خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

۲۶۲ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

نسبت به جاریم که میخواد بیاد حس جالبی ندارم

سلام وقت بخیر.

خانوم 21 ساله ای هستم و سه ساله ازدواج کردم و عروس سوم خانواده ی شوهرم هستم و یه فرزند ده ماهه دارم. برادر شوهر آخریم هم قراره هفته آینده نامزد کنه و زن بگیره. دختره 19 سالشه. دختر بدی نیست یعنی تا حالا ازش بدی ندیدم. اما یه خورده میترسم جاری بگیرم.

اما من هیچ وقت این حرفو باور نمیکردم که میگن عروسی که بعد از عروس بزرگتر میاد باعث حسودی عروس بزرگتر میشه. تا اینکه الان خودم موقعیتش پیش اومده میفهمم.

چون من که اون زمان که ازدواج کردم کوچکترین عروس از جاری بزرگام به حساب میومدم و خودم هم حس حسادت نداشتم بهشون { انصافی خیلی خانومن و خیلی مهربون ، همیشه مثل خواهر های بزرگترم میدونستم شون.}

اما نسبت به این عروس کوچیکه که میخواد بیاد حس جالبی ندارم. مدام به خودم میگم اگه بخواد سوسه بیاد یا اذیتم کنه و یا منو از چشم بقیه بندازه و بخواد جای منو بگیره یا بخواد تو زندگیم دخالت بکنه و زندگیم رو بهم بریزه چیکارکنم؟ اگه سرشت و ذاتش بد باشه چی؟

نمیخوام بگم همه ی جاری ها بد هستن ، اما همان طورکه خودتون میدونید دربین شون بد هم پیدامیشه ، همان طورکه خوب هم پیدا میشه.

* حالا میخواستم ازتون بپرسم تو اولین دیدار ها من باید چطور رفتار کنم که حساب کار دستش بیاد و نخواد با  شیرین زبونی جای منو سلب کنه؟......چه کار هایی باید بکنم وچه رفتارهایی باید انجام بدم که به جاری کوچیکم بفهممونم که اجازه ی دخالت تو زندگی شخصی منو نداره؟

حالا من باید چه طور رفتار کنم که برای جاری کوچیکم ، جاری خوبی باشم؟ راستش من از جاری کوچیکتر از خودم یه غول بزرگ بی شاخ و دم درست کردم و به همین علته میترسم زندگیم رو بهم بریزه.

لطف کنید کمک کنید و راه حل بدید.


موضوعات مرتبط :
تعامل با خانواده مسائل زنان

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۶۷ نظر
    • ۱۸۰۶ بازدید
    • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۶ - ۲۱:۵۰

    مادر شوهرم بین من و جاریم فرق میذاره

    سلام به همه دوستان

    دوستان عزیزم من 25 سالمه و 2 سال و نیمه که عقدم. همسرم هم با من همسنه . همسرم وقتی با من عقد کرد دانشجو بود بعدم سرباز شد و همیشه بی پول بودیم این چند سال رو ، تازگیا کار پیدا کرده .

    من مشکلی که دارم ( و توی سایت سرچ کردم و این موضوع مطرح نشده بود تا حالا ) اینه که مادر همسرم بین من و جاریم فرق میذاره و تبعیض قائل میشه حتی بین همسرم و برادرش هم فرق میذاره  .

    خیلی برام سخته چون من همیشه تو خونشون کار میکنم کمک میکنم محبت میکنم خدا شاهده تا به حال نشده که زخم زبون و نیش و کنایه ای بشنوم و جوابشو بدم همیشه سکوت کردم و توی تنهایی خودم گریه کردم.

    جاریم هم مثل من همیشه کمک میکنه و خوش برخورده و من شخصا با جاریم مشکلی ندارم و رابطه مون خیلی با هم خوبه من مشکلم رفتار مادر شوهرمه . آخه من چه هیزم تری بهش فروختم که انقد فرق میذاره .

    مثلا من کار کنم یه بارم نمیگه دستت درد نکنه و فکر میکنه وظیفمه ولی به جاریم همش تعارف میکنه و میگه تو رو خدا خودتو خسته نکن و دستت درد نکنه و فلان. یا وقتی من میخوام برم خونشون غذای ساده درست میکنه ولی برا اونا همیشه وقتی میان غذای تشریفاتی درست میکنه .

