خانواده برتر

ارسال مطلب و پرسش و پاسخ در مورد انتخاب همسر، خواستگاری، دوران عقد، زفاف، روابط زناشویی ، تربیت فرزند و مسائل اجتماعی

لینک های روزانه آخرین نظرات آخرین مطالب پست ثابت (خیلی مهم)

۲۸۸ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

خانواده شوهرم از نظر مسائل جنسی یه کم راحتن !

سلام

از وقتی این وبلاگ رو پیدا کردم متوجه شدم که توهم " دانستن " دارم و خیلی چیزا رو نمیدونم.

من ازدواج کردم. خانواده شوهرم یه کم راحتن و از نظر مسائل جنسی و اینا، کلا آدمای راحتین. مثلا باباشون ( پدرشوهرم) عمل جراحی پروستات داشتن، به من که عروسشون باشم از درد اونجاشون میگن!!! من آب میشم میرم تو زمین و خودمو به اون راه میزنم. یا مثلا خواهر شوهرم که بچه شون سقط شده بوده با همه ی جزئیات از اتفاقایی که افتاده میگن که واقعا زشته حتی جلو شوهرم به راحتی حرف میزدن. من خیلی خجالت میکشیدم.

این دفعه که رفتیم منزل خواهر شوهر محترم، زن داداش شوهرم که بچه ی کوچولو دارن، جلو شوهر خواهر شوهرم سینه شو در میاره و به بچه شیر میده . یعنی مردا کلا اونجا بودن ولی زن داداش شوهرم سینه شونو جلو مردا در میارن و بچه رو شیر میدن. البته چون ایشون خیلی زیبا نیستن، من اهمیت نمیدادم. و نمیدونستم باید چه واکنشی نشون بدم و تا حالا هیچی بهشون نگفتم.

به نظرتون این چیزا عادیه ؟ شما هم تو این شرایط هستید ؟

من تو خونواده ای بزرگ شدم که همیشه خیلی باحیا بودیم حتی به مادرم هم نمیگفتم که پریود شدم، اونوقت الآن اومدم تو خونواده ای که همه چیزی واسشون عادیه و واقعا متأسفانه باید بگم بی حیا هستن و خیلی حال منو به هم می زنن. به نظرتون لازمه که به خونواده خودم ینی مامانم و آبجیام بگم که اینجا اینجورین  ؟ یا عادیه ؟ چه جوری برخورد کنم ؟

تو رو خدا بگید عادیه که پدرشوهرم درباره پروستات و مسائل مربوطه برا من توضیح میده و میگه درد داره و ...  یا خواهر شوهرم درباره پریود و خونریزی زایمان و اینکه دست کردن داخل واژنشون و بچه رو کشیدن بیرون و ازین جور مسائل جلو شوهرم که میشه برادرشون و جلو بقیه مردا و بیرون آوردن سینه ها جلو مردای فامیل ( محرم و نامحرم ) واقعا عادیه ؟ یا من خیلی پاستوریزه ام ؟؟؟ به نظرتون چه واکنشی نشون بدم ؟

آیا باید به شوهرم بگم که بهشون تذکر بده یا نه ؟؟؟ زشت نیست که به شوهرم بگم ؟؟؟ تا حالا به هیچ کس نگفتم چون خیلی خجالت آوره . تو رو خدا راهنمایی کنید. به نظرتون این رفتارها برای بعضیا واقعا طبیعیه یا اینکه از سر عقده بازیه ؟

من خیلی نمیتونم رفتاراشون رو تحلیل و درک کنم و نمیدونم باید چه عکس العملی نشون بدم فقط خیلی بدم میاد.


↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
تعامل با خانواده

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • (۶۷) پاسخ های مردم
    • ۳۴۸۸ بازدید
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۰

    کاش با خانواده ی پرجمعیت وصلت نمیکردم

    سلام دوستان

    دختری هستم نوزده ساله و نامزدم بیست و یک ساله ، ما دو ساله که عقدیم نامزدم شش تا خواهر دارن و یک برادر و ایشون فرزند آخر خانواده هستند و در این مدت دو سال خواهرشوهرهام اصلا تو زندگی مون دخالتی نمیکنند خدا رو شکر و اگر مشکلی یا دعوایی پیش بیاد همیشه طرف منو میگیرن .

    اما مشکل من این هست که اصلا دوست ندارم نامزدم با خواهرش حرف بزنه و بگه و بخنده ازش متنفر میشم یا اگر با بچه های خواهرش بازی کنه میدونم خیلی مسخره است ولی بخدا دست خودم نیست دو بار رفتم مشاوره اما ثاثیری نداشت .

    ختم چهل روزه برداشتم که به خدا نزدیک بشم و از این افکار لعنتی راحت شم اما نشد . چند بار بهش گفتم تو به خانوادت وابسته ای اما قبول نکرد .چند بار به خاطر اینکه بدون من رفته بود خونه خواهرش دعوامون شد .

    نامزدم مهربونه اما من نمیدونم چیکار کنم زندگی کنم یا نه؟ مشکل من همینه چند بار با خودم گفتم کاش با خانواده ی پرجمعیت وصلت نمیکردم .

    تو رو خدا شما بگین من چیکار کنم؟ برم روان پزشک یا روان شناس ؟ روان شناس رفتم ولی خوب ثاثیری نداشت . من با اینکه نامزدم رو خیلی دوستش ندارم یعنی اینجوری نیستم که براش بمیرم ولی روش حساسم.

    خودش هم میدونه روی خواهراش و بچه هاشون حساسم دارم دیوونه میشم همش میترسم میگم نکنه الان رفته باشه خونه فلان خواهرش .دارم دیوونه میشم تو رو خدا کمکم کنید خیلی ممنونتون میشم.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • (۴۱) پاسخ های مردم
    • ۱۲۱۹ بازدید
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    به برادرم بگم که دخترش چند تا دوست پسر داره ؟

    سلام
    دختر 17 ساله ای هستم.درس میخوانم و سرم به کار خودم مشغوله. یه برادر زاده ای دارم که 18 ساله هست، دختر شیطونیه. میدونم که چند تا دوست پسر داره و خودشم بهم گفته که سر همه شون رو کلاه میذاره و تیغ شون میزنه . و از منم دعوت کرده که با دوست پسراش آشنا بشم و برای خودم دوست پسری داشته باشم.
    اما من قبول نکردم و در نهایت هزار تا حرف بارم کرد. از قبیل اُمُل و عقب مونده و عصر حجری .در کُل بهم بی ادبی کرد و دعوا مون شد.
    اما من خودم یه انسان بالغی هستم و میتونم خوب رو از بد تشخیص بدم.به همین دلیلم میدونم داشتن دوست پسر اشتباهه.
    به نظرتون اگه به برادرم  حرفای دخترش رو که بهم زده و اینکه چه کارای دیگه ای هم میکنه و دوست پسر داره رو بگم با اینکه برادرم از هیچی خبر نداره و برادر ساده ی من فکر میکنه دخترش آدم خوبیه ، آیا کار بدی میکنم اگه همه چیز رو به برادرم بگم؟
    از طرف دیگه هم میترسم  اگه بگم همه چیز رو به برادرم، برادر زاده ام با من قهر کنه و کینه به دل بگیره و بخواد بهم زور گویی  بکنه.
    به نظرتون چیکار کنم؟؟
    ممنون.

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۵۰) پاسخ های مردم
    • ۱۷۶۴ بازدید
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    جدیدا برادرها و خواهرمم به زندگیم حسادت می کنن

    سلام عرض ادب خدمت همه ی دوستان

    سوال داشتم از خدمتتون ؛

    من شرایط زندگیم از وقتی که ازدواج کردم به صورتی هست شکر خدا که همیشه خیلی از ادما حسودی زندگی منو میکردن هر چند که سختی هایی هم داشتیم ولی نمیدونم چرا جدیدا این حسادت ها به برادرها و خواهرمم منتقل شده .

    حتی اونام به من حسودی میکنن شاید این حسادت رو از خانواده ی شوهرم میدیدم برام عادی تر جلوه میکرد همیشه ولی واقعا از خواهرم یا برادرام که همه جوره از خودم به خاطرشون گذشتم ولی الان چیزایی دارم میبینم که قابل تصورمم نبوده و نیست .

