خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی

دسترسی سریع ← آخرین مطالب - موضوعات - فعال ترین کاربران - آخرین نظرات



۱۱۷ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

چیکار کنم که به مامانم بی احترامی نکنم؟

سلام من مادر و پدرم خدا رو شکر زندن
مشکلم اینه که وقتی دعوام میشه باهاشون بهشون فحش میدم: ( مخصوصا با مادرم
مامان و بابام رابطه ی خوبی با هم ندارن و تا الانم که پنجاه سالشونه نشده یه ماه حرف از طلاق نباشه بینشون...!
مامانمم مهریشو گذاشته اجرا و کلشو گرفته!
تو این جریانات بین درگیری ها و دادگاه رفتنا و اینا وسط دعواها کلی دعوا و فحش و این چیزا بینمون اتفاق افتاده
هنوزم این دعوا ها ادامه داره...
منم دلم نمیخواد با مادرم دهن به دهن شم
نمیدونم وقتی داره از مشکلاتش بمن میگه چکار کنم که هم اعصاب خودم خورد نشه نه خودش...
مثلا میاد پیشم میگه بابا پول فلان طبقه رو نریخته به حسابم و شماره قاضی رو پیدا کن زنگ بزنم به قاضی که زنگ بزنه به پدرت و بگه پولمو بده... قاضی مثلا دوست بابامه
منم که میگم برا چی شماره رو در بیارم که آبرومونو ببری... اونم هزار تا نفرین و فحش بهم میده...
یا مثلا بعضی وقتا با بابام میشینن و منو مسخره میکنن و میخندن منم اعصابم خورد میشه یه چیزی بهشون میگم... مثلا میگن چقد میخوابی یا چقد تنبلی و ازین حرفا... خیلیاشم الکیه
اینجا درست ننتونستم رابطمو باهاشون توصیف کنم ولی در کل راه حل بگین برای اینکه تو دعوا باهاشون احترامشون حفظ بشه و حتی احترامم بذارم!!!
موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان , تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۷۹
    • شنبه ۷ شهریور ۹۴ - ۲۲:۵۰

    زن داداشم اصلا به من احترام نمیگذاره

    سلام

    من خیلی از دست زن داداشم ناراحتم من خیلی دوستش دارم هر جا میرم یه شهر دیگه واسش خرید میکنم مثلا چون میدونم لواشک آلو دوست داره واسش میگیرم ولی اون اصلا به من احترام نمیگذاره .

    خیلی وقتا حتی خونه داداشم کلی جارو میکنم و خودش بهم میگه پاشو ظرفا بشور پاشو واسم آب بیار ولی وقتی میاد خونه ما اگه من بهش بگم میشه کمک من چند تا بشقاب بیاری آشپزخونه؟ فورا یه آتیشی راه میندازه که داداشم منو آخرش کتک میزنه .

    همه جا میگه منو کلفت گیر آوردن . یا بارها شنیدم میگه شما کل زندگیتون به نام همسر منه شما بدون همسر من هیچی نیستین. پدر من خیلی پسریه ولی هیچ موقع محتاج داداشم نبودیم خدا رو شکر .

    هر کاری واسش میکنم ازم تشکر نمیکنه. همشم به داداشم میگه اگه من زنت نمیشدم زن گیرت نمیومد. هفته اییه مانتو شلوار از جون داداش کارگرم میخره 47 میلیونم داداشم بدهکاره. نمیدونم چرا.

    از موقعی که زن گرفت بدهیش زد بالا. مامانم گفت تو که زن زندگی هستی یکمی مدیریت کن نذار پسرم زیادی خرج کنه فردا صبح میبرنش زندان. گفت به هیچ کس هیچ ربطی نداره دلمون میخواد بدهکار باشیم.

    یبار از داداش پول خواست داداشم گفت فعلا پول ندارم واست گردن بند بخرم یکم بهم فرصت بده گفت به من نمیدی ک فورا به مامانت بری بدی؟

    جلو من و مامانم گفت.خجالتم نکشید. چند روز قبلم گفت من نمیدونم شما خانوادتون چرا انقد خنگید حتی داداشم هیچی بهش نگفت. ولی کافیه داداشم بگه بالا چشم خواهرت بابات یه کسی از خانوادش ابرو هست جیغ میکشه سر میکشه سر داداشم زندگی رو واسش زهر میکنه..

