خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند



۱۰۷ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

چجوری جلو خانواده ی شوهرم سرمو بالا نگه دارم ؟

سلام
من یه دختر 21 ساله ام میدونم حرفام ممکنه تکراری باشه و شایدم خیلی هاتون اصلا نخونید ولی من به امید جواب گرفتن یا حداقل همدردی اینو مینویسم نه مشکل جنسی دارم نه مالی نه گناه و این حرفا مشکل من چیزیه به اسم والدین..

تو این 21 سال که از خدا عمر گرفتم فقط شاهد دعواهای وحشتناک بودم بحث نبود که برم تو اتاق و د رو ببندم، کتک کاری بود و به خاطر همین مجبور میشدم وسط دعوا باشم چه بسا که خودمم کتک میخوردم سالها گذشت ولی اوضاع روز به روز بدتر شد به نظرم این دو تا نیمه ی گمشده ی هم نبودن چون سر آب خوردن هم اختلاف دارن .

متاسفانه موضوع دعواها همیشه به خاطر عمه و خاله و دایی و عمو خلاصه کل فک و فامیل بود یکبار نشده که به خاطر خودشون دعوا کنن. من  2 سال ازدواج کردم شوهرم یه فرشته از طرف خداس فوق العاده فهمیده و باشعور اما مشکل من اینه که تو این دعواها متاسفانه یه فرد عصبی تندخو پرخاشگر بار اومدم صدامو میبرم بالا و خیلی بی ادب شدم .

اعصابم خیلی ضعیف شده خلاصه که خیلی آسیب زیادی دیدم. بارها تو روی پدر مادرم وایستادم و هر چی به دهنم رسیده گفتم حتی نفرین کردن به خاطر صدمه ی روحی شدیدی که به من زدن.

شوهرم اوضاع پدر مادرمو میدونه و به روم نمیاره و خیلی تلاش میکنه که اوضاع رو بهتر کنه حتی به خاطر اینکه بابام دست بزن داره به مامانم گفت وقتی عروسی گرفتیم بیا بریم خونه ی ما نوکرتم هستم.

مامانم یک ماه به خاطر دعوای قبلی خونه ی مادر بزرگمه و منو خواهرم آواره ی این خونه و اون خونه شدیم بابامم مونده خونه زندگیشو میکنه انگار نه انگار چیکار کنم؟

از طرفی دلم میخواد زندگیمون درست بشه از طرفی دیگه نمیخوام شاهد زجر کشیدن مامانم بشم آبرومون تو کل فامیل رفته که یه زنو شوهر با این سن و سال که داماد دارن دعواشون شده شایدم جدا بشن.

خاله هام و داییم مادربزرگم میگن هر چی جلو بد رفتاری های بابات کوتاه اومدیم بسه دیگه نمیذاریم مامانت به اون خونه برگرده بهم دلداری بدید چجوری جلو خانواده ی شوهرم که فکر میکردن ما فوق العاده خوشبختیم سرمو بالا نگه دارم...

موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۹۷
    • پنجشنبه ۱۹ شهریور ۹۴ - ۲۲:۱۵

    موضع ام در مقابل برادرم چی باید باشه؟

    سلام
    من خیلی گیج شدم اعصابم بهم ریخته من 17 سالمه یه داداش دارم که ایشون نزدیک 25 سال داره امروز رفته بودم کلاس وقتی برگشتم دیدم که اون یکی برادرم که 22 سال داره داشت میرفت غذا بگیره من یهویی گفتم بده من میرم

    بعد که رفتم غذا سفارش دادمو منتظر بودم  که یه دفعه دیدم یه خانمی ( زن یا دختر بودنشو نمیدونم ) اومد تو و اونم غذا میخواستم منتظر موندم تا اینکه  این خانم به یکی زنگ زد من که پشت سرش بودم  یهو یی دیدم اسم مخاطب دقیقا فامیلیه من هستش . کنجکاو شدم شماره رو ببینم که دیدم این شماره داداشمه همونه که 25 سالشه .

