خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی


۲۱۷ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

برای کسانی که پدرشون رو دوست ندارن

سلام دوستان خوبم

مخاطب این پستم کسایی هستش که پدرشون رو دوست ندارن و دلایل کافی برای این مساله دارن ،بارها دیدم تو همین سایت گله و شکوه شده از پدرها، چند تا نکته به نظرم میرسه که خودم بعد از مدت ها کنکاش بهشون رسیدم چون من هم دقیقا مثه شما رنج دیدم .
# میگن قیامت یوم الحسره هستش ،یعنی روز حسرت ،حسرت برای اینکه نه میشه گناه ها رو جبران کرد و نه میشه خوبی بیشتری کرد تا به درجه بالاتری رسید.بهشت درجات و طبقات متفاوتی داره ،من و شما که به خواست خداوند از نعمت پدری مهربان و دلسوز محروم بودیم قطعا مساوی نیستیم با کسایی که این نعمت رو داشتن ، بنابراین طبق قول خداوند جایگاه متفاوتی خواهیم داشت ،همون طور که به گذشته نگاه میکنید و گذشت ،باز هم میگذره و بالاخره از دنیا میریم و به جایگاه لایق خودمون می رسیم ان شاءلله.

#زمانی که بچه بودیم درگیری هامون توی خوراک پوشاک و گریه های شبانه مادرهامون خلاصه میشد اما الان که به سن ازدواج رسیدیم  نگرانی هامون چند برابر شده ، نگران ازدواج و مراسمات و خونواده طرف مقابل و حرف مردم و یا حتی ترس از ازدواج نکردن هم  آزارمون میده .

باید بپذیرم ما به این زندگی دچاریم ،قطعا اگه به گذشته نگاه کنید میبنید لطف خداوند هم شامل حالتون شده گاهی و زندگی به بدی سابق نمونده و این یعنی یاری خداوند نزدیکه ،پس هرگز ناامید نباشید و صبورانه منتظر گذشت زمان باشید .

در مورد ازدواج هم که در حال حاضر شرایط برای همگی پیچیده و سخت شده ،باید بازم صبور باشیم یا ازدواج می کنیم یا نمیکنیم ،نباید استرس مجردی رو به خودمون منتقل کنیم .

خداوند وقتی زندگی این قدر متفاوت و عجیب نصیبمون کرده ،قادر هست تو زندگیمون هم معجزه کنه ،یا ازدواج می کنیم یا فعلا مجرد میمونیم تا زمانی که پدرمون از دنیا بره ، حقیقت اینه که پدرهای ما بالاخره یه روز از دنیا میرن ،ما باید تا اون موقع اگه ازدواج نکرده باشیم توانایی تنهایی زندگی کردن رو به دست آورده باشیم ،یا شغل مناسبی گیر اورده باشیم یا ادامه تحصیل بدیم و از کشور خارج بشیم.

میبینید که کشورهای دیگه تو سن 40 سالگی به بعد ازدواج میکنن عموما ،بنابراین با مهاجرت ما هم میتونیم اونجا ازدواج کنیم یعنی همه درها به رومون بسته نشده فقط باید ننشینیم و تلاش کنیم تا توی فرصت مناسب بتونیم گلیم خودمون رو از آب بیرون بکشیم.

برای اقایون که راحت تره کمتر بخوابید و بیشتر کار کنید هم نیازهای جنسیتون کمتر میشه هم آماده تر خواهید بود واسه آینده تون ،خانوما هم کارهای خورده وجور واجور زیادی میتونن انجام بدم از آرایشگری گرفته تا طراحی لباس و منشی گری ومترجمی و ....

حتی با حقوق کم کارکنید و پس انداز کنید خدا برکت میفرسته بهش.در کل آماده کنید خودتون رو برای خوشبختی ،روزهای سخت باقی نمی مونن اما آدمهای سخت چرا.