    به جایی رسیده که برادرم چقولی منو به همسرم میکنه ما چند سال بیشتر نیست ازدواج کردیم ولی خب این حرفا مطمئنن تاثیر بدی روی همسرم نسبت به من میذاره .

    نمیتونم هضمش کنم که برادرم چرا یه همچین کاری رو کرده از این موارد در خانواده همسرم زیاد پیش میومد چون نمیتونستن انقدر محبت زیاده منو همسرمو نسبت به هم ببینن ولی واقعا از برادرم توقع نداشتم .

    این همه محبت بهش کردم اخرم خوب مزدمو داد تو رو خدا کمکم کنید دارم داغون میشم .آخه چرا دنیا باید انقدر کثیف شده باشه که برادرم به خواهرش رحم نکنه .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۷) پاسخ های مردم
    • ۶۴۴ بازدید
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    نگران روز جدایی از خواهر نابینام هستم

    سلام

    من پسری 21 ساله هستم و وقتی 7 سالم بود مادرم رو از دست دادم. دو تا خواهر دارم که یکیشون 28 و اون یکی 35 سالشه و به همراه پدرم زندگی می کنیم.

    خواهر دومیم تازگیا ازدواج کرده و به یه شهر دیگه رفته. خواهر بزرگم نابیناست. مشکلی که من دارم اینه که اون خیلی به من وابسته است. باید هر روز که از سر کار میام خونه برم بغلش کنم بوسش کنم بعد بشینم براش توضیح بدم از صبح تا حالا چیکار کردم.

    شبا هم باید پیشش بخوابم.سر کارم که هستم مدام به من زنگ میزنه. البته می دونم منو خیلی دوست داره و منم خیلی دوستش دارم چون یه جورایی برام مادری کرده ولی احساس می کنم اگر یه روزی خدایی نکرده بخوایم از هم جدا بشیم چه عذابی باید بکشه.

    کمکم کنید من تا حالا نتونستم رو حرف آبجیم حرف بزنم. می ترسم چیزی بگم دلش بشکنه. راهنماییم کنید.

    با تشکر


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۲۵) پاسخ های مردم
    • ۱۰۷۷ بازدید
    • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۰

    وقتی از حرف مادر شوهر ناراحت میشید چکار می کنید ؟

    سلام

    از خانم های متاهل یه سوال داشتم که وقتی از حرف مادرشوهرشون ناراحت میشن چطور مدیریت میکنن؟ به شوهرشون میگن ؟ چه جوری ؟ یا خودشون حل میکنن ...
    من کل خونه مادرشوهرمو تمیز کرده بودم جز یه اتاق ، مادر شوهرم از مسافرت برگشتنی  به نامزدم گفت خونه پره اشغاله و کثیفه و ... بهم خیلی برخورد که عوض یه دستت درد نکنه برگشته این حرفارو میزنه. انصافا نامزدم جواب داد که نه تمیز کرده زنمو همه جا رو جارو کشیده ...

    ولی من باز قانع نشدم دق و دلیمو سر نامزدم خالی کردم . ی سوال دیگه اینکه آقایون از خانم هاشون چه انتظار هایی نسبت به مادرهاشون دارن؟

    من در حد وسعم هر کاری از دستم بر بیاد میکنم ولی شوهرم و مادرش بازم ناراضین . شوهرم میگه عروس بودی چیکار کردی مادر شوهرم ازون بدتر ... دلم شکسته احساس تنهایی میکنم خیلی ...

    رفته بود مسافرت خونه ش رو تمیز کردم، شامش رو پختم، حیاطش جارو کردم ... نمیدونم دیگه چیکار کنم که راضی شن. شوهرم هم طرف مامانش میگیره چیکار کنم از زندگی خسته شدم

    خدا هر کی که باعث بشه زندگیم بهم بریزه رو خودش تنبیه کنه دارم از غصه داغون میشم


    مرتبط :

    زن خوب، زن بی خیال است!

    مادر شوهرم همه ی کارهای منو بی احترامی میدونه

    مادر شوهراتون به چی میگن احترام؟

    شما بگید من با این مادر شوهر چکار کنم ؟

    آموزش احترام گذاشتن به مادر شوهر

    دوست دارم بازم مادر شوهرم بگه انقد خودتو خسته نکن دخترم

    چگونه با خانواده همسرم مخصوصا مادر شوهرم برخورد کنم



    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل رفتاری دوران عقد روابط عروس و مادر شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۴۵) پاسخ های مردم
    • ۶۰۶۳ بازدید
    • دوشنبه ۱ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    نمیخوام طبقه ی بالای خونه مادر شوهرم زندگی کنم

    سلام

    به تازگی نامزد کردم و نامزدم از من خواسته طبقه ی بالای خونه ی خانواده ش زندگی کنیم... اما من اصلا راضی نیستم نمیدونم چطور این نارضایتی رو اعلام کنم که بعدها سر این موضوع مشکلی پیش نیاد... به عبارتی لج و لج بازی نشه ...

    مطمئنم مشکل تو زندگیم ایجاد میشه با این نزدیکی... من همسرمو دوست دارم... زندگیمو دوس دارم... دلم میخواد جدا و دور از همه زندگی مو شروع کنم ... من محیط اطراف خونه ی مادر شوهرمو دوس ندارم اینم یه دلیله که نمیخوام برم طبقه بالاشون... و رفت آمد راحته بین دو طبقه این نیس، بگم در ورودی شون جدا هستش... شما کمکم کنین که چطور بهش بگم نمیخوام بالای خونه مادر شوهرم زندگی کنم که ناراحتی این وسط پیش نیاد ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    زندگی با خانواده شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۶) پاسخ های مردم
    • ۱۵۴۳ بازدید
    • شنبه ۲۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۲۰

    نمی تونم ذهنم رو از بی معرفتی های زن داداشم آزاد کنم

    سلام دوستان

    خواهش میکنم راهنماییم کنین . من هفته یازده بارداری هستم. خدا رو شکر زندگی خوبی هم دارم. دلم میخواد توی این مدت آرامش داشته باشم تا جنین هم آروم و خوب باشه.

    از وقتی باردار شدم همه کسایی که می شناختم زنگ زدن تبریک گفتن و آرزوی سلامتی کردن و خوشحال بودن. من با سختی حامله شدم بعد از کلی درمان نازایی خیلی رنج کشیدم.

    همه به جز یک نفر. زن داداشم . کسی که هر چی فکر میکنم همیشه بهش احترام گذاشتم و خوبی کردم. دوست قدیمی م بود دوسش داشتم. توی مراسم عقد و ازدواجش همه کار کردم. همه کار از ته دل. از سر خوشحالی...

    اما اون عوض شد. وقتی ارشد قبول شدم خیلی ناراحت شد اینقدر که کاملا مشخص بود توی عقد و ازدواجم ناراحتی میکرد بی محلی میکرد حتی چند بار سعی کرد با حرفاش ذهنیت منو نسبت به شوهرم عوض کنه یا بینمون بحث درست کنه.

    عروسیم مثل یه غریبه آخرای عروسی اومد نه سلام نه تبریک نه خداحافظی ، مثل غریبه ها ته سالن نشسته بود. حتی با پدر و مادرم به خاطر مهریه من و یه سری مسائل خاله زنکی دعوا کرد.. ولی من چیزی به روش نیاوردم توی تمام این مدت. به خاطر داداشم که دعواشون نشه و کلا شخصیتم آروم هست.

    بارداریش رو هم همون لحظه که فهمیدم تبریک گفتم و احترام داشتم روز زایمان هم رفتم بیمارستان و نیم سکه هدیه دادم بهش... حتی چند روز قبل از این که آزمایش بارداری بدم خونمون مهمون بود با پذیرایی مفصل... اما اون توی این مدت زنگ که هیچی حتی یه اس ام اس تبریک هم نداد. از این بی معرفتی خیلی خیلی دلم شکست.

    همش توی ذهنم کاریی که براش کردم و بی محلی و بی معرفتی اون می چرخه خیلی دلم سوخته نمیتونم ذهنم رو ازش آزاد کنم. فکرش مثل یه فکر وسواسی توی ذهنم می چرخه. چرا جواب خوبی رو باید بدی ببینم. اصلا دستم نمک نداره. اون طوری رفتار کرد انگار من وجود ندارم و براش ارزشی ندارم و منو کوچیک کرد ..


