خانواده برتر

ارسال مطلب و پرسش و پاسخ در مورد انتخاب همسر، خواستگاری، دوران عقد، زفاف، روابط زناشویی ، تربیت فرزند و مسائل اجتماعی

لینک های روزانه آخرین نظرات آخرین مطالب پست ثابت (خیلی مهم)

۲۸۸ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

حس خوبی نسبت به ازدواجم ندارم و مطمئنم که خوشیخت نمیشم

سلام
دختری هستم 23 ساله. مشکل من این که خانواده پدرم بین پدرم و عموم خیلی فرق میزارن همش به اونا رسیدگی و کمک میکنن .
هم از لحاظ مالی و هم چیزای دیگه مثلا مدام اونا رو به خونشون دعوت میکنن ولی اگه ما یک ماه هم اونجا نریم عین خیالشون نیست یا با وجود این که یه مدت سخت گرفتاری مالی داشتیم حاضر نشدن یکم بهمون کمک کنن.
اما به عموم کمک مالی هم میکنن با ابنکه شرایطش خوبه . اصلا انگار ما نیستیم . از لحاظ عاطفی هم ما براشون مهم نیستیم. چون پدرم هیچی بهشون نمیگه و یه ادم بی سر و صداست اونا هم سو استفاده میکنن .
اگه مامانم چیزی بهشون بگه دعوا راه میندازن اما اگه اون عروسشون باشه بهش هیچی نمیگن. از وفتی که عموم ازدواج کرد اینجوری شد . هر چه قدر هم حرف زدیم بی فایده بوده. دیگه خسته شدم بعضی وقتا گریه میکنم این شرایط داره عذابم میده وقتی ناراحتی مادرم میبینم بیشتر عذاب میکشم .
دیگه دوست ندارم ازدواج کنم میترسم خانواده همسر اینده خود منم اینطوری باشن شایدم هزار برابر بدتر هیچ حس خوبی نسبت به ازدواجم ندارم و مطمئنم که خوشیخت نمیشم.
به خاطر این موضوع خیلی حساس شدم به هیچ کس اعتماد ندارم حس میکنم تازگیا حسود شدم . با خودم میگم چون مادرم تو زندگیش شانس نداشت و کلی به غیر از این چیزا سختی کشید منم تو ازدواجم هیچ شانسی نمیارم و زندگیم خیلی بد میشه اون وقت مادرم باید به خاطر منم ناراحت بشه .
شاید این چیزا به نظر شما مسخره باشه . ولی من هر روز به خاطرش عذاب میکشم . دیگه هیچ امیدی به اینده ندارم خسته شدم . با دیدن خوشبختی دخترای فامیل بیشتر از خودم نا امید میشم. خواهش میکنم کمکم کنید من باید چی کار کنم .
اگه کسی وضعیتش مثل من بگه چی کار کرده و تجربیاتش رو بهم بگه. حس میکنم مثل یه رن چهل ساله شکسته شدم . فقط نگید که پدرت کاری کنه چون از دست پدرم کاری بر نمیاد اگرم حرفی بزنه میگن ما بهش گفتیم و کلی دردسر میشه. میخوام فکرم ازاد بشه . من به راهنماییتون نیاز دارم. به هیچ کس نمیتونم بگم

↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • (۱۲) پاسخ های مردم
    • ۹۱۲ بازدید
    • جمعه ۱ مرداد ۹۵ - ۲۱:۱۸

    هر کسی هوامونو داشت ما هم باید هواشو داشته باشیم ؟

    با سلام و قبولی طاعات و عبادات همه عزیزان
    من پسری سی ساله هستم که تنها اختلافم با خانومم اینکه من تو زندگی به این اعتقاد دارم که تو این زمونه ای که ما زندگی میکنیم تنها باید با کسانی رفت و آمد داشت که در گذشته یا حال خیرش به ما رسیده باشه حالا میخواد خانواده خودم باشه یا خانواده همسرم ( منظورم از خیرش رسیده باشه اینکه مثلا وقتی من اول زندگی که حقوق چندانی نداشتم و یکی از داداشام که خودشم وضعش خوب نبود خیلی دستمو گرفت باید با داداش بزرگم که با درآمد ماهیانه هشت میلیون اصلا کمکی بمن نکرد باید کلی فرق داشته باشه)
    یا مثلا در مورد خانواده همسرم که یکی از داداشاش که خیلی هوامونو داشت و بقیه اصلا حالمونم نمیپرسیدن باید فرقی داشته باشن
    یعنی کلا هر کس با ما خوب بود ما هم خوب باشیم و هر کس با ما بی تفاوت بود ما هم مثل خودشون باشیم
    ی مثال دیگه بزنم اینکه پدر من تو این دو سالی که از عروسیمون میگذره تا الان ی طبقه از خونشو بدون اینکه پولی دریافت کنه در اختیار ما گذاشته حالا من کاری به پدر خانومم ندارم با اینکه همسرم میگه پدرم منو بیشتر از بقیه بچه ها و عروسامون دوس داره ولی در عمل پدر خانومم زمین های روستاشو چند تیکه کرد و ارزونترینشو به خانوم من داد و گرونترینشو به عروس کوچیکش داد ولی با این حال من میگم چون پدرت بزرگ هستش احترامش واجبه ولی اینم به خانومم میگم که چون پدر من خیلی هوامونو داشته حداقل باید به اندازه ای که به پدرت احترام میذاری به پدر منم احترام بذاری ولی یک دهم احترامی که به پدرش میذاره به پدر من نمیذاره ، یا اینکه من داداشاشو اصلا جای آدم حساب نمیکنم همون طور که داداش بزرگمو جای آدم حساب نمیکنم ولی خانومم میگه چون تو با داداشای من خوب نیستی منم با پدر و مادرت خوب نمیشم
    بذارید یبار دیگه اعتقادمو بگم و اینکه هر کسی هوامونو داشت ما هم باید هواشو داشته باشیم
    آیا این اعتقاد بدی هستش؟
    ممنون

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۲۵) پاسخ های مردم
    • ۱۱۲۳ بازدید
    • چهارشنبه ۱۶ تیر ۹۵ - ۱۶:۱۲

    چجوری به شوهرم بگم نمی تونم در کنار خانوادش زندگی کنم ؟

    سلام

    من زیر 25 سال سن دارم در دوران عقد هستم 13 سال اختلاف سنی هم با همسرم دارم . الان مشکل ما اینه که نزدیک 2 سال و خورده ای هست عقد هستیم .

    همسرم عذاب وجدان داره برای عروسی گرفتن و جدا شدن از خانوادش خیلی سختشه با اینکه خانوادش از لحاظ مالی اوکی هستن ایشون از لحاظ احساسی عروسیمون رو هی عقب میندازه .

    چون مامان ایشون خیلی تحریکش میکنه که تو بری ما تنها میشیم چه کنیم و از این حرفها با اینکه فرزندان دیگه ای دارن ولی به این وابستن و دوس ندارن ما بریم سر زندگیمون .

    این یک طرف قضیس یک طرف دیگه هم اینه که همسرم میگه اونا هم باید بیان تو ساختمونی که ما قراره زندگی کنیم و من هم تن تن برم بهشون سر بزنم احساس تنهایی نکنن .

    ولی من همچین دختری نیستم اینکارارو انجام بدم و دوس ندارم کنار خانواده شوهر زندگی کنم چون تو این مدت خیلی ازارم دادن . منظورم مادرشه خیلی چیز ها هست که نمیخوام بازگو کنم فقط میخوام راهنماییم کنید چجوری به همسرم بگم با اونا تو یه ساختمون زندگی نکنیم؟

    ممنون میشم راهنماییم کنید چون خیلی گیرم


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در شوهرداری زندگی با خانواده شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۲) پاسخ های مردم
    • ۲۲۳۱ بازدید
    • يكشنبه ۳۰ خرداد ۹۵ - ۲۰:۳۰

    دخالت خانواده شوهرم در مسائل جنسی ما

    به نام خدا

    سلام

    من یه خانم زیر 30 سال هستم و مذهبی ، ما دو ساله که عروسی کردیم ، از همان اوایل ازدواج خانواده ی همسرم در رابطه با مسایل جنسی صحبت می کنند .

