خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی


۲۶ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده :: روابط عروس و مادر شوهر» ثبت شده است

دوست دارم که مادر شوهرم همسرم رو دوست داشته باشه

سلام خدمت دوستان عزیز

من با یه آقایی آشنا شدم که تا اینجاش فهمیدم که با مادرش یه مشکلاتی داره . البته خیلی پسر مودب و مهربون و آرومیه ولی کلا فکر میکنم مامانش از اینکه پسرش درباره رفتارهای اشتباهش راهنماییش کنه عصبانی میشه و کلا به اون یکی پسرش علاقه بیشتری داره و رابطه بهتری با اون داره ، البته اینا رو خود این آقایی که دوسش دارم میگه و من هنوز نمیدونم تا چه حد این تبعیض واقعی هست .

خانواده خیلی محترم و تحصیلکرده و خوبین ولی من میترسم بعدن حتی با متاهل شدنمون به اندازه کافی به همسرم احترام نذارن . به عبارتی دوست دارم که مادر شوهرم همسرم رو دوست داشته باشه و بهش احترام بذاره ، چون علاقه و احترام به همسرم به نوعی علاقه و احترام به من هست و فرقی نداره من یا همسرم یک نفر هستیم .

من آدم مهربونیم اما همش ناراحتم میگم اگر بعدا مادر شوهرم فقط به اون یکی پسرش و خانوم اون توجه و محبت بکنه و به ما توجه و علاقه نشون نده چی ؟ اگه جاری مو بیشتر دوس داشته باشه چی؟ آخه من دوس دارم مرکز توجه و علاقه مادرشوهرم باشم وگرنه خیلی غصه میخورم .

کسی تا حالا همچین موردی واسش پیش اومده یا تو اطرافیانتون دیدین؟ که مادری یکی از بچه هاش رو نسبت به بقیه بیشتر دوست داشته باشه و بعد از ازدواج کردن بچه هاش هم این حالتش همچنان ادامه پیدا کنه و به عروس و نوه هم کشیده بشه؟ لطفا راهنماییم کنید .

موضوعات مرتبط: روابط عروس و مادر شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۲۷
    • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶ - ۲۱:۳۰

    مادر شوهرم توقعات بیجا از من داره

    سلام به همگی

    بنده حدود 7 ساله که ازدواج کردم البته دو سال و نیم عقد بودیم و بعد از جشن عروسی رفتیم شهر دیگه واسه زندگی به خاطر شغل شوهرم, شوهرم خدا را شکر مرد خوبیه و ازش راضی هستم ولی نمیتونم با اخلاق خونوادش کنار بیام . مثلا انتظار دارن همه کارامون با اونا هماهنگ باشه مثلا خریدمون,سفر رفتن و این چیزا .

    مادر شوهرم توقعات بیجا از من داره خودم حس میکنم چون خواهر شوهر ندارم رفتارش اینجوره , از اول خونش میرفتم تو  ظرف شستن و غذا پختن کمکش میدادم جوری که هر چی ظرف بود را خودم تنهایی میشستم ولی بعد از مدتی دیدم وظیفه م میدونن و اگه روزی حال نداشتم انجام نمیدادم اخلاقش تغییر میکرد .

    البته بعد که رفتیم سر خونه خودمون و دیدم وقتی میاد خونمون خودشا مثل مهمون میدونه و هیچ کمکی نمیده اخلاق منم تغییر کرد دیگه کاری هم که خونش میکنم برام دلچسب نیس و یه جورایی از سر اجباره البته بهم متلک هم میندازه که تقریبا باهاش کنار اومدم .