    هر چی تو خونه باشه مثل خوراکی نگه میداره که آخر هفته عروسم و پسرم میان برا اونا هم نگه دارید سهمشون رو ولی گاهی شده جلوی چشم خودم یه چیزی میخوره حتی تعارف هم نمیکنه که تو هم بخور. یا مثلا وقتی اونا میرن بدرقه شون میکنه ولی وقتی من میخام برگردم خونمون انگار نه انگار حتی تا دم در هم نمیاد.

    من خیلی ناراحت میشم نمیدونم چیکار کنم فقط میشکنم و روز به روز حالم بدتر میشه. راستی خونشون یه شهر دیگه ست و من شاید ماهی یکبار برم خونشون و چند شب بمونم و برگردم ولی اونا هر هفته فقط برای شام میرن و برمیگردن خونشون.

    خانوما تو رو خدا کمکم کنید من چه کنم بخدا دیگه از اعصاب کم کاری تیرویید هم گرفتم و سردردهای عصبی هم تازگیا اومده سراغم.

    ممنون از همگی


    پیشنهاد مدیر :‌

    برای مشاهده ی مطالب مربوط به روابط با جاری و مادر شوهر کلیک کنید .


    موضوعات مرتبط :
    روابط عروس و مادر شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۴ نظر
    • ۳۳۸۹ بازدید
    • سه شنبه ۱۹ ارديبهشت ۹۶ - ۲۲:۰۷

    نمیخوام به شوهرم بدبین باشم اما به شیطان چرا

    سلام

    خانمی هستم بین ۳۵ تا ۳۸ سال. چیزی که میخوام بگم مشکل نیست بلکه نظر خواهی از شما دوستان هست.

    من تقربیا بیست سال پیش کنکور دادم و واسه مصاحبه عملی از شهرستان به تهران رفتم. و زحمت ایاب و ذهاب منو دایی من عهده دار شد و یه روز کامل برام وقت گذاشت تا من کارم انجام شد. و تو مصاحبه هم قبول شدم. الان بیست سال از اون قضیه گذشته و حالا دختر همون داییم دانشگاه روزانه استان خودم قبول شده و خوابگاه میمونه با دوستاش. آخر هفته ها رو تعطیله. البته داییم و زنش دیگه تهران نیستن و برگشتن شهرستان. حالا من پیش خودم دارم سبک سنگین می کنم که آخر هفته ها بیارمش پیش خودم. حداقل جبران زحمت دایی مو کرده باشم.اما از طرفی ام مردم . اون یه دختر ۱۹ساله و زیبا .

    نمیخوام به شوهرم بدبین باشم اما به شیطان چرا ، و واقعیت جامعه چیزیه که همه داریم می بینیم و قابل انکار نیست. لطفا به من انگ حسود بودن و فلان و بهمان نزنید.

    من اگه این کارو نکنمم کسی نمیتونه از من انتظاری داشته باشه گفتم من پیش وجدان خودم ناراحتم.

    لطفا نظرات کاربردی بدین.


    موضوعات مرتبط :
    تعامل با خانواده مسائل اجتماعی روز جامعه مسائل زنان

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸۲ نظر
    • ۲۳۹۵ بازدید
    • سه شنبه ۱۹ ارديبهشت ۹۶ - ۲۱:۴۹

    داداشم از ترس زنش حتی جرات نداره از دست بچه ش گله کنه

    سلام خسته نباشید

    دختری هستم بین ۱٨ تا ۲۲ سن دارم . راستش من کلا آدم ساده ای ام و وقتی آدما بهم بدی میکنن اون جرات و جسارت  رو ندارم که جوابشون رو کوبنده بدم . حتی بارها شده بهم طعنه زدن اما چون حاضر جواب نیستم و کلا ساده ام نادیده میگیرم.

    اما بعد تو خونه و خلوت کلی حرص میخورم تو ذهنم بارها باهاشون دعوا میکنم که همین یه ذره آرومم میکنه الان چند وقته یه موضوی عذابم میده .