مراقب سلامتی تون باشید چون باید سالم بمونید تا بتونید از روزهای خوشی آینده لذت ببرید. پس اگه آدم خوبه رو پیدا کردین برای ازدواج دس دس نکنید و برید خوشبخت شید خدا روزی رسونه و کمک میکنه.اگه پیدا نکردید صبور باشید چون ازدواج فقط بخشی از زندگیه ،بخش های دیگه ای هم داره که نباید فدای یه بخش بشن.

#جنگ جو باشید ،با خودتون و نفس خودتون بجنگید ،خداوند انسان رو قدرتمند خلق کرده ،هیچ نیازی نمیتونه شما رو تحت کنترل خودش در بیاره با خودتون مبارزه کنید ،با ترس هاتون رو به رو بشید و شجاع باشید ،رابین هودی  از راه نمیرسه ،باید خودمون رابین هود خودمون باشیم،فکر کنید ،مطالعه کنید و راه حل پیدا کنید .

#با هیچ کس درد دل نکنید ،بالاخره زندگی عوض میشه و ما تبدیل به آدم دیگه ای میشیم ،درد دل نکنید که نگران حک شدن گذشته تون تو ذهن دیگران نباشید.اگه خواستید ازدواج کنید هر گز به شریک عاطفی و زندگیتون نگید که پدرتون چطوره و همیشه همه چی رو خوب و رضایتمند جلوه بدید .شریک زندگی شما نباید شریک درد دل های شما باشه ،درد دل کردن و سهیم کردن همسرتون با مشکلاتتون نقش همسری رو از همسرتون میگیره و تبدیل به سنگ صبور شب های تار شما میشه برای یه مدت کوتاه ،خودتون مشکل خودتون رو حل کنید با مراجعه به مشاور یا مطالعه کتاب !اگه شما از پدرتون گلایه کنید هم احترام پدرتون از بین میره نزد همسرتون هم اینکه دیگه نمیتونید توقع زندگی نرمالی رو از همسرتون داشته باشید .

#به خاطر خونوادتون خودتون رو فدا نکنید،چون معلوم نیست در آینده چه اتفاقی میافته ،به قول بیل گیتس نمیتونید وقتی از خیابون رد میشید دست همه رو بگیرید!اگه بمونید و با اونها غصه بخورید هیچی حل نمیشه ،اگه با هجرت موفق میشید هجرت کنید و قدرت به دست بیارین و تو فرصت مناسبی ناجی خونوادتون بشید.ما اگه بهشت رو هم برای مادر هامون فراهم کنیم و خودمون شاد نباشیم اونها هم شاد نخواهند بود.

یاری خداوند نزدیک است.فی امان الله

موضوعات مرتبط: روابط با پدر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۰۶
    • شنبه ۲۵ دی ۹۵ - ۲۲:۱۵

    چطور خنده رو روی لبای پدرم که افسردگی حاد داره بیارم ؟

    سلام
    دختری کنکوری هستم که پدرم به افسردگی حاد مبتلاست!
    شاید واستون این کلمه ناآشنا باشه به علت اینکه اطرافیانتون مبتلا نشده باشن و در نتیجه هیچ اطلاعی نداشته باشین. خودتون رو جای من قرار بدین؛ اگه عزیزترین کستون رو ببینین که داره ذره ذره آب میشه چیکار میکنین ( البته خدا نکنه ) .
    ایشون از چند وقت پیش که بیکار شدن شدت گرفت مشکلشون و واقعا وقتی میبینم جلوشم و نمیتونم کاری بکنم احساس خفگی میکنم!!!
    هر روز برنامه ریزی میکنم که اون شب باهاش چه حرفایی بزنم،چه مسائلی رو چه جوری تعریف کنم که فقط یکم بخنده، یه امیدی ببینم .
    ضمن اینکه فشار درسام واقعا بالاست. روزا با درس سر و کله میزنم تا شب. شب تا صبح فکر میکنم چیکار انجام بدم براش. یه دوره ای بود شبا فقط گریه میکردم چون واقعا هیچ کمکی جز درس خوندن از دستم بر نمیاد ولی توی این شرایط شاید درک کنین که چقدر میتونه سخت باشه.
    اهدافم برای کمک بهشون بلند مدته، وقت میبره و احتمال انجام نشدن هم داره. اگه اطلاعاتی،پیشنهادی،کمکی چیزی از دستتون بر میاد واقعا شرمنده و ممنونتونم و مرسی که وقت میذارید .
    تشکر
    موضوعات مرتبط: روابط با پدر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۰۳
    • شنبه ۲۵ دی ۹۵ - ۲۲:۱۰

