خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی


۲۴۱ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

از دست پدرم شدم یه آدم عصبی

سلام
پدر و مادرم همیشه با هم دعوا دارن دیگه از دست کاراشون خسته شدم . البته بیشترش تقصیر بابامه گاهی اوقات میگم کاش یه پسر 24 ساله بودم حرف که میزد ... !
ولی یه دخترم هیچ زوری ندارم هیچی نمیتونم بگم هیچیییی از تمام انسان هایی که خوشبختن متنفرم میگم اونا زندگیمو دزدین زندگی که حق من بود خواهرم تشنج کرده من اعصبام ضعیفه شب و روز گریه میکنم یه روز خنده به چشمم نیومده .
میدونم یه چیز غیر منطقیه ولی این حس میاد سراغم . امشب در حال غذا خوردن بودم یک دفعه ای با صدای بلند گفت مسواکم کووووووو؟ بعد ما گفتیم نمیدونیم تمام آشغالارو ریخت تو ظرفشویی بدون اینکه برش گردونه تو سطل زباله آخرم رفت یک مسواک برداشت مسواکشو زد .
مامانمم تمام آشغالارو جمع کرد یه بارم کفش دستشویی رو از دستشویی بیرون آورد پاش کرد و تو کل خونه دور زد . یه روز خالم از شهرشون اومد بود شمال ( آخه یه جا دیگه زندگی میکنه ) هماهنگ کردیم بریم بیرون همون شبشم بابامم گفت بریم عید دیدنی موندم چیکار کنم گفتم بابا امشب همراه مامان برم بیرون فردا باهم میریم عید دیدنی گفت هیچ جا حق نداری بری از خونه بری بیرون قلم پاتو میشکونم لباس عیدتو با قیچی پاره میکنم .
موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۱۷
    • پنجشنبه ۱۰ فروردين ۹۶ - ۲۱:۲۰

    حال بد روحی مادرم به خاطر اینه که سرپرست خانواده است ؟

    سلام

    حدود 20 سالمه و دانشجو . 7 سالم بود والدینم جدا شدن و من با مادرمم. پدرم ازدواج مجدد کرده و بچه داره و زندگی دیگ ای اما تو زندگی منم حضور داره. هر چند چیزی که بیشتر از جانبش احساس میشه محدود کردنه.

    تو خونه ای که یک مادر و دختر باشه همیشه کل کل هست. ولی تو خونه ما خیلی شدیده. مادرم آدم فوق العاده احساسیه . در موارد مشاوره دادن به دیگران خیلی منطقی عمل میکنه اما به خودمون که میرسه به طرز عجیبی بی منطق میشه.

    بعد از ورود به دانشگاه عاقل تر شدم کم تر کل کل مکیردم و جو رو متشنج میکردم. به عبارتی حالیم شده بود باید احترامشو حفظ کنم هر چی که بشه و تلاشمو واقعا میکردم. شروع کردم به محبت کردن زیاد. اما گویا این قاعده هست که به هر کی محبت زیاد کنی بیشتر ازت فاصله میگیره و بیشتر تلخی میکنه.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۲۴
    • پنجشنبه ۱۰ فروردين ۹۶ - ۲۱:۱۵

    چطور روابطم رو با خواهرم و شوهرش به حالت عادی برگردونم؟

    به نام خدا

    سلام

    خانوم زیر بیست و پنج سال هستم مجرد که تا به حال با خانواده ی خواهر بزرگترم مشکلی نداشتم .همیشه هم مورد احترام دامادمون بودم ایشون خیلی منو قبول داشت .

    اما از بچگیم با خواهرم رابطه ی آنچنانی نداشتم .خواهرم تمایلی نداره با من حرف بزنه بسیار با من مغرورانه رفتار میکنه اصلا با من حرف نمیزنه یا حرف زدن با من براش سخته . بیشتر اوقات سعی میکنه تو ذوقم بزنه بگذریم که تو هشت نه سالگی تا حدودا ۱۸ سالگی  یه رفتار نا آگاهانه ی بسیار منفی در حق من داشت که هنوز که بزرگ شدم دارم تاوان رفتارش رو میدم .اما من به عنوان خواهر خودم ته دلم دوسش دارم همیشه سعی بر این داشتم که رابطه ام رو باهاش درست کنم یه کم موفق شدم ولی ..