    من خیلی خجالت می کشم و اصلا دوست ندارم در مورد روابط زناشوییم به کسی بگم حتی با مادر و خواهر خودم اصلا این مسایل رو مطرح نمی کنم .

    اما خانواده ی همسرم هر وقت من رو میبینن  یا تماس تلفنی داریم از من سوال میپرسند ، مثلا شب ها تماس میگیرن . میگن شب حواست به شوهرت باشه نیازش برآورده کن ، یا میگن زود اقدام کن بچه بیارین ، یا میگن اوه شما  خونه اید  پس با هم رابطه دارید و ... .

    یک نمونش  هم امروز که پدر شوهرم به همسرم گفت و بعدش به من که روز تعطیل و اینکه پس پسرم  رو نمیذاری  کارهاش  رو بکنه و ...

    حتی مادر بزرگ همسرم هم دخالت میکنه . روابط من با شوهرم خیلی خوبه اما واکنش اون در مقابل حرف خانواده اش فقط لبخنده و اصلا جوری  نشون نمیده که ناراحت شده ، من واقعا خیلی ناراحت میشم .

    اصلا دوست ندارم در مورد این مسائل صحبت بشه تو جمع حتی جلو دامادشون . بارها به شوهرم گفتم اما انگار اون هر دفعه که از این صحبت ها میشه یادش میره  و انگار خودش هم خوشش  میاد .

    میشه راه حلی بدید ؟

    آیا درسته من خودم به خانواده شوهرم تذکر بدم ؟

    چجوری ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در شوهرداری روابط عروس و مادر شوهر

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۶۹) پاسخ های مردم
    • ۱۲۲۱۸ بازدید
    • يكشنبه ۱۶ خرداد ۹۵ - ۱۸:۳۳

    دخالت مادرم در روابط من با خانواده ی شوهرم

    به نام خدا

    با سلام

    من دو ماه است که عروسی کرده ام و دقیقا دو ماه است که به خانه ی مادرم و همینطور خانه ی مادر همسرم نرفته ام . ما در شهری زندگی میکنیم که فقط ساعتی با شهر خانواده هایمان فاصله دارد . آنها مدام  زنگ میزنند و میخواهند که ما به دیدنشان برویم . اما من به بهانه های مختلف در خواستشان را  رد میکنم .

    وقتی در دوران عقد بودم مادرم مدام میگفت به مادر شوهرت سر بزن و اگر یک ساعت می ماندم میگفت چرا بیشتر نماندی و زود آمدی ؟

    در حالی که من خواهری دارم که او هم ازدواج کرده است ولی مادرم هیچ کاری به او ندارد اصلا با او خیلی بهتر است در حالی که او خیلی کم به مادر شوهرش سر میزند .

    واقعا خسته شده ام دوران عقد مادر شوهرم همه اش به مادرم میگفت من نمی روم  به دیدنش در حالی که من محصل بودم و خیلی کار داشتم و کنکوری . هر چقدر سعی کردم با مادرم صحبت کنم  تا این مشکل حل شود او اصلا حتی ذره ای به من نگاه نمی کرد .

    خیلی آزار دهنده است که در خانه ی مادری ات جایی نداشته باشی،  رسما آنها مرا بیرون میکنند . حالا مادرم زنگ میزند و می گوید به مادر شوهرت زنگ بزن  و احوالش را جویا شو .

    من احوال مادر شوهرم را جویا میشوم و با او مهربانم اما واقعا از رفت و امد زیاد من دخالت های او هم شروع شده و درست همان روز عروسی گفت بچه بیارید این کنید و فلان کنید شب ها ساعت 11 زنگ میزد تا ببیند ایا من و شوهرم رابطه داریم یا نه . با این حال من در هفته دو بار زنگ میزنم و احوالش را جویا میشوم .

    از شما میخواهم راه حلی برای صحبت با مادرم بگویید واقعا نمی دانم چگونه با او صحبت کنم ؟ مشکل من فقط با مادرم است همسرم و پدرم نمی توانند کمکی به ما بکنند و هیچ کس هم نیست که از او کمک بخواهم تا با مادرم حرف بزند . نمی دانم چرا من هیچ حقی در ارتباط با خانواده ی خودم ندارم .
    خواهرم همیشه در خانه ی پدری ام است صبحانه ، ناهار و شام  . آنجا می خوابد و شوهرش هم همیشه هست . خواهر شوهرم هم در خانه ی مادر شوهرم درست همان شرایط خواهر خودم را دارد . اما نه خانواده ی خودم و نه خانواده ی همسرم این حق را به من نمی دهند . خیلی دلم برای خانواده ام تنگ شده است .

    لطفا اگر راه حلی دارید کمکم کنید ممنونم

    التماس  دعا


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده روابط عروس و مادر شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۲) پاسخ های مردم
    • ۱۶۲۸ بازدید
    • چهارشنبه ۱۲ خرداد ۹۵ - ۰۹:۳۰

    این روزها این قدر کوچولو شدم که ننه بابامو میخوام

    سلام
    یه دختر بیست ساله هستم که به تازگی ازدواج کردم ، تک فرزند بودم و پدر و مادرم هر دو معلم ، هیچوقت بچه لوسی نبودم یعنی پدر و مادرم اینجوری تربیتم نکردن!

    توی اکثر جاها و اکثر کارها تنها بودم! میدیدم پدر و مادرای دوستام اصرار میکنن که با ماشین تا دم در مدرسه برسوننشون! پدر و مادر من میگفتن تنها برو! میدیدم وقتی توی مدرسه به مشکل برمیخوردن فورا میرفتن خواهر برادرشونو میاوردن که حقشونو بگیرن! ولی من خودم تنهایی باید حقمو میگرفتم! . پیش میومد تنها برم مسافرت خونه اقوام یا دوستام! کلا دختر مستقل و آزادی بودم .

    پدر و مادرمو ولی زیاد اذیت کردم! مامانم میگه بچه که اذیت نکنه بچه نیست مادره! اینو وقتی بعد از ازدواج عذاب وجدان داشتم بهم گفت!

    همیشه هم دوس داشتم زود ازدواج کنم که کردم! دوس داشتم از خونه برم! از طرفی هم با عشق و عقل ازدواج کردم و واقعا ازدواج فوق العاده ای دارم! همسرم خیلی آقا و مهربونه و خیلی زیاد منو دوست داره!منم اونو!

    منتها بخاطر کار شوهرم مجبور شدیم بریم تهران! من و شوهرم شهرستانی هستیم! از تهران تا شهرستانمون فقط سه چهار ساعت راهه! میخوام بگم خیلی دور نیست! ولی در کمال تعجب منی که خیلی بیخیال بودم و بارها تنها اینور ور رفتم این روزا شدیدا دلتنگ میشم! میشه گفت الان اوایل مهاجرتمونه و تازه شروع کردیم!


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • (۱۳) پاسخ های مردم
    • ۱۱۸۹ بازدید
    • چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۵ - ۱۷:۴۵

    موندم کدوم پیشنهاد شوهرم رو قبول کنم؟

    سلام به همه ی خانواده برتری ها

    من نه ماهه نامزدم .نامزدم هم بچه ی آخر خونواده شونه .که * تا خواهر و * تا برادرن . کلا همه شون هم *** خونه زندگی دارن. پدر شوهرم هم تازه فوت شدن. نامزدمم هم با مامانش میمونه...

