خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی

دسترسی سریع ← آخرین مطالب - موضوعات - فعال ترین کاربران - آخرین نظرات



۱۱۷ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

دوست دارم زودتر از مادرم بمیرم تا مرگ اون و نبینم

سلام  
من زنی ۳۴ ساله هستم که سه تا بچه دارم من یه مشکل دارم و اون این هست که مادر من ۶۳ سال دارد و من هر وقت فکرشو میکنم که مادم میخواهد حالا یا بعد  از چند سال بمیرد ناراحتی عجیبی میگیرم .
به طور خلاصه بگم خیلی بهش وابسته هستم خونشون هم نزدیک خونه ی خودمه و خیلی رفت و آمد داریم وقتی مثلا فکر میکنم قراره یه روز بمیره واقعا از دنیا و بچه هام دلسرد میشم نمیدونم چکار باید بکنم خیلی زیاد به خاطر این موضوع گریه میکنم و این تو زندگیم خیلی تاثیر گذاشته .
من واقعا دوسش دارم و از بچگی بهش وابسته هستم  با این که میدونم این دنیا ماندنی نیست و بالاخره هممون یه روزی میمیریم بازم برای مادرم غصه میخورم این شده واسه من یه مرض دوست دارم زودتر از اون بمیرم تا مرگ مادرم و نبینم نمیدونم چرا شاید پدرم مادرمو خیلی در گذشته اذیت کرده ما هفت تا بچه ایم و من کوچک شونم همشون از پیش مادرم رفتن ولی من به خاطر این وابستگی نتونستم برم
 لطفا بهم بگید چکار کنم خیلی تو زندگی اذیت میشم گاهی وقتها فکر که نه مطمئنم مادرمو از شوهر و بچه هام بیشتر دوست دارم تو رو خدا راهنماییم کنید چکار کنم  تا از این حالت بیرون بیام ممنون
موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۰۰
    • سه شنبه ۲۶ آبان ۹۴ - ۱۸:۲۶

    زن داداشم حجابشو رعایت نمیکنه

    سلام به همه
    نمیدونم از کجا شروع کنم به خاطر همین میرم سر اصل مطلب .

    برادر من یک سال پیش با خانومی همسن خودش ( 28 ) ساله عقد کرد و البته قبلش با هم دوست بودن و شهر خانواده زن داداشم تقریبا 18 ساعت از شهر ما فاصله داره و زن داداشم هر بار که میخواد بیاد خونمون تقریبا 4 ماه میمونه .
    حالا میخواستم بدونم تو شهر های دیگه هم همینجوره یعنی اگه دختر عقد کرده 4 ماه پیش شوهرش بمونه خانواده شوهرش ناراحت نمیشن؟ اخه من دو تا داداش مجرد دیگه هم دارم که دوست دارن راحت باشن و  با موندن زن داداشم مشکل دارن و بخاطر این موضوغ خیلی ناراحتن .

    حتی یکبار هم با داداشم بحث کردن و گفتن ما راحت نیستیم اما داداشم اصلا براش مهم نیست و میگه به شما ربطی نداره اونا رسمشون اینه 1 سال بمونن تازه 4 ماه که چیزی نیست حالا این حرفا به کنار زن داداشم اصلا رابطه صمیمی با ما یعنی با خانواده شوهرش نداره .

    من خودم عقد هستم بعضی موقع ها که نامزدم میاد خونمون ، زن داداشم حجابشو رعایت نمیکنه و سعی میکنه خودشو خیلی خوب جلوه بده  و داداشم هیچ مشکلی با بی حجابیش نداره و چیزی بهش نمیگه داداشمو مطیع خودش کرده که نه خواهری و نه برادری میشناسه در کل بگم داداشم خودشو تافته جدا بافته میدونه .