    چیکار کنم با این ناز های زن داداشم

    با سلام
    من دختری هستم مجرد و سی و دو ساله. مشکل من با بعضی رفتارای زن داداشمه. من دوست دارم خانواده متحدی باشیم و اونا مدام بیان خونمون و با هم باشیم. اما وقتی مادرم دعوت میکنه بیان خونمون کمکی نمیکنن.
    یکی از زن داداشام که شورشو در آورده میشینه یه گوشه و یا با بچه ها بازی میکنه یا حرف میزنه یا سرشو میکنه تو گوشیش. اگه میوه یا هر چیز دیگه هست من باید برم و بیارم و بعدا هم جمع کنم.
    گاهی سرش خوش بیاد کمک میکنه اما بقیه موارد قیافه میگیره و میشینه. میره تو آینه نگاه میکنه که یه دفعه شالش به هم نخورده باشه. به هر صورت من خسته میشم و با خودم میگم مگه من خدمتکارم که باید جلوی اونها خم و راست بشم. مهمون غریبه نیستن که ، باید اونا هم کمک بکنند.
    ضمنا وقتی میخواد بره ،اگه یه دونه نایلون کوچیک دستشون باشه، رو میکنه به داداشم و میگه اینو بیار. (( این نایلون مگه چقدر وزن داره ! اینقدر سنگینه! ))
    جلوی نا محرم در رفتار با بچه های اقوام خودشو لوس میکنه و میگه باید بوسم کنید و من قهرم باهاتونو و ... که لحنش مناسب فضا نیست. جالب اونجاست که چون خودشو لوس میکنه بچه ها میرن دورشو و نازشو میخرند. در حالیکه من با وجود اینکه مهربونم با بچه ها اما چون خودمو تو اون شرایط لوس نکردم اینقدر عزیز نیستم برای بچه ها. با داداشمم نمیشه حرف زد.فوری جوش میاره و جبهه میگیره.
    چند وقت پیش مهمون غریبه داشتیم و مامانم مجبور بودن بشینن کنار مهمونا و درست نبود پاشن. من فقط مثل گارسون میرفتم و میمودم و زن داداشمم اصلا به روی خودش نمیاورد و مهونا جلوم  احساس شرمندگی میکردن که من میرم و میام و مثال ها ی دیگه. البته من یه زن داداش دیگه هم دارم که اون حداقل غیرت داره و کمک میکنه تا حدی.
    دلم میخواد بهم کمک کنید و بگین چیکار کنم با این نازای زن داداشم. یه سوال دیگه ما خانواده ای هستیم که اهل آرایش نیستیم و منم مخالف این کارم چون نامحرمو جذب میکنه و ... اما زن داداشم تو جمع ما که میاد چون آرایش میکنه صورتش تو ذهن میاد . من دلم نمیخواد در آینده که ازدواج کردم شوهرم بهم بگه فلانی خوشگله و یا اینکه ... در این مورد باید چیکار کنم؟
    ممنونم عزیزان
    موضوعات مرتبط: ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۶۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۲۴
    • جمعه ۲۴ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    من بچه ای که رابطه بین برادرها رو سرد کنه نمی خوام

    سلام به همه ی خانواده برتری های عزیز ...

    ازتون کمک میخوام ، راستش من عروس آخری خانواده هستم در حال حاضر یکسالی میشه  که عروسی کردیم و بنا به دلایلی هنوز با خانواده همسرم زندگی میکنیم .