    ی مسئله ای برام پیش اومده. ما قرار بود که از اول تو حیاط مادر شوهرم خونه بسازیم به خاطر اینکه تنها نمونه و ...
    حالا شوهرم میگه که دو تا راه دارم یا حیاط خودشون خونه میسازیم که اینجوری مادرشوهرم شب ها تو خونه خودش میخوابه یا اینکه یه کم دور میریم و شب ها شوهرم مادر شوهرمو میاره پیش خودمون ...
    منم موندم کدومو قبول کنم؟

    اگه قبول کنم تو خونه پدریش خونه درست کنه , خونه مامانم هم نزدیک هستیم راحت تر میشه برام ولی از یه طرف هم از حرف و حدیث و حرفای خاله زنکی پنج تا خواهرش میترسم که عید و تابستون میان . از یه طرف هم که تو ی حیاط با مادر شوهرم زندگی کنم و ...

    اگه هم قبول کنم که مادر شوهرم شبا بیاد اینو هم دوس ندارم که هر شب مادر شوهرم بیاد خونه مون . من صبح ها میرم سر کار اون تا بیدار شه بره یا که بمونه...از ی طرف هم میترسم قبول کنم شبا بیاد اونم عادت کنه بگه کلا با شما میمونم ...

    البته اینو هم بگم که سه ماه تابستون اکثرا خواهر شوهرام هستن زمستون ها هم اکثرا مادر شوهرم میره تهران. ولی خب بازم میترسم قبول کنم میگم شاید خوشش نیومد بره تهران یا خواهر شوهرام تابستونو نموندن ...

    کلا هفت تا بچه ان نمیخوام مسئولیتش تنهایی بیفته گردن من و شوهرم. الان هم موندم بین دو راهی که بمونم حیاط پدریش با ساختمان مجزا و نزدیک مادر شوهرم یا یه کم دورتر بمونم و شبا مادر شوهرم بیاد پیشمون ...
    ممنون میشم راهنمایی کنید


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در شوهرداری روابط عروس و مادر شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۳) پاسخ های مردم
    • ۱۵۴۲ بازدید
    • شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۵ - ۲۳:۱۵

    صحبت کردن با پدر و مادر همسرم برام یه شکنجه ی بزرگه

    سلام خدمت دوستان گرامی

    خانمی هستم که یک ساله ازدواج کردم، سنم نزدیک به ۳۰ و سن همسرم نزدیک به ۳۲ هست. ما در دوران عقد و زندگی مشترک، دعواهای زیادی به خاطر دخالت های خانواده ایشون داشتیم. و خانوادشون به طور غیر مستقیم و مستقیم  آزار و اذیت های زیادی به من روا داشتن و همش هم میگن ما دلسوز شماییم و همه کارهامون از روی عشق  و محبت هست .

    من دچار مشکلات روحی شدیدی شدم و مدام ذهنم درگیر اون خاطرات تلخی هست که خانواده همسرم باعثش شدن، و نه تنها هیچ کدوم از اشتباهاتشون رو قبول ندارن بلکه معتقدن خیلی هم به من محبت کردن. حالا این فکر و خیالا واقعا منو مریض کرده .

    از طرفی خانواده همسرم هستن نمی تونم و نمی خوام که قطع ارتباط باشم چون همسرم اذیت میشه، از طرفی هر چقدر بد باشن پدر و مادرن .

    میخوام راهنماییم کنید لطفا که چطور میتونم فراموش کنم گذشته رو؟  چون هر بار که محبت آمیز باهاشون صحبت میکنم یا کاری براشون انجام میدم یاد کارهاشون میفتم و از ته دل ازشون متنفر میشم .

    طوری شده که حتی صحبت کردن باهاشون برام یک شکنجه ی بزرگ هست


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    روابط عروس و مادر شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۴) پاسخ های مردم
    • ۹۶۸ بازدید
    • شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۵ - ۲۰:۵۶

    چکار کنم که خیلی انرژی منفی رو جذب خودم نکنم؟

     سلام
    من حدود دو ماهه که عقد کردم. شوهرم و مادر شوهرم و پدر شوهرم خیلی خوبن . اما خواهر شوهرم نه !
    اخلاقمون به هم نمیخوره. مثلا ایشون یه شوخی ای میکنه من خوشم نمیاد منم یه شوخی میکنم به ایشون برمیخوره. موندم چیکار کنم ؟
    یه مقداری هم بد دهن هستن. مثلا من عادت ندارم زیاد به کسی زنگ بزنم یا اس بدم. حالا بعد از چند روز که بهش اس ندادم و خبری نگرفتم ( آخه دانشگاه هم که میرم اصلا یادم هم نبوده ) حالا بعد از چن روز یه اسمس دور و دراز برام نوشته که " ببخشید این حرف رو میزنم ولی طرف باید خودش فهم داشته که وقتی دو بار زنگ زد یکی بهش، دفه بعدی خودش زنگ بزنه!"
    خب فرضا حرفش درست! ولی آخه این چه طرز حرف زدن با تازه عروسه؟!! اینم بگم که خودش هم متاهله البته از من کوچیکتره و حس میکنم اکثر رفتاراش هم هنوز خیلی خام و بچگونس. به شوهرم چیزی نگفتم چون اگه بگم مطمئنم که طرف منو میگیره .
    حالا سوال من اینه: چطور رفتار کنم که باعث کدورت نشه؟ به هر حال ما یه خونواده ایم. دلم نمیخواد تا آخر عمرم همش این بحث باشه. یه چیز دیگه هم بگم!
    این خانم رفتارش رو تغییر نمیده یعنی نمیتونه تغییر بده! خب خصلتش اینجوریه! نه فقط با من! با مادرش هم اینطوره! یعنی یه جوری هستش که زیاد نباید باهاش ارتباط داشته باشیم! یه جورایی ضرب المثل دوری و دوستی دقیقا براشون صدق میکنه.
    خواهر شوهرم خدا رو شکر (!) شهرستان زندگی میکنن و ما زیاد نمی بینیمشون. شوهرم میگه اگه هم بخوایم بریم پیششون نباید زیاد بمونیم یا مثلا یه شب بخوابیم! باید فقط واسه یه وعده بریم و برگردیم! چون اگه بیشتر بمونیم دعوا میشه!!
    من اصلا آدم دعوایی ای نیستم و حتی اگه کسی حتی یه ذره از من دلخور باشه یکی دو روز سردرد دارم! بخاطر همین اس ام سی که داده از صبح تا حالا سردرد داشتم و حالت تهوع!! چیکار کنم که یکم محکمتر بشم و خیلی انرژی منفی رو جذب خودم نکنم؟ و چیکار کنم که از همین اول زندگی انقد با خواهر شوهرم چلنج نداشته باشم؟
    ممنونم


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۰) پاسخ های مردم
    • ۶۲۵ بازدید
    • سه شنبه ۷ ارديبهشت ۹۵ - ۲۰:۱۳

    مادرم از بچگی حساسیت شدیدی به پدرم داشت

    با سلام خدمت همه دوستان

    من مردی 31 ساله هستم که هشت ماه هست ازدواج کردم . مشکل من مربوط مادرم میشه از وقتی بچه بودم  میدیم مادرم حساسیت شدیدی به پدرم داشت .

    مثلا چندین روز قهر میکرد و حتی تو اتاق خودش  را حبس میکرد بخاطر اینکه مثلا پدرم به پچه های چند تا مهمون که دختر بودن یا عروس های فامیل عیدی داده البته پدرم به همه عیدی میده . دختر و پسر نداره .