    ببخشید طولانی شد شرمنده


    مطالب مشابه :

    زن داداشم احساس میکنه وظیفه ماست که بهش احترام میذاریم

    با زخم زبون های زن داداشم چه کار کنم ؟


    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۹۰
    • پنجشنبه ۵ شهریور ۹۴ - ۲۳:۰۰

    چطور محترمانه به مادرم بگم، در زندگیم دخالت نکنید

    سلام

    مادرم تو زندگی من دخالت میکنه منم بخاطر حفظ احترامش تندی نمیکنم  ولی چند بار به مادرم تذکر دادم که تو هر موضوعی دخالت نکنه ولی بی فایده بوده
    اقایون متاهل چطور بین مادر خودشون و همسرشون  تعادل را رعایت میکنن که احترام دو طرف حفظ بشه و ناراحتی پیش نیاد ؟
     منظورم زمانی هست که توی یک مورد خاص بین عروس و مادر شوهر اختلاف باشه ، بعضی مادرها بخودشون حق میدن تو زندگی فرزندشون دخالت کنن .
    بهترین روش محترمانه جهت ممانعت از دخالت پدر و مادرها تو زندگی فرزندشون چیه؟
    زن و شوهر توی این مواقع باید چکار کنن؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۶۱
    • سه شنبه ۳ شهریور ۹۴ - ۲۲:۳۰

    چطور مادرمون رو راضی کنیم رفتارش رو تغییر بده ؟

    سلام
    من دختری بیست ساله هستم دانشجوی پزشکی که یک خواهر ۲۳ ساله دارم پدر و مادر ۵۴ ساله، در خانواده ما همیشه دعوا وجود داره یعنی از موقعی که یادم میاد یا کتک بوده یا داد و هوار و ...
    تنها کسی که میتونه به ارامی با اعضای خانوده صحبت کنه و دعوایی پیش نیاد منم، ما در یک شهر کوچک زندگی می کنیم.

    من و خواهرم هزاران بار به مادرم گفتیم که لباس مناسب تنش کنه که هم ما روحیه شاد داشته باشیم و هم پدرم شاد بشه موقعی که از سر کار بر میگرده اما مادرم دو سه دست لباس کهنه بیشتر نداشت من و خواهرم مجبور شدیم که لباس هاش رو پاره کنیم تا لباس تازه بخره، اونم رفت یه لباسی شبیه مانتو نخی گرفته.

    اونم با کلک اینکه میخواد جلو مهمونا بپوشه، الان اونو تو خونه جلو ما میپوشه با یه شلوار دمپا، بعدشم بهش میگیم لباس قشنگ  بپوش ناسلامتی تو کارمندی واسه خودت پول داری میگه من نمیتونم رکابی تنم کنم در حالی که اصلا ما همچین چیزی نمیگیم، اصلا به اوضاع خونه رسیدگی نمیکنه خونه هیچ وقت مرتب نیس و اشپزی هم نمیکنه میگه من بلد نیستم فقط هم قر میزنه هزاار بار هم بهش گفتیم ولی قبول نمیکنه میگه من اینطوری راحتم .

    علاوه بر اون خواهرم به شدت رو کارای مادر و پدرم حساس شده و زود جوش میاره و این کارای خواهرم باعث شده رابطه من و مامانم سرد و خراب بشه . اگه به مادرم توجه کنم خواهرم و اگه به خواهرم توجه کنم مادرم رو از دست میدم من باید چکار کنم و این رو هم یاداور بشم که مادرم در هیچ بحثی شرکت نمیکنه و جدیدا هم زیاد اتفاقات رو فراموش میکنه میترسم فراموشی بگیره، با کسی هم رابطه نداره نه رفت و امد نه چیز دیگه .
    خواهش میکنم کمک کنید من چطوری میتونم برای این مشکل راه حل پیدا کنم ؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۹۵
    • جمعه ۳۰ مرداد ۹۴ - ۲۲:۲۵

    چکار کنم روحیه خواهرم رو بهتر کنم ؟

    سلام خسته نباشید
    من یه خواهر دارم که 33 ساله و مجرده ، من از اون 10 سال کوچیکترم . خواهر من چند سالی میشه افسردگی داره و از هر راهی رفتیم نتونستیم به طور کامل افسردگیشو از بین ببریم .
    خواهر من 1 سال قبل با پسری آشنا شد و مدتی با هم زیر نظر مادرم حرف میزدند و 2 بار بیرون رفتن . خواهرم عاشق این پسر شده بود اما ایشون آدمی بودند که فقط جهت سرگرمی با خواهرم ارتباط برقرار کرده بودند و وقتی پیشنهاد بی شرمانه ای دادن خواهرم اونو ترک رد ولی از اون موقع افسردگی باهاش مونده و تمام خواستگارهایی که براش میاد به یه بهونه الکی و وسواسی رد میکنه  .
    به طور کل تو حالت اخلاقی و روحی خواهرم بی حوصلگی ، نا امیدی ، و سرخوردگی وجود داره حتی حوصله اینو نداره که قبل از بیرن رفتن یه نگاهی به آینه بندازه  .
    ایشون کاملا خانه نشین شدن و هر از گاهی اگر مجبور شدن میرن بیرون من خواهرم خیلی دوست دارم میخوام روحیه ش درست بشه به نظرتون چیکار کنم که شادتر بشه ؟ و چیکار کنم که راضیش کنم از موقعیت های زندگیش استفاده کنه .
    لطفا کمکم کنید من دوست دارم شادی اونو ببینم چرا خدا ما رو نمیبینه ؟
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۹۵
    • جمعه ۳۰ مرداد ۹۴ - ۲۲:۲۰