    مشکل اصلیم اینکه من پریودهام با درد خیلی شدید و حالت تهوع همراهه و دو سه روز کامل از پا میفتم و هر کی که ببینتم میفهمه که پریودم تا جایی که بشه از خونه بیرون نمیرم و اگه هم رفتم خونه مادرشوهرم و اون فهمید که پریودم جلو پدرشوهرم و بردارشوهرم میگه من پریودم یا مثلا عمه شوهرم زنگ زد میگه که مثلا عروسم حالش خوب و نیست و پریوده منم اصلا خوشم نمیاد این مساله را در مورد من حداقل آقایون بفهمن یا مثلا جایی عروسی یا مهمونی دعوتم ولی نمیخوام برم میره به دروغ میگه عروسم پریود بود و حالش خوب نبود در صورتی که همون موقع برا عروسی نرفتن دلیل موجه تر مثل فوت پسر عموی بابام را داشتم که مثل عمو بودن برام.

    اینجور گفته بود یا مثلا تاریخ پریودم دستش بود و سر موقعش زنگ میزد میگفت حالت بده منم حدود یه ساله که نذاشتم تاریخ پریودم دستش بیفته و هر موقع هم که پریودم و میرم خونش چادر نماز و جا نماز برمیدارم و میرم اتاق که فکر کنه من نماز میخونم, به نظرتون این کار من گناه نیست؟

    البته چند بار هم شوهرم بهش گفته که خانمم دوس نداره به همه بگی حالش خوب و نیس و این حرفا ولی اون حرف خودشا میزنه و گوش نمیده شوهرمم از اون پسراس که دوس نداره بی احترامی کنه به پدر و مادرش از این لحاظ خداراشکر میکنم که اهل بی احترامی نیس ولی خب باید از منم دفاع کنه,البته مادر شوهرم خودشم که پریود باشه راحت به شوهر من میگه پریودم انتظار داره تو اون موقع هر روز زنگش بزنیم و حالشا بپرسیم, این در حالیه که خانم مومنی هن هست .

    من احترامشم تا جایی که بتونم دارم مثلا همیشه اون جلوی ماشین میشینه یا مثلا دو هفته یه بار که میریم شهرمون به خونواده ها سر بزنیم از راه میریم خونه اونا و روز اول را اونجاییم ولی خب حس میکنم هر چی باب میلش رفتار کنم انتظاراتش بیشتر میشه .

    نمیدونم چیکار کنم واقعا

    موضوعات مرتبط: روابط عروس و مادر شوهر ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۳۷
    • دوشنبه ۴ بهمن ۹۵ - ۲۲:۱۵

    زندگی با مادر شوهر در یک خانه باعث نمیشه حرمت ها از بین بره ؟

    سلام دوستان یه سوالی داشتم امیدوارم کمکم کنید

    من یه خانومم حدود دو ساله که عقدم . همسرمم باهام همسنه هر دو زیر 25 هستیم همسرم ارشد میخونه هیچی هم نداره صفر صفر هستیم .

    امتحان وکالت داده حالا نمیدونم اگه خدا بخواد و قبول بشه وضعمون کمی بهتر میشه. مادر شوهرم گفته بعد عید میخوایم طبقه بالای خونه رو بسازیم عروسیتونو بگیریم .

    حالا من از شما یه سوال دارم بنظرتون زندگی با مادر شوهر در یک خانه باعث نمیشه حرمت ها از بین بره  ؟ خیلی میترسم که با این کار کم کم احتراممو از دست بدم.

    نمیدونم چیکار کنم من قراره یه شهر دیگه عروس برم . اونجا هیشکی رو ندارم اگه باهاشون تو یه منزل باشم بهتره یا جدا  باشیم ؟ راستش خانوما انقد اومدن نالیدن از زندگی کنار مادر شوهر که من ترس برم داشته.

    خواهشا حقیقت رو بگید نه اینکه بخواید دلداری بدید

    ممنون

    موضوعات مرتبط: روابط عروس و مادر شوهر ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۱۱
    • سه شنبه ۱۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    وقتی از حرف مادر شوهر ناراحت میشید چکار می کنید ؟

    سلام

    از خانم های متاهل یه سوال داشتم که وقتی از حرف مادرشوهرشون ناراحت میشن چطور مدیریت میکنن؟ به شوهرشون میگن ؟ چه جوری ؟ یا خودشون حل میکنن ...
    من کل خونه مادرشوهرمو تمیز کرده بودم جز یه اتاق ، مادر شوهرم از مسافرت برگشتنی  به نامزدم گفت خونه پره اشغاله و کثیفه و ... بهم خیلی برخورد که عوض یه دستت درد نکنه برگشته این حرفارو میزنه. انصافا نامزدم جواب داد که نه تمیز کرده زنمو همه جا رو جارو کشیده ...