    یا مثلا چند روز با پدرم صحبت نمیکرد بخاطر اینکه پدرم با فلان زن فامیل توی جمع صحبت کرده و بعدش با هم خندیدن البته در حده متعارف بوده .

    وقتی قرار بود برادر بزرگترم ازدواج کنه صحبت هایی شده بود که از یک ملک 2 دانگ بنام عروس بشه بخاطر همین مادرم قهر کرد و رفت خونه مادر بزرگم . میگفت باید اول بنام من بزنی بعد عروس .

    از وقتی بچه بودم و یادم هست از همه بد گویی میکرد حتی از پدر و مادر خودش ، بخاطر همین ارتباطمون با کل فامیل در حد سالی یک بار یا چند سالی یک بار شده .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۴) پاسخ های مردم
    • ۱۱۹۴ بازدید
    • يكشنبه ۵ ارديبهشت ۹۵ - ۲۱:۳۱

    چرا خانواده شوهر نمیذارن باب میل خودمون زندگی کنیم ؟

    سلام

    سوال من اینه که تا کی باید تو جامعه ی ما به زن ظلم بشه؟ با هزار امید و آرزو ازدواج می کنیم که مستقل باشیم و باب میل خودمون و همسرمون زندگی کنیم، ولی چرا این خانواده شوهر ها نمیذارن؟ مگه این مادر شوهر و خواهر شوهرا خودشون زن نیستن؟ پس چرا اینقدر ظلم میکنن، پس چرا تو همه چیز دخالت میکنن از لباس پوشیدن و راه رفتن و نفس کشیدن عروس باید باب میل اونا باشه .

    به خدا دیگه از این دین اسلام زده شدم، هر چی قدرت تو جامعه قانون به مردها داده از طریق همین دین هست، که به پشتوانه  اون خانواده شوهرا تا میتونن اذیت میکنن تا صدات در بیاد میگن طلاق، چون حق طلاق با مرد هست، از حق و حقوقم حرف بزنیم میگن زن زندگی نیستین .

    سه سال ازدواج کردم، هر رفتاری کردن گفتم عیب نداره اونام پدر و مادرن، ولی برای اولین بار که بهشون یه ناراحتیمو گفتم با احترام کامل، نمی دونین چه الم شنگه ای راه انداختن .

    والا به این نتیجه رسیدم دخترا هر چی بی حیا تر باشن، سلیته گری کنن انگار خوشبخت تر هستن
    ای پدر و شوهر و مادر شوهر که بزرگترین، با عروس مثل دخترتون رفتار کنین ببینین براتون دختری نمیکنه .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در شوهرداری روابط عروس و مادر شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۰) پاسخ های مردم
    • ۱۰۳۶ بازدید
    • پنجشنبه ۲ ارديبهشت ۹۵ - ۱۴:۱۴

    مدیریت زندگیمو چه جوری به دست بگیرم ؟

    سلام خوبین ؟

    میرم سر اصل مطلب

    من تهران زندگی میکنم خانواده هامون ... و ... ، قرار بود عید یک هفته خانواده من بیان یک هفته خانواده همسرم ولی اونا بدون نظر خواهی از من بلیط تهیه کردن و بعد تصمیمشون  بهم گفتن با هماهنگی همسرم البته.

      از 10 روز قبل عید خانواده شوهرم اومدن تا آخر تعطیلات مادر شوهرم هم یه زن خودخواه و بی رو در واسی هست که هر چی دوست داره نثارت میکنه شبا رو تخت من میخوابید .

    خانه ما یک اتاق خواب داره و هروز تو خونه راه میرفت و تیکه می انداخت که وای من به خونه های کوچک عادت ندارم و از این چرت و پرت ها خیلی بی ادبه و بی درک ازش متنفرم که واسه من تصمیم میگیره و برنامه ریزی میکنه .

    دوست دارم خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم از شوهرم هم خیلی ناراحنم بعضی وقتا ازش متنفر میشم که اینقدر بی انصاف هست مدیریت زندگیمو چه جوری به دست بگیرم کمکم کنید


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در شوهرداری تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۲) پاسخ های مردم
    • ۹۰۲ بازدید
    • شنبه ۲۸ فروردين ۹۵ - ۲۳:۰۸

    زن داداشم انتظار داره من و نامزدم گوش به فرمانش باشیم

    سلام
    من خیلی اعصابم خورده، من و نامزدم خیلی با هم خوبیم، باهم راحت کنار میایم، خیلی از خلق و خو هامون مثل همه، نحوه ی آشناشدنمون از طریق زن داداش من و خواهر اون بود که با هم دوست هستن.
    ما کم کم علاقمند شدیم بهم و به تدریج همدیگه رو شناختیم، مشکل الان اینجاست که زن داداش من انتظار داره الان من و نامزدم همه جوره گوش به فرمانش باشیم ( کلا ذات سوءاستفاده کننده ی داره ) و آبجی نامزدم هم با اینکه خودش شروع کننده این جریان بوده هنوز انتظار داره اولویت نامزدم اون باشه ( چون یه عمر اولویت با اون بوده) .
    خب الان شرایط تغییر کرده و نمیشه ، اما از گوشه و کنایه هاش خسته شدم و از سردی رفتارش. زن داداشم هم مدام پاتو کفشم میکنه که میونه من با نامزدم و خانوادشو بهم بزنه چون میبینه من به خواسته هاش تن نمیدم.
    حالا من باید چطور به خواهر شوهر آیندم بفهمونم دیگه وضع عوض شده و همه چی تغییر کرده و نمیشه دیگه همیشه نظر اون باشه، و چطور پای زن داداشمو از زندگیم بکشم بیرون تا باعث دردسرم نشده با توجه به اینکه عروسیم نزدیکه.

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل رفتاری دوران عقد تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۸) پاسخ های مردم
    • ۶۴۸ بازدید
    • سه شنبه ۱۷ فروردين ۹۵ - ۱۸:۵۴

    وسط معرکه ای گیر کردم که نمیدونم چکار کنم؟

    سلام به همه دوستان عزیز
    من حدود 30 سال دارم و الان نزدیک به 4 سال هست که ازدواج کردم و شکر خدا همسر بسیار خوب و مهربانی دارم و از همه لحاظ ازش راضیم و خودم هم سعی کردم تا حد ممکن براش کم نذارم.
    اما یه مشکلی هست که زندگی ما را دچار چالش کرده و بعضی مواقع همسرم از این بابت خیلی اذیت میشه.
    من تو طبقه بالای خونه پدری زندگی میکنم. خانواده پدری من بسیار اهل رفت و آمد هستند و در طول سال مهمان زیاد خونه ما رفت و آمد میکنه و تو ایام عید و ... حتی تا چند روز مهمان خانه ما هست و خانواده انتظار دارن که من و همسرم تو اکثر این دید و بازدیدها و مهمانی ها باشیم.
    ضمن اینکه در طول سال چندین مرتبه مراسمات مذهبی هم هست. خلاصه اینکه این رفت و آمدها و شلوغی زیاد خونه ما و انتظارات خانواده باعث شده که آرامش از من و همسرم گرفته بشه .
    الان نزدیک به 1 ساله که تصمیم گرفتیم از این خونه بریم ولی بخاطر اینکه شغل من آزاده و تو این یکی دو سال اخیر بخاطر مشکلات کسب و کار امکان اینکه خانه مستقلی اجاره کنم نداشتم.
    از طرفی چون پدر و مادر من الان دیگه مسن شدن و من هم فرزند آخر خانواده هستند انتظار دارن که من کنارشون باشم و یکبار که بحث رفتن ما مطرح شد پدر و مادرم خیلی ناراحت شدن و کلی قصه و ...
    خلاصه اینکه من موندم وسط این معرکه و نمیدونم در حال حاضر چه کنم؟ از طرفی ناراحتی ها و اذیت شدن های خانمم و از طرف دیگه شرایط مالی خودم و سن و سال پدر و مادرم .
    ممنون میشم دوستان عزیز و کارشناسان محترمی که این سوال رو میبینن من رو در این رابطه راهنمایی کنید .