    اون زنه ( یا دختره ) بار اول که زنگ زد دید جواب نمیده بار دوم  اون خانم گذاشت رو بلند گو که تا بردارش جواب بده اینم داداش جواب داد البته داداشم با بابامو مامانم حرف میزد برای اینکه  بگه کسی پیشمه

    بعد قطع کرد چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد که داداشم گوشی رو برداشتو با هم صحبت کردن  من فقط کمیشو شنیدم چون اون رفت بیرون از مغازه  منم رفتم اونجا و به بهانه این که کفشمو درست کنم  یکم کنارش وایسادم  اینم  فقط  فهمیدم که مثل لیلی و مجنون دارن حرف میزنن

    هیچی دیگه برگشتم خونه

    بعد یادم اومد که یه شبی ( تقریبا 6 ماه پیش ) اخرای شب بود مامانم اومد بالا رفت تو اتاق داداشم و باهم حرف زدن ( مامانم اصلا نمیدونست که من دارم میشنوم ) بعد بهش داشت میگفت که اون زنیکه با اون ماشین کی بوده؟؟؟؟ و اینجور حرفا

    منم شنیدم بعد داداشم قسمش داد که من نمیشناسمش و اینا  (فک کنم که مامانم قانع شد )

    مامانم اینقد اون شب ناراحت بود که زنگ بابام زد گفت سریع بیا که بابام چقد جریمه شد به خاطر نرفتنش سر پرواز بعد که اومد مامانم بهش گفت که میخواستم امشبو پیش هم باشیم و  خوش بگذره .....به همین خاطر میگم که فک کنم مامانم قانع شد

    حالا بعد از اون مدت من اون خانم که تقریبا 30 سال داره یعنی بزرگتر از داداشمه ( البته از نظر ظاهری اینچنین بود) دیدم  اونم به طوری که کاملا اتفاقی  و با ماشینشم  اخه ماشینش خیلی تابلو هست پاتروله ( ینی دیگه  اخر اسقاطیا)

    حالا من باید چیکار کنم برم به مامانم بگم یا نه  چون مامانم قبلا میدونسته  ، به خدا ما اصلا خانواده سطح پایینی نیستیم که داداشم این کارو میکنه  نمیدونم به کی رفته من بابام که خلبانه و مامانم هم روانشناس هست ولی حالا تو خونه خانه داری میکنه

    گیج شدم اخه چرا داداشم با اون زن  بزرگ دوست شده  یعنی چرا با اون فردی که سنش بیشتره با اون عشوهاش .

    البته اینو بگم که این خانم  خیلی ارایش نکرده بود مانتویی بود و فک کنم فقط اصلاح صورت داشته البته فک کنم . من موضع ام چی باید باشه به نظرتون
    پیشاپیش از جواباتون تشکر میکنم
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۸۴
    • شنبه ۱۴ شهریور ۹۴ - ۲۳:۱۵

    من یه خواهر دارم که ١٤ سالشه و خیلى پرخاشگره

    سلام

    من یه خواهر دارم که ١٤ سالشه. خیلى پرخاشگره و به بهونه هاى الکى سر من و مامان بابام داد میزنه و به مامانم و من فحش میده گاهى هم به مامانم حمله میکنه.

    ما اکثراً باش مدارا میکنیم و فقط تا وقتى باب میلش حرف بزنى و رفتار کنى خوبه. امشب سر یه حرفى شروع کرد به داد زدن و فحش دادن به مامانم و میخواست مامانم رو بزنه منم دیگه طاقتم تمام شد رفتم دست و پاشو گرفتم و تا میشد سرش داد زدم و از عصبانیت رفتم تو اتاقم که کارامو کنم برم بیرون.

    دوباره دیدم با بالشت داره مامانمو میزنه و اذیت میکنه و داد میزنه باز رفتم بالشتو بگیرم که باش درگیر شدم تلفن رو برداشتم به بابام زنگ بزنم اومد گوشیو ازم بگیره من خیلى عصبانى شدم تا تونستم داد زدم و چشمامو بستم و فقط همینطور که گوشى دستم بود با آخرین زورم محکم کوبیدم چند بار تو کمرش .

    وقتى چشمامو باز کردم دیدم یه لحظه از تقلا وایساده و گفت مامان کمرم و چشماش قرمز بود و قلمبیده بود بیرون و گریه میکرد نفسش رفت چون خیلى محکم زدم که خودم هنوز بعد از ٦ ساعت هنوز ناخنام درد میکنه.