    تا اینکه من یه روز خیلی بی دلیل و از سر خستگی حرف بدی بهش زدم به روی خودش نیاورد و همه چیز رو خراب کردم اما بار ها به روش های مختلف از دلش در آوردم و رابطمون بهتر شد .الان با آبجیم مشکلی ندارم.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۲۳
    • پنجشنبه ۱۰ فروردين ۹۶ - ۲۱:۰۰

    خواهرم مشکلات زندگیش رو با ما در میون نمیذاره

    سلام دوستان گرامی

    مشکلی که من دارم خانوادگیه و باعث رنجش کل خانواده شده. دختری بین بیست و چهار تا بیست و شش ساله هستم. از خانواده مذهبی. پدر من شغل دولتی با سمت تقریبا بالایی دارن.

    دوست داشتم مشکل رو مفصل بگم ولی خیلی از حوصله خارجه. به طور کلی مسئله خواهرم و همسرش هست. خواهرم متاسفانه اخلاقی که داره اینه که مشکلاتش رو با ما در میون نمیذاره ولی تو زندگیش دچار مشکلات بزرگی هست.

    حتی به من که خواهرشم میگه ولم کن حوصله ندارم و ... تصمیم گرفتم کل خانواده رو مشاوره ببرم اما چطور باید بیان کنم و چجور صحبت کنم که موافقت کنه. هر سری لج میکنه منم عصبی میشم. فن بیانم چجور باشه که راضی بشه ؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۵۵
    • چهارشنبه ۹ فروردين ۹۶ - ۲۱:۳۰

    با خانواده ی زنم مشکلاتی دارم ولی نمی خوام قطع رابطه کنم

    سلام
    من با خانواده ی زنم مشکلاتی دارم ولی قصد ندارم با این خانواده ی قطع رابطه کنم. من در اوایل ازدواج در مورد مسائل زندگی با همسرم تعریف می کردم و نظرشون رو می پرسیدم. ایشون هم دقیقا همین حرف ها رو به خانوادشون منتقل می کردن و اون ها هم در زندگی ما دخالت می کردن. بعد از مدتی متوجه شدم ما نباید سر هیچ مسئله ای با هم بحث کنیم و هیچ کدام قانع نمی شیم.
    ولی از اون طرف خانواده ی همسرم ظاهرا به شدت نگران خانم بنده هستن و مدام در زندگی ما مداخله می کنند. آن ها از همسرم می خوان که شرح کلیه ی اتفاقات روزمره را برای اون ها بده. به فلان شکل و فلان طریق من رو امتحان کنه و نظر من رو در مورد فلان مسئله بپرسه و جوابش رو به اون ها منتقل کنه.
    اتفاقا خانواده ی همسرم در بسیاری از مسائل نظرشون با من یکی هست ولی چون در حد پرستش همسرم رو دوست دارن (و یا شاید هم به ایشون حسادت می کنند و من خبر ندارم) سعی می کنند من همیشه طبق میل دخترشان عمل کنم و فکر می کنند به این شکل ایشون خوش بخت بشن.
    همسرم بدش نمیاد برای به کرسی نشوندن حرف هاش من و خانوادش رو به جون هم بندازه. من دوست دارم این فضا عوض بشه. این اتحاد توهمی و شیطانی شکسته بشه و خانواده ی همسرم به من به چشم فردی که دخترشان را خوشبخت می کنم نگاه کنم.
    ضمنا من متوجه شدم این خانواده و همین طور همسرم هیچ استدلالی رو متوجه نمیشن و مثلا من اگر بگم که دهن لقی دخترشون موجب بی اعتمادی من میشه نخواهند فهمید. دوست دارم به شکلی متفاوتی به این وضعیت خاتمه بدم و یک فضای مهر و دوستی حاکم بشه.
    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۵۷
    • سه شنبه ۸ فروردين ۹۶ - ۲۱:۲۵

    از وقتی یادم میاد مادرم از من خوششون نمی اومد

    سلام

    کی گفته مادر اسطوره مهربونیه  ؟ اگر اینطور بوده پس این بچه های سر راهی از کجا اومدن؟

    سلام دوستان

    من 37 ساله هستم و از وقتی یادم میاد مادرم از من خوششون نمیومد . بذارید اول کار بگم من خودم مشاورم و تا الان تمام راههایی که به ذهن بشر دو پا میرسیده رو امتحان کردم و تقریبا میشه گفت به نسبت تلاشم نتیجه ای مطلوبی نگرفتم و فقط تونستم سطح درگیری ها را پایین بیارم .