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در زن داری تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۸) پاسخ های مردم
    • ۸۲۸ بازدید
    • سه شنبه ۱۰ فروردين ۹۵ - ۱۳:۵۷

    می خوام عدالتی که پدرم اجرا نکرد را خودم برقرار کنم

    سلام به همه عزیزان
    من دختر مجردی هستم بالای 30 سال که با پدر و مادر پیرم زندگی می کنم. گویا پدرم وقتی که من و خواهر و برادرم خیلی کوچیک بودیم به دو برادر بزرگم با اینکه شاغل بودن و درآمدشون بیشتر از پدر من بود خونه داده و براشون کلی هزینه کرده ( هزینه ازدواج و حتی جهیزیه همسرشون ).

    و با اینکارش ما رو در تنگنای شدید قرار داد. به گونه ای که من تو فقر بزرگ شدم. حتی از نظر تغذیه و پوشاک تو مضیقه بودیم. اون دو برادرام از نظر وضع مالی روز به روز بهتر شدن خدا رو شکر اما با اینکه فقر ما رو میدیدن حاضر به کمک نشدن.

    کم کم این اختلاف طبقاتی به حدی رسید که برادر کوچکم موقع ازدواج هیچی نداشت و بالاجبار زندگی مشترکش رو تو خونه ما شروع کرد و مشکلات ما دوچندان شد یا اینکه خواهرم جهیزیه ناچیزی داشت به گونه ای که مرتب متوجه نیش و کنایه خانواده همسرش بود و این در حالی بود که بچه های برادرم که تقریبا همسن و سال خود من هستن صاحب املاکی بودن ( مثل زمین،پس انداز بانکی خوب و ماشین).

    تا اینکه گذشت و هر دو برادر بزرگم به رحمت خدا رفتن. طبق قانون اسلام بعد مرگ پسر، یک ششم اموالش به پدر میرسه اما پدرم با اینکه به این پول نیاز داشت بخاطر اینکه کدورتی پیش نیاد از حقش گذشت.

    حالا چیزی که این روزها منو خیلی اذیت میکنه اینه که چرا پدرم بین بچه هاش فرق گذاشت و عدالت برقرار نکرد. آخه این انصافه که سهم زن برادرام و بچه هاشون از پول پدرم بیشتر از من که دختر خودشم باشه. تو بد مخمصه ای افتادم.

    از یه طرف نمی دونم چطور میتونم حقم رو ازشون بگیرم و عدالتی که پدرم اجرا نکرد را خودم برقرار کنم و از طرفی چشم دیدن حق خودم تو دستای اونا ندارم بالاخص اینکه میبینم چطور دارن با خرجهای اضافی حیف و میلش میکنن در حالیکه صاحبان اصلیش سخت بهش محتاجن.

    ازتون میخوام برام دعا کنید تا به آرامش برسم و کلا حقم رو بیخیال بشم چون میدونم پیگیر شدنش ممکنه باعث ایجاد اختلاف بشه.

    ممنون میشم اگه راهکاری به ذهنتون میرسه یا اگه وضعیت مشابهی دارین یا حداقل حرفی که منو بیخیال این مساله کنه در اختیارم بذارید.

    با تشکر فراوان


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۱۹) پاسخ های مردم
    • ۹۲۶ بازدید
    • جمعه ۶ فروردين ۹۵ - ۲۳:۱۳

    اهل هر شوخی ای نیستم

    سلام
    مشکل من اینه که با کسی ازدواج کردم که با همه ی خوبی هایی که داره یه اخلاقایی داره خودش و خانواده اش که در خانواده ی من این کارها بد محسوب میشه...

    مثلا مسخره کردن دیگران ... دور هم که جمع میش کافیه یه سوتی از کسی گرفته باشن میشه سوژه ی جمع... در خانواده من این کار زشته ... فوقش همونجا میخندیم و سر به سر طرف میذاریم و تموم...

    نمیریم همه جا بگیم یا بخاطر اون مساله مسخره اش کنیم... یه مساله ی دیگه هم هست... همونطور که از حرفام متوجه شدین خانواده من هر شوخی هم نمیکنن ... احترام عروس یا دومادشونو نگه میدارن ولی خانواده شوهرم خیلی راحت ممکنه عروس یا دامادشونو پیش دیگران مسخره کنن ...این مسائل واقعا ازارم میده...

    در ضمن من اهل خیلی حرفا نیستم ... وقتی تو یه جمع صحبت میکنن من معمولا چیزی نمیگم چون یه شوخیهایی میکنن یه وقتا که خب بنظر من زشته تو جمع مطرح بشه ... وقتی میبینن من ساکتم میگن تو تا حالا از این حرفا نشنیدی و نمیدونی چی بگی و نمیدونی معنیش چیه و.....

    در حالیکه خوبم متوجه حرفاشون میشم ولی چون بد میدونم همچین حرفایی رو جواب بدم سکوت میکنم... نمیدونم وقتی اینجوری بهم میگن چیکار کنم چی جوابشونو بدم که دیگه چرت نگن.

    ممنون میشم کمکم کنید.

    ممنون


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۴) پاسخ های مردم
    • ۹۲۰ بازدید
    • پنجشنبه ۲۷ اسفند ۹۴ - ۲۰:۲۱

    مادرم می خواد خونه رو به نام من بزنه

    با سلام
    بنده دختر و فرزند آخر خانواده هستم.خانواده صمیمی هستیم و با خواهر برادرام صمیمی هستم. پدرم به مدت 10 ساله که فوت کرده و خانه ای که در آن زندگی می کنیم به نام مادرم هست.خواهر برادرام وضعیت مالی خوبی دارند.
    مادرم اصرار داره که بدون اینکه خواهر برادرام بفهمند بریم محضر و خونه را به نام من بزنه و تاکید می کنه که اونها چیزی نفهمند. کلا نگران وضعیت آینده من هستند. ولی من هر بار که مادرم اصرار می کنند قبول نمی کنم و نگران اینم که موجب ناراضیتی اونها بشه.نمی خوام صمیمتون کم رنگ بشه.
    راهنمایی ام کنید و اگه تجربیاتی دارید در اختیار بنده بگذارید.

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل رفتاری دوران عقد تعامل با خانواده اقتصاد خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۳) پاسخ های مردم
    • ۱۱۸۷ بازدید
    • جمعه ۲۱ اسفند ۹۴ - ۱۵:۵۲

    بهترین هدیه برای مادرم چه چیزی میتونه باشه؟

    سلام
    داریم به سال جدید نزدیک میشیم و ایرانی ها رسم دارن که به هم عیدی بدن. به نظر شما بهترین هدیه برای مادرم چه چیزی میتونه باشه؟ البته پیشاپیش بگم که میخوام چیزی بخرم و منظورم سلامتی و موفقیت و خوشحالی فرزندان نیست ! حدود 500 هزار تومن میخوام هزینه کنم.
    ممنون از راهنماییتون

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۵) پاسخ های مردم
    • ۲۵۹۲ بازدید
    • دوشنبه ۱۷ اسفند ۹۴ - ۱۵:۵۲

    چکار کنم مامانم از نظر روحی بهتر بشه

    سلام وقت همگی بخیر

    من در یک خانواده پرجمعیت به دنیا اومدم که الان خواهرها و برادرام ازدواج کردن به جز بزرگترین خواهرم که یه مدتی به یه بیماری دچار شد و چند سال درگیر اون بودیم طوریکه دیگه ازدواج نکرد که الان هم 34 سالشه ولی الان بیماریش رفع شده و کلاس خیاطی میره و خیلی عالی خیاطی میکنه.