    بعدشم گوشى رو پرت کردم که شکست و رفتم بیرون از خونه. من به آرومى تو خانواده معروفم و همیشه خونسردیم رو حفظ میکنم اما اینبار واقعاً صبرم تموم شد/ بعدشم که اومدم خونه دیگه محلش نذاشتم بعد اون اومد ازم معذرت خواست ولى بازم محلش نذاشتم و به مامانم گفتم از این به بعد ناهار و شام بیار تو اتاقم نمیخوام با این رو در رو بشم و میخوام برم خونه اجاره کنم.

    از طرفى خیلى عذاب وجدان دارم فقط چون زدمش همش صحنه گریه اش میاد جلوى چشمم و ٢ ساعته دارم گریه میکنم. هم حاضر نیستم باش حرف بزنم هم دلم براش میسوزه و عذاب وجدان دارم و همیشه هم یه حس نگرانى دارم و داشتم وقتى جایى میره همش به مامانم اینا میگم برسونیدش که مبادا اتفاقى براش بیفته.

    هم اخلاقاى بدش رو نمیتونم تحمل کنم هم دلم براش میسوزه و عذاب وجدان امشبم ولم نمیکنه. باید چیکار کنم؟!؟

    ( از لطفتون ممنونم خواهشاً با حوصله بخونید و جواب بدید متشکرم ازتون)

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان , تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۶۲
    • دوشنبه ۹ شهریور ۹۴ - ۲۲:۴۵

    مامانم احترام پدرم رو توی خونه نگه نمیداره

    سلام دوستان
    اگه توی خونه یک ویژگی منفی از پدر یا مادرتون ببین (در رابطه با خودشون) . مثلا اینکه مامان توی خونه و جلوی بچه ها احترام پدر رو نگه نمیداره و همش اونو کوچیک میکنه ( فقط تو خونه ها نه جلوی فامیل ) چه جوری به مادر میگین ؟
    من میخوام بگم ولی راستش این حرفو قد دهنم نمیدونم .آخه من یه دختر مجرد بیام بگم مامان لطفا با پدرم درست صحبت کن .مردا به غرورشون خیلی احتیاج دارن!
    مامانمم سابقه داره هیچ وقت اجازه نمیده تو روابطشون ،دعواهاشون  ما دخالت کنیم .
    من مستقیم که نمیتونم بگم . توی مسجد محل هم که اصلا فضاش اینجوری نیست .پیش کسی دیگه ای ( منظورم فامیله ) که نمی تونم مطرح کنم
    آیا سی دی یا فایل صوتی از روانشناسی یا مشاوره هست که من تو خونه بذارم تا بشنون؟؟ یا راه دیگه ای مد نظرتونه
    تشکر

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان , تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۱۸
    • يكشنبه ۸ شهریور ۹۴ - ۲۲:۵۵

    چرا بعضی پدر مادرها انقدر خود خواهن ؟

    سلام

    چرا  بعضی پدر مادرها انقدر خود خواهن ؟ چرا به فکر بچه هاشون نیستن؟
    همیشه سعی کردم بهشون احترام بذارم ولی دیگه نمیتونم ، نمیدونم پدر مادرای شما هم اینجوریند ،پدر و مادرم  همش سر مسائل بیخود با هم دعوا میکنند، جر و بحث میکنند اصلا با هم نمیسازند همش سر بقیه دعوا میکنند .

    هر از چند گاهی یه دعوایی درست میکنند ، من یه دختر بیست و خورده ای ساله هستم که همش باید اونا رو نصیحت کنم همش باید آرومشون کنم ولی دیگه بریدم ، خسته شدم ، به جای اینکه پدر مادرم منو که یه دختر جوون هستم نصیحت کنند من باید این کار و بکنم .