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۰) پاسخ های مردم
    • ۱۰۹۵ بازدید
    • جمعه ۲۸ آبان ۹۵ - ۲۲:۴۰

    خواهر بزرگم که مجرده ، عمدا جلوی شوهرم حجابش رو رعایت نمیکنه

    با سلام
    خانم 20 ساله ای هستم و نامزدم 29 سالشونه. و 3 ماهی هست که عقد کردیم و نامزدیم. من پدرم رو از دوران کودکی از دست دادم و الان مادر و سه تا خواهر دارم. خواهر بزرگم 35 سالشه و مجرد. بقیه ی خواهرام هم ازدواج کردن و بچه دارن. خانواده ی من رو ، بعد از فوت بابام ، ،خواهر بزرگم و مادرم سرپرستی کردن. و اینکه برای خواهر بزرگم و مادرم، من و خواهرام احترام زیادی قائلیم.
    و باید بگم که تو خونه مون همه از خواهر بزرگترم خیلی حساب میبرن حتی مادرم. یه جوارایی نقشش تو خانواده شده مثل پدر خونه. اما از زمانی که من نامزد کردم خواهر بزرگم رفتارش عوض شده. عصبی شده، تند خو شده، پرخاشگر شده،خیلی ناراحته.
    و یه چیزش که من رو خیلی آزار میده، اینکه هر وقت نامزدم میاد خونه مون، اصلا حجابش رو رعایت نمیکنه. اصلا انگار نه انگار که نامزدم بهش نامحرمه.
    نامزده  من خیلی شرمش میشه و بهم میگه به خواهرم بگم که این وضع لباس پوشیدن نیست. اما من روم نمیشه به خودش بگم چون برام جای پدرم رو داره، به همین دلیل به مادرم گفتم، مادرمم بهش گفت ، اما به مادرم گفته که من این جوری راحتم به شوهرهای اونا بگو چشماشون رو درویش کنن و نبینند.
    از دیدگاه شما بد نیست من خودم اقدام کنم و بهش تذکر بدم؟ چون میترسم از دستم ناراحت بشه؟ بد نیست بهش بگم ؟
    ممنون.

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۳۹) پاسخ های مردم
    • ۲۲۱۱ بازدید
    • جمعه ۲۸ آبان ۹۵ - ۲۲:۱۵

    دوست دارم رابطه مادرم و ناپدریم ، رابطه ی خواهر برادری باشه

    سلام

    یه دختر *1 ساله هستم . پدرم * سال پیش به رحمت خدا رفت، به واسطه خوب بودن درسم همیشه بلند پرواز بودم ولی همیشه نگران تنهایی مادرم بودم خوشبختانه مادرم  دو سال پیش به کمک عمم با مردی ازدواج کرد که فرزند و همسرشو رو از دست داده .

    البته بعد از مدتی فهمیدم قبل از بابام خواستگار مامانم بوده که مامانم به دلیل اینکه 4 سال ازش کوچیکتر بوده  مامانم مخالفت کرده اما زمونه دوباره اینا رو به هم رسونده .

    ناپدریم مرد خیلی شاد و با محبتی هست و به خاطر پوست و مو روشن  خیلی خوب مونده همچنین  تونست تو یه مدت دوباره شادی رو به خونه ما بیاره  . رابطه  ما با هم  خیلی خوبه اما هیچ وقت نحواستم به عنوان جایگزین پدرم بهش نگاه کنم .

    خودش هم متوجه شد و نخواست جای پدرم رو بگیره . مثلا اوایل که دید وقتی منو دخترم صدا میکنه ناراحت میشم با پسوند جان یا جون و ... صدا میکنه منم به دوستایی که خیلی در جریان زندگیم نیودم ناپدریم رو دایی کوچیکم معرفی میکرد.

    تو این مدت خیلی حامی من بود مثلا وقتی دانشگاه قبول شدم مامانم به خاطر فاصله قبول نکرد برم ولی ناپدریم با توجه به کارمند بودن خودش و مامانم تا  جایی که امکان داشت به نزدیک ترین شهر به دانشگاهم انتقالی گرفتن و اوابل هقته ای دو سه بار  مامانم رو میاورد پیش من تا هر دو با این جدایی عادت کنیم .

    مشکل اصلی من  اینه که دوست دارم همین جور که سعی کرده جای پدر منو نگیره و مثل دایی من باشه ، برا مامانم هم مثل داداش باشه . میدونم حرفم غیر منطقیه ولی واسه من  خیلی خیلی باعث شرمساری و نگرانی  هست .

    البته جلوی من خیلی خیلی رعایت میکنن  یکی دو بار دیدم بعضی رفتارها رو دیدم . همیشه این چیزا یا فکر رابطه اینا منو عصبی میکنه . چند ده روز پیش تولد مامانم بود خواستم غافلگیرش کنم با اون که از قبل گفته بودم نمی تونم بیام بخاطر کلاسا یواشکی اومدم خونه و ... ، متوجه من نشدن همون طور بی صدا برگشتم و چند هفته به بهونه درس نرفتم پیششون و یکی دو بار مامانم اومد اینجا . تو این مدت به مامانم به چشم یه خیانتکار نگاه می کنم که مستحق مجازاته  ، از طرف دیگه امروز فهمیدم مامانم تو 39 سالگی هوس کرده دوباره یچه دار شه و  قبلا یه بار باردار شده بود که من در جریان نبودم ولی بخاطر سنش نتونست نگه داره .

    حالا هم زیر نظر دکتره که دوباره باردار شه اصلا به فکر نمیکنه که داره چیکار میکنه با من ، با آبروی من ، فکر کن یه خواهر یا برادر داشته باشی که 19 ، 20 سال ازت کوچیکتره دو روز دیگه چه جوری تو رو فامیل و اشنا نگاه کنم ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۴۱) پاسخ های مردم
    • ۱۴۴۵ بازدید
    • جمعه ۲۸ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۵

    یه چادری واقعی چه جور باید رفتار کنه ؟

    سلام

    من یه دختر ۱۹ ساله م متاهلم ، چادری ، انقدر تو این وبلاگ از چادر شنیدم از اینکه دوسش دارن و ... حالا دنیای واقعیم ، تو محیطی هستم کف باید چادری باشی ، منم چادریم ولی قبل تر از اینم چادری بودم و اصلا ازش بیزار نبودم و احساس خفگی نمیکردم . مسئله یا بهتره بگم شخصی که متنفرم کرده از چادر شده دغدغه م . انقـــــدر گیر میده که هر سر میترسم باز بگه چرا چادرت ملیه ؟ چرا تو مهمونی زنونه و عروسی روسریت یه ذره سر خورد.. چرا چرا چرا ؟

    تو ماشین نشستم با حجاب کامل محکم گرفتم چادرمو نگاهمو کنترل میکنم یه مرد رو حضورشو حس میکنم تو کوچه یا خیابون میگم وااای نکنه به من نگاه کنه؟ و ارضا شه؟ یا به گناه بیفته ؟ باورتون میشه ( حالا نه که من تحفه م یا ارایش دارم نه اصلا خیلی وقت ها مردها متوجه حضورم نمیشن ولی این ذهنیتو مادر شوهرم برام درست کرده ) من نمیگم مردها بی جنبه ن و ... از ذهنیتم که به تازگی تخریب شده میگم .