    طبقه اول این خونه برادر شوهر بزرگم می شینن و طبقه دوم هم مادر شوهرم ... راستش مشکل من مربوط به این قضیس که هم عروس من بعد از چند سال تازه باردار شده بود ولی نمیدونم چه اتفاقی افتاد که توی ماه های اخر بارداری بچه خفه شد و سقط شد.

    تو همین روزا بود که من متوجه شدم باردارم ، راستش خیلی خوشحال شدم وقتی به شوهر و مادر شوهرم گفتم . شوهرم  فقط یه لبخند تصنعی به من زد و مادر ایشون فقط گفت کمتر به چشم بیا مبادا دل کسی رو با داشتن این تو راهی بسوزونی .

    هر چند این دوره زمونه بچه اوردن کار خاصی نیست هنر بزرگی نیست . میدونم این حرفا رو بخاطر همون هم عروسم گفت . راستش بغض گلومو فشار میداد.

    چیزی نگفتم شب زار زار گریه کردم . حتی شوهرم متوجه شد میدونم شوهرم دوستم داره ولی وقتی باهاش حرف زدم گفتم از حرف مادرت ناراحت شدم . فقط برگشت گفت من بچه ای که رابطه بین برادرها رو سرد کنه نمی خوام .

    این حرف مثل بقیه حرفا دلم رو بیشتر سوزوند یاد حرف های گذشته شوهرم افتادم که می گفت بچه نعمته ،  ازدواج کردیم دلم میخواد زودتر بابا بشم ... با شنیدن حرفایی که الان میگفت هیچ نشانه مهری احساس نکردم .. یادم رفت بگم من شاغلم سر کار همش ذهنم مشغول بود.

    تصمیم گرفتم چند روزی برم خونه پدرم ، نمیدونم تصمیم درستی گرفتم یا نه ، واقعا نمی دونید تو چه شرایط روحی قرار گرفتم .

    از یه طرف بچه ما اولین نوه ی خانواده پدریم و اونا از شنیدن این موضوع همگی خوشحالند حتی خواهرم ، از الان داره لباس و سیسمونی انتخاب می کنه ... از یه طرف خانواده شوهرم و رفتاراشون ...

    باور کنید بعد از شنیدن اون حرفا رفتارم عوض نشد باهاشون ، تو کارا کمکشون می کنم .. خونه خودمون هم داره کم کم آماده میشه ولی شوهرم میگه فعلا زوده مادر تنهاست. منم قبول کردم .

    واقعا نمیدونم با این بچه که نشونه و نعمت خداست چیکار کنم عصر همون روز به شوهرم گفتم اجازه بدی چند روز برم خونه پدرم ولی ایشون  که حتی اگه نیم ساعت ازم خبر نداشت منو نمی دید زمین به زمان می دوخت گفت اره برو.

    الان که این متن نوشتم خونه پدرم هستم اینجا همه از شنیدن مادر شدنم خوشحالند ولی نمیدونم واقعا چیکار کنم ؟

    ببخشیدکه سرتون به درد آوردم از همتون ممنونم

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۶۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۵۳
    • جمعه ۲۴ دی ۹۵ - ۲۲:۱۵

    در یک زندگی جمعی ، چه کنم که زندگی مون و اقتدار همسرم آسیب نبینه ؟

     سلام

    من تک دختر هستم و چند سالی هست ازدواج کردم. توی این چند سال ما مستاجر بودیم و بعد هم منزلی با اجاره کم از طرف محل کار همسرم.

    مادر و پدر بنده الان خونه ی پدری رو خراب کردن و ساختن به این نیت که ماها برگردیم پیش خودشون و البته دارن کم کم ناتوان هم میشن.

    البته نظر ما رو نپرسیدن اما این بدیهی محسوب میشد براشون که ما بیاییم. برادران من هم بسیار مایلند به اینکه بیان به منزل جدید اما من ترس هایی دارم با وجود اینکه روابط در مجموع خوبه.