    دیگه اعصابم نمیکشه،  داروی اعصاب میخورم و افسردگی گرفتم ، حتی چند بار خواستم خودکشی کنم و خودمو راحت کنم ، ولی نتونستم، روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم دیگه دوستشون ندارم، دلم میخواد فریاد بزنم ، گریه کنم ،دلم برای تنهایی خودم میسوزه ،  حتی خدا هم صدامو نمیشنوه و کاری برام نمیکنه ، خدایاااااااا تا کی باید عذاب بکشم دیگه رمقی برام نمونده ، دیگه نمیخوام به این زندگی نکبتی ادامه بدم

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۵۲
    • شنبه ۷ شهریور ۹۴ - ۲۳:۲۵

    چیکار کنم که به مامانم بی احترامی نکنم؟

    سلام من مادر و پدرم خدا رو شکر زندن
    مشکلم اینه که وقتی دعوام میشه باهاشون بهشون فحش میدم: ( مخصوصا با مادرم
    مامان و بابام رابطه ی خوبی با هم ندارن و تا الانم که پنجاه سالشونه نشده یه ماه حرف از طلاق نباشه بینشون...!
    مامانمم مهریشو گذاشته اجرا و کلشو گرفته!
    تو این جریانات بین درگیری ها و دادگاه رفتنا و اینا وسط دعواها کلی دعوا و فحش و این چیزا بینمون اتفاق افتاده
    هنوزم این دعوا ها ادامه داره...
    منم دلم نمیخواد با مادرم دهن به دهن شم
    نمیدونم وقتی داره از مشکلاتش بمن میگه چکار کنم که هم اعصاب خودم خورد نشه نه خودش...
    مثلا میاد پیشم میگه بابا پول فلان طبقه رو نریخته به حسابم و شماره قاضی رو پیدا کن زنگ بزنم به قاضی که زنگ بزنه به پدرت و بگه پولمو بده... قاضی مثلا دوست بابامه
    منم که میگم برا چی شماره رو در بیارم که آبرومونو ببری... اونم هزار تا نفرین و فحش بهم میده...
    یا مثلا بعضی وقتا با بابام میشینن و منو مسخره میکنن و میخندن منم اعصابم خورد میشه یه چیزی بهشون میگم... مثلا میگن چقد میخوابی یا چقد تنبلی و ازین حرفا... خیلیاشم الکیه
    اینجا درست ننتونستم رابطمو باهاشون توصیف کنم ولی در کل راه حل بگین برای اینکه تو دعوا باهاشون احترامشون حفظ بشه و حتی احترامم بذارم!!!
    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان , تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۶۱
    • شنبه ۷ شهریور ۹۴ - ۲۲:۵۰

    زن داداشم اصلا به من احترام نمیگذاره

    سلام

    من خیلی از دست زن داداشم ناراحتم من خیلی دوستش دارم هر جا میرم یه شهر دیگه واسش خرید میکنم مثلا چون میدونم لواشک آلو دوست داره واسش میگیرم ولی اون اصلا به من احترام نمیگذاره .

    خیلی وقتا حتی خونه داداشم کلی جارو میکنم و خودش بهم میگه پاشو ظرفا بشور پاشو واسم آب بیار ولی وقتی میاد خونه ما اگه من بهش بگم میشه کمک من چند تا بشقاب بیاری آشپزخونه؟ فورا یه آتیشی راه میندازه که داداشم منو آخرش کتک میزنه .

    همه جا میگه منو کلفت گیر آوردن . یا بارها شنیدم میگه شما کل زندگیتون به نام همسر منه شما بدون همسر من هیچی نیستین. پدر من خیلی پسریه ولی هیچ موقع محتاج داداشم نبودیم خدا رو شکر .

    هر کاری واسش میکنم ازم تشکر نمیکنه. همشم به داداشم میگه اگه من زنت نمیشدم زن گیرت نمیومد. هفته اییه مانتو شلوار از جون داداش کارگرم میخره 47 میلیونم داداشم بدهکاره. نمیدونم چرا.

    از موقعی که زن گرفت بدهیش زد بالا. مامانم گفت تو که زن زندگی هستی یکمی مدیریت کن نذار پسرم زیادی خرج کنه فردا صبح میبرنش زندان. گفت به هیچ کس هیچ ربطی نداره دلمون میخواد بدهکار باشیم.