    ولی من باز قانع نشدم دق و دلیمو سر نامزدم خالی کردم . ی سوال دیگه اینکه آقایون از خانم هاشون چه انتظار هایی نسبت به مادرهاشون دارن؟

    من در حد وسعم هر کاری از دستم بر بیاد میکنم ولی شوهرم و مادرش بازم ناراضین . شوهرم میگه عروس بودی چیکار کردی مادر شوهرم ازون بدتر ... دلم شکسته احساس تنهایی میکنم خیلی ...

    رفته بود مسافرت خونه ش رو تمیز کردم، شامش رو پختم، حیاطش جارو کردم ... نمیدونم دیگه چیکار کنم که راضی شن. شوهرم هم طرف مامانش میگیره چیکار کنم از زندگی خسته شدم

    خدا هر کی که باعث بشه زندگیم بهم بریزه رو خودش تنبیه کنه دارم از غصه داغون میشم


    مرتبط :

    زن خوب، زن بی خیال است!

    مادر شوهرم همه ی کارهای منو بی احترامی میدونه

    مادر شوهراتون به چی میگن احترام؟

    شما بگید من با این مادر شوهر چکار کنم ؟

    آموزش احترام گذاشتن به مادر شوهر

    دوست دارم بازم مادر شوهرم بگه انقد خودتو خسته نکن دخترم

    چگونه با خانواده همسرم مخصوصا مادر شوهرم برخورد کنم


    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد , روابط عروس و مادر شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۷۹
    • دوشنبه ۱ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    مادرشوهرم از خواستگاری هایی میگه که برای شوهرم رفته

    سلام به همگی

    من یک زن 25 ساله هستم و حدود 1 سال هست که ازدواج کردم، به طور کلی همسرم مرد بسیار مهربان و خوش اخلاقی هست و من واقعا دوستش داشتم شرایط ظاهری و تحصیلی خوبی هم داره البته کمی مشکل مالی داریم ولی من از زمان عقد تا کنون با ایشون ساختم و هیچ وقت به روی ایشون نیاوردم.

    مشکل اصلی من این است که مادر ایشون در زمان عقدمون از خواستگاری هایی که برای ایشون رفته و به ایشون جواب رد دادن برای من صحبت کرده و حتی هرازگاهی با افسوس و ناراحتی که حیف ردمون کردن از آنها تعریف کرده و حتی یکبار به من گفت دختر خیلی از اشخاص معروف بودن که به خواستگاریشون بریم .

    یک مورد رو در بعد از شب عروسیم بهم گفت که این دختر خانم رو هم خواستگاری کرده بودیم که چقدر خانواده خوب و دختر زیبایی هم هست  ولی قبول نکرده . در ضمن جاری بنده هم بهم گفته که دو سال قبل از من به خواستگاری دختر یکی از دوستانشون رفتن که ایشون هم جواب منفی داده بوده و در حال حاضر هم با این خانواده خیلی رفت و آمد میکنند و دختر خانمشون گاهی خیلی خودش رو برام میگیره و البته ازدواج کرده و بچه هم داره.

    من واقعا دلم گرفته و از درون غصه میخورم من به لحاظ خانواده، زیبایی و تحصیلات ( فوق لیسانس ) چیزی کم ندارم و خودم هم خیلی خواستگار داشتم و در ضمن از این جهات از اون دختر خانم و موارد دیگرشون خیلی  خیلی سرتر هم هستم.

    مشکلم اینه که دیگه به زندگیم سرد شدم و از مادرشوهرم هم متنفر شدم وقتی به حرفاش فکر میکنم از ته قلبم ناراحت میشم من تو این مدت که عروس ایشون بودم واقعا مثل دختر براش رفتار کردم و باید بگم که خیلی هم در مسائل مالی و زندگی باهاشون راه اومدم اما  واقعا با حرفاشون آزارم میدن.

