خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی


۲۷ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده :: ارتباط با خانواده شوهر» ثبت شده است

خواهر شوهر کوچیکم محیط شخصی برامون باقی نذاشته!

سلام

خانمی هستم بین ٢٠-٢٥ . مشکلی که دارم اینه که خواهر شوهر کوچیک من که دبستانیه به شدت به من میچسبه! هر جا میریم پیش منه و منو کلافه کرده. من دوسش دارم و کلا برخوردم با بچه ها خوبه. ولی این دیگه شورشو در آورده!!

توی این چند سال که ازدواج کردیم هر بار سفری با خانواده همسرم رفتیم پیوسته پیش ماست و محیط شخصی برامون باقی نذاشته!! پیش من باید غذا بخوره پیش من بشینه و ...

مدام میخواد باهام حرف بزنه و هر وقت تو جمع خانوادگی هستیم انقدر با من حرف میزنه که نمیذاره با بقیه حرف بزنم! همش باید منو همراهی کنه و دیگه دارم اذیت میشم . اینو بگم که من در طی چند سالی که عقد کردیم و بعدش ازدواج هیچ برخورد بدی باهاش نداشتم تا بحال و خیلی هم دوسش دارم. ولی اینکه هر جا منو شوهرم هستیم اونم میاد اذیتم میکنه .

چکار کنم که این همراهی پیوسته کم بشه؟ به همسرم بگم؟ تا این دختر خانم هم بزرگ بشن و بفهمن که نباید اینطور باشن من خیلی اذیت میشم!

موضوعات مرتبط: ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۵۴
    • چهارشنبه ۳۱ خرداد ۹۶ - ۲۳:۲۶

    چطوری خانواده ی شوهرم رو قانع کنم که در زندگیم دخالت نکنن ؟

    سلام
    خانواده شوهرم باهام بد نیستن حتی میشه گفت رفتارشون با عروساشون خوبه ، منم احترامشونو همیشه نگه داشتم حتی تا بحال به شوهرم هم ازشون حرف نزدم.
    ولی مشکلی که وجود داره اینه که عادت کردن توی زندگی پسراشون دخالت کنن و زیر سلطه ی اونا باشن، می بینم که قشنگ در کنار خوبی ها و محبت هاشون به عروسای دیگه شون واسشون تصمیم گیری هم میکنن و اونا هم هیچی نمیگن...
    من عروس اخرم و توی عقدم و شوهرمم میبینم روی حرف خونوادش نه نمیاره و انگار حرفای اونا واسش حجته چون گاهی نظراتی که به من داده رو بعدا از زبون خونوادش شنیدم و فهمیدن نظر اونا بوده ، دلم نمیخواد یجوری بشه که بخوان توی زندگیمون دخالت کنن .
    خانمای با تجربه لطفا بگین باید چطور برخورد کنم که این اجازه بهشون داده نشه و شوهرمم بتونه حقشو بگیره و خواسته هاشو بهشون بگه و همش در برابرشون تسلیم نباشه؟

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۴۱
    • چهارشنبه ۳۱ خرداد ۹۶ - ۲۰:۵۳

    خانواده ی شوهرم انگار از بارداری من ناراحت هستند

    سلام

    من ٢٥ سالمه با دوران عقدم ٣ ساله ازدواج کردم. ٢ ماهه باردار هستم . بچه اولمه یک ماه میشه همسرم به خانوادش گفته من باردارم ولی خواهر شوهرام ( بزرگه ٤٤ سالشه کوچیکه ٥ سال بزرگتره ) زنگ نمیزنن تبریک بگن .

    مادر شوهرمم منو دید یه تبریک خشک خالی داد انگار ناراحتن از بارداری من! من خونه مامانم هستم چون خیلی مریضم دو قدمم با خونه مادرشوهر فاصله داریم ولی نه میان بهم سر میزنن نه زنگ میزنن در صورتی که ادعا میکنن همسر منو خیلی دوست دارن .

    همسر منم از لحاظ عاطفی و مادی برا خانوادش کم نمیذاره ولی من غصه داره بارداریمو خراب میکنه میخوام از کسایی که مشکلاتی شبیه من دارن بگن چکار کنم که بچمو از دست ندم و اروم باشم

    با تشکر از همه دوستان 

    موضوعات مرتبط: ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۳۳
    • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶ - ۲۳:۲۰

