدن به مقصد برام سخنرانی میکردن که مهم عمله و هزار تا مقاله هم بنویسی مهم عمله انسانیته و ..... ایشون به جای اینکه به خاطره توجه کنن یا اون جک یا اون مطلب نگار که من مقصر باشم شروع میکنن برای من توضیح بنا به اون موضوع از تفکر جهان سومی و مغلوب و مسلمون حقیقی بگیرید تا سیاسی و فرفانی و سیاسی و منو کاملا زایع میکنن و لب مطلبمو نمیگیرن .

    من خودم حقیقت رو میدونم ولی ایشون همیشه توعی برخورد میکنن با من که انگار من یه بچه نازنازیم که هیچی متوجه نمیشم ( مادرم میگن پدرت همیشه تو رو قبول داره و میدونه فهمیده ای من باور نمیکنم چون زمانی که لازمه هیچ نحوه عملکردی متناسب با قبول داشتن من نمیبینم ) .

    خلاصه گاهیم تو خودشون میرن و ما هر چقدرم شوخی کنیم انگار نه انگار تازه یه نگاه عاقل اندر سفیه که خجالت بکش از سنتو این بچه بازیا چیه هم نصیبمون میشه...

    مامانم معرکست فرشته خب بعد ۲۵ سالی زندگی باهاش اخلاقاشو خوب میدونه و صبوره و تا میکنه و حتی سر به سرش هم میذاره مثل خودش ، با اینکه خود مادرم هم از این رفتار خوشش نمیاد.. ولی من نمیتونم خیلی وقتا تحمل کنم... نمیخوام بیاید بگید واای به حال همسرت ادم بی جنبه ای هستین و فلان ، شما لحظه ای پاتون تو کفش من نبوده به من راهکار بدید و قضاوتم نکنید چطور کنار بیام و رفتار صحیحی داشته باشم در مقابل این شوخیا .

    چون مسلما تذکر به ایشون و تغییرشون غیر ممکنه (نمیخواستم اینقدر تاکید کنم ولی یه چند بار پیشم سوال گذاشتم همه قضاوتم کردید و بعضی نظرها بد دلمو شکوند یا بعضیا اینگار عقده هاشونو اینجا خالی میکردن ببخشید طولانی شد )

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۱۵
    • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۵

    چه کار کنیم که در عمل بتونیم جواب زحمت های پدر مادرمونو بدیم

    سلام

    اینجا مطالب زیادی هست راجع به شوهر داری و زن داری و ... . وقتی میخونی میفهمی چه مهارت هایی هست که خیلی ها این مهارت ها رو ندارن. خواستم خواهش کنم دوستان یه سری توصیه ها نصیحت ها به ما بکنن . یه مهارت هایی که به درد ما مجرد ها بخوره .

    مثلا اینکه چه کار کنیم که در عمل بتونیم جواب زحمت های پدر مادرمونو بدیم. با دوستانمون مهربون باشیم و قدرشونو بدونیم. میدونین من دقیقا منظورم ارتباط صحیح با عزیزانمونه .

    واقعا یه رفتار درست از جانب ما میتونه باعث شادی عزیزانمون و یه رفتار غلطمون میتونه باعث زجر دادنشون میشه. خیلی از ما دختر و پسرا واقعا این مهارت ها رو نداریم و میدونم دوستانی مثل صبا خانوم آقا کوروش و ... میتونن کمک زیادی به ما بکنن .

    در ضمن من 20 ساله هستم. مثلا دوست دارم بدونم چه رفتارا و کارایی از جانب یک دختر باعث میشه پدر و مادرش خواهر و برادرش دوستانش و ...  به داشتنش افتخار کنن و خوشحالشون میکنه ؟

    اجرتون با خدا ...

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۸۰
    • يكشنبه ۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۵

    یه عروس باید رفتارش با برادر شوهرش چه طور باشه ؟

    سلام

    وقت بخیر‌

    خانمی هستم که حدودا دو سالی میشه که عقد کردم و نامزدم. برادر شوهری دارم که از من یکسال بزرگتره و هنوز مجرده. سعی کردم رفتارم با برادر شوهرم در حد شرعی و اسلامی باشه. نه خیلی خشک باشم و نه خیلی شوخ طبع و شیطون .

    اما تازگی ها رفتار برادر شوهرم با من عوض شده و خلاصه خیلی داره با من گرم میگیره و من اصلا به ایشون رو نمیدم و اجازه نمیدم که حسابی خودمونی بشه. ولی حسابی داره با من شوخی میکنه و این من رو معذب میکنه.