    حالا از شما دوستان عزیز میخوام که راهنماییم کنید و اگر تو خانواده شما همچین مشکلی پیش بیاد چطور باهاش کنار میاین؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۰۳
    • دوشنبه ۲۵ آبان ۹۴ - ۱۸:۵۱

    چون شوهرم بهم وابسته است خانواده ش داغونم کردن

    سلام

    بذارید اول بیوگرافی خودمو بگم بعد دردمو بگم . من یه دختری هستم مهربون دلسوز قد بلند میشه گفت خوشگل و خوش اندامم خیلی ها حسرتمو میخوردن از فامیل غریبه بهترین خواستگارهارو داشتم ولی من فقط یه بار عاشق شدم اونم عاشقم شد خیلی همو میخواستیم . صادقانه میگم باهام دوست شدیم تا بعد 60 روز اشنایی این اقا اومد خواستگاریم با هم عقد کردیم ولی دو سه ماه گذشت....

    خانوادش به شدت داغونم کردن مریضم کردن روانیم کردن الان یک سال دارم تحملشون میکنم ولی دیگه طاقتم تموم شده انقد تیکه میشنوم انقد از من متنفرن نمیخوان سر به تنم باشه فقط و فقط بخاطر یه دلیل اونم اینکه همسرم به من وابستس باید روزی 4 ساعت کنارم باشه باورتون میشه فقط دلیلش همینه!؟

    به اون خدا قسم فقط دلیلش اینه زندگی رو زهر مارم کردن باتیکه هاشون منو دزد خطاب میکنن . از اونجا که گفتم مهربونم براشون کادو میخرم  جواب تیکه هاشونو نمیدم اخم نمیکنم ولی دیگه طاقتم تموم شده الان یه مدتی افسردگی شدید گرفتم اعتماد بنفس ندارم فکر خودکشی به سرم زده .

    هر روز به یکی از فامیلاشون میگن پسرمونو دزدیده اونام منو هر جا میبینن نصیحت غیر مستقیم میکنن که پسر مال مادرشه زن با یه طلاق میره کنار ولی مادر نه . به پسرشون دروغ پشت سر من میگن که منو خراب کنن ، اخه این حرفه فامیلاش به من میگن.

    متاسفانه روم نمیشه جواب بدم به قول مادرم حیا دارم فقط سکوت میکنم از بچگی اینطوری بودم .

    دوستم اصرار کرد اینجا پست بذارم گفت اینجا کمکم میکنن منتظر کمکاتون هستم

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۵۵
    • يكشنبه ۲۴ آبان ۹۴ - ۱۸:۱۷

    چه چیزی باعث میشه یه پسر از خانواده اش بیزار بشه ؟

    با سلام ..
    دوستان ، پسر 18 19 ساله یکی از اقوام از دوران نوجوانی خیلی باخانواده اش به خصوص پدر و مادرش درگیر شد و خیلی وابسته دوستانش، دقیقا از این دوران وابستگیش رو به خانواده کم کرد به گونه ای که در حال حاضر یک کلمه با پدر و مادرش حرف نمیزنه ..
    شاید بپرسید علتش چیه علتش رو دقیق نمیدونم چون به شدت پسر تو دار و مغرور و خییللللییی لجبازیه .. و اصلا با هیچ کس راجع به مشکلاتش حرف نمیزنه .
    به شدت هم کینه ای .. اون شاید بابت رفتارهای که تو بچگی خیلی ناراحتش کرده کینه گرفته البته این ی حدسه .. دوست داره مستقل باشه هر ساعتی میخواد بره بیاد .
    و چون پدرش بهش اعتراض میکرد خیلی لجبازی کرد ..مادر پدرش حق ندارن بهش زنگ بزنن بگن کجایی .. البته فقط با خانوده اش اینجوریه با بقیه خیلی خوبه .. الان داره هم سرکار میره هم دانشگاه مشغول تحصیل.. و داره تاجایی که میتونه خودش رو به لحاظ مادی از خانواده اش مستقل میکنه .
    پسر بدی نیست اما این حالت لجبازی و اینهمه قهر چند ساله با پدر و مادرش خیلی سوال برانگیزه مادرش برای توجه پاره تنش له له میزنه خیلی هم باهاش صحبت کردن و بعد هر بار صحبت کردن بدتر شده و بیشتر قهر کرده با خانواده اش .
    فکر کنید الان خونه شده براش یه خوابگاه میاد میخوره میخوابه میزنه بیرون حتی اگه خونه هم باشه سرش تو گوشیه .. واقعا این وضعیت برای مادرش نگران کننده است .
    من از دوستان به خصوص اقایون میخوام راهنمایی کنند ..
    واقعا چه چیزی باعث میشه ی پسر انقدر از خانواده اش بیزار بشه ...؟ از صاحب نظران این سایت میخوام خیلی دقیق بهم کمک کنن که از چه طریقی میشه در دل این پسر نفوذ کرد ..؟
    من خیلی دلم میخواد به این پسره و خانواده اش کمک کنم مطمئنا با نظرات شما راه حل خوبی پیدا میکنم ..
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۲۳
    • سه شنبه ۱۹ آبان ۹۴ - ۲۰:۴۲