    نمیدونم مهمون بیاد خونمون بالاخره بهش سلام بدم یا نه ؟ نگن این کرم داره ؟ سلام ندم میگن بی شعوره ، سلام بدم از مادر شوهرم میترسم . جدی جدی خودمم فکر میکنم دور از جوونم  زن بدکاره ای چیزی هستم. جوری که حتی چند بار به شوهرم گفتم اگه من خطایی کردم بگو ؟ ایا من جـ.... ام ؟

    بهش میگم من فکر میکنم حتی نباید حرف زد با هیچ مردی ، همسرم میگه زیادی بد دل شدی ، حتی این تغییر رفتار رو خواهرام قشنگ متوجه شدن ، یه وقت تلفنم زنگ بخوره سریع اسم طرفو میگم مادر شوهرم فک نکنه من با پسر میحرفم . این ادم کلا بدبینه نه فقط به من ، حتی نگاهش به دختر بچه ۵ ساله ابزاریه ، حالم از چادر بهم میخوره اعصابم بهم ریخته س . نمیخام یه چی بگین حالم خوب شه یا مادرشوهرم تغییر کنه . فقـــط بگید یه چادری واقعی چه جور باید برخورد کنه ؟

    حیا یعنی چی؟ حیا یعنی من به خودم شک داشته باشم؟ حیا یهنی به همه شک داشته باشم که این دختره این رفتارش اره ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده مسائل اجتماعی روز جامعه

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۱۸) پاسخ های مردم
    • ۱۱۲۷ بازدید
    • پنجشنبه ۲۷ آبان ۹۵ - ۲۲:۳۰

    بهم یاد بدید چطوری به خواهرام محبت کنم

    سلام

    من کسی هستم که تو این 20 و چند سال هیچ رابطه احساسی با کسی نداشتم. یه آدم گوشه گیر و بی احساس!

    چند تا خواهر دارم که ازدواج کردن ولی من بعد از اینهمه مدت به این فکر افتادم که باید رابطه ما خیلی بهتر از اینها می بود! و مقصر همه این قضایا رو هم خودم می دونم .

    می خوام تمام تلاشمو بکنم که خودمو تغییر بدم. خیلی دوست دارم بهشون بگم "دوستتون دارم" یا دستشون رو تو دستم بگیرم. ولی همش می ترسم که فکر دیگه ای بکنن!

    حتی اگر اینها رو هم بذاریم کنار، من براشون هیچ کاری نکردم. بارها شده بود تو این بیست و چند ساله که ازم خواستن مثلا براشون چیزی بخرم یا جایی ببرمشون ولی انجام ندادم. نه خبری از محبت کردن بوده و نه کادو خریدن و ...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده خودسازی در پسران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۰) پاسخ های مردم
    • ۶۳۸ بازدید
    • پنجشنبه ۲۷ آبان ۹۵ - ۲۲:۲۵

    چه گناهی کردم که بچه ی یه مادر بی عاطفه شدم؟

    سلام

    خسته شدم بخدا، آخه من چه گناهی کردم که بچه ی یه مادر بی عاطفه شدم؟ مامان من شاید تو کل سال فقط یه بار منو ببوسه اونم شاید، تا من میخوام بوسش میکنم میگه ایییش بدم میاد ، تا برادر زاده هاشو میبینه سر تا پاشونو خیس میکنه از بس میبوسه . حالم ازش بهم میخوره مثلا منو بعد دو تا بچه ی سقط شده و بعد از کلی نذر به دنیا آورده... کاش منم مثل اونا میمردم از دستش راحت شم،  نمیدونید من چه زجری میکشم هر روز ؟ یادم نمیاد یه بار گفته باشه من دوستت دارم، یه بار بغلم کنه یه بار فقط یه بار از خوبیام بگه .

    روزی چند بار با 5 تا خواهراش حرف میزنه کلی از من بد میگه، چند شب پیش مهمون اومد خونمون کلی جلو اونا گفت این بده این فلانه این بهمانه، جلوی کی؟ جلوی کسی که دخترش دو سال پیش از دوست پسرش حامله شد ولی یکبارم پیش مامانم بد دخترشو نگفت!

    من از بس استرس داشتم تا 12 سالگیم شب ادراری داشتم هر شب، هر روز صبحم همش فحشم میداد خودش معلمه اون موقع یه تحقیق داشت برای دانشگاهش در مورد شب ادراری که فهمید علت برمیگرد به تنش های روانی گفت من که انقد خوبم تو چرا شب ادراری داری؟!

    ازش راضی نیستم، تو دوران مدرسه یکبار نگفت مشکل داری یا نداری ؟ همش میگرن داشت میخوابید، من بدبخت میموندم و با خواهر کوچکتر از خودم که غذا رو گرم میکردم به اونم میدادم پدرمم بخاطر ساخت خونه اون سال ها بیشتر شمال میرفت .

    بخدا همیشه شاگرد باهوش و ممتازی بودم، میگفتم مامان املا میگی بهم؟ میگف خودت از روش بنویس! من وقت ندارم! اینهمه میگن مادر تکرارنشدنیه مهربون ترینه من چیزی ندیدم... مامانم یکبار منو دعا نکرده همش نفرینم میکنه میگه ان شاء الله بدبخت شی ان شاء الله به درد من دچار بشی تو .

    همه جا منو خوار و ذلیل کرده طوری که همه هر چی بخوان بهم میگن... کافیه راجع به فامیلاش حرف بزنم تا دو روز فحش میده و غر میزنه و نفرین میکنه اونوقت اونا از من یه چیزی میگن با اونا میخنده میگه راست میگین . از مامانم متنفرممممم، نمیگذرم ازش، زندگیمو به کامم تلخ کرده .

    هر وقت میبینم یکی مامانشو خیلی دوست داره یا میگه مامانم خیلی مهربونه حسرت میخورم . من که تا الان هیچ مهر و محبتی ندیدم . تا زمانی که تو خونه کار کنم باهام خوبه اما تا کار نکنم شروع میکنه داد و بیداد

    چیکار کنم که خلاص شم از این شرایط افتضاح؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۴۳) پاسخ های مردم
    • ۲۲۵۷ بازدید
    • چهارشنبه ۲۶ آبان ۹۵ - ۲۲:۴۰

    خانومایی که برادر دارند و آقایونی که خواهر دارند راهنمایی کنند

    با سلام

    دختری 24 ساله هستم برادری دارم که پنج سال ازم کوچکتره و الان 19 سالش هست . من و برادرم دوران کودکی خوبی داشتیم و تقریبا همش با هم بودیم با هم بازی میکردیم دعوا میکردیم تو سرو کله هم میزدیم من که ازش بزرگتر بودم براش شعر و قصه میخوندم ... خلاصه مثل همه خواهر برادرای دیگه با هم بزرگ شدیم .

    از وقتی که ایشون حدودا 14-13 شدن من هم تو دوران دبیرستان و درسای سنگین رشته ریاضی و کنکور افتادم دیگه رابطه مون مثل گذشته نبود و خیلی کمرنگ تر شد و من اون موقع خیلی متوجه این قضیه نمیشدم بخاطر شرایطی که بود . و بعد از اینکه دوران کنکور رو رد کردم و و یه کم حواسم به دور و برم جمع شد دیدم که انگار اوضاع خیلی خرابه .

    ایشون دیگه چند سالی هست که با من حرف نمیزنه مگه اینکه مجبور بشه و دیگه چاره ای نباشه خیلی سرد با من رفتار میکنه  حس میکنم  که منو نادیده میگیره احساس میکنم دیگه دوستم نداره .

    با پدر و مادرم خیلی راحته و خیلی باهاشون صحبت میکنه ولی دریغ از اینکه کلامی با من صحبت کنه یا مثلا اگه سوالی داشته باشه و میدونه که من جواب اون سوالو میدونم از من نمیپرسه  میره یه نفر دیگه رو پیدا میکنه تا راهنماییش کنه  .

    یا مثلا تو جمع دختر خاله هام که هستیم با اونا حرف میزنه و باهاشون شوخی میکنه ( دختر خاله ها همگی همسن خودم و از برادرم بزرگترند.) با هم میخندیم همگی  مثل همیشه همونجوری  که هممون با هم  بزرگ شدیم . و من وقتی میبینم که با دختر خاله هام اونجوریه ولی با من که خواهرشم اینطور رفتار میکنه ناراحت میشم . و وقتی میبینم زیاد دوست نداره با من حرف بزنه منم تا اونجایی که میشه طرفش نمیرم و باهاش حرف نمیزنم  البته من نسبت به ایشون بیشتر تلاش میکنم برای برقراری ارتباط ولی ایشون همچنان سرد برخورد میکنند

    بنده از نظر روابط اجتماعی با هیچ کس مشکل ندارم و روابطم با دوستانم و فامیل خیلی خوبه حتی با هیچ کسی هم قهر نمیکنم و ایشون هم  خیلی پسر خوبی هستن از نظر اجتماعی و با هیچ کسی مشکل ندارن و همه ایشونو به عنوان یه پسر خوش اخلاق میشناسند حتی اگه من ازش چیزی بخوام از من دریغ نمیکنه  مثلا اگه ازش بخوام منو تا فلان جا برسونه حتما اینکارو انجام میده یا اگه بهش بگم فلان چیزو احتیاج  دارم رفتی بیرون برام بگیر انجام میده .