    متاسفانه از اینکه چرا جواب حرفاشون رو نمیدم بیشتر خودخوری میکنم و وقتی تنها هستم خیلی گریه میکنم و واقعا افسرده شدم همش فکر میکنم نکنه همسرم هنوز تو دلش اون موارد قبلی خواستگاری مونده و بهشون فکر میکنه این فکر داره من رو نابود میکنه .

    به نظرتون چیکار کنم تا مشکلم حل بشه واقعا از زندگیم دلسرد شدم و از مادر همسرم متنفر شدم حتی دیگه دوست ندارم ببینمش

    موضوعات مرتبط: روابط عروس و مادر شوهر ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۳۰
    • يكشنبه ۱۴ شهریور ۹۵ - ۱۲:۴۰

    دخالت خانواده شوهرم در مسائل جنسی ما

    به نام خدا

    سلام

    من یه خانم زیر 30 سال هستم و مذهبی ، ما دو ساله که عروسی کردیم ، از همان اوایل ازدواج خانواده ی همسرم در رابطه با مسایل جنسی صحبت می کنند .

    من خیلی خجالت می کشم و اصلا دوست ندارم در مورد روابط زناشوییم به کسی بگم حتی با مادر و خواهر خودم اصلا این مسایل رو مطرح نمی کنم .

    اما خانواده ی همسرم هر وقت من رو میبینن  یا تماس تلفنی داریم از من سوال میپرسند ، مثلا شب ها تماس میگیرن . میگن شب حواست به شوهرت باشه نیازش برآورده کن ، یا میگن زود اقدام کن بچه بیارین ، یا میگن اوه شما  خونه اید  پس با هم رابطه دارید و ... .

    یک نمونش  هم امروز که پدر شوهرم به همسرم گفت و بعدش به من که روز تعطیل و اینکه پس پسرم  رو نمیذاری  کارهاش  رو بکنه و ...

    حتی مادر بزرگ همسرم هم دخالت میکنه . روابط من با شوهرم خیلی خوبه اما واکنش اون در مقابل حرف خانواده اش فقط لبخنده و اصلا جوری  نشون نمیده که ناراحت شده ، من واقعا خیلی ناراحت میشم .

    اصلا دوست ندارم در مورد این مسائل صحبت بشه تو جمع حتی جلو دامادشون . بارها به شوهرم گفتم اما انگار اون هر دفعه که از این صحبت ها میشه یادش میره  و انگار خودش هم خوشش  میاد .

    میشه راه حلی بدید ؟

    آیا درسته من خودم به خانواده شوهرم تذکر بدم ؟

    چجوری ؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , روابط عروس و مادر شوهر ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۶۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۸۸۵
    • يكشنبه ۱۶ خرداد ۹۵ - ۱۸:۳۳

    دخالت مادرم در روابط من با خانواده ی شوهرم

    به نام خدا

    با سلام

    من دو ماه است که عروسی کرده ام و دقیقا دو ماه است که به خانه ی مادرم و همینطور خانه ی مادر همسرم نرفته ام . ما در شهری زندگی میکنیم که فقط ساعتی با شهر خانواده هایمان فاصله دارد . آنها مدام  زنگ میزنند و میخواهند که ما به دیدنشان برویم . اما من به بهانه های مختلف در خواستشان را  رد میکنم .

    وقتی در دوران عقد بودم مادرم مدام میگفت به مادر شوهرت سر بزن و اگر یک ساعت می ماندم میگفت چرا بیشتر نماندی و زود آمدی ؟

    در حالی که من خواهری دارم که او هم ازدواج کرده است ولی مادرم هیچ کاری به او ندارد اصلا با او خیلی بهتر است در حالی که او خیلی کم به مادر شوهرش سر میزند .