    الان که از مادرم بدم میاد راحت ترم

    سلام.
    من از مادرم متنفرم... . ازش بدم میاد بر خلاف چیزی که آدمای دیگه فک میکنن ، یا وقتایی که ظاهرا مهربونه! و من بازم خام میشم و گول مهربونیشو میخورم ... . خیلی وسواس داره . حتی من اتاقی هم برا خودم تو خونه - و نه اپارتمان فسقلی!- ندارم و با مادر و پدرم تو یه اتاقیم . بیرون با دوستام جز درس و این جور مسائل نمیتونم برم . خیلی خودخواه . نه میذاره ما غذا درست کنیم و دست به سیاهو سفید بزنیم غذا درس کنیم ظرف بشوریم جارو کنیم. مریضم بشه غرش برا ماس و خودش باید کاراشو بکنه .

    بعد بعضی شبا با کلی غرغر و خسته م - از چی خسته س؟؟؟ از اضافه کاری های احمقانه - که غذا نداره ما باید گشنگیشو بخوریم .

    اینجوری نگم ک ما بدبختیم غذا بهم نمیده!!!! نه. خدا رو شکر بازم ولی لجم میگیره وقتی گرسنه مه و حتی خودمم نمیتونم ی چیز ساده برا خودم درست کنم . یا غذایی که خودش دوس داره درست میکنه و وقتی 3 ماه یه بار غذایی که من دوس دارمو درست میکنه منت میذاره که ببین اینی که دوس داریو برات درست کردم. زحمت کشیدی

    چند ساله من رنگ مهمون تو خونه مون ندیدم . چیزایی که دود از کله تون بلند میشه اگه بگم
    بدتر از همه به هیچ کسم نمیتونم بگم...

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان , تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۲۴۵
    • سه شنبه ۱۲ آبان ۹۴ - ۱۸:۰۵

    از پدرم دیگه رسما بدم مییاد

    سلام

    دارم از دست خانوادم و رفتارهای بی منطقشون دیوونه می شم . انگار  تک تکشون با من مشکل دارن و باعث ازارم می شن . طوری باهام رفتار می کنن که انگار من با اونها زندگی نمی کنم و انسان نیستم .

    در صورتی که روابطشون با خواهر و برادرم بسیار خوبه . اون از مادرم که فقط پشتیبان اون دو تا بچه ست و در اخر هر کسی هر کاری که کرده باشه بی ربط و با ربط به من نسبتش می ده که تو این کارو کردی و همش تقصیر تو هست و ......

    اونم از پدرم که بدتر از مادرمه و بیشتر مشکلات زندگیمون که ای کاش مالی بود همش تقصیر اونه و بدتر از اون این هست که من نمی تونم با طرز تفکرشون کنار بیام .

    من دختری بسیار شاد  و شوخ طبع  هستم اما با توجه به رفتار های خانوادم که همش منو تحقیر و کوچیک می کنن هیچ وقت این شخصیتمو پیش اونا بروز ندادم و شخصیت اصلی من بیرون از خونه است .