    مشکل بزرگ من با ایشون اینه که اصلا با من حرف نمیزنه  انگار نه انگار که خواهری هم داره. بعضی وقتا فکر میکنم غرور ایشون مانع میشه با من صحبت کنه بعضی وقتا هم میگم شاید چون هر دوی ما آبان ماهی هستیم وضعیت اینه ( توهم زدم )

    بنظر شما از من بدش میاد ؟ کسی هست که تجربه ای مشابه داشته باشه؟ و لطفا راهنمایی کنید منو چیکار کنم روابطمون یکم بهتر بشه؟

    و کلام آخر به همه آقا پسرا :

    حواستون به خواهراتون باشه خواهرا فرشته های روی زمینن و همیشه  ی همیشه داداشاشونو دوست دارند


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۹) پاسخ های مردم
    • ۱۱۰۹ بازدید
    • دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۰

    راهنمایی در مورد زندگی مسالمت آمیز با خانواده شوهر

    باسلام
    من خانومی هستم که چند ماه عقد کردم، از بیشتر خانوما شنیدم که زندگی با خانواده شوهر توی یک خونه سخته، من بعد از ازدواج قراره چند سال برم تو ساختمون خانواده همسرم و در طبقه ای جدا زندگی کنم تا شرایط مستقل شدن رو پیدا کنیم.

    حالا سوال من اینه که چرا بیشتر عروس ها با خانواده همسرشون مشکل دارن؟؟ یا اغلبشون خودشون رو برای یک نزاع چند ساله اماده میکنن؟ با توجه به نظر اطرافیانم من دختر مهربان و سازگاری هستم اصلا هم اهل غیبت و خبرچینی و دعوا نیستم، خودمم اصلا دوست ندارم باهاشون مشکلی پیدا کنم، کسی تجربه اینو داشته که به شکل مسالمت امیز با خانواده همسرش زندگی کرده باشه و منو راهنمایی کنه؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • (۲۸) پاسخ های مردم
    • ۱۱۱۳ بازدید
    • پنجشنبه ۲۰ آبان ۹۵ - ۲۲:۱۵

    در سن ازدواجم، میترسم مادرم دوباره باردار بشه

    سلام

    از پدر و مادرم متنفرم از اینکه انقدر ضایع رفتار میکنن که من میفهمم . نمیتونم تحمل کنم کاشکی من تو یه خانواده پول دار به دنیا می اومدم که خونشون انقد بزرگ بود که من اصلا این رابطه ها رو حس نکنم به شدت روم تاثیر گذاشته باعث شده از جنس مخالف زده بشم یه پسر میبینم میخوام بالا بیارم .

    بعضی وقتا آرزوی مرگ میکنم دیگه خسته شدم از این وضع نمیدونم باید چکار کنم من به شدت آدم محتاطی هستم اما مامانم نه خیلی هم میترسم دوباره حامله بشه بعد من باید چکار کنم دیگه بچه جدید نمیخوام ؟

    فکر آینده خودم و میکنم اگه ازدواج کنم جلوی خانواده شوهرم خجالت میکشم بگم مامانم تو چهل سالگی دو تا بچه آورد یه خواهرم دو سالشه یه برادر بزرگترم 24 . واقعا کاشکی بمیرم دیگه زندگی برام معنایی نداره


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۱ موافق ۲ مخالف
  • (۵۵) پاسخ های مردم
    • ۲۴۸۵ بازدید
    • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۲۵

    شوخی های پدرم عین مته رو روانمه

    سلام

    یه سوال دارم راستش نمیتونم با کسی در میون بذارم جز اینجا ، قبلش اکیییید توصیه میکنم نیاید و واسه من ایه و سوره و  نقل بیارید و من نصیحت کنید (یکی از اخلاقای ناپسند ما ایرانیاست به هر جا میرسیم حاشیه میریم و طرف رو تخریب میکنیم که مثلا خودمون به اوج برسیم ) من خودم مقیدم میدونم همه اینا رو مشکلم اینه نحوه برخورد با مشکلم رو نمیدونم....

    پدر بنده اخلاقای خاص خودشون رو دارن ، مثل هر شخص دیگه ای ، ولی بعضی از این اخلاقا هست واقعا نمیتونم باهاشون کنار بیام یکیش اینه که ایشون شوخی های لفظی دارن .

    مثلا یک سوال رو هزار بار میپرسن ( شوخیی سوالایی که کاملااااا واضحه و چند بار جواب دادم یا حتی اصلا سوالایی که جواب منطقی واسش نداری چون سوال منطقی نیست) من دو بار سه بار میتونم بخندم اظهار خوشحالی کنم خیر سرم ( عین مته رو روانمه اصلا نمیفهمم این شوخیا رو چندش اوره ) تازه به چند بار پرسیدن اگه جواب بدی تازه قسمت دوم داستان میگن ععع چرا اخه براااای چی واقعااا باز جواب بدی ادامه اینقدر ادامه میدن گاهی که من عصبانی میشم به روشون نمیارم ولی از قیافم میفهمن...

    باز بر عکسش ( خیلی ادم منطقیه و سخنران زبده ای هم هست خیلی هم میدونه پدرم ولی خب....) بارهایی که مثلا منو جایی نمیرسونن یا با همیم که سکوته . من میام سر حرف و باهاشون باز کنم خاطره ای میگم ماجرایی از شخصی رو تعریف میکنم که بعد به شکر خوردن میفتم .

    یه روز که منو میرسوندن جایی من اول که سوار ماشین شدیم حدود ۵ دقیقه یه ماجرایی از استادم گفتم که مقاله تو فلان مجله امریکایی نوشتنو اینا فقط میخواستم بگم استادیه که میفهمه و بارشه . تا یک ساعت رسیدن به مقصد برام سخنرانی میکردن که مهم عمله و هزار تا مقاله هم بنویسی مهم عمله انسانیته و ..... ایشون به جای اینکه به خاطره توجه کنن یا اون جک یا اون مطلب نگار که من مقصر باشم شروع میکنن برای من توضیح بنا به اون موضوع از تفکر جهان سومی و مغلوب و مسلمون حقیقی بگیرید تا سیاسی و فرفانی و سیاسی و منو کاملا زایع میکنن و لب مطلبمو نمیگیرن .

    من خودم حقیقت رو میدونم ولی ایشون همیشه توعی برخورد میکنن با من که انگار من یه بچه نازنازیم که هیچی متوجه نمیشم ( مادرم میگن پدرت همیشه تو رو قبول داره و میدونه فهمیده ای من باور نمیکنم چون زمانی که لازمه هیچ نحوه عملکردی متناسب با قبول داشتن من نمیبینم ) .

    خلاصه گاهیم تو خودشون میرن و ما هر چقدرم شوخی کنیم انگار نه انگار تازه یه نگاه عاقل اندر سفیه که خجالت بکش از سنتو این بچه بازیا چیه هم نصیبمون میشه...

    مامانم معرکست فرشته خب بعد ۲۵ سالی زندگی باهاش اخلاقاشو خوب میدونه و صبوره و تا میکنه و حتی سر به سرش هم میذاره مثل خودش ، با اینکه خود مادرم هم از این رفتار خوشش نمیاد.. ولی من نمیتونم خیلی وقتا تحمل کنم... نمیخوام بیاید بگید واای به حال همسرت ادم بی جنبه ای هستین و فلان ، شما لحظه ای پاتون تو کفش من نبوده به من راهکار بدید و قضاوتم نکنید چطور کنار بیام و رفتار صحیحی داشته باشم در مقابل این شوخیا .