    نمیتونم حس خوبی نسبت به خواهر شوهرم داشته باشم

    با سلام

    بنده خانمی هستم 33 ساله که بمدت دقیقا یکساله که عقد کردم . شکر خدا همسر خوبی دارم .مهربون ، متدین، خوش اخلاق  و ... ولی بتازگی موضوعی پیش اومده که باعث شده ذهنم بهم بریزه و آشفته بشه . من و همسرم معمولا خیلی خونه هم رفت و آمد نداریم .شاید هفته ای یک بار پنجشنبه ها ایشون بیاد ولی من خیلی کمتر میرم اونجا .خب با توجه به اینکه هر دو کارمندم هستیم خیلی نمیتونیم پیش هم باشیم .البته من و همسرم خیلی هم از این موضوع شاکی نیستیم و دیگه عادت کردیم .ولی موضوع اینه که مدتی بود که موقعی که میرفتم خونه مادر شوهرم متوجه برخوردهای سرد خواهر شوهرم شده بودم .اینم بگم که خواهر شوهرم یه 5 ماهی میشه که عقد کرده . تا قبل از ازدواجش خیلی با هم صمیمی بودیم .خیلی منو دوست داشت و وقتی میرفتم خونشون ساعتها با هم حرف میزدیم عکس نشون هم میدادیم یا توی تلگرام از هم احوال پرس بودیم .یا وقتی میرفتم خونشون سریع می اومد جلوی در استقبالم و همو میبوسیدیم .

    خلاصه یه چند بار اول رفتار سردش رو گذاشتم به حساب اینکه لابد خسته ست و حال وحوصله نداره یا اینکه خودش مشکلی چیزی داره ولی دیدم نه یه چند ماهه اصلا من میرم اونجا تحویلم نمیگیره و محل نمیذاره .خیلی ناراحت شدم .هر چی فکر کردم دیدم من که برخورد بدی ازم سر نزده که ناراحتش کرده باشم .تا اینکه بعد از چندین ماه موضوع رو با شوهرم در میون گذاشتم و بهش گفتم مدتیه که من میام خونتون دیگه خواهرت مثل سابق منو تحویل نمیگیره و حتی جواب سلام منم به زور میده یا سعی میکنه تا اونجایی که میتونه با من تماس چشمی نداشته باشه و از حرف زدن با من هم طفره میره...

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۱۰
    • دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۶ - ۲۱:۳۳

    چیکار کنم به دل خونواده ی شوهرم بشینم؟

    سلام

    من 27 سالمه و همسرم 3 سال از من بزرگتره، تازه عقد کردیم اما تازگیا حرفایی از خوانواده همسرم میشنوم که واقعا قلبمو آتیش میزنه، صبح تا شب ناراحتم و نمیدونم چیکار کنم ؟ هر وقت یاد حرفاشون میفتم از شدت ناراحتی صورتم داغ و قرمز میشه و قلبم درد میگیره

    من و همسرم اولین بار تو یه جلسه ی کاری همدیگه رو دیدیم و بخاطر انجام ادامه ی کارهای همون جلسه شمارمو ازم گرفت و دقیقا همون شب بهم پیام داد که از برخورد و رفتارم خوشش اومده و اگه موافقم با هم آشنا شیم، منم قبول کردم و البته به خونوادم اطلاع داده بودم.

    تا 1 هفته تلفنی با هم صحبت میکردیم و همسرم درباره خودش و خونوادش و برنامه ش واسه آینده حرف میزد و منم حرفامو میگفتم، بعد از 1 هفته گفت که همدیگه رو بیرون ببینیم (چون ما محیط کاریمون جدا هست و اصلا همدیگه رو نمیبینیم، اون یه بار فقط بخاطر جلسه بود) شماره پدرم رو ازم گرفت و ازش اجازه گرفت که ما دو ماه برای آشنایی هر از چندگاهی همدیگه رو بیرون ببینیم و صحبت کنیم تا اگه به توافق رسیدیم بیان خواستگاری، پدرمم اجازه داد .

    خلاصه در نهایت اومدن خواستگاری و عقد کردیم، تا اینجا مشکلی نبود، اما تازگیا فهمیدم خونواده همسرم در مورد من خیلی بد حرف میزنن، یه بار خیلی شوکه شدم مادرش برگشت تو روم گفت ما فقط خواستگاری سنتی قبول داریم ولی شما قبل خواستگاری با هم رابطه داشتین !!!

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۸۵
    • شنبه ۱۹ فروردين ۹۶ - ۲۱:۵۰

    چند روز دیگه عروسیمه ولی من اصلا خوشحال نیستم

    سلام

    من دختری ۲۲ ساله هستم که نزدیک دو ساله تو عقدم، چند روز دیگه عروسیمه ولی من اصلا خوشحال نیستم، به خاطر این که به حد مرگ از شوهرم و خونواده شوهرم نفرت دارم طوری که ارزوی مرگشون رو دارم!