    چطور می تونیم رفتارهای ناشایست والدین مون رو تغییر بدیم ؟

    بعضی از والدین عادات و رفتارهایی بدی دارن . مثلا در پست های قبلی یکی گفته بود که غذا خوردن پدرم صدا داره .

    دیروز هم دختر خانمی از عادات غیر بهداشتی پدرشون گله داشتند که جهت رعایت حال شما ترجیح میدم اصل سوال شون رو نذارم .

    این گروه از والدین ممکنه متوجه رفتار بدشون نباشن یا فکر می کنند که رفتار اونا مشکلی نداره . این طور تصور بفرمائید که تذکر مستقیم هم جوابگو نیست و ممکنه حرمت فی ما بین رو خدشه دار کنه .

    از نظر شما چکار باید کرد ؟

    موفق باشید

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۲۶
    • سه شنبه ۲۷ مرداد ۹۴ - ۲۲:۱۹

    پدرم خیلی با خانوم ها صمیمی میشه

    سلام
    پدری دارم که خیلی با خانوم ها صمیمی میشه. از این رفتارش خیلی بدم میاد. حس انزجار بهم دست میده وقتی این رفتاراشو میبینم. حس میکنم اصلا دوسش ندارم.
    گوشیش رمز داره و از وقتی که من یادمه هیچ وقت نمی ذاشت کسی از اعضای خونه به گوشیش دسترسی پیدا کنه. از وقتی هم که وارد این شبکه های اجتماعی شده که دیگه بدتر...
    دو سه باری خیلی اتفاقی یه چیزایی که تو گوشیش دیدم که حس نفرت پیدا میکردم.
    از اینکه می بینم با همکارای خانومش میگه دلتنگتون شدم یه روز تشریف بیارید ببینمتون! یا حتی به یه نفر میگفت نفسم!!! ( البته تو اس ام اساش )
    من آدم فضولی نیستم اما وقتی میدیدم اینقدر پدرم رو رمز گوشیش حساسه یکی دو تا از اس ام اسایی که به خانوما فرستاده بود و خوندم این چیزارو دیدم و از شدت انزجار دیگه بقیشو نمیخوندم...
    چیکار کنم که این نفرتمو تو رفتارم بروز ندم؟ اصلا راه چاره ای دارم به عنوان یه فرزند؟ یا همین طوری باید ببینم و دم نزنم؟
    کلا وقتی این رفتارای پدرمو میبینم ناخودآگاه روابطم باهاش خیلی سرد میشه. طوری که وقتی از سر کار میاد سلام میکنه ، جواب سلامش و انقدر آروم میدم که فقط خودم میشنومش...
    آخه واقعا دلم از بی وفایی و نمک نشناسی پدرم میشکنه ... مادرم یه عمر تو این خونه زحمت کشیده و میکشه، این حقش نیست...
    آقایون نکنید ترو خدا این کارارو...

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۹۵
    • دوشنبه ۱۸ خرداد ۹۴ - ۲۲:۴۵

    مادری داریم که نمی تونیم بر خلاف نظرش کاری بکنیم

    سلام و تشکر
    من مادری دارم بسیار متحکم به قدری که من که ازدواج کرده ام نمیتونم چیزی برخلاف نظرش بگم مثلا اگه بگم رنگ ابی رو دوست دارم شروع به گریه و گلایه میکنه تا حرفش به کرسی بشینه الان مسئله خودم نیستم بلکه خواهرام هستن که در سن ازدواج هستن نمیتونن یه کفش به سلیقه خود انتخاب کنن چه برسه به شوهر. یه معیارهایی رو میگه که انگار خودش میخواد ازدواج کنه ما از بس به سلیقه ی او گشتیم خسته شدیم (یه مدتی سعی کردیم با احترام کار خودمون رو کنیم یا با شوخی نظرمون رو بگیم یا جدی درباره اش بحث کنیم اما موقع حرف مثل روشن فکرا گوش میده فردا کمرش میگیره و دیگه نمیتونه تکون بخوره) به ستوه امدیم لطفااااااااااااااااااااا کمک کنید

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۸۵
    • سه شنبه ۵ خرداد ۹۴ - ۲۱:۴۷

    چه کار کنیم با عروس مغرور بد اخلاق پرتوقع ؟

    یکی به داد من برسه به اجبار داریم با همسر برادرم توی یه خونه زندگی میکنیم خودشو بچه ش سر بار ما هستن .