    خواهر و برادرای دیگه ام هم که ازدواج کردن خدا رو شکر همسر مناسب دارن.  خواهرام شوهراشون واقعا پاک و کاری و خوب هستن اما هنوز خونه مستقل ندارن. کمی خانواده زن داداشم بدرفتار و پر رو هستن که خوب ما گذاشتیم به اختیار برادرم که مشکل خودش رو حل کنه. برادر کوچکترم و من هم که دو تا آخری هستیم دانشجو هستیم و ایشالا به زودی شاغل هم بشیم..البته برادرم همزمان کار نیمه وقت هم میکنه و خیلی خوبه...

    اما ما دوران کودکی خیلی سختی داشتیم. عموی من که تو شهرستان زندگی میکنن به خاطر آسیب دیدگی قطع نخاع شد و پدرم به جای ما همیشه بیشتر درآمدش رو صرف خانواده عموم میکرد.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۴) پاسخ های مردم
    • ۸۵۹ بازدید
    • يكشنبه ۱۶ اسفند ۹۴ - ۱۷:۳۶

    خانواده همسرم خیلی زیاد اهل نمایش دادن محبت هستن

    سلام
    حدود سی سالم هست و دو سال هست با پسری ازدواج کردم که تک پسر خانواده هست ( دو خواهر دارند که ازدواج کردن). ما دور از خانواده هامون زندگی میکنیم و سالی یکبار میبینیمشون، و متاسفانه به مشاور هم دسترسی ندارم .
    مشکل من اینه که خانواده همسر من ( مادر و خواهراشون ) خیلی زیاد اهل نمایش دادن محبت هستن به خصوص در مورد همسر من که تک پسر هست ( مدام قربون صدقه هم میرن، واسه شوهر من پستای عاشقانه ای میذارن یا جملات عاشقانه ای که معمولا یه خانم به همسرش میگه)  حتی وقتی من یک کلمه محبت آمیز به همسرم میگم اونا سعی میکنن حتما بلافاصله یک کلمه ی پر محبت تر و صمیمی تر بگن، مثلا من اگه به همسرم بگم ...جان، خواهر شوهرم بلافاصله میگه ...جانم، عزیز دلم
    البته با من هم مهربون برخورد میکنن، اما مادر همسرم با منظور یا بی منظور چند باری نشون دادن که بچه هاشون واسشون یه چیز دیگه ان به خصوص پسرشون، و من تا وقتی عزیزم که پسرشون از من راضی باشه ( غیر مستقیم در برخوردشون تو اختلافات پیش آمده فهمیدم )، وقتی اختلافی داریم با من سرد برخورد میکنن بدون اینکه بدونن مقصر کدوممون هستیم و همچنان قربون صدقه همسرم میرن. تا به حال نشده با همسرم برخوردی بکنن به خاطر من حتی در ظاهر .

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۴) پاسخ های مردم
    • ۱۲۸۹ بازدید
    • دوشنبه ۱۰ اسفند ۹۴ - ۱۸:۵۰

    بد بینی مادرم به خانواده ی خانمم رو چطور مدیریت کنم ؟

    با سلام
    5 ماه هست که ازدواج کردم . 30 تا 33 سال سن دارم همسرم 22 تا 25 سال داره . مشکلم اینه که مادرم خیلی حساس و بد بین هست از روزی که عقد کردیم بخاطر مسایلی که قبلا در موردش فکر نکرده بودیم و اتفاق افتاد به شدت به خانواده عروس بد بین شد .

    حتی در دوران عقد فشار بسیار شدیدی بمن می اورد که طلاق بگیریم ولی من مخالف بودم . جالب اینجاست که معرف خانواده عروس خوده مادرم بود .

    با هر بدبختی که بود ازدواج کردیم . ولی متاسفانه هنوز همون بدبینی ها وجود داره ، از طرفی مادرم هست و باید احترامش را نگه دارم ، و از طرفه دیگه رفتار مادرم به شدت من و همسرم را ازار میده حتی باعث شده دیده بعضی از فامیل ها نسبت به همسرم بد بشه .

    هر بار که میرم خانه مادرم با رفتارش  سوالاتش و لحن صحبتش منو پشیمان میکنه از دیدارش ، لطفا با تجربه ها جواب بدن که  چطور میشه این رفتار مادرم را مدیریت کنم که باعث رنجش مادر و همسرم نشم؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در زن داری روابط عروس و مادر شوهر

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۱۳) پاسخ های مردم
    • ۸۳۹ بازدید
    • پنجشنبه ۶ اسفند ۹۴ - ۱۵:۳۴

    باید حداقل سه سال بریم خونه مادر شوهرم بشینیم

    سلام به همه ی خانواده برتریا؛
    دختری ۲۴ ساله هستم که با پسر ۳۰ ساله چند ماهی است که نامزد کردم مشکلم اینجاست که شوهرم با وجود اینکه مقداری پول جمع کرده و میتونه الان یه خونه یه خوابه کوچیک بخره ولی میگه باید حداقل سه سال بریم خونه مادر شوهرم بشینیم بعد که حسابی پولاشو جمع کرد بره یه خونه دو خوابه بخره.
    اما من اصلا و به هیچ وجه نمیخوام برم خونه مادرشوهرم اینا بشینم.بهش گفتم اگه فقط یه ذره واس نظر من ارزش قائلی بریم یه خونه دیگه زندگی کنیم حتی پدر شوهرم یه خونه داره که هم تو بالا شهره هم نوساز و بزرگه من میگم آقاجان اصلا بیا بریم اونجا بشینیم اما چون تو یه طبقش جاریم زندگی میکنه مادرشوهرم اینا نمیخوان برم اونجا .
    شوهرمم کاملا به حرف اوناست. من بهش گفتم که حتی من راضیم که اون پولی رو که میخوای واس من سرویس طلا و ... میخوای بخری رو نخر بجاش پولشو بده یه خونه ای رهن کن، بازم قبول نمیکنه. همشم به خاطر مادرشوهرمه که دستور داده باید بریم خونه اونا زندگی‌کنیم به خاطر همینم شوهرم میگه باید بریم اونجا زندگی کنیم.

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    روابط عروس و مادر شوهر زندگی با خانواده شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۹) پاسخ های مردم
    • ۱۳۲۴ بازدید
    • شنبه ۱۷ بهمن ۹۴ - ۱۵:۴۰

    کم کم داره از خواهر زادم بدم میاد

    سلام

    دوستان بنده به مشکلی برخورد کردم که به کمکتون نیاز دارم . من خودم ماشین دارم ولی خوب سمند ،  کارم هم خوبه ازش راضی ام در امدمم خوبه .

    حالا چه ربطی داره؟

    بنده یه پسر خواهر دارم . ایشون خوب تو کارش از من موفق تر بوده . ایشون بیشتر اوقات خونه ماست و ما تقریبا با هم بزرگ شدیم و پدر مادرمو خیلی دوس داره و همیشه بیشتر از خونواده اون یکی اقاجونش ما رو دوست داره . اینا برای شناسوندنش بود .

    ولی مشکل اصلی اینجاست که ایشون همیشه این موفق تر بودنشو به طور فجیهی به رو میاره مثلا ،
    تو ماشینش بشینی  میگه منو که میبینی پدرم در اومده این ماشینو خریدم  . همش همه سختیاشو با ادعا به روی ادم میاره . جوری که اصلا دوس ندارم دیگه تو ماشینش بشینم .

    یا مثلا در مورد ورزش فقط میخواد منم منم کنه و هی برای ادم دکتر بازی در بیاره که این اشتباهه و اون درسته و فلان . تو هر چی که باشه میخواد خودشو سر بدونه . یکم داره خلق منو تنگ میکنه .