    چون مسلما تذکر به ایشون و تغییرشون غیر ممکنه (نمیخواستم اینقدر تاکید کنم ولی یه چند بار پیشم سوال گذاشتم همه قضاوتم کردید و بعضی نظرها بد دلمو شکوند یا بعضیا اینگار عقده هاشونو اینجا خالی میکردن ببخشید طولانی شد )


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۵) پاسخ های مردم
    • ۱۰۲۶ بازدید
    • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۵

    چیکار کنم تا وابستگیم نسبت به خواهرم کم بشه

    سلام

    من دختری بیست و یکساله ام که یکسالم هست عقد کردم اما شدیدا به خواهر بزرگم وابسته‌م ، میشه گفت اصلا عاشقشم اگه بگه بمیر میمیرم . تو خونوادمون اگه هر کی یه چیزی بگه قبول نمیکنم منظورم اینه که اگه بهم بگن این لباس زشته مناسبت نیست سریع از خواهرم نظرشو میپرسم اگه بگه خوبه که میپوشمش اگه بگه نه اصلا حتی دستشم نمیزنم! تا این حد وابسته‌شم و همه حرفاشو قبول دارم .

    مامانم اگه بخواد چیزی بگه که میدونه گوش نمیدم به خواهرم میگه.. حتی در رابطه با شوهرم من شب خواستگاریم عاشق شوهرم شدم وقتی دیدمش ولی خواهرم که دلش نمیخواست تو سن کم عروس بشم گفت نه قبول نکن با اینکه عاشق شوهرم شده بودم و خیلی زجر کشیدم خواستم بگم نه که مادرم نذاشت یعنی وقتی فهمید ازش خوشم اومده اجازه نداد و با اجیم حرف زد تا اونم قبول کرد .

    البته علاقه من یکطرفه نیست خواهرمم خیلی خیلی دوسم داره جوری که تا چند ماه بعد از ازدواجم از شوهرم بدش می اومد میگفت تو رو ازم گرفته . من به جز اجی بزرگم یک داداش بزرگ و خواهر دیگه هم دارم و ته تغاری محسوب میشم اما از بچگی یادمه این خواهرم همیشه همیشه هوامو داشت میرفت سرکار با نصف بیشتر حقوقش برام کلی اسباب بازی و لباس میخرید .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل دختران جوان تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۸) پاسخ های مردم
    • ۱۰۹۰ بازدید
    • سه شنبه ۱۸ آبان ۹۵ - ۲۲:۱۰

    چه کار کنیم که در عمل بتونیم جواب زحمت های پدر مادرمونو بدیم

    سلام

    اینجا مطالب زیادی هست راجع به شوهر داری و زن داری و ... . وقتی میخونی میفهمی چه مهارت هایی هست که خیلی ها این مهارت ها رو ندارن. خواستم خواهش کنم دوستان یه سری توصیه ها نصیحت ها به ما بکنن . یه مهارت هایی که به درد ما مجرد ها بخوره .

    مثلا اینکه چه کار کنیم که در عمل بتونیم جواب زحمت های پدر مادرمونو بدیم. با دوستانمون مهربون باشیم و قدرشونو بدونیم. میدونین من دقیقا منظورم ارتباط صحیح با عزیزانمونه .

    واقعا یه رفتار درست از جانب ما میتونه باعث شادی عزیزانمون و یه رفتار غلطمون میتونه باعث زجر دادنشون میشه. خیلی از ما دختر و پسرا واقعا این مهارت ها رو نداریم و میدونم دوستانی مثل صبا خانوم آقا کوروش و ... میتونن کمک زیادی به ما بکنن .

    در ضمن من 20 ساله هستم. مثلا دوست دارم بدونم چه رفتارا و کارایی از جانب یک دختر باعث میشه پدر و مادرش خواهر و برادرش دوستانش و ...  به داشتنش افتخار کنن و خوشحالشون میکنه ؟

    اجرتون با خدا ...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۸) پاسخ های مردم
    • ۵۶۴ بازدید
    • يكشنبه ۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۵

    یه عروس باید رفتارش با برادر شوهرش چه طور باشه ؟

    سلام

    وقت بخیر‌

    خانمی هستم که حدودا دو سالی میشه که عقد کردم و نامزدم. برادر شوهری دارم که از من یکسال بزرگتره و هنوز مجرده. سعی کردم رفتارم با برادر شوهرم در حد شرعی و اسلامی باشه. نه خیلی خشک باشم و نه خیلی شوخ طبع و شیطون .

    اما تازگی ها رفتار برادر شوهرم با من عوض شده و خلاصه خیلی داره با من گرم میگیره و من اصلا به ایشون رو نمیدم و اجازه نمیدم که حسابی خودمونی بشه. ولی حسابی داره با من شوخی میکنه و این من رو معذب میکنه.

    از دیدگاه شما باید با ایشون چه رفتاری داشته باشم تا بفهمه که باید حد خودش رو رعایت کنه؟

    اصلا یه عروس باید رفتارش با برادر شوهرش چه طور باشه تا برادر شوهرش به گناه نیاُفته؟ و پیش خودش فکر های بد نکنه در مورد عروس شون ؟



    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۲۵) پاسخ های مردم
    • ۱۵۶۹ بازدید
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    پدر شوهر و مادر شوهرم هر دو اعتیاد به مواد مخدر دارن

    سلام
    من دختری ۲۰ و چند ساله هستم و حدود یک ساله نامزد شدم و بعدم عقد کردم البته از زمان عقدم خیلی نمیگذره، به تازگی از یه آدم مورد اعتمادی که فکر میکرد ما از قضیه خبر داریم شنیدم که پدر شوهر و مادر شوهرم هر دو اعتیاد به مواد مخدر دارن.

    اوایل اصلا نمیخواستم باور کنم ولی بعد که بیشتر دقت کردم متوجه شدم تمام ابهاماتی که تو رفتاراشون میدیدم برا پنهان کردن همین قضیه بوده، جوری هردوشون رفتار میکنن که اصلا آدم شک نمیکنه، مطمئنم حتی اقوام نزدیک خودشونم از این موضوع خبر دار نیستن.

    اونی که به ما گفت هم از دوستان مشترکمون بود که قدمت دوستیش با خانواده ی شوهرم خیییییلی زیادتر از ما بود، فکر این موضوع مثل خوره افتاده به جونم و دست از سرم برنمیداره، شوهرم رو هم خیلی دوس دارم و نمیتونم به این راحتی ازش جدا بشم.

    اونم به خاطر پاکی و نجابتش قبول کردم وگرنه هنوز شغل ثابتی پیدا نکرده و شرایط مالی مساعدی نداره، حالا که این مسئله پیش اومده خیلی پشیمونم که انقد کورکورانه تصمیم گرفتم، الانم نمیدونم باید چیکار کنم واقعا.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۶) پاسخ های مردم
    • ۱۲۴۳ بازدید
    • دوشنبه ۱۹ مهر ۹۵ - ۲۲:۲۸

    ما گناه نکردیم فامیل شوهر شدیم

    سلام

    لطفا هر کاری که میکنید رو سر خانواده ی شوهرتان سوار نشید خودتون رو جای اون ها بذارین و شرایطشون رو درک کنید .

    الان همسر برادر من طبقه ی بالای خونه ی ما زندگی میکنه از شنبه تا پنجشنبه هم سرکاره و بچشو از ساعت هفت صبح تا پنج بعد از ظهر که میاد مامانم نگه میداره تازه اونم یه بچه ی شیطون که مامانم با اون ناراحتیه قلبیش باید همش دورش راه بره .

    تازه عصرم که برمیگرده طلبکاره که چرا لباسش کثیفه چرا فلانه چرا بیساره  تازه ناز خانومم باید بکشیم بعدم الان پنج ساله که ازدواج کردن هنوز جا به جا نشدن هر چقدرم که داداشم میخواد جا به جا شه خانوم رو مخش راه میره که نه چه کاریه و این حرفا کارشم دخالت تو زندگی منه اون رژو خریدی ؟ نه به پوستت نمیاد این چه شلواریه ؟ زیادی تنگه هر چی هم میخوام جوابشو بدم مامانم میگه احترامشو نگه دار آخه چه قد ؟

    خسته شدم دیگه الان دو ساله هر خواستگاری که برای من میاد خانوم حسودیش گل میکنه کشته ما رو نه این در حد شما نیست نه اون زیادی قدش کوتاهه نه اون اصلا با تو تناسب نداره انگار اون میخواد باش زندگی کنه تازه پدر من که همین جوری گیر هست بدتر میشه یعنی تازگیا تصمیم گرفتم یه ماهی مرخصی رد کنم مامان بابامو بر دارم برم شیراز خونه ی عموم تا شاید شرایط یه کم تغییر کنه .