    اخلاقش به غایت بده خیلی مغروره و اصلا زیبایی نداره و از یه خانواده زیر متوسطه . با این وجود مرتب خودشو و خانواده شو از بقیه بالاتر می بینه.

    حتی حاضره شوهر و بچه شو فدای اونا بکنه!! هر چی اون بیشتر ادا میاد خانواده من بخاطر حفظ حرمتا و این که صدامونو کسی نشنوه کوتاه میان . اگرم ما چیزی بگیم آبرومونو همه جا میبره . دارم غمباد میگیرم که باید یه آدم ببخشید نفهمو تحمل کنیم .

    اگه ما هم کولی بودیم غمی نداشتیم میذاشتیمش سرجاش اما افسوس که اعتقادات و ادب این اجازه رو به ما نمیده .
    اونایی که تجربه مشترکی با من دارن نظر بدن خیلی ممنون

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۸۶۶
    • يكشنبه ۳ خرداد ۹۴ - ۲۱:۰۵

    مخالفت پدر با عوض کردن وسایل خونه

    سلام به همه دوستان و عزیزانی که توی این وبلاگ فعالیت دارن ...
    من یه دختر بیست و سه ساله هستم. خدا رو شکر میکنم که خانواده ای بهم داده که عاشقشونم و از بودن کنارشون لذت میبرم. مادرم بازنشسته و در حال حاضر خانه دار و پدرم کارمند هستن.
    توی زندگی ما هم مثل بقیه مشکلاتی هست. ولی خوب باز هم با وجود همه اون مشکلات زندگی بدی نداریم.
    اما یه قضیه ای هست که مدت ها لاینحل تو خانوادمون مونده . اونم مخالفت پدرم با عوض کردن هر چیزی توی خونست.
    بذارین یکم توضیح بدم. پدر و مادر من با هم زندگی بدی ندارن اما اختلاف نظر زیادی دارن. مادر من ادم فهمیده و اهل حساب و کتاب کردن توی خرج کردنه . نه خسیسه و نه ولخرج ... خوب میدونه چطوری و کجا باید خرج کنه. و یه اخلاقی که داره دوست داره توی خونه و زندگیش هر چند وقت یکبار تغییری ایجاد کنه و تنوعی به وسایل خونه بده. اینکه میگم هر چند وقت فکر نکنین یعنی هر شیش ماه یا یکسال. نه... مثلا هر چند سال.
    اما پدرم اساسا و اصولا با عوض کردن وسایل خونه مخالفت میکنه. نکه خساست کنه ها دوست نداره. مثلا اگه بنا باشه بره مدل گوشیه خودشو یا حتی بنا به نیاز مال مارو عوض کنه قبول میکنه و با اشتیاق میره دنبالش. ولی وسایل خونه اصلا.
    هر دفعه قرار باشه چیزی تو خونه ما عوض بشه حتی با وجودی که مادرم از پس انداز خودش میخواد خرج کنه بازم قبول نمیکنه. میگه همینا خوبن لازم نکرده.
    ولی چیزی که بابام اسمشو میذاره خوب واقعا دیگه مناسب نیست. یا خیلی قدیمی شده یا خیلی سال از خریدشون میگذره.
    مثلا سرویس خوابی که مامانم اینا دارن الان بیشتر از ده ساله که خریدن. مامانم میگه برای عوض شدن فضای اتاق و اینکه تنوع تو زندگی خوبه ادم روحیش عوض میشه بریم اینو عوض کنیم.
    اما بابام اصلا راضی نمیشه. هر چی مامانم با مهربونی میگه هر چی خواهش میکنه کارساز نیست. تو اکثر مواردم کار به دعوا میکشه و قهر و اعصاب خوردی. آخر سرم یا مامان به اکراه بی خیال میشه یا بابا به اکراه قبول میکنه.
    جالبیش اینه وقتی قبول میکنه بعد مثلا یه چیزی رو عوض میکنن خودشم از این تغییر حسابی کیف میکنه ها ولی باز سری بعد اگر قراره چیزی عوض شه روز از نو میشه و روزی از نو...
    حالا بعد از مدت هااا مامانم تصمیم گرفته به هزینه خودش مبلامونو عوض کنه. مبلامونو خیلی ساله داریمو قدیمی شده. اما باز دوباره با مطرح کردنش بابام بالافاصله مخالفت کرد. میدونم بازم اینبار اختلاف به وجود میاد و من واقعا دلم نمیخواد این اتفاق بیفته.
    خودم تو این مورد حقو به مادرم میدم چون بنظرم تغییر وسایل خونه مربوط به زن خونست. مخصوصا با شرایط الان مامانم که بازنشسته شده و از صبح تا شب خونست و این روزمرگی واقعا خستش میکنه، این تغییرات واقعا میتونه روحیشو عوض کنه.
    اما این اختلاف نظرشون همیشه جفتشونو اذیت کرده. هر چقدرم میشینن با هم حرف میزنن تو این مورد هیچ کدوم نمیتونن اون یکی رو قانع کنند.
    من دوست دارم برم با پدرم صحبت کنم. اما نمیخوام باعث بشم بابام فکر کنه دارم طرف مامانمو میگیرمو باعث کدورت بشم. و چندباری هم که این کارو کردم تو همون شروعش بابام مخالفت کرده و دیگه نشده بحثو ادامه بدم.
    حالا نمیدونم باید چیکار کنم... از یه طرف حقو به مامان میدمو از طرف دیگه راهی برای راضی کردن بابام به ذهنم نمیرسه. ازتون عاجزانه میخوام کمکم کنین. تو رو خدا فکر نکنین این که مشکل نیست چون میدونم اینبارم قراره جو خونه متشنج بشه و این واقعا بهمم میریزه.
    و این میشه شروع یه اختلاف و دعوای طولانی بین پدر و مادرم. پدر که از سر موضعش پایین نمیاد و مادرمم همش دلخوره و احساس میکنه پدرم تو زندگی به جای اینکه باهاش همفکر باشه رو در روشه.
    خواهش میکنم اگر تجربه مشابهی دارین بگین تا بتونم تصمیم درستی بگیرم.
    از همتون ممنونم....
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۵۹
    • پنجشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۴ - ۲۳:۰۵