    یبار از داداش پول خواست داداشم گفت فعلا پول ندارم واست گردن بند بخرم یکم بهم فرصت بده گفت به من نمیدی ک فورا به مامانت بری بدی؟

    جلو من و مامانم گفت.خجالتم نکشید. چند روز قبلم گفت من نمیدونم شما خانوادتون چرا انقد خنگید حتی داداشم هیچی بهش نگفت. ولی کافیه داداشم بگه بالا چشم خواهرت بابات یه کسی از خانوادش ابرو هست جیغ میکشه سر میکشه سر داداشم زندگی رو واسش زهر میکنه..

    ببخشید طولانی شد شرمنده


    مطالب مشابه :

    زن داداشم احساس میکنه وظیفه ماست که بهش احترام میذاریم

    با زخم زبون های زن داداشم چه کار کنم ؟


    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۴۲
    • پنجشنبه ۵ شهریور ۹۴ - ۲۳:۰۰

    چطور محترمانه به مادرم بگم، در زندگیم دخالت نکنید

    سلام

    مادرم تو زندگی من دخالت میکنه منم بخاطر حفظ احترامش تندی نمیکنم  ولی چند بار به مادرم تذکر دادم که تو هر موضوعی دخالت نکنه ولی بی فایده بوده
    اقایون متاهل چطور بین مادر خودشون و همسرشون  تعادل را رعایت میکنن که احترام دو طرف حفظ بشه و ناراحتی پیش نیاد ؟
     منظورم زمانی هست که توی یک مورد خاص بین عروس و مادر شوهر اختلاف باشه ، بعضی مادرها بخودشون حق میدن تو زندگی فرزندشون دخالت کنن .
    بهترین روش محترمانه جهت ممانعت از دخالت پدر و مادرها تو زندگی فرزندشون چیه؟
    زن و شوهر توی این مواقع باید چکار کنن؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۳۷
    • سه شنبه ۳ شهریور ۹۴ - ۲۲:۳۰

    چطور مادرمون رو راضی کنیم رفتارش رو تغییر بده ؟

    سلام
    من دختری بیست ساله هستم دانشجوی پزشکی که یک خواهر ۲۳ ساله دارم پدر و مادر ۵۴ ساله، در خانواده ما همیشه دعوا وجود داره یعنی از موقعی که یادم میاد یا کتک بوده یا داد و هوار و ...
    تنها کسی که میتونه به ارامی با اعضای خانوده صحبت کنه و دعوایی پیش نیاد منم، ما در یک شهر کوچک زندگی می کنیم.

    من و خواهرم هزاران بار به مادرم گفتیم که لباس مناسب تنش کنه که هم ما روحیه شاد داشته باشیم و هم پدرم شاد بشه موقعی که از سر کار بر میگرده اما مادرم دو سه دست لباس کهنه بیشتر نداشت من و خواهرم مجبور شدیم که لباس هاش رو پاره کنیم تا لباس تازه بخره، اونم رفت یه لباسی شبیه مانتو نخی گرفته.

    اونم با کلک اینکه میخواد جلو مهمونا بپوشه، الان اونو تو خونه جلو ما میپوشه با یه شلوار دمپا، بعدشم بهش میگیم لباس قشنگ  بپوش ناسلامتی تو کارمندی واسه خودت پول داری میگه من نمیتونم رکابی تنم کنم در حالی که اصلا ما همچین چیزی نمیگیم، اصلا به اوضاع خونه رسیدگی نمیکنه خونه هیچ وقت مرتب نیس و اشپزی هم نمیکنه میگه من بلد نیستم فقط هم قر میزنه هزاار بار هم بهش گفتیم ولی قبول نمیکنه میگه من اینطوری راحتم .

    علاوه بر اون خواهرم به شدت رو کارای مادر و پدرم حساس شده و زود جوش میاره و این کارای خواهرم باعث شده رابطه من و مامانم سرد و خراب بشه . اگه به مادرم توجه کنم خواهرم و اگه به خواهرم توجه کنم مادرم رو از دست میدم من باید چکار کنم و این رو هم یاداور بشم که مادرم در هیچ بحثی شرکت نمیکنه و جدیدا هم زیاد اتفاقات رو فراموش میکنه میترسم فراموشی بگیره، با کسی هم رابطه نداره نه رفت و امد نه چیز دیگه .
    خواهش میکنم کمک کنید من چطوری میتونم برای این مشکل راه حل پیدا کنم ؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۷۹
    • جمعه ۳۰ مرداد ۹۴ - ۲۲:۲۵