    واقعا خسته شده ام دوران عقد مادر شوهرم همه اش به مادرم میگفت من نمی روم  به دیدنش در حالی که من محصل بودم و خیلی کار داشتم و کنکوری . هر چقدر سعی کردم با مادرم صحبت کنم  تا این مشکل حل شود او اصلا حتی ذره ای به من نگاه نمی کرد .

    خیلی آزار دهنده است که در خانه ی مادری ات جایی نداشته باشی،  رسما آنها مرا بیرون میکنند . حالا مادرم زنگ میزند و می گوید به مادر شوهرت زنگ بزن  و احوالش را جویا شو .

    من احوال مادر شوهرم را جویا میشوم و با او مهربانم اما واقعا از رفت و امد زیاد من دخالت های او هم شروع شده و درست همان روز عروسی گفت بچه بیارید این کنید و فلان کنید شب ها ساعت 11 زنگ میزد تا ببیند ایا من و شوهرم رابطه داریم یا نه . با این حال من در هفته دو بار زنگ میزنم و احوالش را جویا میشوم .

    از شما میخواهم راه حلی برای صحبت با مادرم بگویید واقعا نمی دانم چگونه با او صحبت کنم ؟ مشکل من فقط با مادرم است همسرم و پدرم نمی توانند کمکی به ما بکنند و هیچ کس هم نیست که از او کمک بخواهم تا با مادرم حرف بزند . نمی دانم چرا من هیچ حقی در ارتباط با خانواده ی خودم ندارم .
    خواهرم همیشه در خانه ی پدری ام است صبحانه ، ناهار و شام  . آنجا می خوابد و شوهرش هم همیشه هست . خواهر شوهرم هم در خانه ی مادر شوهرم درست همان شرایط خواهر خودم را دارد . اما نه خانواده ی خودم و نه خانواده ی همسرم این حق را به من نمی دهند . خیلی دلم برای خانواده ام تنگ شده است .

    لطفا اگر راه حلی دارید کمکم کنید ممنونم

    التماس  دعا

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , روابط عروس و مادر شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۹۰
    • چهارشنبه ۱۲ خرداد ۹۵ - ۰۹:۳۰

    موندم کدوم پیشنهاد شوهرم رو قبول کنم؟

    سلام به همه ی خانواده برتری ها

    من نه ماهه نامزدم .نامزدم هم بچه ی آخر خونواده شونه .که * تا خواهر و * تا برادرن . کلا همه شون هم *** خونه زندگی دارن. پدر شوهرم هم تازه فوت شدن. نامزدمم هم با مامانش میمونه...

    ی مسئله ای برام پیش اومده. ما قرار بود که از اول تو حیاط مادر شوهرم خونه بسازیم به خاطر اینکه تنها نمونه و ...
    حالا شوهرم میگه که دو تا راه دارم یا حیاط خودشون خونه میسازیم که اینجوری مادرشوهرم شب ها تو خونه خودش میخوابه یا اینکه یه کم دور میریم و شب ها شوهرم مادر شوهرمو میاره پیش خودمون ...
    منم موندم کدومو قبول کنم؟

    اگه قبول کنم تو خونه پدریش خونه درست کنه , خونه مامانم هم نزدیک هستیم راحت تر میشه برام ولی از یه طرف هم از حرف و حدیث و حرفای خاله زنکی پنج تا خواهرش میترسم که عید و تابستون میان . از یه طرف هم که تو ی حیاط با مادر شوهرم زندگی کنم و ...

    اگه هم قبول کنم که مادر شوهرم شبا بیاد اینو هم دوس ندارم که هر شب مادر شوهرم بیاد خونه مون . من صبح ها میرم سر کار اون تا بیدار شه بره یا که بمونه...از ی طرف هم میترسم قبول کنم شبا بیاد اونم عادت کنه بگه کلا با شما میمونم ...

    البته اینو هم بگم که سه ماه تابستون اکثرا خواهر شوهرام هستن زمستون ها هم اکثرا مادر شوهرم میره تهران. ولی خب بازم میترسم قبول کنم میگم شاید خوشش نیومد بره تهران یا خواهر شوهرام تابستونو نموندن ...