    100 بار بهش گفتم هر چی داری برای خودت داری به من چه ؟ ازت راهنمایی میخواد وقتی بهش راهنمایی میدی با کلی ادعا میگه من خودم بلدم چیکار کنم . خوب عزیز دل دایی چرا از من میپرسی ؟!

    خلاصه همش میخواد خودشو بالاتر نشون بده منم همیشه برجکشو میزنما ولی بیشتر پر رو میشه .
    یه راه کار بدین خسته ام کرده نه میشه بی احترامی کرد بهش نه میشه بهش بگم نیا اینجا (یعنی من اجازه ندارم خونه بابامه و اونم میگه کوچکترین بی احترامی یعنی بی احترامی به من)

    خلاصه داره کم کم ازش بدم میاد با اینکه کینه ای نیستم در 90 درصد مواقع .
    حق نگهدارتون


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۲) پاسخ های مردم
    • ۹۴۰ بازدید
    • پنجشنبه ۱۵ بهمن ۹۴ - ۱۹:۵۶

    اگه پدر مادر نداشتم جا برا پیشرفتم بیشتر بود

    سلام
    دختری ام که از وقتی یاد گرفت بگه پدر فهمید این پدر با بقیه پدرا فرق داره . پدرم بیماری روانی داره که نمیخوام اسم بیماریشو بگم و وارد این بحث بشم چون بیست ساله دارم با بیماریش و یه جورایی بی پدری سر میکنم .
    مشکلم مادرمه ، مادری که خیلی زحمتمو کشید هم پدرم بود هم مادرم ، از وقتی یادم میاد تمام حقوق پدرم دست مادرم بوده و همه کاره ی زندگی . تونست با اداره کردنش خونه درست کنه ماشین و یه زندگی معمولی رو به بالا . اما بحث سر اینه که جز خونه و تجملات به هیچ چیز دیگ توجه نمیکنه . به نیازام ... به اینکه من یه دختر 20 ساله با وجود هزاران هزار استعداد و شوق و اوج پیشرفتم تا ازش چیزی میخوام میگه پول ندارم .
    همه ی حقوق بابام خرج قسط و قرض میشه فقط ظاهر خونه زندگی عالی ولی عقده به دلم شده که یه لباسی که دوس دارم بدون التماس بخرم .گرچه التماسم بی فایده س . الان دیگه شدم مرده ی متحرک . از مادرم متنفر شدم .
    صبح تا شب میره بیرون یا پشت قالی پیشه این زنا یا کاری که پول در بیاره . چه پولی؟ پولی که فقط بره باهاش لوازم خونه و کوفت و درد بخره که جلو مردم کلاس داشته باشه .
    اونوقت منه جوون بی هنر بی کار از صبح تا شب مثه یه مرده خوابیدم یا سرم تو گوشی و برنامه ی اینستا و کوفت و درد . لطفا نگید توو خونه خیلی کارا میتونی بکنی .
    هزار بار خواستم با آموزشای مجازی آشپزیای حرفه ای و ارایش و همه کاری بکنم ذوق همه کاری دارم اما دریغ از یه ذره توجه به ذوقم . مادرم ماهی 5 تومنم کف دسته من نمیذاره .
    اینا هیچ کلا محبت و معرفتو یه درصد تو وجودش نداره و بخاطر همین دوستام همه میگن تو چرا انقد بی ذوق و سردی؟
    مثلا یکی از دوستام انقد بامعرفت بود و چن سری پول بهم داد برای یه چیزی ولی یه روز میخواستم سر راه با مامانم برم دنبال همین دوستم که بریم عروسی یه دوستمون . اگه بدونید چیکار کرد مادرم؟ میگفت چرا ببرمش؟ اژانس بگیره فلانه فیساله . خلاصه اینکه دارم دیوونه میشم از دست کاراش . دیگه کشش ندارم . همش نیش و کنایه همش تو سری خوردن .
    بخدا اگه پدر مادر نداشتم جا برا پیشرفتم بیشتر بود . دارم ولی جلوم وایسادن . تا بهش میگم روح و روانم داغونه میگه پاشو بریم دکتر .
    یه بار رفتیم دکتر 50 تومن داد پیش دکتر گریه کردم گفتم درد دلمو ، حتی دکترم حقو به من داد . به جا اینکه اون 50 تومن لعنتیو بده مثلا یکی از نیازامو برطرف کنه میگه برو دکتر . خلاصه اینکه مرگو این روزا ارزو میکنم از دسش . فک نکنم کسی بتونه درکم کنه

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل دختران جوان تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۷) پاسخ های مردم
    • ۸۴۳ بازدید
    • سه شنبه ۱۳ بهمن ۹۴ - ۱۹:۵۶

    چطور باید روابط بین همسر و خانواده مون رو مدیریت کنیم ؟

    سلام

    برای این که روابط بین همسر و خانواده ی شما غالبا یه رابطه مطلوبی باشه لازمه که شما روابط بین اون ها رو مدیریت کنید .

    نمیگم صد در صد ولی ریشه درصد زیادی از اختلافات عروس و مادر شوهر ، عروس و خواهر شوهر ، داماد و مادر زن و ... بر میگرده به عدم توانایی یا ناآشنا بودن یکی از زوجین نسبت به نوع مدیریت روابط همسر و خانواده ش  .

    وقتی ازدواج می کنید شما باید اوضاع رو طوری مدیریت کنید که رابطه ی بین همسر و خانواده تون همواره خوب باشه . یه نکته ی کلیدی در این زمینه وجود داره که جهت یادآوری عرض می کنم :
    شما باید سعی تون این باشه که همسرتون رو برای خانواده تون و خانواده تون رو برای همسرتون عزیز کنید .

    این کار با درد دل کردن ، گله از همسر پیش خانواده و ... امکان پذیر نیست ! . بازم نمیگم همه ولی وجود دارند پدر و مادرهایی که چشم بسته از فرزندشون در مقابل همسرش دفاع می کنن . بنابراین بیان اختلافات برای مادر یا پدر ممکنه کمی شما رو آروم کنه ولی ضررهایی که داره خیلی بیشتر از اون آروم شدن موقتی هستش .

    تا وقتی ازدواج نکردید ، مادر و پدر برای شما در درجه اول محسوب میشن . ولی وقتی ازدواج کردید پدر و مادر یک پله نزول می کنن و همسر جای اونا رو میگیره . اگه می خواید در مدیریت روابط همسر و خانواده تون موفق عمل کنید و از این حیث دغدغه نداشته باشید باید این اصل رو بپذیرید .

    البته لازم نیست اینو به زبون بیارید چون مطرح کردن این موضوع خودش باعث دردسر میشه .برای رسیدن به هدفی که داریم توجه به دو اصل واجب و ضروریه :


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده روابط عروس و مادر شوهر مطالب محسن نجفی

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۲) پاسخ های مردم
    • ۱۴۰۱ بازدید
    • سه شنبه ۱۳ بهمن ۹۴ - ۱۰:۲۴

    نمی خوام بیشتر از این بازیچه دست این دو زن حرفه ای بشم.

    سلام دوستان عزیز  و فعالی که برای کمک کردن به دیگران با تجربیاتی که دارید کم نمیذارید.

    دوستان موضوعی هست که در برقراری ارتباط با خانواده شوهرم خیلی منو اذیت میکنه اینه که هر وقت بهم تیکه و کنایه میندازن زبونم بند میاد نمیتونم از خودم دفاع کنم.

    من 5 سال هست که ازدواج کردم 32 ساله هستم خواهر شوهر و مادر شوهرم مدام نزد من از جاریم تعریف میکنند!