    فکر می کنن منو خوب می شناسن اما واقعا هیچ کس نمی دونه چی تو ذهنمه و چه سختی ها و چه حرفایی که نشنیدم و تحمل نکردم .

    بگذریم مشکلی که در حال حاضر دارم اینه که خانوادم و مخصوصا پدرم تفکر عجیبی نسبت به چادر دارن . امروز پدرم گفت هر کی چادر سرش نکنه مردم هزار صفحه پشتش می چینن و یه چیز غیر قابل باور اینکه خواستم عینک افتابی بخرم که پدرم هزار جور فیلم برام ساخت (عینک افتابی برای ادم های جلفه *در صورتی که خودش زیاد استفاده می کنه *و گفت خودمو دار بزنم بهتر از اینه که اونو بخریش و .... هزار تا حرف دیگه ).

    من مخالف چادر نیستم و بیشتر اوقات می پوشم اما از شنیدن حرفهاش حرصم می گیره و بعضی اوقات دوستدارم چادرمو پارش کنم . با اینکه پدرم هر دقیقه پای منبر این و اون میشینه اما هیچ کدوم از حرفهای اونها رو بهش عمل نمیکنه و همیشه هممونو تو سختی می ذاره .

    می گه چرا باید واسه زندگی و این دنیا تلاش کرد چون این دنیا ٬دنیای مردنه . همیشه حرفهاش و کاراش غیر منطقیه و واقعا نمی دونم منی که ادم سر و زبون داری هستم نمی تونم جواب این حرف هاش رو بدم  . ازش دیگه رسما بدم می یاد .

    ببخشید طولانی شد .

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان , تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۷۸
    • يكشنبه ۲۶ مهر ۹۴ - ۲۰:۳۵

    یه کم بیش تر هوای پدر و مادرتون رو داشته باشین

    با سلام خدمت دوستان محترم
    موضوعی که این روزا منو خیلی ناراحت کرده بحث احترام به بزرگترهاست به خصوص پدر و مادر .

    فکر می کنم جوانان امروز نه البته همه آن ها کمی از این موضوع غافل شدند خواهش می کنم یه کم بیش تر هوای پدر و مادرتون رو داشته باشین .

    چون این موضوع اونقدر مهمه که خداوند در قرآن بارها به اون اشاره کرده. اگه همه عالم از شما راضی باشند و مادرتون ناراضی بدونین که خدا هم از شما راضی نیست

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۹۱
    • يكشنبه ۵ مهر ۹۴ - ۲۱:۴۷

    حکم خدا و اسلام درمورد تبعیض بین فرزندان چیه؟

    سلام دوستان
    من یک سال هست که ازدواج کردم. زندگی خوبی دارم خدا رو شکر . ما مستاجر هستیم و همسرم سه شیفت کار میکنه تا کرایه خانه و قسط هامون رو میدیم.
    یعنی شوهرم فقط هفته ای سه شب میاد خونه و بقیش رو شیفت و سرکار هستش. خودم هم دنبال کار هستم که هنوز درست نشده. یه برادر دارم که حدود چهار سال ازدواج کرده. کرایه خونه نمیده و همون اول ازدواج پدرم براشون یه پرشیا خرید. یه بچه دارن. پدرم بین من و برادرم فرق میزاره.
    تازگی ها متوجه شدم که زن داداشم و بچه ی برادرم بیمه ی عمر گرفتن و پدرم هست که هر ماه پولش رو میده تا وقتی بچه بزرگ شد بیمه پول زیادی بهش میده و بازنشستگی برای زن داداشم.
    زن داداشم کار نمی کنه و میگه کار کردن زن رو پیر میکنه شکسته میشه و اینجوری بابام داره براش خرج میکنه تا بعدا بازنشستگی بگیره.
    این در حالی که مادرم کارمند بود و همیشه خیلی سختی میکشید و پدرم اگه صد تومن پول توی خونه خرج کنه کلی دعوا راه می ندازه.
    به نظر شما این کار پدرم درسته که بین خانواده من و برادرم فرق میزاره ؟
    آیا از نظر خدا اینکار هیچ گناهی نداره ؟ من هیچوقت از نظر مالی به بابام چیزی نمی گم و میگم خدا رو شکر خوبه چون مناعت طبع دارم و زندگیمون هم با کار زیاد می چرخه.
    اما داداش و زن داداشم با اینکه دارن دائم از بی پولی مینالن و اینجوری از بابام پول میگیرن. از سر و وضع و تفریحات و سفر و مشخص هست که دارن.
    این تبعیض خیلی اعصابم رو خورد کرده و باعث شده ازشون بدم بیاد.
    چیکار کنم؟ حکم خدا و اسلام درمورد تبعیض بین فرزندان چیه؟
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , اقتصاد خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۲۱۱
    • سه شنبه ۳۱ شهریور ۹۴ - ۲۲:۴۵