    سوال من اینه:

    من در مجموع مجبورم که این نزدیک زندگی کردن رو در آینده نزدیک بپذیرم. چه کنم که زندگی مون و اقتدار همسرم آسیب نبینه ؟ چه جوری زندگی کنم؟ این رو اضافه می کنم که من به جهت حرمت ها هیچ وقت حرف صریحی به پدر و مادرم نمی زنم...

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۹۴
    • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    با بلایی که مادرم سر برادرم آورده گاهی ازش متنفر میشم

    سلام
    نمیدونم از کجا شروع کنم . انقدر دلم تنگه و احساس بدی دارم که نگید ، نمیدونم این مشکل رو کدوم از شماها دارین امیدوارم حتی دشمن آدمم این مشگل تو خانوادش نداشته باشه.
     برادرم حالش خیلی بده شاید روزای آخرشو داره سپری میکنه خیلی سخته آب شدن عزیزتو ببینی اگه سرطان داشت انقد ناراحت نبودم ، میگفتم خدا خواسته ولی وقتی پدرو مادرا با ندانم کاری فاجعه ببار میارن اینجا دیگه نه غریبس بری یقه شو بگیری نه خداس هی ازش بپرسی چرا ؟
    مادرم با غفلتش با غرورش برادرمو قربانی کرد بعد این همه سال که ا-ع-ت-ی-ا-د داره الانم نفسای آخرشو میکشه. مادرم نعمتی که خدا بهش داد قدر ندونست برادرم انقدر زیبا بود که همه حسرتشو میخوردن الان از اون همه زیبایی فقط چشمای خوشگلش مونده .
    جیگرم کبابه به خدا الانم دارم گریه میکنم . مشکلم اینه اگه برادرم بمیره چطور میتونم با مرگش کنار بیام ؟ البته انقدر زجر کشیده که بعضی وقتا خودم گفتم خدایا دیگه بسشه ازش راضی باش ، شاید حداقل اون دنیا آرامش داشته باشه. و مشگل دومم اینه که بعضی وقتا از مادرم متنفر میشم یاد کاراش میافتم بدبختی که اون مسببشه و سر بقیه آورده .
    البته اصلا بهش بی احترامی نمیکنم و دوستشم دارم چون بالاخره مادرمه خودمم مادرم  میفهمم ولی با این حس تنفر نمیدونم چکار کنم .
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۵۵
    • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    عروسی برادرمه، اما من مدام استرس دارم

    سلام وقتتون بخیر دوستان
    راستش یه مشکل دارم شاید خنده دار باشه به نظر شما ، اما واقعا باهاش مشکل دارم . عروسی برادرمه ! ، اره خوبه اما وقتی استرس نداشته باشی ، نزدیک یه ماه دیگه عروسی برادرمه ، اما من مدام استرس دارم ، خواب بهم حروم شده ، مدام فکر کارایی که باید اون روز بکنم هستم، طوری شده که دعا دعا میکنم زود عروسی به سلامتی تموم بشه شرررش!!! دقت کنید شر! کم بشه! ، مدام دلشوره دارم .
    همش میگم یه اتفاقی میوفته ، از استرس شش ماه پیش خریدامو کردم و تا حالا صد بار پوشیدم تا کم و کاستیشو برطرف کنم ، متاهل هستم ، تک دخترم ، شاید واسه همینه میترسم کار زیاد داشته باشم . فقط دوست دارم تموم شه . اصلا ذوق ندارم ، خودمم ناراحتم ، از استرس به همه می پرم ، پرخاشگر شدم ، حتی به عروس و داماد عزیزم .
    چیکار کنم ؟
    کمکم کنید
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۷۱
    • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    برای پدرم مهم نیست که من تو چه شرایط بحرانی قرار دارم

     با سلام و خسته نباشید

    دختری 17 ساله هستم از استان های شمال کشور و دوم دبیرستان هستم. از پدرم متنفرم ازش بدم میاد اصلا براش مهم نیست که من تو چه شرایط بحرانی قرار دارم .

    بخدا از دستش از چشمام به جای اشک خون میاد دیگه از دستش خسته شدم گاهی اوقات فکر میکنم برای این به این دنیا اومدم که زجر بکشم-عذاب بکشم کل بدبختیای دیگران افتاده رو دوش من...