    چکار کنم روحیه خواهرم رو بهتر کنم ؟

    سلام خسته نباشید
    من یه خواهر دارم که 33 ساله و مجرده ، من از اون 10 سال کوچیکترم . خواهر من چند سالی میشه افسردگی داره و از هر راهی رفتیم نتونستیم به طور کامل افسردگیشو از بین ببریم .
    خواهر من 1 سال قبل با پسری آشنا شد و مدتی با هم زیر نظر مادرم حرف میزدند و 2 بار بیرون رفتن . خواهرم عاشق این پسر شده بود اما ایشون آدمی بودند که فقط جهت سرگرمی با خواهرم ارتباط برقرار کرده بودند و وقتی پیشنهاد بی شرمانه ای دادن خواهرم اونو ترک رد ولی از اون موقع افسردگی باهاش مونده و تمام خواستگارهایی که براش میاد به یه بهونه الکی و وسواسی رد میکنه  .
    به طور کل تو حالت اخلاقی و روحی خواهرم بی حوصلگی ، نا امیدی ، و سرخوردگی وجود داره حتی حوصله اینو نداره که قبل از بیرن رفتن یه نگاهی به آینه بندازه  .
    ایشون کاملا خانه نشین شدن و هر از گاهی اگر مجبور شدن میرن بیرون من خواهرم خیلی دوست دارم میخوام روحیه ش درست بشه به نظرتون چیکار کنم که شادتر بشه ؟ و چیکار کنم که راضیش کنم از موقعیت های زندگیش استفاده کنه .
    لطفا کمکم کنید من دوست دارم شادی اونو ببینم چرا خدا ما رو نمیبینه ؟
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۷۴
    • جمعه ۳۰ مرداد ۹۴ - ۲۲:۲۰

    چطور می تونیم رفتارهای ناشایست والدین مون رو تغییر بدیم ؟

    بعضی از والدین عادات و رفتارهایی بدی دارن . مثلا در پست های قبلی یکی گفته بود که غذا خوردن پدرم صدا داره .

    دیروز هم دختر خانمی از عادات غیر بهداشتی پدرشون گله داشتند که جهت رعایت حال شما ترجیح میدم اصل سوال شون رو نذارم .

    این گروه از والدین ممکنه متوجه رفتار بدشون نباشن یا فکر می کنند که رفتار اونا مشکلی نداره . این طور تصور بفرمائید که تذکر مستقیم هم جوابگو نیست و ممکنه حرمت فی ما بین رو خدشه دار کنه .

    از نظر شما چکار باید کرد ؟

    موفق باشید

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۰۷
    • سه شنبه ۲۷ مرداد ۹۴ - ۲۲:۱۹

    پدرم خیلی با خانوم ها صمیمی میشه

    سلام
    پدری دارم که خیلی با خانوم ها صمیمی میشه. از این رفتارش خیلی بدم میاد. حس انزجار بهم دست میده وقتی این رفتاراشو میبینم. حس میکنم اصلا دوسش ندارم.
    گوشیش رمز داره و از وقتی که من یادمه هیچ وقت نمی ذاشت کسی از اعضای خونه به گوشیش دسترسی پیدا کنه. از وقتی هم که وارد این شبکه های اجتماعی شده که دیگه بدتر...
    دو سه باری خیلی اتفاقی یه چیزایی که تو گوشیش دیدم که حس نفرت پیدا میکردم.
    از اینکه می بینم با همکارای خانومش میگه دلتنگتون شدم یه روز تشریف بیارید ببینمتون! یا حتی به یه نفر میگفت نفسم!!! ( البته تو اس ام اساش )
    من آدم فضولی نیستم اما وقتی میدیدم اینقدر پدرم رو رمز گوشیش حساسه یکی دو تا از اس ام اسایی که به خانوما فرستاده بود و خوندم این چیزارو دیدم و از شدت انزجار دیگه بقیشو نمیخوندم...
    چیکار کنم که این نفرتمو تو رفتارم بروز ندم؟ اصلا راه چاره ای دارم به عنوان یه فرزند؟ یا همین طوری باید ببینم و دم نزنم؟
    کلا وقتی این رفتارای پدرمو میبینم ناخودآگاه روابطم باهاش خیلی سرد میشه. طوری که وقتی از سر کار میاد سلام میکنه ، جواب سلامش و انقدر آروم میدم که فقط خودم میشنومش...
    آخه واقعا دلم از بی وفایی و نمک نشناسی پدرم میشکنه ... مادرم یه عمر تو این خونه زحمت کشیده و میکشه، این حقش نیست...
    آقایون نکنید ترو خدا این کارارو...