    خونواده شوهرم در ظاهر خودشون رو خوب نشون میدن مخصوصا مادر شوهرم که مَنم مَنم هاش گوش ما رو پر کرده ، با اینکه همیشه دارن بهترین چیزارو برای ما می گیرن ولی از یک طرف تا می تونن به من یا مادرم تیکه و متلک میندازن یا من رو بچه و نادون فرض می کنن .

    چند بارم غیر مستقیم به خونواده ام توهین کردن و یک بار هم سر یک مسئله ای که نظر مادرم هم باید می پرسیدن و اینکارو نکردن و البته که بعدش پشیمون شدن، قشقرقی به پا کرد که بیا و ببین چرا؟

    چون مادرم با احترام کامل سعی کرد بهش بفهمونه که اینکاری که شما کردین اشتباهه و اونم انقدر گریه زاری کرد که نگو ، بعدشم به مادرم گفت که تو داری از اخلاق من سوء استفاده می کنی !!!! بیچاره مادرم بنده خدا مونده بود چی بگه! باز از یک طرف جلوی بقیه فک و فامیل هاشون یک جوری رفتار می کنن که هر کی ندونه فکر می کنه اینا یک مشت فرشته اسمونین که خدا برای من فرستاده!!!

    بگذریم ...

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۴۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۷۷
    • جمعه ۱۸ فروردين ۹۶ - ۲۱:۱۰

    چطور به خواهر شوهر 14 ساله ام بفهمونم دست از سر من برداره ؟

    باسلام

    شب تون بخیر . من دختر 18 ساله ای هستم و نامزدم 25 سالشه. یکسال هست که عقد کردیم. دو برادر شوهر دارم و یه خواهر شوهر .خواهر شوهرم 14 سالشه. تنها مشکل من وجود خواهر شوهرمه. فقط میخواد از آب گِل آلود ماهی بگیره !!

    خودتون خوب میدونید که بین همه ی افرادی که نامزدن ، گاه گداری قهر و دعوا هایی شکل میگیره.که خانواده ها سعی میکنن تو این جور مسایل دخالت نکنن و بذارن خودشون مشکلاتشون رو حل کنند . خانواده ی نامزد من هم همین طورند ولی خواهرشوهرم دخالت میکنه. تمام سعی خودشو میکنه تا موقع قهر بین منو نامزدم ، خودشو به نامزدم نزدیک کنه.
    خیلی دختر چابلوس و زبون بازیه ، از اونور هم خیلی قشنگ طعنه و کنایه نثار من میکنه. گاه گداری خواسته و نا خواسته نیش زبون بهم میزنه.واقعا دلمو میسوزونه ، خیلی حرفاش و رفتاراش برام گرون تموم میشه!

    یه وقتایی هم شده با خودم میگم شاید اقتضای سنش هست ولی تا کِی؟!  کِی میخواد بزرگ بشه؟ با خودم میگم ، مگه من چه هیزم تری بهش فروختم؟! تو خانواده شون جا شو تنگ کردم؟! آخه چیکار کردم که باهام این رفتارا رو میکنه؟؟

    خوبیش اینه اگه رفتاراش رو مادر شوهرم ببینه یا  نامزدم ، دعواش میکنن. هر چی خانواده اش دعواش میکنن ، نفرتش نسبت به من بیشتر میشه. اما من خسته شدم اعصابم بهم میریزه .بیچارم کرده ، زبونم ندارم جوابش رو بدم .

    به نظرتون چه طوری باهاش کنار بیام؟ چه طوری بهش بفهمونم دست از سر من برداره؟

    متشکرم

    موضوعات مرتبط: ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۶۱
    • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵ - ۲۱:۱۰

    انقدر هیچی رو نزدم تو سرش دیگه رو من سوار شده

    سلام

    منو همسرم از ابتدا تا الان که عقدیم 2 ساله با همیم . خانواده من از نظر فرهنگی و تحصیلی از خانواده همسرم بالا ترن خیلی بالاترن ولی خدا شاهده من هیچ وقت این موضوع رو به روش نیوردم حتی عیب هم نمیدوستم چون اصلا ربطی نداشت من نمیخواستم با عمه و خالش زندگی کنم خودش درس خونده من با برخوردم بهش ثابت کردم که برام اهمیت نداره ولی نمیدونم چرا همش خودش با خودش احساس کوچیکی میکنه و سر این با هم دعوامون میشه .

    خواهرش خیلی سختگیره ،  من به عقاید ادم ها احترام میذارم ولی این دیگه خیلی ... منم برعکس اونم نه اینگه ول باشم ولی متعادلم ،‌الان من هر کار میکنم همسرم به خواهرش میگه این اینو خرید توام بخر . اون این کارو کرد توام بکن این اینجور حرف میزنه توام ...