    خونه ما همیشه دعواست پدرم همیشه مادرمو کتک میزنه حتی یه بار میخواست با چاقو بکشتش مامانم برای دفاع از خودش مقابلش ایستاد و در آخر چاقو خورد به پای پدرم .

    من اون لحظه انقدر ترسیده بودم که فقط جیغ میکشیدم پا برهنه به خونه همسایه بالایی رفتم و ازش درخواست کمک کردم آبرومون جلوی عالم و آدم رفت وقتی دعوا میشه مو به تنم سیخ میشه خواهرمم میاد بغلم از همه جا منع شدیم .

    ما رو هیچ جا نمیبره فقط 5 شنبه ها اونم با خواهش و تمنا ما رو میبره بیرون . خونه مادربزرگمم که میریم مادربزرگم ( مادربزرگ مادریم) همش بهمون تیکه میندازه وقتی زجر کشیدن مامانمو میبینم جیگرم آتیش میگیره حتی قصد خودکشی داشتم و میخواستم از این زندگی نحسی و فلاکت بار راحت شم ولی مامانم انقدر جیغ زد و خودشو زد که پشیمونم کرد و حتی به فکر اینم که وقتی بزرگ شدم و 20 سالم شد برم یه خونه جدا بگیرم و یا انقدر درس بخونم که برم یه شهر دور .

    مامانم میگه تو هر جا بری من باهات میام اگه تو نباشی این منو میکشه من دلم به تو و خواهرت خوشه اگه شما نباشین میمیرم . خواهر کوچیکترم بخاطر کارای پدرم تشنج کرده و هنوزم که هنوزه داره قرص میخوره .

    موضوعات مرتبط: روابط با پدر , خودسازی در دختران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۶۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۹۱
    • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    پدر شوهرم میگه اگه با ما زندگی نکنید تو عروسیتون نمیام

    سلام دوستان سریع میرم سر اصل مطلب

    من یه دختر 25 ساله هستم توی یکی از استان های غربی زندگی می کنم و چندین ماهه تو عقدم . یه پدر شوهر دارم که دعا میکنم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. دائم گیر میده و جلوی من به شوهرم امر و نهی میکنه و غرور شوهرمو جلوی من خرد میکنه. همیشه باید حرف حرف خودش باشه و اگه کسی بخواد نظر دیگه ای بده دعوا به پا میشه !!!

    مثلا ما برای شب چله میخواستیم جشن بگیریم و کلی خرج و شام رستوران و مهمون و ... ،  بعد ایشون گفتن که ما میخوایم یه روز دیگه بیایم و فامیلامون رو هم نمیاریم. و وقتی من به شوهرم فقط به نشانه اعتراض نگاه کردم دهنشو باز کرد و هر چی به دهنش اومد بارم کرد. منم رفتم طبقه بالا و زدم زیر گریه . فاجعه تر از اون وقتی بود که مادر شوهرم مجبورم کرد بیام ازش عذرخواهی کنم دقیقا همون شب .

    گفت اگه نیای بابا خون به پا میکنه و منم این کارو کردم تا بزرگواری مو بهش ثابت کنم ولی اون چه کار کرد گفت کاری نکنید که سرافکنده باشید با خودم گفتم امشب که برم خونمون دیگه پامو اینجا نمی ذارم تا حالیش بشه.

    اونم به هفته نرسیده بود مادر شوهرم و شوهرم خودشون و ریز ریز کردن که پاشو بیا وگرنه خون به پا میشه. و من رفتم... و اونا یه روز دیگه و بدون فامیلاشون برا شب چله اومدن و ما جلوی مهمونامون مجبور شدیم کلی دروغ بگیم.