    یه زن داداش دارم نمیخوام بگم کلا آدم بدیه ولی متاسفانه آدم دیکتاتوریه و خیلی حرفای نیشدار و تلخ به دیگران میزنه یه بار خوبه خوش اخلاقه یه بار الکی اخم و قهر میکنه بی دلیل ، مامانم مثل خودمه تقریبا ، بارها بدون هیچ دلیلی بخدا اغراق نمیکنم واقعا بی دلیل به من یا مامانم غیرمستقیم توهین کرده یا طعنه  زده یا حرفای تلخ که بخدا دلمون بدجور شکسته  و مامانم بخاطر داداشم و از روی متانت و خانومی و بخاطر آبرو چیزی نگفته بهش ، چون میدونیم الم شنگه راه میندازه و داد و بیداد و آبرو ریزی چون اصلا انتقادپذیر نیست و تازه پای داداشمم از خونمون میبره .

    داداشم حالا نمیدونم یا از رو ترسه یا واقعا تحت تاثیرشه که اگه این بهش بگه دیگه اسم مامانت اینا رو نیار حتی بدون هیچ دلیلی، خیلی راحت قید ما رو میزنه و حتی دشمن خونیمون میشه . با اینکه پسر خوبیه ها.


    موضوعات مرتبط :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • ۱۳۸۹ بازدید
    • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶ - ۲۲:۰۰

    برادرام سال هاست خودشون رو پشت دختر بودن من قایم کردن

    سلام

    من یه دختره ۲۰ تا ۳۰ سال هستم راستش چیزی که میخوام بپرسم شاید مشکله خیلی هاتون باشه شایدم نه ، میخوام بدونم شما تو این شرایط چیکار میکنین .

    من دو تا برادر دارم که یکیشون یه مقدار مغروره و اون یکی به شدت و غیر قابله هضم مغروره ، برای مثال صداش میکنم امیر اصلا جواب نمیده فکر میکنم‌ نشنیده دوباره بلندتر میگم امیر میشه صدای تلویزیون رو بیشتر کنی بازم جوابمو نمیده هیچ عکس العملی هم نداره یا اون یکی برادرم هم همینطور و اصلا فکر نکنید که حواسشون نیست چون بار ها بار ها این کارو میکنن و من دلیلشو نمیفهمم و خیلی نارحت میشم یا اینکه اصلا اهل کتک زدن نیستن ولی تهدید میکنن که منو میزنن .

    این در صورتی هست که میدونن حق با منه و جوابی ندارن و میخوان اینجوری راحت بشن یا مثلا  کار های خونه رو تو موقع کمک کردن به مامانم میگن که باید من‌ انجام بدم چون دخترم و خودشون رو سال هاست پشت دختر بودن من قایم کردن .

    شاید بگین خب کار های دیگه میکنن کار های شاید یکم پسرونه تر مثل خرید از بیرون ولی اون کارم نمیکنن خیلی برام نارحت کننده هست که دختر و پسر رو از هم انقدر جدا میکنن آدم احساس میکنه تو ۱۰۰ سال پیش زندگی میکنه  این بحثه خواهر برادری هست نه مثلا زناشویی که بگی مثلا مرد کار میکنه خب منم کاره خونه انجام بدم این بحثش کاملا جداست .

    یا مثلا ادامو در میارن میخندن مثلا یکی از برادرام تمام وسایلش مارکه و خونه هم تو بهترین نقطه داره چون کار میکنه ولی من کار نمیکنم هیچ کدوم از این هارو هم ندارم ولی با این حال نمیتونه هیچ چیزی دسته من ببینه حتی اگه ارزشش خیلی پایین باشه یعنی تا این حد که اگه من یه چیزی بخورم اونم میاد نگاه میکنه همون لحظه همون چیزو میخوره و خیلی حسوده .