    منم از اون اول بدم میومد یکی مثل من باشه ، من حس میکنم با این کاراش سعی میکنه که خانوادش شبیه ما بشه ،‌ منم بهش گفتم ول کن بذار هر کار میکنه بکنه هر چی میخواد بپوشه به نظرش احترام بذار میگه نه ...

    تو به ابجی من حسودی میکنی ،‌ منم هی تو دهنم میاد اون چی داره من حسودی کنم دلم نمیاد بگم . انقدر هیچی رو نزدم تو سرش دیگه رو من سوار شده ،‌ به نظرتون من چکار کنم ؟

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۵۸
    • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵ - ۲۲:۲۰

    زن با سیاستی نیستم و دستم به هیج جا بند نیست

    سلام

    تقریبا دو ساله که ازدواج کردم و از تهران به یک شهرستان دیگه اومدم . شوهرم رو خیلی دوسش داشتم برای ازدواج با اون خودم اصرار داشتم اما اون بی پوله و هیچ اختیاری از خودش نداره .

    برای همه ی کارهاش پدر مادرش نظر میدن و اصلا هم ادم حسابش نمیکنند . من خونه ی پدرم هیچ محدودیتی نداشتم اما الان اجازه ندارم تا سر کوچه برم پدر شوهرم و مادر شوهرم خیلی بدجنس هستن و برای اذیت کردن من از هیچ کاری دریغ نمیکنن. وحشتناک حسودن .

    حتی طاقت محبت شوهرم به من رو ندارند. در صورتی که خوشدون انقد حال به هم زن هستن جلوی ما عین دختر پسرهای 14 ساله با هم دیگه لوس بازی در میارن . ما تو یک خونه زندگی میکنیم .

    حتی روی پولی که در میاریم هم دخل و تصرف دارن. زندگیم شده عین رمان های خاله زنکی. پولی هم نداریم برای مستقل شدن . نمیدونم تا کی باید تحمل کنم. پدرشوهرم یک مرد کله ... بی ... که ادعای مردونگی داره شدید ...

    اما در واقع هیچ کارس و همه کاره زنشه . شوهرم هم بعد این همه مدت پدر و مادرش رو شناخته. زن با سیاستی نیستم و دستم به هیج جا بند نیست . جای من بودید چیکار میکردید ؟

    ممنون

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان خانه دار , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۵۴
    • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵ - ۲۲:۲۰

    همیشه شوهرم خواهرهاشو به من ترجیح میداده

    سلام دوستان

    از وقتی که یادمه همیشه شوهرم خواهرهاشو به من ترجیح میداده واقعا دلم شکسته دیگه نمیتونم تحمل  کنم .

    همین امشب جلوی خواهراش برگشت به من گفت من هیچ وقت خواهرام و به تو نمیفروشم اونام فقط به من خندید مثلا همین دیشب من رفتم بیمارستان به خاطر مشکل زنانگی که داشتم بیمارستان گفت نیاز به بستری داری ولی چون بچه ام کوچیکه قبول نکردم گفتن پس لااقل سرم بزن فشارت روی نه هستش .

    شوهرم مدام زنگ میزد بیا بریم بیا بیریم منم با رضایت شخصی و بدون سرم زدن از بیمارستان اومدم بیرون حالا امشب فهمیدم دلیله اون همه اصرارش برای بردن من از اون جا به خاطر این بوده که میخواسته بره خواهرشو برسونه در صورتی که خواهرش شوهر داره و شوهرش به راحتی میتونسته اینکارو انجام بده خیلی ناراحتم از وقتی که عقد کردیم تا الان که عروسی کردیمو بچه داریم هر جا خواستیم بریم خواهراشم با اینکه شوهر دارن ولی همیشه با ما بودن .

    دلیلشونم اینکه چون پدر مادرمون شهرستانن برادرمون حکم پدرمونو داره . بابا من چه گناهی کردم اخه که همیشه باید حضورشونو تو تمامه زندگیم احساس کنم دیگه بریدم حالا اگه خوب بودن یه چیزی میان با ما مدام هم تیکه میندازنو حرف باره ادم میکنن دلم میخواد طلاق بگیرمو از این زندگی لعنتی برم بیرون ولی چه کنم که بچه ی کوچیک دارم دیگه بریدم خسته ام به تمامه معنا دیگه نمیکشم .

    وقتی این حرفو جلوی خواهراش زد به من شکستم خورد شدم دلم برای خودم میسوزه که انقدر به خاطر شوهرم از خودم گذشتم اینجوری جواب محبتامو داد من به اون خود خواه ها فروخت.

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۳۴
    • شنبه ۲ بهمن ۹۵ - ۲۲:۳۰

    برو بالا