    از دیدگاه شما باید با ایشون چه رفتاری داشته باشم تا بفهمه که باید حد خودش رو رعایت کنه؟

    اصلا یه عروس باید رفتارش با برادر شوهرش چه طور باشه تا برادر شوهرش به گناه نیاُفته؟ و پیش خودش فکر های بد نکنه در مورد عروس شون ؟


    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۲۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۳۲
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    پدر شوهر و مادر شوهرم هر دو اعتیاد به مواد مخدر دارن

    سلام
    من دختری ۲۰ و چند ساله هستم و حدود یک ساله نامزد شدم و بعدم عقد کردم البته از زمان عقدم خیلی نمیگذره، به تازگی از یه آدم مورد اعتمادی که فکر میکرد ما از قضیه خبر داریم شنیدم که پدر شوهر و مادر شوهرم هر دو اعتیاد به مواد مخدر دارن.

    اوایل اصلا نمیخواستم باور کنم ولی بعد که بیشتر دقت کردم متوجه شدم تمام ابهاماتی که تو رفتاراشون میدیدم برا پنهان کردن همین قضیه بوده، جوری هردوشون رفتار میکنن که اصلا آدم شک نمیکنه، مطمئنم حتی اقوام نزدیک خودشونم از این موضوع خبر دار نیستن.

    اونی که به ما گفت هم از دوستان مشترکمون بود که قدمت دوستیش با خانواده ی شوهرم خیییییلی زیادتر از ما بود، فکر این موضوع مثل خوره افتاده به جونم و دست از سرم برنمیداره، شوهرم رو هم خیلی دوس دارم و نمیتونم به این راحتی ازش جدا بشم.

    اونم به خاطر پاکی و نجابتش قبول کردم وگرنه هنوز شغل ثابتی پیدا نکرده و شرایط مالی مساعدی نداره، حالا که این مسئله پیش اومده خیلی پشیمونم که انقد کورکورانه تصمیم گرفتم، الانم نمیدونم باید چیکار کنم واقعا.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۳۶
    • دوشنبه ۱۹ مهر ۹۵ - ۲۲:۲۸

    ما گناه نکردیم فامیل شوهر شدیم

    سلام

    لطفا هر کاری که میکنید رو سر خانواده ی شوهرتان سوار نشید خودتون رو جای اون ها بذارین و شرایطشون رو درک کنید .

    الان همسر برادر من طبقه ی بالای خونه ی ما زندگی میکنه از شنبه تا پنجشنبه هم سرکاره و بچشو از ساعت هفت صبح تا پنج بعد از ظهر که میاد مامانم نگه میداره تازه اونم یه بچه ی شیطون که مامانم با اون ناراحتیه قلبیش باید همش دورش راه بره .

    تازه عصرم که برمیگرده طلبکاره که چرا لباسش کثیفه چرا فلانه چرا بیساره  تازه ناز خانومم باید بکشیم بعدم الان پنج ساله که ازدواج کردن هنوز جا به جا نشدن هر چقدرم که داداشم میخواد جا به جا شه خانوم رو مخش راه میره که نه چه کاریه و این حرفا کارشم دخالت تو زندگی منه اون رژو خریدی ؟ نه به پوستت نمیاد این چه شلواریه ؟ زیادی تنگه هر چی هم میخوام جوابشو بدم مامانم میگه احترامشو نگه دار آخه چه قد ؟

    خسته شدم دیگه الان دو ساله هر خواستگاری که برای من میاد خانوم حسودیش گل میکنه کشته ما رو نه این در حد شما نیست نه اون زیادی قدش کوتاهه نه اون اصلا با تو تناسب نداره انگار اون میخواد باش زندگی کنه تازه پدر من که همین جوری گیر هست بدتر میشه یعنی تازگیا تصمیم گرفتم یه ماهی مرخصی رد کنم مامان بابامو بر دارم برم شیراز خونه ی عموم تا شاید شرایط یه کم تغییر کنه .

    حرفم به عروسا اینه که تو رو خدا یه کم مراعات کنید ما گناه نکردیم فامیل شوهر شدیم . پدر مادره منم هر دو ناراحتی قلبی دارن دارم پرپر میشم براشون خیلی نگرانشونم مخصوصا مادرم که یه کمی هم افسرده شده اصلا دارم دق میکنم :-(

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۹۰
    • جمعه ۲ مهر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    برو بالا