    حرفم به عروسا اینه که تو رو خدا یه کم مراعات کنید ما گناه نکردیم فامیل شوهر شدیم . پدر مادره منم هر دو ناراحتی قلبی دارن دارم پرپر میشم براشون خیلی نگرانشونم مخصوصا مادرم که یه کمی هم افسرده شده اصلا دارم دق میکنم :-(


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۲۲) پاسخ های مردم
    • ۱۵۱۰ بازدید
    • جمعه ۲ مهر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    با خانواده ی شوهرم اختلاف فرهنگی دارم

    سلام

    من و همسرم عاشق همیم. زندگی خیلی خیلی خوبی داریم. کاملا با هم هماهنگ هستیم از هر نظر. توی زندگی دو نفرمون هیچ مشکلی وجود نداره. ولی با خونوادش اختلاف فرهنگی داریم. قبل از ازدواج، چون همسرم رو میشناختم و میدونستم مرد زندگیه و تمام ویژگیهای مورد نظر من رو داره، اصلا به این موضوع توجه نکردم، حتی وقتی پدر و مادرم بهم در این زمینه هشدار دادن ...

    موضوع اینه که من توی شهر بزرگ شدم و خونوادم هم همینطور. پدر و مادرم تحصیلات دانشگاهی دارن. ولی پدر و مادر همسرم روستایی هستن و تحصیلات ابتدایی دارن.

    ادمای خوبی هستن، فقط با ما فرق دارن. و وقتی ازدواج میکنی، فقط با خود طرف ازدواج نمیکنی. اصطلاحا با خونواده ی طرف هم ازدواج میکنی! جدیدا که دوباره خونوادش رو دیدم خیلی حالم بده و همش خودمو سرزنش میکنم که چرا به حرف خونوادم گوش نکردم ...

    خونواده من عادت ندارن زیاد برن مهمونی و رفت و آمد کنن. ولی خونواده اونا مدام در حال رفت و آمدن و شلوغی و دیدن همدیگه. خونواده من اصلا عادت ندارن شب برن جایی بمونن. ولی خونواده اونا هر بار که مهمونی میرن چند شب و روز میمونن و هی باید ازشون پذیرایی بشه توسط صاحبخونه.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • (۳۶) پاسخ های مردم
    • ۲۵۲۸ بازدید
    • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    درسته والدین ناراحتیشون رو به فرزندشون منتقل کنند؟

    سلام

    دختری زیر بیست سال هستم. راستش از وقتی یادم میاد مادرم و خانواده ی پدرم مشکل داشتند. همیشه مادرم از اونا حرف میزنه از بدی هاشون از اخلاقشون اینکه موقع عروسیش چیکار کردن و نکردن خلاصه همه چی. انگار هر چی تو دلشه پیش من خالی میکنه.با به زبون اوردن خودشو راحت میکنه اما من.شدم عین ادمای عقده ای که حالم ازشون بهم میخوره همه حرفای مادرم در من پر میشه 20 سال ناراحتیشو پیش من خالی میکنه.اعصابم ضعیف شده پرخاشگر شدم و گریه میکنم.کنکور دارم بخدا نمیکشم کینه اونا رو به دل بگیرم .اخه حرف است تا حرف...
    من چیزی نمیگم و میذارم بگه و به قولی سنگ صبورش میشم میگه تو انتخاب شوهر اشتباه بزرگی کرده شبم راحت میخوابه و من خوابم نمیبره فکرم خراب میشه و گریم میگیره.

    اما تا یه خطایی میکنم منو به اونا نسبت میده میگه مثل اونا غد و تلخ و مغرور و تند و بداخلاق و ...هستی. همه فحش ها نثار من میشه. هم به حرفا و درد دلاش رو گوش میکنم هم فحش میخورم.
    به نظر شما کار درستیه والدین ناراحتیشونو به فرزندشون منتقل کنند؟؟ من باید چیکار کنم؟؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۱۵) پاسخ های مردم
    • ۵۰۳ بازدید
    • چهارشنبه ۲۴ شهریور ۹۵ - ۲۲:۳۵

    منو واسطه تمام شدن ماجرایی کردند که در اون دخالت نداشتم

    سلام

    من پسری 18 ساله هستم و دومین و آخرین فرزند خانواده و برادرم که از من بزرگتر هست از وقتی که یادم میاد مادرم بین من و برادرم فرق میذاشت . یکی از دلایلش احترام و محبتی هست که فامیل به فرزند بزرگتر دارن و ... و طبیعتا برخورد با من سخت تر هست .

    امیدوارم تصور نکرده باشید که من از اون دسته بچه ها ته تغاری هستم که در اصطلاح ناز نازی و بی منطق هستن  ، برم سر اصل مطلب الان مشکل من فرق گذاشتن نیست .

    بلکه الان بحث مربوط میشه به نامزدی برادرم و دختر خالم، از اول این جریان و نامزدی من به عنوان تنها فرزند و برادر در مراسم خواستگاری نبودم قرار بود که شرکت کنم اما برادرم اصلا به من احترام نگذاشت و نگذاشت که من بیام من هم از همون شب خواستگاری که نبودم کاری به ماجرا نامزدی نداشتم .

    تا همین چند وقت پیش که مادرم به عروسش پیام میداد و زنگ میزد و با ناز کردن عروس خانم مواجه میشد که من به مادرم گفتم که اینقدر به دختر خالم احترام نذار و نازش نکن وقتی جوابت رو نمیده که متاسفانه با فحش دادن مادرم به من و این حرف مادرم که تو حسود هستی و خیر خواه برادرت نیستی و بهش حسودی میکنی  مواجه شدم .

    ( من هم دلم شکست چون من حسود نیستم و تا حالا به برادرم حسودی نکرده بودم اما بعد این حرف احساس حسودی به وجود اومد ) گفتم باشه وقتش که شد بهت میگم و یادت میارم حرف هام رو تا اینکه دختر خالم منصرف شد و گفت که این نامزدی باید بهم بخوره من هم حضور نداشتنم در مراسم و حرف هایی که گفتم رو به خانواده یاد آوری کردم که بازم با فحاشی رو برو شدم و کلا کنار کشیدم تا امروز که دختر خالم به من پیام داد و من رو واسطه قرار داد برای تمام کردن ماجرا که من هم بهش توضیح دادم که کاره ای نیستم و به این نامزدی کاری ندارم و فقط حرف هاش رو منتقل میکنم و بعد از انتقال دادن حرف ها دوباره با دعوا و فحاشی روبرو شدم که تو چرا بهش فحش ندادی و دعواش نکردی بخاطر برادرت!!

    من اصلا نمیتونم این کار رو بکنم چون دخالتی نداشتم و بخاطر محبت هایی که دختر خالم به من داشته مثل یک خواهر که در زندگی خیلی کمکم کرد . و دوست هم ندارم که از من کسی دلخور بشه . حالا نمیدونم چکار کنم من کلا بیطرف بودم اما حالا در این ماجرا قرار گرفتم .

    دوستان لطفا راهنمایی بکنید


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۰) پاسخ های مردم
    • ۶۲۰ بازدید
    • يكشنبه ۲۱ شهریور ۹۵ - ۲۲:۱۵

    حس می کنم عامل خیلی از مشکلات من قطع صله رحمه

    سلام

    من یه دختر مجردم. بیماری های زیادی برام پیش میاد که هر روز گرفتارم. تا این درد ساکت میشه ی مشکل دیگه پیش میاد.

    مدام دکتر میرم، یعنی تفریحمون شده دکتر رفتن . مشکلم از تلقین هم نیست. واقعا مریض میشم. طوری که همین یک هفته پیش دکترم بهم گفت "تو چقدر بلا سرت میاد!!!" خیلی فکر کردم علت این درد و مرض های پی در پی چیه؟ الحمد الله نون حلال که میخوریم تا اینکه امروز به این نتیجه رسیده که شاید علت بیماری های مختلف و مداوم من قطع رحمه.

    رفت و آمدمون با فامیل خیلی کمه. فامیلامون یه شهر دیگه ن اکثرا و فقط یه عده توی شهرمون هستن. منظورم از فامیل خاله ،عمه و عمو و داییه.