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۷۵
    • دوشنبه ۱۸ خرداد ۹۴ - ۲۲:۴۵

    مادری داریم که نمی تونیم بر خلاف نظرش کاری بکنیم

    سلام و تشکر
    من مادری دارم بسیار متحکم به قدری که من که ازدواج کرده ام نمیتونم چیزی برخلاف نظرش بگم مثلا اگه بگم رنگ ابی رو دوست دارم شروع به گریه و گلایه میکنه تا حرفش به کرسی بشینه الان مسئله خودم نیستم بلکه خواهرام هستن که در سن ازدواج هستن نمیتونن یه کفش به سلیقه خود انتخاب کنن چه برسه به شوهر. یه معیارهایی رو میگه که انگار خودش میخواد ازدواج کنه ما از بس به سلیقه ی او گشتیم خسته شدیم (یه مدتی سعی کردیم با احترام کار خودمون رو کنیم یا با شوخی نظرمون رو بگیم یا جدی درباره اش بحث کنیم اما موقع حرف مثل روشن فکرا گوش میده فردا کمرش میگیره و دیگه نمیتونه تکون بخوره) به ستوه امدیم لطفااااااااااااااااااااا کمک کنید

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۷۱
    • سه شنبه ۵ خرداد ۹۴ - ۲۱:۴۷

    چه کار کنیم با عروس مغرور بد اخلاق پرتوقع ؟

    یکی به داد من برسه به اجبار داریم با همسر برادرم توی یه خونه زندگی میکنیم خودشو بچه ش سر بار ما هستن .

    اخلاقش به غایت بده خیلی مغروره و اصلا زیبایی نداره و از یه خانواده زیر متوسطه . با این وجود مرتب خودشو و خانواده شو از بقیه بالاتر می بینه.

    حتی حاضره شوهر و بچه شو فدای اونا بکنه!! هر چی اون بیشتر ادا میاد خانواده من بخاطر حفظ حرمتا و این که صدامونو کسی نشنوه کوتاه میان . اگرم ما چیزی بگیم آبرومونو همه جا میبره . دارم غمباد میگیرم که باید یه آدم ببخشید نفهمو تحمل کنیم .

    اگه ما هم کولی بودیم غمی نداشتیم میذاشتیمش سرجاش اما افسوس که اعتقادات و ادب این اجازه رو به ما نمیده .
    اونایی که تجربه مشترکی با من دارن نظر بدن خیلی ممنون

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۶۴۲
    • يكشنبه ۳ خرداد ۹۴ - ۲۱:۰۵