    برای برادرم مهم نیستم

    سلام

    خسته نباشید.

    من و برادرم 2 سال تفاوت سن داریم سنمون بین 15 تا 20 هست. من دختر مومن هستم و بردارم به اندازه بنده نه. من خیلی خیلی دوسش دارم ولی ایشون اصلا به بنده توجه نمی کنه و بنده براش مهم نیستم.

    به نظر شما چیکار کنم که رابطه ام با برادرم بهتر بشه ؟؟؟؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۷۷
    • يكشنبه ۲۹ شهریور ۹۴ - ۲۲:۵۰

    مادرم جلوی من به پدرم فحش میده

    سلام
    مادرم جلوی جمع ( من و برادرم   و اقوام ) به پدرم اهانت میکنه . با لحن بد سرش داد میزنه و حتی پاش بیفته فحاشی میکنه. بارها جلوی باجناق هاش به پدرم فحش داده و به شکل بدی تحقیرش میکنه.مثلا جلوی اونا میگه تو عرضه نداری یا سرت کلاه میزان حالیت نیست.... ...پدرم خیلی خجالت میکشه ولی متاسفانه واکنشی نشون نمیده. من هم به مادرم میگم جلوی بقیه با بابا اینجوری حرف نزن میگه به تو ربطی نداره خفه شو!

    و نگرانی من از اینه که جلوی همسر آیندم با پدرم اینجوری حرف بزنه ...خب آدم خجالت میکشه! و حتی ممکنه بعدها توی سرم بکوبه. ...

    آقایون اگر همچین مادر زنی داشته باشید که به پدرخانومتون بی احترامی میکنه، شما واکنشتون به همسرتون چیه؟ آیا به نظرتون این باعث میشه شوهر روش باز شه و به پدر زنش بی احترامی کنه؟

    لطفا راهنماییم کنید من این رفتار مادرم واقعا باعث سرافکندگیمه. ....
    بخدا خجالت میکشم جلوی من به پدرم فحش میده....
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۸۱
    • يكشنبه ۲۲ شهریور ۹۴ - ۲۲:۴۵

    چجوری جلو خانواده ی شوهرم سرمو بالا نگه دارم ؟

    سلام
    من یه دختر 21 ساله ام میدونم حرفام ممکنه تکراری باشه و شایدم خیلی هاتون اصلا نخونید ولی من به امید جواب گرفتن یا حداقل همدردی اینو مینویسم نه مشکل جنسی دارم نه مالی نه گناه و این حرفا مشکل من چیزیه به اسم والدین..

    تو این 21 سال که از خدا عمر گرفتم فقط شاهد دعواهای وحشتناک بودم بحث نبود که برم تو اتاق و د رو ببندم، کتک کاری بود و به خاطر همین مجبور میشدم وسط دعوا باشم چه بسا که خودمم کتک میخوردم سالها گذشت ولی اوضاع روز به روز بدتر شد به نظرم این دو تا نیمه ی گمشده ی هم نبودن چون سر آب خوردن هم اختلاف دارن .