    چطور روابطم رو کنترل کنم ؟

    سلام دوستان

    من از بچگی توی خونه ایی بزرگ شدم که همیشه دعوا بود. پدر و مادرم خیلی باهم اختلافات نظر داشتن و همیشه قهر و دعوا بینشون بود.من خیلی استرس و اضطراب داشتم به خاطر این وضعیت. هر دو هم شاغل بودن و ساعات زیادی رو تنها بودم.

    وقتی دبیرستانی بودم افسردگی شدید گرفتم و فقط قرص میخوردم و میخوابیدم. اما پدرم به خاطر من حتی یک ذره هم اخلاقش رو عوض نکرد. یک روز که از دکتر اومدم پدرم اومد توی اتاقم و گفت مریض شدی ؟ من گریم گرفت و گفتم آره بابا روزی بیست تا قرص می خورم....اما اون به جای دلداری گفت منتظر روزهای بدتر از این باش. و از اتاق رفت بیرون... به هر حال با کمک دکتر و دوست صمیمی م حالم بهتر شد.کارشناسی ارشد حقوق گرفتم.الان یک سال که ازدواج کردم.همسرم بسیار بسیار خوش اخلاق. مهربون . با مسئولیت.  از هر نظر بگم عالیه. بی نهایت من رو دوست داره. اینقدر عاشق همیم که احساس میکنم خوشبخت ترینم.

    اما هنوز هم دعواهای پدر و مادرم ذهنم رو به هم می ریزه. اونا هر بحثی بینشون میشه تلفن میزنن به من انگار من میانجی هستم. وقتی می شنوم حالم بهم می ریزه. و حالت های افسردگیم بر میگرده. میترسم این وضعیت زندگی مو خراب کنه و دیگه نتوانم پیش شوهرم شاداب باشم.

    تا حالا خیلی پیشش گریه کردم و اون دلداریم داده و اینقدر بهم عشق داده که حالم بهتر بشه ... با اینکه به مادر و پدرم گفتم . اما مادرم جز من کسی رو نداره و با من درد دل میکنه و من مریضیم بر میگرده.

    نمیخوام ناراحتش کنم و نمیخوام زندگی با شوهرم تحت تاثیر این موضوعات قرار بگیره. خواهش میکنم بگین چطور روابطم رو کنترل کنم ؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۹۶
    • چهارشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۴ - ۱۶:۴۲

    با خواهر شوهرام مشکل پیدا کردم ؟

    سلام

    این روزا خیلی دلم گرفته خواهش میکنم راهنماییم کنید.