    کلا هفت تا بچه ان نمیخوام مسئولیتش تنهایی بیفته گردن من و شوهرم. الان هم موندم بین دو راهی که بمونم حیاط پدریش با ساختمان مجزا و نزدیک مادر شوهرم یا یه کم دورتر بمونم و شبا مادر شوهرم بیاد پیشمون ...
    ممنون میشم راهنمایی کنید

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , روابط عروس و مادر شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۵۳
    • شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۵ - ۲۳:۱۵

    صحبت کردن با پدر و مادر همسرم برام یه شکنجه ی بزرگه

    سلام خدمت دوستان گرامی

    خانمی هستم که یک ساله ازدواج کردم، سنم نزدیک به ۳۰ و سن همسرم نزدیک به ۳۲ هست. ما در دوران عقد و زندگی مشترک، دعواهای زیادی به خاطر دخالت های خانواده ایشون داشتیم. و خانوادشون به طور غیر مستقیم و مستقیم  آزار و اذیت های زیادی به من روا داشتن و همش هم میگن ما دلسوز شماییم و همه کارهامون از روی عشق  و محبت هست .

    من دچار مشکلات روحی شدیدی شدم و مدام ذهنم درگیر اون خاطرات تلخی هست که خانواده همسرم باعثش شدن، و نه تنها هیچ کدوم از اشتباهاتشون رو قبول ندارن بلکه معتقدن خیلی هم به من محبت کردن. حالا این فکر و خیالا واقعا منو مریض کرده .

    از طرفی خانواده همسرم هستن نمی تونم و نمی خوام که قطع ارتباط باشم چون همسرم اذیت میشه، از طرفی هر چقدر بد باشن پدر و مادرن .

    میخوام راهنماییم کنید لطفا که چطور میتونم فراموش کنم گذشته رو؟  چون هر بار که محبت آمیز باهاشون صحبت میکنم یا کاری براشون انجام میدم یاد کارهاشون میفتم و از ته دل ازشون متنفر میشم .

    طوری شده که حتی صحبت کردن باهاشون برام یک شکنجه ی بزرگ هست

    موضوعات مرتبط: روابط عروس و مادر شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۵۸
    • شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۵ - ۲۰:۵۶

    چرا خانواده شوهر نمیذارن باب میل خودمون زندگی کنیم ؟

    سلام

    سوال من اینه که تا کی باید تو جامعه ی ما به زن ظلم بشه؟ با هزار امید و آرزو ازدواج می کنیم که مستقل باشیم و باب میل خودمون و همسرمون زندگی کنیم، ولی چرا این خانواده شوهر ها نمیذارن؟ مگه این مادر شوهر و خواهر شوهرا خودشون زن نیستن؟ پس چرا اینقدر ظلم میکنن، پس چرا تو همه چیز دخالت میکنن از لباس پوشیدن و راه رفتن و نفس کشیدن عروس باید باب میل اونا باشه .

    به خدا دیگه از این دین اسلام زده شدم، هر چی قدرت تو جامعه قانون به مردها داده از طریق همین دین هست، که به پشتوانه  اون خانواده شوهرا تا میتونن اذیت میکنن تا صدات در بیاد میگن طلاق، چون حق طلاق با مرد هست، از حق و حقوقم حرف بزنیم میگن زن زندگی نیستین .

    سه سال ازدواج کردم، هر رفتاری کردن گفتم عیب نداره اونام پدر و مادرن، ولی برای اولین بار که بهشون یه ناراحتیمو گفتم با احترام کامل، نمی دونین چه الم شنگه ای راه انداختن .

    والا به این نتیجه رسیدم دخترا هر چی بی حیا تر باشن، سلیته گری کنن انگار خوشبخت تر هستن
    ای پدر و شوهر و مادر شوهر که بزرگترین، با عروس مثل دخترتون رفتار کنین ببینین براتون دختری نمیکنه .

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , روابط عروس و مادر شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۳۹
    • پنجشنبه ۲ ارديبهشت ۹۵ - ۱۴:۱۴

    برو بالا