    چون میدونید وقتی دوست نداشته باشن طبیعتا احترامی نداری، باید در خدمت سوگلی های اونا باشی،بیمار میشی تنهایی، همیشه و در همه جا مقصری و ...

    وقتی اقایون رو منبرها از احترام والدین میگن من قبول دارم اما از همشون روز قیامت نزد خدا دادخواهی میکنم که چرا کسی نگفت فرزندی که شما باعث افرینشش شدید مستحق این همه بی مهری نیست و باید در مقابلش احساس مسئولیت داشت. این اواخر توقع ندارم دوستم داشته باشن فقط میگم خدا کاش اینقدر بروز نمیدادن.

    الان خیلی دوستان ممکنه بیان بگن اشکال از شماست و ممکنه از راهش وارد نشدی  یا مثلا احساس میکنی دوست ندارن و الا مگر ممکنه مادری بچش رو دوست نداشته باشه ؟

    من مطمئنم و یقین دارم. حداقلش به شنیده های خودم که دیگه شک ندارم. از کودکی ارزو داشتم مربی شیرخوارگاه بشم.میگفتم برای بچه ها این کارو میکنم اون کارو میکنم و ...

    خیلی سخته بخوای مطابق دستور شرع باشی و به مادری نیکی کنی که میبینی بدگویی تو رو پیش بقیه میکنه اضافه بر اینکه محبتی هم بهت نداره

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۴۸
    • يكشنبه ۶ فروردين ۹۶ - ۲۱:۱۵

    یکی از خانم های فامیل اهل دزدیه

    با عرض سلام و تبریک عید به شما همراهان خوب
    خانواده و فامیل های ما خدا رو شکر آدم های سالم و خداشناس هستن حلال و حرام خیلی برامون اهمیت داره. طی چند ماه اخیر که چند تا از جوان های فامیل عروسی کردن و به خونه بخت رفتن . تو دو تا از عروسی هایی که رفتیم بنده متوجه شدم یکی از اقوام نزدیک ما و صاحب مجلس عروسی از شاباش عروس و داماد دزدی کرد .
    یعنی با چشمای خودمون دیدیم که از شاباش عروس که امانت دست ایشون بود رو برداشت
    . حتی خود عروس هم فهمیده بود و میگفت چرا شاباشم کم شده ؟  عروس هم دیده بود گفت فلانی برداشته ، من و خانوادم هم متوجه این قضیه شدیم .
    حالا این آدمی که از شاباش عروس کش رفته با ما خیلی رفت و آمد دارن و من گاهی احساس خوبی بهشون ندارم یعنی میترسم ازشون آخه چه نیازی به اون پول داشته مگه ؟
    وضعشون هم خوبه و اندازه خودشون دارن .پس دلیل این دست کجی چی میتونه باشه ؟ آخه کی دلش میاد از یه عروس و داماد شب عروسی دزدی کنه ؟ حالا ما هم نمیتونیم با این خانواده قطع رابطه کنیم بخاطر دست کجی خانوم خونه .
    با این جور آدما چه رفتاری کنیم ؟
    هیچ احساس خوبی بهشون نداریم.... اما مجبوریم رفت و آمد کنیم.
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۴۷
    • جمعه ۴ فروردين ۹۶ - ۲۱:۰۵

    من مشکلم اینه که مهربونم، چطور اعتدال رو رعایت کنم ؟

    سلام
    من مشکلی دارم که به کمک نیاز دارم . ممنونم وقت می ذارین و می خونین .
    من مشکلم اینه که مهربونم . مشکلم اینه که کینه ای نیستم . مشکلم اینه که وقتی با کسی بحث می کنم ، یادم می ره و سریع می بخشم . مشکلم اینه ساده و بی شیله پیلم .
    اینا به خودی خود ، بد نیست . ممکنه خوب باشه . ولی وقتی باعث دردسرت نشه . همین امشب ، با مامانم سر یه مسئله پیش پا افتاده بحثمون شد . حق با من بود . چون مربوط به ظاهر می شه ، نمی تونم توضیح بدم .
    مادرم داشت درباره چیزی که مال منه ، نظر می داد و می گفت نمی بخشمت ، راضی نیستم اگه فلان کارو بکنی . منم یه چیزی گفتم . که حالا شاید درستم نبوده. ولی مامانم بهش برخورده . از سر شب تا الان با من حرف نزده . حالا من چه طوری بگم بابا حق با منه . من باید حرف نزنم . من باید قهر کنم . من باید خودمو بگیرم .
    ولی به جاش ، منت کشی کردم و ایشونم مثل یه جانی با من رفتار کرد . و غرورم با خاک یکسان گردید . خیلی اینطوری پیش میاد . من مثال زدم . این یه مثال کوچیکی بود .حتی حقم با من باشه ، می بخشم و کلا فراموش می کنم و کینه نمی کنم . همین می شه که غرورم می شکنه .دو دقیقه نمی تونم با یکی قهر باشم و محل ندم . سریع خودمو کوچیک و خوار می کنم و معذرت خواهی و از حقم می گذرم . زیادی مهربونم دلم به رحم میاد .
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۸۷
    • پنجشنبه ۳ فروردين ۹۶ - ۲۳:۵۳