    ٢٣ سالمه لیسانس حقوق حدود یک ساله عقدم و نامزدم ٢٨ و فوق دیپلم برق هست . من به گفته دوستام و بقیه صورت بچه گونه و جذابی دارم نامزدم خیلی دوسم داره و همیشه بهم احترام میذاره مشکل من خواهراش هستن خیلی دلم گرفته ازشون .

    با حرفاشون منو ناراحت میکنن یکیشون همش تو کارامون دخالت میکنه با حرفاش منو ناراحت میکنه . مثلا با این که از نظر سطح فرهنگی ما از اونا بالا تریم اما ادعای کلاسش میشه واسه من .

    میگه اینو نپوش قشنگ نیست اینجوری باش رعایت داداشم کن اگه ی مسافرت برم تا بیایم فورا زنگ میزنه نامزدم براش چی خریدی پولات رو الکی خرج نکن ، بعضی کاراشون واقعا عذابم میده .

    مثلا واسه عید تا ٢ نصفه شب میخوان برن مهمونی خیلی بیخیالن . مثلا واسه ناهار دعوتم میکنن بعد ساعت ٣ تازه ناهارشون اماده میشه نامزدم هم میشناستشون ولی بدشون نمیکنه میگه دلسوزن دوست دارن دلم نمیخواد با هم بد باشین.

    واقعا دیگه کاراشون عذابم میده اصلا دلم نمیخواد برم خونه خواهراش به نامزدم هم گفتم هر جا خواستم برن من دیگه نمیام ازشون بدم میاد.

    هر بار با حرفاشون منو ناراحت کردن من هیچ وقت دلم نمیاد کسی رو ناراحت کنم با همه خوب رفتار میکنم .

    نمیتونم جوابشون رو بدم دلمو میشکنن میریزم تو خودم و تنهاییم گریه میکنم تصمیم گرفتم دیگه نرم خونه خواهراش میخوام اعصابم راحت باشه .

    به نظرتون چیکار کنم خواهشا راهنماییم کنید

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۵۶
    • دوشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۴ - ۱۵:۱۸

    حالم از رفتارای مضخرف پدرم بهم میخوره

    سلام پسر نوجوانی هستم زیر هجده سال.

    مشکل من با خوونوادمه تا پنج سال پیش ارتباط خوبی با پدر و مادرم داشتم اما این ارتباط تا امروز کمتر و کمتر شد تا اینکه الان به تنفر تبدیل شده، نسبت به مادرم بازم نه.... ولی تقریبا حالم از رفتارای مضخرف پدرم بهم میخوره. برادر کوچک تری هم دارم که متأسفانه یه مقدار به اصطلاح شره و چون کسی زورش بهش نمیرسه همه شروع میکنن غر غر کردن سر من با اینکه من کاری به کسی ندارم. مثلا چند روز پیش که تبلت دستم بود. باهاش دعوا گرفتم و اون زد زیر دستم و تبلت از دستم افتاد. اون وقت عکس العمل چیه؟ 

    - چرا انقدر با تبلت کار میکنی؟ چرا انقدر سرت تو این گوشیه؟

    اصن کلا هروقت مشکلی پیش میاد به من گیر میدن. منم تو یکسال اخیر کلا پنج بار بجز مدرسه از اتاقم بیرون نیومدم حتی غذا رو هم از لای در میگیرم چون حتی ده دقیقه هم نمیتونم تحملشون کنم و جالب اینکه اینطوری خیلی خوشحال ترم!

    پدرم هم اصلا طرف صحبت منطقی نیست. حرف حرف خودشه! حتی اشتباهات مادرم و برادرمو هم سر من خالی میکنه! چرا؟ چون من اصولا فرد آرومیم چرا؟ چون انقدر سکوت کردم تو سرم میزنن. گاهی میگم این سری یه دعوای حسابی راه میندازم ولی این سری هیچ وقت نرسیده...

    ینی هیچ وقت قدرت جواب دادن بهش رو نداشتم و مثل یه بچه کوچیک لال میشم

    داخل خونه هم مرتب جنگ و دعواست:

    پدر-مادر «قربانی: من»

    پدر برادر«قربانی: من»

    مادر برادر «قربانی:من»

    مادر من«قربانی:من»

    پدر من «قربانی:من»

    انگار مسابقاته

    ولی دیگه خسته شدم. بگید چیکار کنم؟ بعضی اوقات فکر فرار به سرم میزنه ولی خودمم میدونم چقدر چرته. اصلا لابد فرار کردم، بعدش چی؟ کجا بخوابم؟ چی بخورم؟ پس خواهشن توضیح بدین چطور شرایطو تحمل کنم


    ......