    میگن وای چه خانم کدبانویی، همه چیز تمام در صورتی که در چنین مواقعی با شناختی که ازشون دارم میخوان منو خرد کنند، و بهم بفهمونن که من بی عرضم اخه جاریم شاغله ولی من خونه دارم،تو همه جشن هاشونم خانواده جاریم و دعوت میکنن ولی خانواده منو یکی در میون!


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده روابط عروس و مادر شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۵۱) پاسخ های مردم
    • ۲۰۹۸ بازدید
    • يكشنبه ۱۱ بهمن ۹۴ - ۲۱:۳۲

    چرا مردان حد خانواده هاشون رو بهشون گوشزد نمیکنن ؟

    دوستان سلام
    قبل از هر چیز بگم که من مجردم و این سوالی که میپرسم واقعا ذهنم اذیت میکنه. پس خواهشی که ازتون دارم منطقی و درست پاسخگو باشید. البته اگو توهین به خانم ها نباشه مخاطب سوالم آقایون هستن. ولی نه اینکه خانما نظر ندن!
    و اما سوالم
    هر چقدر توی ذهنم میگردم نمیتونم هیچ دلیل منطقی برای این رفتار آقایون پیدا کنم. نظر دادن خانواده شوهر توی مسایل مختلف و حتی مسائلی که هیچ ارتباطی به اونا نداره و برای پسر و عروسشونم خصوصی محسوب میشه یه مسئله همیشگی بوده و هست. جدای از خانواده هایی که حد خودشون میدونن و دخالت بیجا نمی کنن و اسمش مشورت یا احترام به بزرگتر نمیذارن!
    چرا آقایون در برابر این رفتار خانواده هاشون عکس العمل درستی نشون نمیدن؟!

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۴۶) پاسخ های مردم
    • ۱۶۷۶ بازدید
    • جمعه ۹ بهمن ۹۴ - ۲۰:۰۶

    مگه باباها تکیه گاه دختراشون نیستن ؟

    سلام

    مگه باباها تکیه گاه دختراشون نیستن مگه نمیگن دخترا بابایی هستن. پس چرا بابای من اینجوریه ؟چرا ازش بدم میاد ؟ چرا دلم میخواد این چند ماه عقدم زودتر بگذره تا عروسی کنم و از پیشش برم و مجبور نباشم ساکت بمونم در برابرش.

    مامانم میگه اون بی شعورترین ادم دنیاس ... چند روز پیش یه گلدون شیشه ای رو زد تو سر مامان به یه دلیل خیلی مسخره! چند روزه حالش خوب نیس! همیشه همین طور بوده.

    تمام خاطرات بچگی که یادم میاد خلاصه میشه تو اینحور صحنه ها. من 19 سالمه. با پسر عموم عقد کردیم و فقط دو تا خواهر کوچیک تر از خودم دارم. بابام بی منطق ترین ادمیه که تو عمرم دیدم. مطمئنم هیچوقت دلم براش تنگ نمیشه. به شوهرمم که نمیتونم این چیزارو بگم.اعصابم بهم ریخته... خواهرام گناه دارن. اون رو منم دست بلند میکنه. باز اگه یه کار اشتباهی کرده بودم دلم نمی سوخت.

    امروز رفته بودیم بازار من پشت ماشین بودم دو تا جای پارک رد کردم. اینم شد دلیل به نظر شما که بخواد تو خیابون تو گوش من بزنه؟ تازه بعدم من رفتم باهاش اشتی کنم ولی اون برا من قیافه میگیره فکر میکنه اگه بخاطر یه کار اشتباه عذرخواهی کنه چیزی ازش کم میشه؟...

    به نظر شما با همچین بابایی چه چجوری باید رفتار کرد؟ مامان میگه این چند ما هم باهاش کنار بیا بعد برو سراغ زندگیت اگرم دلت نخواست نیا سراغش حتی اگه داشت می مرد... شما چی پیشنهاد میکنین ... ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل دختران جوان تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۴) پاسخ های مردم
    • ۱۱۲۱ بازدید
    • جمعه ۹ بهمن ۹۴ - ۱۹:۲۹

    اگه شوهرم موضوع رو میدونست اصرار نمیکرد برم خونه خواهرم

    سلام

    دختری زیر 25 سال هستم حدود یک سالی میشه که عقد کردم. سوالی دارم که بیشتر میخوام جوابشو از دید آقایون بدونم البته از همه کسایی که نظر میدن واقعا ممنون میشم. این رو هم بگم که خدا رو شکر تا حدی این بحران رو پشت سر گذاشتم اما مسئله ای همچنان ذهنمو درگیر کرده.

    ماجرا از حدود دو سال پیش شروع میشه ، زمانی که خواهر بزرگترم تازه ازدواج کرده بود . شوهرش آدم بدی نبود و ما هم چهار تا خواهر بودیم که برادر نداشتیم به همین خاطر از همون اول به چشم برادری بهش نگاه میکردیم و یه جورایی امیدوار بودیم جای یه برادر و برامون پر کنه.

    دیده بودم که توی اقواممون مثلا خواهرای کوچکتر گه گاهی به دامادشون به خاطر مناسبت هایی مثل اعیاد یا تولدشون پیام میدن و تبریک میگن ما هم همین کارو میکردیم و اینو یه جور احترام می دونستیم حتی خواهرم هم خبر داشت که مثلا من تولد شوهرشو بهش تبریک گفتم یا گاهی بهش پیامی میدم و حتی خوشحالم میشد .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۴۷) پاسخ های مردم
    • ۶۰۵۵ بازدید
    • پنجشنبه ۸ بهمن ۹۴ - ۱۸:۴۲

    تنها جوابش اینه که من کلفت تو نیستم

    سلام خدمت همه دوستان
    یه مشکلی داشتم که تقریبا میشه گفت یه مشکل خاصه!!!
    من یه پسر 25 ساله و مکانیک هستم و وقتی دوم دبیرستان بودم پدر و مادرم رو از دست دادم . خلاصه درس رو بیخیال شدم و شروع کردم به کار و شاید باورتون نشه از همون موقع  تنها زندگی میکردم .
    از حدود یکسال پیش به اصرار خواهرم و شوهرش ما با هم خونه گرفتیم و با هم زندگی میکنیم البته بگم که شوهر خواهرم یه گندی زد که حتی پول اجاره کردن خونه رو هم ندارن!!!!
    همه چی خوب بودا ، ولی یکدفعه ورق برگشت اخلاق خواهرم اصلا زیر و رو شد شاید باورتون نمیشه ولی چند وقته بهم میگه خودت ظرفات رو بشور یا مثلا وقتی خونه باشم که خیلی به ندرت پیش میاد خونه باشم بهم میگه تو غذا درست کن .
    به خدا جوری شده که اصلا خونه غذا نمیخورم همون سرکار غذا حاضری میخورم . به خدا من تنها بودم خیییییلی راحت بودم . موقع صبحونه فقط برا خودش و شوهرش چایی میریزه جوری که شوهرش خجالت میکشه برام چایی ریخت تا متوجه نشم اصلا خونمو تو شیشه کرده با این رفتاراش .
    میگم چه غلطی کردم باهاشون همخونه شدم حالا میخوام ازتون مشورت بگیرم که این رفتاراش به خاطر اینه که شوهرش گند اقتصادی زده و رو روحیه خواهرم تاثیر گذاشته؟؟؟؟
    حالا بهشون بگم من میخوام ازتون جدا بشم از طرفی هم پول ندارن خونه بگیرن . من چیکار کنم اصلا موندم به خدا .
    باهاش حرف هم زدم تنها جوابش اینه که من کلفت تو نیستم .

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۲) پاسخ های مردم
    • ۱۳۰۴ بازدید
    • چهارشنبه ۳۰ دی ۹۴ - ۲۰:۰۱

    برو بالا