    برادرام از من بزرگ ترن و واقعا دارن دیونم میکنن . چیکار کنم خیلی احساس ضعیف بودن میکنم و هیچ اعتماد به نفسی ندارم 


    موضوعات مرتبط :
    مسائل دختران جوان تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • ۱۱۵۰ بازدید
    • چهارشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۶ - ۲۱:۰۵

    سال کنکورم بدترین سال عمرم شده

    سلام
    پسرم و هجده سالمه ، پدرم فوت کرده و با داداشم و مادرم زندگی میکنم . مشکلم اینه که من به اصطلاح کنکور دارم ولی داداشم اعصاب واسم نذاشته . سر کوچیکترین مسئله با خودم یا مادرم بحث میکنه ، خودم به درک ولی خیلی رو اینکه با مادرم با داد حرف بزنه حساسم . یعنی آتیش میگیرم نمیتونم تحمل کنم و بحثی پیش میاد .
    در ضمن داداشم سه سال از خودم بزرگتره یعنی بیست و یک سالشه ولی چون همش با چهار سال پنج سال بزرگتر از خودش گشته فکر میکنه خیلی ازم بزرگتره . جوری میشم که وقتی پا درسام نشستم با صدای دادش اعصابم خورد میشه تا میتونم مشت میکوبم تو دیوار تا یکم آروم شم چون واقعا بد دهنه و فکر میکنه عقل کل هست . سال کنکورم بدترین سال عمرم شده .
    نمیدونم چی بهش بگم از این رفتاراش دست بر داره خدا شاهده همیشه احترامش رو داشتم ولی از یه جایی به بعد اصلا نمیشه تحملش کرد . بدیش اینجاست تو اجتماع و بیرون صدو هشتاد درجه رفتارش عوض میشه و خوش اخلاق میشه جوری که اصلا ردی از کسی که تو خونه بوده نیست . خودمم جدیدا نفس تنگی گرفتم به خاطر یکم مشکل اعصابی که داشتم .
    با این وجود که داد میزنه مادرم باز سعی میکنه چیزی بهش نگه و من نمیدونم واسه اینکه مادرم دیگه صدای داد اینو نشنوه باید چیکار کنم ؟
    بخدا موقع عید یا هر چی بشه خودم سعی میکنم هیچ چیزی نخرم اون بهترین چیزا رو بخره ولی آخر سر هم منت میزاره و دو قورتو نیمشم باقیه تازه سرکار هم نمیره مدرک الکی گرفته همش هم تو خونس و خیلیم تو فکر پوله و امید داره از آسمون واسش بباره نه با تلاش .
    چه کاری از دستم بر میاد انجام بدم تا این عوض شه چون اصلا نمیشه باهاش حرف زد و نصیحت عمرا بپذیره . حتی اگر بخوام برم کتابخونه فکر اینکه داره داد میزنه سر مادرم یا بد حرف میزنه نمیذاره درس بخونم چون تنها داراییم تو این دنیا همین مادره .
    چیکار کنم من؟ مهم ترین سال زندگی داره از دستم میره دو ماه دیگه هم بیشتر نمونده تا کنکور

    موضوعات مرتبط :
    مسائل پسران جوان تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • ۷۴۹ بازدید
    • چهارشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۶ - ۲۱:۰۰

    جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت بود ؟

    سلام به همگی
    سوالی که دارم خیلی واسم مهمه و ازتون میخوام سوالم رو خوب بخونید و اگه میتونین راهنماییم کنین . سوال من در مورد مشکلی که با مادر بزرگم پیدا کردیم.
    من یه مادر بزرگ پیر دارم که سال های قبل خیلی به ما بدی کرده البته خوبی هایی هم داشت ولی بدی هاش خوبی هاش رو شسته و با خودش برده. اون همیشه میگه بچه های پسرام از خون خودمونن ولی بچه های دخترام نه.
    یا سالها پیش عروس هاش رو از دخترهاش به خودش نزدیکتر میدونست یعنی به عروس هاش بیشتر از دخترهاش خوبی میکرد .
    یه بار رفته بود سفر مکه یه دونه عروسک آورده بود با دو سه تا ماشین اسباب بازی میدونین چیکار کرد جلوی چشم من و خواهرم که هر دومون دختریم عروسک رو داد به پسر داییم و گفت که باباش پول داده واسش عروسک بگیرم و پسر خالم که ۹ سال داشت بهش گفت مامان بزرگ اون مگه دختره که بهش عروسک میدی عروسک رو باید بدی به اینها که دخترن ولی اون هم ماشین و هم عروسک رو داد به اونها .
    گیرم که به فرض محال باباش پول داده اون عقل ناقص تو چرا کار نکرده که یه عروسک هم واسه این دو تا دختر بگیری؟ فقیر هم که نبودی بگیم نداشتی. و خیلی رفتارهای مزخرف دیگه که مجال گفتن نیست...