    متاسفانه موضوع دعواها همیشه به خاطر عمه و خاله و دایی و عمو خلاصه کل فک و فامیل بود یکبار نشده که به خاطر خودشون دعوا کنن. من  2 سال ازدواج کردم شوهرم یه فرشته از طرف خداس فوق العاده فهمیده و باشعور اما مشکل من اینه که تو این دعواها متاسفانه یه فرد عصبی تندخو پرخاشگر بار اومدم صدامو میبرم بالا و خیلی بی ادب شدم .

    اعصابم خیلی ضعیف شده خلاصه که خیلی آسیب زیادی دیدم. بارها تو روی پدر مادرم وایستادم و هر چی به دهنم رسیده گفتم حتی نفرین کردن به خاطر صدمه ی روحی شدیدی که به من زدن.

    شوهرم اوضاع پدر مادرمو میدونه و به روم نمیاره و خیلی تلاش میکنه که اوضاع رو بهتر کنه حتی به خاطر اینکه بابام دست بزن داره به مامانم گفت وقتی عروسی گرفتیم بیا بریم خونه ی ما نوکرتم هستم.

    مامانم یک ماه به خاطر دعوای قبلی خونه ی مادر بزرگمه و منو خواهرم آواره ی این خونه و اون خونه شدیم بابامم مونده خونه زندگیشو میکنه انگار نه انگار چیکار کنم؟

    از طرفی دلم میخواد زندگیمون درست بشه از طرفی دیگه نمیخوام شاهد زجر کشیدن مامانم بشم آبرومون تو کل فامیل رفته که یه زنو شوهر با این سن و سال که داماد دارن دعواشون شده شایدم جدا بشن.

    خاله هام و داییم مادربزرگم میگن هر چی جلو بد رفتاری های بابات کوتاه اومدیم بسه دیگه نمیذاریم مامانت به اون خونه برگرده بهم دلداری بدید چجوری جلو خانواده ی شوهرم که فکر میکردن ما فوق العاده خوشبختیم سرمو بالا نگه دارم...

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۱۴
    • پنجشنبه ۱۹ شهریور ۹۴ - ۲۲:۱۵

    موضع ام در مقابل برادرم چی باید باشه؟

    سلام
    من خیلی گیج شدم اعصابم بهم ریخته من 17 سالمه یه داداش دارم که ایشون نزدیک 25 سال داره امروز رفته بودم کلاس وقتی برگشتم دیدم که اون یکی برادرم که 22 سال داره داشت میرفت غذا بگیره من یهویی گفتم بده من میرم

    بعد که رفتم غذا سفارش دادمو منتظر بودم  که یه دفعه دیدم یه خانمی ( زن یا دختر بودنشو نمیدونم ) اومد تو و اونم غذا میخواستم منتظر موندم تا اینکه  این خانم به یکی زنگ زد من که پشت سرش بودم  یهو یی دیدم اسم مخاطب دقیقا فامیلیه من هستش . کنجکاو شدم شماره رو ببینم که دیدم این شماره داداشمه همونه که 25 سالشه .

    اون زنه ( یا دختره ) بار اول که زنگ زد دید جواب نمیده بار دوم  اون خانم گذاشت رو بلند گو که تا بردارش جواب بده اینم داداش جواب داد البته داداشم با بابامو مامانم حرف میزد برای اینکه  بگه کسی پیشمه

    بعد قطع کرد چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد که داداشم گوشی رو برداشتو با هم صحبت کردن  من فقط کمیشو شنیدم چون اون رفت بیرون از مغازه  منم رفتم اونجا و به بهانه این که کفشمو درست کنم  یکم کنارش وایسادم  اینم  فقط  فهمیدم که مثل لیلی و مجنون دارن حرف میزنن

    هیچی دیگه برگشتم خونه

    بعد یادم اومد که یه شبی ( تقریبا 6 ماه پیش ) اخرای شب بود مامانم اومد بالا رفت تو اتاق داداشم و باهم حرف زدن ( مامانم اصلا نمیدونست که من دارم میشنوم ) بعد بهش داشت میگفت که اون زنیکه با اون ماشین کی بوده؟؟؟؟ و اینجور حرفا