    همش گیر میده چرا ناخونای زنت بلنده ... چرا پسرم لباس تنگ میپوشه ( حالا تنگم نیست منظورش اینه که لباس گشاد بپوش ) ... چرا زیاد مهمونی میرین ... چرا شیفت زیاد بر میدارین ... فقط همدیگرو باید هفته ای دو روز ببینید ... چرا نمازتون رو دیر خوندید روز خواستگاری ما فکر کردیم شما دختر مومنی هستی و کلی از این حرفا ...

    همش تیکه و کنایه میندازه ... میگه پسرمو ازم گرفتی ... اگه کم برم خونشون میگه چرا دیر میای زیاد برم میگه دخترای قدیم ال بودن. به خدا از دستش خسته شدم. هر کاری میکنم باز نق میزنه. حالا همه این هارو تحمل میکنم که فقط دوران عقد تموم بشه اما گیر داده اگه نیاین خونه ما نشینید توی عروسیتون نمیام و کلی ابرو ریزی میشه .

    تا الان جلوی فامیل بهانه می اوردیم دیگه اون روز و که نمیتونیم دلیل بیاریم. میترسم لج کنه و بگه اصلا خرج عروسیتون رو نمیدم و ما فوق العاده فشار بیاد رومون چون هیچی پس انداز نداریم اگر هم بخوام باهاشون زندگی کنم هر روز باید نون توی خون بزنم بخورم.

    یک سره هم دم از دین و ایمان میزنه و اینقدر داستان های دینی برات تعریف میکنه که حالت بهم میخوره . الان فکر میکنه جاش ته بهشته و همه جهنمی. بخدا حالم از هر چی ادم مذهبیه این جوریه بهم میخوره.

    به نظرتون چه کار کنم؟ ممنون میشم راهنماییم کنید.

    موضوعات مرتبط: مراسم عقد و عروسی , تعامل با خانواده , زندگی با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۷۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۵۸
    • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    چطور مصیبت فوت مادرم رو تحمل کنم ؟

    سلام
    دوستان عزیز خدای بزرگ و مهربان مدتیست که مادرم را از این دنیا فانی جدا کرد اینقدر رهایی مادرم را از قید و بندهای این دنیا حس کردم که تونستم این جدایی تحمل کنم ولی نمیدونم که با گذر زمان چه بر سرم میاد .
    زمانی که در بیمارستان بر بالین مادر بیمارم حاضر شدم . مادرم چنان با چشمان نگران نگاهم کرد که واقعا قابل وصف نیست مادرم بیماری زیاد کشید برایم زیاد دعا کرد ولی از اونجایی که سهمی در این دنیا نداشت مجبور شد که مرا با چشم نگران بگذارد و برود .
    زمانیکه هنوز مادرم بیمار بود همیشه حس میکردم که من بعد مرگش تبدیل به یک دختر ناامید میشوم ولی هنوز منتظر جواب خدا و الائمه هستم هنوز میتونم امید داشته باشم ولی خدای نکرده وای به حال اون روزی که همین امید را هم از دست بدهم نمیدونم باید چیکار کنم حس میکنم الان تو این وضعیت جوابی باید بده تا بتونم ادامه زندگی بدهم .
    دوستان اگر تجربه این مصیبت را دارین لطف کنید بگید که چطور این مصیبت را تحمل کردید خدای بزرگ چطوری یاری تان کرد .
    راستش من هنوز نمیدانم که چند ماه دیگه چه حالی خواهم بود رها شدن مادرم را باور کردم پذیرفتم که جسمش را از دست دادم ولی دلم میخواد راحت با این مسئله کنار بیام چون خود مادرم همیشه میگفت که بعد مرگش روحیه داشته باشم و گریه نکنم .
    شما چه تجربه ای در این زمینه دارید واقعا میشه کنار اومد و با امید به زندگی ادامه داد؟ اینکه مادرم جواب دعاهایش را که درحقم کرد ولی جواب نگرفت چه عدالتی هست که خدا داره؟ مادرم در بدترین شرایط جسمی دعا میکرد باورم نمیشه که حرفش مورد قبول خدا نبود اصلا باورم نمیشه.  
    موضوعات مرتبط: مسائل فوت عزیزان ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۷۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۰۴
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    برو بالا