    چرا باید زندگی کنم که باعث رنجش دیگران بشم

    سلام میکنم خدمت همه خوانندگان محترم خانواده برتر و تبریک میگم سال نو رو خدمتتون .

    نمیدونم حرفم رو براتون از کجا بگم مشکلم رو از کجا براتون توضیح بدم اول خودم رو معرفی میکنم پسری هستم 18,19 ساله تا امروز هر چیزی توی زندگیم خواستم داشتم چه از لحاظ مادی چه معنوی خدا رو شکر میکنم از این نظر .

    فرزند بزرگ خانواده هستم یه پدر بسیار خوب زحمت کش دارم که به خاطر من لااقل کاری نبوده که نکنه و همچنین یه مادر با همچنین خوصوصیات الان واقعا حس میکنم خیلی داغونم هیچ دلیل نمیبینم واسه زندگیم با اینکه اینقدر پدر و مادر و خانواده ام رو دوست دارم و اونا هم همین طور و هر کاری پدر و مادر از دستشون بر امده برام کردن و نگذاشتن ارزویی تو دل من بمونه .

    ولی من فرزند خوبی براشون نبودم همیشه ناخواسته کارهایی رو میکنم که باعث رنجششون میشم نمیدونم به خدا دست خودم‌ نیست نمیخوام ذره ای اذیت بشن اما خودم همه چی رو خراب میکنم ، دیگه از خودم بدم‌ امده خیلی زود عصبی میشم هیچ کنترلی رو خودم ندارم .

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۶۵
    • چهارشنبه ۲ فروردين ۹۶ - ۲۱:۱۰

    مامانم میگه ، اگه عروس بگیرم نشون از پیر شدنمه

    با سلام
    سال نو مبارک

    دختر خانم هستم . دو برادر بزرگتر از خودم دارم. و خودم بچه ته تغاری ام و مامانم حدود 50 ساله هستن .

     تو خونه ی ما  مشکل بزرگی درست شده که باعث سردرگمی همه ی اعضا خانواده ام شده. بذارید براتون تعریف کنم.

    مامان من آرایشگره و فوق العاده ماهر . اما افکار و عقایدی داره . مامانم بر این باور هستش که هیچ وقت پیر نمیشه یعنی پیری در اون راه نداره. خلاصه با هزار جور سحر و جادو و ترفنده  آرایشگری و بوتاکس و پروتز و ... خودش رو جوون نگه داشته. و شده مثل دخترهای 30 ساله، از بس که جوون شده ، حتی جوون تر از من!

    یه وقت فکر نکنید این کار ها رو برای دل بابام میکنه.باید بگم نه فقط به فکر خودشه.بابام اصلا به این جور چیز ها کار نداره. بابامم تو جوونیاش آدمی بوده که زن نمیخواسته ، فقط به فکر رفیق بازیش بوده . خودش میگه مسئولیت پذیری رو دوست نداشته و میخواسته تا آخر عمرش برای خودش عشق و حال کنه.

    یعنی آدمی مسئولیت پذیر نبوده ولی بی قید و بند و چشمش دنبال زن و دختر مردمم نبوده. خلاصه تفریح های سالم با دوستاش میکرده.و الانم بازنشسته هست و مدام تو دنیای مجازیه.

    اینا یه توضیحات بود درباره ی زندگی مون اما مشکلی که پیش اومده رو ، برادر کوچیکم درست کرده.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , ازدواج فرزندان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۱۴
    • چهارشنبه ۲ فروردين ۹۶ - ۲۱:۰۵

    برو بالا