    منم شنیدم بعد داداشم قسمش داد که من نمیشناسمش و اینا  (فک کنم که مامانم قانع شد )

    مامانم اینقد اون شب ناراحت بود که زنگ بابام زد گفت سریع بیا که بابام چقد جریمه شد به خاطر نرفتنش سر پرواز بعد که اومد مامانم بهش گفت که میخواستم امشبو پیش هم باشیم و  خوش بگذره .....به همین خاطر میگم که فک کنم مامانم قانع شد

    حالا بعد از اون مدت من اون خانم که تقریبا 30 سال داره یعنی بزرگتر از داداشمه ( البته از نظر ظاهری اینچنین بود) دیدم  اونم به طوری که کاملا اتفاقی  و با ماشینشم  اخه ماشینش خیلی تابلو هست پاتروله ( ینی دیگه  اخر اسقاطیا)

    حالا من باید چیکار کنم برم به مامانم بگم یا نه  چون مامانم قبلا میدونسته  ، به خدا ما اصلا خانواده سطح پایینی نیستیم که داداشم این کارو میکنه  نمیدونم به کی رفته من بابام که خلبانه و مامانم هم روانشناس هست ولی حالا تو خونه خانه داری میکنه

    گیج شدم اخه چرا داداشم با اون زن  بزرگ دوست شده  یعنی چرا با اون فردی که سنش بیشتره با اون عشوهاش .

    البته اینو بگم که این خانم  خیلی ارایش نکرده بود مانتویی بود و فک کنم فقط اصلاح صورت داشته البته فک کنم . من موضع ام چی باید باشه به نظرتون
    پیشاپیش از جواباتون تشکر میکنم
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۰۶
    • شنبه ۱۴ شهریور ۹۴ - ۲۳:۱۵

    من یه خواهر دارم که ١٤ سالشه و خیلى پرخاشگره

    سلام

    من یه خواهر دارم که ١٤ سالشه. خیلى پرخاشگره و به بهونه هاى الکى سر من و مامان بابام داد میزنه و به مامانم و من فحش میده گاهى هم به مامانم حمله میکنه.

    ما اکثراً باش مدارا میکنیم و فقط تا وقتى باب میلش حرف بزنى و رفتار کنى خوبه. امشب سر یه حرفى شروع کرد به داد زدن و فحش دادن به مامانم و میخواست مامانم رو بزنه منم دیگه طاقتم تمام شد رفتم دست و پاشو گرفتم و تا میشد سرش داد زدم و از عصبانیت رفتم تو اتاقم که کارامو کنم برم بیرون.

    دوباره دیدم با بالشت داره مامانمو میزنه و اذیت میکنه و داد میزنه باز رفتم بالشتو بگیرم که باش درگیر شدم تلفن رو برداشتم به بابام زنگ بزنم اومد گوشیو ازم بگیره من خیلى عصبانى شدم تا تونستم داد زدم و چشمامو بستم و فقط همینطور که گوشى دستم بود با آخرین زورم محکم کوبیدم چند بار تو کمرش .

    وقتى چشمامو باز کردم دیدم یه لحظه از تقلا وایساده و گفت مامان کمرم و چشماش قرمز بود و قلمبیده بود بیرون و گریه میکرد نفسش رفت چون خیلى محکم زدم که خودم هنوز بعد از ٦ ساعت هنوز ناخنام درد میکنه.

    بعدشم گوشى رو پرت کردم که شکست و رفتم بیرون از خونه. من به آرومى تو خانواده معروفم و همیشه خونسردیم رو حفظ میکنم اما اینبار واقعاً صبرم تموم شد/ بعدشم که اومدم خونه دیگه محلش نذاشتم بعد اون اومد ازم معذرت خواست ولى بازم محلش نذاشتم و به مامانم گفتم از این به بعد ناهار و شام بیار تو اتاقم نمیخوام با این رو در رو بشم و میخوام برم خونه اجاره کنم.