    موضوعات مرتبط :
    مسائل سالمندان جهت اطلاع پدران و مادران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۵ نظر
    • ۱۷۴۱ بازدید
    • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶ - ۲۱:۴۰

    می خوام دیگه پیر شدن و شکسته شدن پدرمو بیشتر از این نبینم

    سلام
    دوستان ملتمسانه ازتون درخواست راهنمایی دارم .
    یه داداش 17 ساله دارم که قبلا معدلش خوب بود، اما امسال روز به روز داره درساش افت بیشتری میکنه به حدی که نمره هاش همه توی این ترم زیر 10 شده ! من خیلی براش ناراحتم و نگران آیندشم.
    از طرف دیگه میدونم اگه پدرم این موضوع رو بفهمه داغون میشه. ما تو زندگیمون هر چهار تا بچه ها مدام باعث دردسر و ناراحتی و غم و غصه مامان و باباییم . حالا مامانم زیاد این چیزا رو درک نمیکنه اما بابام...
    خواهر بزرگم مجرده و با وجود سنش که بالای 30 هست بازم یه ذره درک و فهم و عاقل نیست. هنوزم که هنوزه مثل دختر بچه ها رفتار میکنه و هنوزم ایرادای بنی اسرائیلی از خواستگاراش میگیره و منتظر شاهزاده سوار بر اسب سفیده!
    حرف هیچکس هم تو کتش نمیره! مامانمم اینا رو میبینه ولی بازم ازش حمایت میکنه و نمیشینه مثل یه مادر عاقل اونو راهنمایی کنه.
    فقط بلده هر کاری کنه تا ما از پدرمون زده بشیم و بشینیم پا به پاش ازش بد بگیم! نمیگم بابام هیچ ایرادی نداره ،اونم زیاد ایراد داره از نظر رفتاری و اخلاق ولی مامانمم بی عیب نیست و از بابام نقاط منفی بیشتری داره .
    داداش بزرگمم کم کم داره میشه 30 سالش ولی همش وبال گردن پدرمه و اگرم بگیم کار، میگه کار کجا بوده و این حرفا! در صورتی که کارای شرکتی و اینا براش هست ولی خودشو حاضر نیست ذره ای به زحمت بندازه و همش تو خونست و فکرم میکنه خیلی عاقله و کاراش بهترینه و واسه آیندش برنامه داره!

    موضوعات مرتبط :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • ۸۰۶ بازدید
    • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶ - ۲۱:۳۰

    رفتار مادرم و خالم با من عادیه یا غیر عادی ؟

    سلام به همه دوستان عزیز خانواده برتر
    میخوام نظر شما رو بدونم ببینم اینطور رفتار کردن مادرم و خالم با من عادیه یا غیر عادیه و مادرم و خالم محبت زیادی و افراطی به من دارن یا نه؟
    اول بگم من پسرم و دختر نیستم چون باز این طور رفتار در مورد دختر شاید یه مقدار طبیعی تر باشه.
     28 سالم هم هست و 10 ساله دانشجو هستم. این رفتار مادرم و خالم هم برا امروز و دیروز و ماه پیش و سال پیش نیست. از هر چی من یادم میاد اینا این رفتارو با من داشتن. البته میگم این رفتار بخاطر محبت زیادشون نسبت به من هست و بخاطر اینه که منو خیلی دوس دارن ها اما چون به نظرم زیادی هست و از حالت تعادلش خارج شده خیلی از مواقع هم موجب اعصاب خوردی خودشون میشه هم من. حالا میخوام با شما مطرح بکنم ببینم این رفتارشون عادی هست یا نه؟ آیا شماها مادراتون یا خاله تون حتی با شما این رفتارو دارن یا نه؟چند نمونه از رفتاراشون ذکر میکنم:
    اول هنوز که هنوز بعد 10 سال دانشجو بودن من و اینکه 10 ساله خودم تو یه شهر دیگه تو خوابگاه دارم زندگی میکنم و نسبتاً مستقل شدم؛ هنوز که هنوزه مادرم هر شب بهم زنگ میزنه و اگه استثنائاً یه شب به هر دلیل نتونست زنگ بزنه یا من جواب ندادم فردا صبح یا ظهرش قطعاً بهم زنگ میزنه و فرداش هم ظهر زنگ میزنه هم شب.