    اونایی که دورن چند ماه یه بار میان ،ولی ما خیلی کم مسافرت میریم.حتی اگرم بریم بعضیاشون دعوتمون نمی کنن. یا مثلا یکیشون میان خونه مون اما وقتی میریم شهرشون رفتارای زننده زیاد می کنن. مثلا خانمه رفت اسپند دود کرد رو وسایلش چرخوند ،یا خودش برای همه غذا می کشه و غذایی  که برای یه آدم بزرگ میکشه خیلی کم و مسخره ست ولی بچه های خودشو تحویل میگیره.

    در صورتی که فقیر نیستن  و البته اونا بیشتر خونه ی ما میان. یا طرف یه خورشت خوری خالی و کم جلوی ما میذاره بعد مدام فامیلای خودشو تحویل میگیره.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۲) پاسخ های مردم
    • ۶۸۱ بازدید
    • سه شنبه ۱۶ شهریور ۹۵ - ۲۲:۰۰

    مادرشوهرم از خواستگاری هایی میگه که برای شوهرم رفته

    سلام به همگی

    من یک زن 25 ساله هستم و حدود 1 سال هست که ازدواج کردم، به طور کلی همسرم مرد بسیار مهربان و خوش اخلاقی هست و من واقعا دوستش داشتم شرایط ظاهری و تحصیلی خوبی هم داره البته کمی مشکل مالی داریم ولی من از زمان عقد تا کنون با ایشون ساختم و هیچ وقت به روی ایشون نیاوردم.

    مشکل اصلی من این است که مادر ایشون در زمان عقدمون از خواستگاری هایی که برای ایشون رفته و به ایشون جواب رد دادن برای من صحبت کرده و حتی هرازگاهی با افسوس و ناراحتی که حیف ردمون کردن از آنها تعریف کرده و حتی یکبار به من گفت دختر خیلی از اشخاص معروف بودن که به خواستگاریشون بریم .

    یک مورد رو در بعد از شب عروسیم بهم گفت که این دختر خانم رو هم خواستگاری کرده بودیم که چقدر خانواده خوب و دختر زیبایی هم هست  ولی قبول نکرده . در ضمن جاری بنده هم بهم گفته که دو سال قبل از من به خواستگاری دختر یکی از دوستانشون رفتن که ایشون هم جواب منفی داده بوده و در حال حاضر هم با این خانواده خیلی رفت و آمد میکنند و دختر خانمشون گاهی خیلی خودش رو برام میگیره و البته ازدواج کرده و بچه هم داره.

    من واقعا دلم گرفته و از درون غصه میخورم من به لحاظ خانواده، زیبایی و تحصیلات ( فوق لیسانس ) چیزی کم ندارم و خودم هم خیلی خواستگار داشتم و در ضمن از این جهات از اون دختر خانم و موارد دیگرشون خیلی  خیلی سرتر هم هستم.

    مشکلم اینه که دیگه به زندگیم سرد شدم و از مادرشوهرم هم متنفر شدم وقتی به حرفاش فکر میکنم از ته قلبم ناراحت میشم من تو این مدت که عروس ایشون بودم واقعا مثل دختر براش رفتار کردم و باید بگم که خیلی هم در مسائل مالی و زندگی باهاشون راه اومدم اما  واقعا با حرفاشون آزارم میدن.

    متاسفانه از اینکه چرا جواب حرفاشون رو نمیدم بیشتر خودخوری میکنم و وقتی تنها هستم خیلی گریه میکنم و واقعا افسرده شدم همش فکر میکنم نکنه همسرم هنوز تو دلش اون موارد قبلی خواستگاری مونده و بهشون فکر میکنه این فکر داره من رو نابود میکنه .

    به نظرتون چیکار کنم تا مشکلم حل بشه واقعا از زندگیم دلسرد شدم و از مادر همسرم متنفر شدم حتی دیگه دوست ندارم ببینمش


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    روابط عروس و مادر شوهر

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۲۱) پاسخ های مردم
    • ۱۳۶۶ بازدید
    • يكشنبه ۱۴ شهریور ۹۵ - ۱۲:۴۰

    داداشم جدیدا رفتار مشکوکی داره

    سلام بچه ها

    تو رو خدا کمکم کنید .

    ما تو یه خانواده 7 نفره زندگی میکردیم و بعد از ازدواج  خواهرای بزرگترم و فوت مامانم الان فقط من و داداشم و بابام تو خونه ایم .

    بابام شب کاره و شبا من و داداشم تنهاییم من راستش خیلی از تنهایی میترسم چند وقته داداشم دیر میاد خونه بهشم که میگی کجا بودی عصبانی میشه و میریزه به هم .

    چند شب پیش ساعت 3 اومد خونه خیلی ترسیدم همش احساس میکردم جن تو خونه است حالا تنهایی و ترس من به کنار اون تا ساعت 3 بعد از نصفه شب کجا بوده؟ نکنه کارش به مواد یا زنا کشیده شده باشه؟ به نظرتون به بابام بگم؟ با خودش صحبت کنم؟ چیکار کنم؟ خیلی مشکوک شده جدیدا ، همش سرش تو گوشیشه یعنی داره چیکار میکنه؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۰) پاسخ های مردم
    • ۱۸۵۳ بازدید
    • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵ - ۲۳:۱۶

    نمی خواییم عروسمون در جزئی ترین امور زندگی مون دخالت کنه

    سلام

    یک زن داداش دارم از وقتی وارد خانواده ما شده دائم ما رو زیر ذره بین گذاشته از بزرگ تا کوچیک و همش به اصطلاح خودش میخواد ما رو نهی از منکر بکنه ..حالا نمیگم ما بی عیب و نقصیم ولی این خانم گویی خودشون فرشته بیگناهن و ماشاءالله یه زبانی دارن یکی بگی صد تا میشنوی و هر طور که شده میخواد حرفشو به کرسی بنشونه.

    مثلا ما برای یه موردی برای داداش کوچکم رفته بودیم خاستگاری .اصلا هم به ایشون نگفتیم .بعد موقع تحقیقات این خانم خبردار میشه و ناراحت که چرا منو در جریان نذاشتید بعد هم کلی سخنرانی که این خانواده فوق فوق العاده پولدارن و شما اصلا از تامین مخارجشون برنمیاید ولی اون خانواده گفته بودن که مسائل مالی برای ما مهم نیست و... و بعدش  زن داداشم یک لیست بلند بالایی از صفات برادر کوچکم تهیه کرده بودند که اگه ازشون کسی پرسید تحویل بدن که مثلا ایشون تنبل هستن و شکم پرور و ...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    ارتباط با خانواده شوهر

  • ۲ موافق ۱ مخالف
  • (۳۶) پاسخ های مردم
    • ۱۷۸۳ بازدید
    • جمعه ۱۵ مرداد ۹۵ - ۱۹:۳۲

    هم عروسم دختر خوبیه اما نگاه اطرافیان اعتماد به نفسمو گرفته

    سلام

    خانمی هستم 28 ساله. دو ساله ازدواج کردم. از وقتی برادرشوهرم زن گرفته ناراحتی های من شروع شده. هم عروسم بسیار زیباست و خوش قد و بالا آرایشم نداره چشمای درشت عسلی و پوست صاف و سفیدی داره ماشاءالله .

    اما من بر عکسشم. قدم معمولیه و پوستم تیره با کلی آرایش یه کم بهتر میشم. اما  انگشت کوچیکه اون نمیشم. هر بار که جایی دعوتیم که با هم باشیم بیشتر زشتی من به چشم میاد. نه موی بلوند بهم میاد نه شال های رنگی. اون طلا که میپوشه جلوه اش چند برابر میشه .

    اما واسه من نما نداره چون خیلی سیاه دستام. من همش دلم میخواد خودمو ازش قایم کنم. از طرفی خانواده پولداری داره و جهیزه اش محشر بود ولی من با هزار بدبختی جهازم جور شد .

    هم عروسم دختر خوبیه اما نگاه اطرافیان اعتماد به نفسمو گرفته. رابطه من و همسرم خوبه اما نگرانم این تفاوتها و نداری ها دلشو بزنه.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۴) پاسخ های مردم
    • ۱۷۸۲ بازدید
    • شنبه ۹ مرداد ۹۵ - ۲۰:۱۵

    برو بالا