    از طرفى خیلى عذاب وجدان دارم فقط چون زدمش همش صحنه گریه اش میاد جلوى چشمم و ٢ ساعته دارم گریه میکنم. هم حاضر نیستم باش حرف بزنم هم دلم براش میسوزه و عذاب وجدان دارم و همیشه هم یه حس نگرانى دارم و داشتم وقتى جایى میره همش به مامانم اینا میگم برسونیدش که مبادا اتفاقى براش بیفته.

    هم اخلاقاى بدش رو نمیتونم تحمل کنم هم دلم براش میسوزه و عذاب وجدان امشبم ولم نمیکنه. باید چیکار کنم؟!؟

    ( از لطفتون ممنونم خواهشاً با حوصله بخونید و جواب بدید متشکرم ازتون)

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان , تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۰۰
    • دوشنبه ۹ شهریور ۹۴ - ۲۲:۴۵

    مامانم احترام پدرم رو توی خونه نگه نمیداره

    سلام دوستان
    اگه توی خونه یک ویژگی منفی از پدر یا مادرتون ببین (در رابطه با خودشون) . مثلا اینکه مامان توی خونه و جلوی بچه ها احترام پدر رو نگه نمیداره و همش اونو کوچیک میکنه ( فقط تو خونه ها نه جلوی فامیل ) چه جوری به مادر میگین ؟
    من میخوام بگم ولی راستش این حرفو قد دهنم نمیدونم .آخه من یه دختر مجرد بیام بگم مامان لطفا با پدرم درست صحبت کن .مردا به غرورشون خیلی احتیاج دارن!
    مامانمم سابقه داره هیچ وقت اجازه نمیده تو روابطشون ،دعواهاشون  ما دخالت کنیم .
    من مستقیم که نمیتونم بگم . توی مسجد محل هم که اصلا فضاش اینجوری نیست .پیش کسی دیگه ای ( منظورم فامیله ) که نمی تونم مطرح کنم
    آیا سی دی یا فایل صوتی از روانشناسی یا مشاوره هست که من تو خونه بذارم تا بشنون؟؟ یا راه دیگه ای مد نظرتونه
    تشکر

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان , تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۳۵
    • يكشنبه ۸ شهریور ۹۴ - ۲۲:۵۵

    چرا بعضی پدر مادرها انقدر خود خواهن ؟

    سلام

    چرا  بعضی پدر مادرها انقدر خود خواهن ؟ چرا به فکر بچه هاشون نیستن؟
    همیشه سعی کردم بهشون احترام بذارم ولی دیگه نمیتونم ، نمیدونم پدر مادرای شما هم اینجوریند ،پدر و مادرم  همش سر مسائل بیخود با هم دعوا میکنند، جر و بحث میکنند اصلا با هم نمیسازند همش سر بقیه دعوا میکنند .

    هر از چند گاهی یه دعوایی درست میکنند ، من یه دختر بیست و خورده ای ساله هستم که همش باید اونا رو نصیحت کنم همش باید آرومشون کنم ولی دیگه بریدم ، خسته شدم ، به جای اینکه پدر مادرم منو که یه دختر جوون هستم نصیحت کنند من باید این کار و بکنم .

    دیگه اعصابم نمیکشه،  داروی اعصاب میخورم و افسردگی گرفتم ، حتی چند بار خواستم خودکشی کنم و خودمو راحت کنم ، ولی نتونستم، روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم دیگه دوستشون ندارم، دلم میخواد فریاد بزنم ، گریه کنم ،دلم برای تنهایی خودم میسوزه ،  حتی خدا هم صدامو نمیشنوه و کاری برام نمیکنه ، خدایاااااااا تا کی باید عذاب بکشم دیگه رمقی برام نمونده ، دیگه نمیخوام به این زندگی نکبتی ادامه بدم

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۹۴
    • شنبه ۷ شهریور ۹۴ - ۲۳:۲۵