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۲۲
    • دوشنبه ۷ ارديبهشت ۹۴ - ۲۰:۱۹

    میخوام رابطه ام رو با پدر و مادر و برادرم بهتر کنم

    دوستان من میخوام رابطه ام رو با پدر و مادر و برادرم بهتر کنم رابطه ی چندان خوبی با مادرم ندارم نمیدونم بقیه با پدر مادراشون چطوریش چقدر صمیمی ان..

    من یه دخترم و تا حالا نشده با مامانم درمورد مسایل زنانه حرف بزنیم خواهر هم که ندارم.... همه ی اطلاعات جنسیم از اینترنت و دوستام بوده و حتی در مورد قاعدگی ام معلم دبستانمون(پنجم)بهمون گفت

     وقتی می بینم یه سریا در مورد چه چیزا که با مادرا و خواهراشون حرف نمیزنن حسودیم میشه .  مامانم خیلی مغرور و در عین حال بی اعتماد به نفس و خجالتیه شاید به خاطر همین با من در مورد این چیزا حرف نمیزنه  و اجتماعی نیست  همش هم به من گیر میده .

    من درکش میکنم که ما رو دوست داره و نمی خواد ما به سمت و سوی اشتباه نریم اما در عین حال که هی  تذکر میده و غر میزنه و گیر میده ، در مقابل یه ذره محبتی که من بهش امیدوار بشم نمیکنه ازش متنفرم همش فکر میکنه من مثل بابامم و میخواد منو تغییر بده .

    منو همون طوری که هستم نمی پذیره دو ساله که درسام به شدت افت کرده ( دارم سعی میکنم درس بخونم و به وضع قبلیم برگردم چون میدونم لیاقت من بیشتر از این حرفاست ) و نمازام ترک شده سر همین هم هر روز دعوا میکنه دیگه خسته شدم حتی تو لحظه های شاد خونوادگی مون نمیتونه شاد باشه شایدم حق داره به خاطر جو خونوادگیشون از بودن باهاش زجر میکشم و اصلاااا ازش خوشم نمیاد .

    شاید تنها چیز خوبش دستپختش باشه علی رغم همه ی اینا دیگه سعی میکنم تو دعواهامون صدامو بالا نبرم و هر وقت باهاش دعوام شد فقط سکوت کنم و تحمل کنم …

    حتی دیگه اهمیت نمیدم به خاطر کدوم اشتباه دارم مواخذه میشم چون تو خونه ی ما همش من مقصر شناخته میشم از نظر مامانم یعنی اون فکر میکنه هیچ عیبی نداره و همه عیبا از منه!!! در حالی که من فکر میکنم عیبا بیشترش از اونه!!!

    دوس داشتم به عنوان یه مادر اون بیاد به من محبت کنه و چیزای دیگه یادم بده نه این که من ... 

    اون درست حرف زدن بلد نیست اجتماعی بودن بلد نیست اگه بلد بود ما وضعیت بهتری تو فامیل داشتیم.

    موقعی هم که میخواد سر صحبت باز کنه به جای تعریف کردن و ... شروع میکنه به گله و سرزنشو نصیحت و.....

    دیگه اهمیتی هم نمیدم میرم تو اتاقم و در و می بندم.

    فقط با این که نمازام ترک شده اما کم کم میخوام رابطم با خدا قوی تر شه حجابم خوبه و نمازام رو هم می خوام شروع کنم یکی از کارایی که فکر میکنم باید درست شه احترام به پدر و مادره  برای این کار با این شرایط من باید چیکار کنم؟؟؟؟؟

    میگن حتی نگاه با خشم به پدر و مادر گناه داره خب وقتی دوسشون نداری چطوری باید با محبت بهشون نگاه کنی؟؟؟

    همش میترسم همش به سر خودم بیاد و بچه ام مثل من بشه. فکر کنم اگه یه روز اتفاقی براش بیفته ناراحت نشم و گریم نگیره . 

    وقتی می بینم هم سن و سالام با یه روز دوری از مامانشون دلتنگ میشن و گریه و زاری راه میندازن اما من دعا میکنم یه چند روز از این خونه برم بیرون 

    نمیدونم شاید من خیلی پر رو و پر توقع ام شاید انتظارات من زیاد باشه اما من دیگه اونو پذیرفتم و همون طوری قبولش کردم و میخوام بهش کمک کنم چه از ظاهر و چه از روحیه بهتر بشه ولی اون منو همین طوری که هستم نمیپذیره....

    صداش و طرز بکار بردن کلماتشو حرفاش و طرز خندیدنش و طرز راه رفتنش و طرز کاراش و.....همش رو اعصابه.

    خدایا منو ببخش که اینقدر گستاخم 

    نمیدونم اشتباه از منه یا از اون!!!!؟؟؟

    مثلا هی به من میگه با نظم باش و برنامه ریزی داشته باش میگه تو بلد نیستی سریع کار کنی تو کندی تو مثل حلزونی بده دختر اینطور باشه فلان باشه بهمان باشه.