    موضوعات مرتبط :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۲ نظر
    • ۱۸۳۸ بازدید
    • پنجشنبه ۷ ارديبهشت ۹۶ - ۲۱:۱۵

    بعد ١٨ سال فهمیدم که یک برادر دارم

    سلام دوستان 

    پیامم طولانیه لطفا حوصله کنید و بخونید . من بعد ١٨ سال فهمیدم که یک برادر دارم . قضیه یکم پیچیده است واستون توضیح میدم که بهتر بتونید کمکم کنید.

    پدر و مادر من خیلی بچه دوست داشتن و بچه دار نمی شدن بعد از چند سال پدر به خاطر فشاری که از طرف خانوادش بهش وارد میشده چون تک پسر بوده با وجود علاقه به مامانم متاسفانه با یه خانوم به طور موقت ازدواج میکنه و اون خانوم بچه دار میشه.

    پدرم قصد داشته بچه رو بگیره و اینو به اون خانومم گفته ولی بعد از به دنیا اومدن بچه اون خانوم میزنه زیر این قرار.

    پدرم هم همه چی رو مادرم میگه خلاصه بعد کلی دعوا و درگیری تصمیم بر این میشه که اون خانوم از اون شهر بره و فقط بابت بزرگ کردن بچه پول بگیره.

    ( اما خوب مثل اینکه توی اون چند سال پدرم به دیدن بچه میرفته حتی گاهی همراه مامانم )
    خلاصه 7 سال بعد به لطف خدا مامانم منو باردار میشه و سالم به دنیا میاره ولی متاسفانه ٣ سال بعد پدرم فوت کردن. بعد از فوت پدرم پدر بزرگم که از ماجرا خبر داشته اموال پدرمو مساوی بین مامان منو و اون خانوم تقسیم میکنه.
    مامان من هم چند سال بعد از فوت پدرم ازدواج میکنن و سر همین ازدواج با خانواده پدریم به مشکل میخورن و به خاطر همین من تا چند سال خانوادمو ندیده بودم.

    من تک فرزند بودم تا الان و همیشه وقتی به مامانم میگفتم خواهر و برادر داشتن خوبه یه اشاره هایی به این موضوع میکردن ولی من هیچ وقت اصل قضیه رو نمی دونستم تا اینکه چند ماه پیش مامانم و خانواده پدریم تصمیم گرفتن و این موضوع رو به من گفتن و مثل اینکه اون اقا (برادرم) اینو میدونستن. در ضمن اون خانومم چند سالی میشه فوت کردن .

    حالا سوال اصلی من اینه:

    قرار گذاشتن به بهانه های که من و برادرم ٢ ماهی خونه پدربزرگمون بمونیم .الان یک هفته میگذره من واقعا هنوزم گیجم احساس میکنم این قصه است و یکی واسم تعریف کرده و اصلا نمی دونم چطور باید با این اقا برخورد کنم اصلا چی صداش کنم ؟!

    اونم نسبت به من مغروره و سرد و منم یه دختر ١٨ ساله که غرور خاص خودمو دارم. اگه بخوام راستشو بگم خوب کمی خوشحالم از اینکه تک نیستم. ولی واقعا نمی دونم چطور باید باهاش ارتباط برقرار کنم .الان هم واقعا امکان اینکه برم پیش مشاور و ندارم.

    این اقا با دختر عموها و دختر عمه هام خیلی جورتر از منه ، خوب طبیعیه مدت زمان زیادی باهاشون بوده ولی تلاشی هم این چند ماه ندیدم ازش که بخواد باهام ارتباط داشته باشه به نظرتون منم مثل خودش برخورد کنم؟

    احساس میکنم اصلا علاقه ای به بودن من نداره . میخوام بدونم شما چطور با خواهر و برادراتون ارتباط برقرار می کنید؟

    لطفا راهنماییم کنید فوق العاده فکرم درگیره.


    موضوعات مرتبط :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۴ نظر
    • ۱۱۸۳ بازدید
    • سه شنبه ۵ ارديبهشت ۹۶ - ۲۱:۱۰

    برو بالا