    مخالفت پدر با عوض کردن وسایل خونه

    سلام به همه دوستان و عزیزانی که توی این وبلاگ فعالیت دارن ...
    من یه دختر بیست و سه ساله هستم. خدا رو شکر میکنم که خانواده ای بهم داده که عاشقشونم و از بودن کنارشون لذت میبرم. مادرم بازنشسته و در حال حاضر خانه دار و پدرم کارمند هستن.
    توی زندگی ما هم مثل بقیه مشکلاتی هست. ولی خوب باز هم با وجود همه اون مشکلات زندگی بدی نداریم.
    اما یه قضیه ای هست که مدت ها لاینحل تو خانوادمون مونده . اونم مخالفت پدرم با عوض کردن هر چیزی توی خونست.
    بذارین یکم توضیح بدم. پدر و مادر من با هم زندگی بدی ندارن اما اختلاف نظر زیادی دارن. مادر من ادم فهمیده و اهل حساب و کتاب کردن توی خرج کردنه . نه خسیسه و نه ولخرج ... خوب میدونه چطوری و کجا باید خرج کنه. و یه اخلاقی که داره دوست داره توی خونه و زندگیش هر چند وقت یکبار تغییری ایجاد کنه و تنوعی به وسایل خونه بده. اینکه میگم هر چند وقت فکر نکنین یعنی هر شیش ماه یا یکسال. نه... مثلا هر چند سال.
    اما پدرم اساسا و اصولا با عوض کردن وسایل خونه مخالفت میکنه. نکه خساست کنه ها دوست نداره. مثلا اگه بنا باشه بره مدل گوشیه خودشو یا حتی بنا به نیاز مال مارو عوض کنه قبول میکنه و با اشتیاق میره دنبالش. ولی وسایل خونه اصلا.
    هر دفعه قرار باشه چیزی تو خونه ما عوض بشه حتی با وجودی که مادرم از پس انداز خودش میخواد خرج کنه بازم قبول نمیکنه. میگه همینا خوبن لازم نکرده.
    ولی چیزی که بابام اسمشو میذاره خوب واقعا دیگه مناسب نیست. یا خیلی قدیمی شده یا خیلی سال از خریدشون میگذره.
    مثلا سرویس خوابی که مامانم اینا دارن الان بیشتر از ده ساله که خریدن. مامانم میگه برای عوض شدن فضای اتاق و اینکه تنوع تو زندگی خوبه ادم روحیش عوض میشه بریم اینو عوض کنیم.
    اما بابام اصلا راضی نمیشه. هر چی مامانم با مهربونی میگه هر چی خواهش میکنه کارساز نیست. تو اکثر مواردم کار به دعوا میکشه و قهر و اعصاب خوردی. آخر سرم یا مامان به اکراه بی خیال میشه یا بابا به اکراه قبول میکنه.
    جالبیش اینه وقتی قبول میکنه بعد مثلا یه چیزی رو عوض میکنن خودشم از این تغییر حسابی کیف میکنه ها ولی باز سری بعد اگر قراره چیزی عوض شه روز از نو میشه و روزی از نو...
    حالا بعد از مدت هااا مامانم تصمیم گرفته به هزینه خودش مبلامونو عوض کنه. مبلامونو خیلی ساله داریمو قدیمی شده. اما باز دوباره با مطرح کردنش بابام بالافاصله مخالفت کرد. میدونم بازم اینبار اختلاف به وجود میاد و من واقعا دلم نمیخواد این اتفاق بیفته.
    خودم تو این مورد حقو به مادرم میدم چون بنظرم تغییر وسایل خونه مربوط به زن خونست. مخصوصا با شرایط الان مامانم که بازنشسته شده و از صبح تا شب خونست و این روزمرگی واقعا خستش میکنه، این تغییرات واقعا میتونه روحیشو عوض کنه.
    اما این اختلاف نظرشون همیشه جفتشونو اذیت کرده. هر چقدرم میشینن با هم حرف میزنن تو این مورد هیچ کدوم نمیتونن اون یکی رو قانع کنند.
    من دوست دارم برم با پدرم صحبت کنم. اما نمیخوام باعث بشم بابام فکر کنه دارم طرف مامانمو میگیرمو باعث کدورت بشم. و چندباری هم که این کارو کردم تو همون شروعش بابام مخالفت کرده و دیگه نشده بحثو ادامه بدم.
    حالا نمیدونم باید چیکار کنم... از یه طرف حقو به مامان میدمو از طرف دیگه راهی برای راضی کردن بابام به ذهنم نمیرسه. ازتون عاجزانه میخوام کمکم کنین. تو رو خدا فکر نکنین این که مشکل نیست چون میدونم اینبارم قراره جو خونه متشنج بشه و این واقعا بهمم میریزه.
    و این میشه شروع یه اختلاف و دعوای طولانی بین پدر و مادرم. پدر که از سر موضعش پایین نمیاد و مادرمم همش دلخوره و احساس میکنه پدرم تو زندگی به جای اینکه باهاش همفکر باشه رو در روشه.
    خواهش میکنم اگر تجربه مشابهی دارین بگین تا بتونم تصمیم درستی بگیرم.
    از همتون ممنونم....
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۳۷
    • پنجشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۴ - ۲۳:۰۵

    scroll bar code