    در حالی که خودش یه صدم تو زندگیش نظم نداره اعتماد به نفس نداره مرتبی نداره بعد به من میگه وسواس داری حرفاش تناقض داره نمیتونه جلوی بقیه از بچه هاش دفاع کنه تازه جلوی بقیه ما رو نصیحت میکنه کوچیکمون میکنه.

    من تو شرایط بدیم از یه طرف تعارضات داخلی دوران نوجوانی و از یه طرف کارای مامانم 

    در ضمن فقط مامانم تو خونواده این طوریه بابا و داداشم کلا کاری به من ندارن بابام هم یه جورایی طرف منه 

    مامانم با داداشم هم همین طوریه 

    من باید چیکارررر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    احترام به پدر و مادر یعنی چی چطوری باید بهشون محبت کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۵۹
    • جمعه ۲۱ فروردين ۹۴ - ۱۴:۲۲

    در چه حد باید به یک مرد بها داد ؟

    سلام

    من با یه مسئله ای درگیر شدم

    احتمالا شما هم دیدین یا شنیدین که بعضیا میگن مردا زیادی اعتماد به نفس دارن یا اینکه بعضی از خانوما هیچوقت علاقه ی واقعی و قلبیشونو به شوهرشون نمیگن که مثلا سوءاستفاده نکنه و ...

    میخوام بپرسم ازتون ببینم واقعا تا چه حد این حرفا صحت داره ؟

    ینی واقعا ممکنه که اگر به یه مردی بگی که چقدر دوسش داری یا مثلا محض خوشحالیش ابراز رضایت کنی ازش و به خاطر اینکه به خوب بودن تشویقش کنی بهش بگی که بهترین مرد دنیاست ، اون مرد به قول معروف پررو بشه ؟ و به خودش مغرور بشه ؟ ینی یه جوری بشه بعد از اون که حس کنی دیگه اون تو رو با خودش برابر نمیدونه و خودشو بالاتر فرض میکنه

    من تو رابطه با برادرم خیلی ازش تعریف میکنم و بهش میگم که چقد دوسش دارم یا مثلا تو حرفام غیر مستقیم میگم که هیچ مردی به خوبی اون نیست ولی اینجوری حس میکنم برادرم راحت تر ازم انتقاد میکنه 

    بیشتر پای مخالفت هاش وایمیسه (یعنی یه جورایی راحت تر منو تحت فشار میذاره)

    مثلا برادرم قبلا حرفش در حد یه نظر بود همیشه میگفت این نظر منه ولی الان بهم میگه :همین کاری رو که گفتم میکنی فهمیدی؟ 

    بعد من که میام حرف بزنم میگه: شنیدی چی گفتم یا نه؟ یا میگه : همونی که گفتم

    مثلا قبلا میگفت خواستگار ... چیه بابا مگه قحطه ؟ ولی حالا اصن دلش نمیخواد اجازه بده من حتی با طرف حرف بزنم

    دلیلش چیه؟

    من دلم میخواد بعد از ازدواجم مدام به شوهرم اعتماد بنفس بدم ولی حالا همش فک میکنم باید یا این کارو نکنم یا هر جا حس کردم واقعا نیاز به اعتماد بنفس داره این کارو بکنم

    من خیلی برادرمو لوس کردم جوری که گاهی اوقات توقع زیادی از دیگران داره یا یه موقع ها، همدیگه رو که میبینیم برا اینکه بهش ترحم کنم به شوخی از کارایی که زنش براش انجام نداده (مثلا میگم چرا لاغر شدی میگه یه هفتس بهم غذا نداده) میگه منم بهش میگم باز دوباره تو منو دیدی؟ 

    اینم بگم که برادرم خیلی پسر خوبیه خیلی زن و بچشو دوس داره خیلی هم منو دوس داره منم همینطور برا خاطر هم حاضریم هر کاری انجام بدیم ولی حس میکنم حالا که بهش این علاقه رو گفتم و میدونه که چقد میخوامش بیشتر داره سختگیری میکنه و اینجور مواقع به احساسم هیچ توجهی نمیکنه چون حس میکنم فقط میخواد خودشو ثابت کنه البته منم لجبازم زیاد اجازه ی این کارو نمیدم ولی میدونم چقد دوس داره که حرفشو انجام سریع انجام بدی

    ببخشید خیلی عریض و طویل شد دوست دارم نظر همتونو بدونم مرسی 

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۸۵
    • پنجشنبه ۲۰ فروردين ۹۴ - ۱۴:۵۶