خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند



۱۷ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده :: ارتباط با خانواده شوهر» ثبت شده است

چیکار کنم با این ناز های زن داداشم

با سلام
من دختری هستم مجرد و سی و دو ساله. مشکل من با بعضی رفتارای زن داداشمه. من دوست دارم خانواده متحدی باشیم و اونا مدام بیان خونمون و با هم باشیم. اما وقتی مادرم دعوت میکنه بیان خونمون کمکی نمیکنن.
یکی از زن داداشام که شورشو در آورده میشینه یه گوشه و یا با بچه ها بازی میکنه یا حرف میزنه یا سرشو میکنه تو گوشیش. اگه میوه یا هر چیز دیگه هست من باید برم و بیارم و بعدا هم جمع کنم.
گاهی سرش خوش بیاد کمک میکنه اما بقیه موارد قیافه میگیره و میشینه. میره تو آینه نگاه میکنه که یه دفعه شالش به هم نخورده باشه. به هر صورت من خسته میشم و با خودم میگم مگه من خدمتکارم که باید جلوی اونها خم و راست بشم. مهمون غریبه نیستن که ، باید اونا هم کمک بکنند.
ضمنا وقتی میخواد بره ،اگه یه دونه نایلون کوچیک دستشون باشه، رو میکنه به داداشم و میگه اینو بیار. (( این نایلون مگه چقدر وزن داره ! اینقدر سنگینه! ))
جلوی نا محرم در رفتار با بچه های اقوام خودشو لوس میکنه و میگه باید بوسم کنید و من قهرم باهاتونو و ... که لحنش مناسب فضا نیست. جالب اونجاست که چون خودشو لوس میکنه بچه ها میرن دورشو و نازشو میخرند. در حالیکه من با وجود اینکه مهربونم با بچه ها اما چون خودمو تو اون شرایط لوس نکردم اینقدر عزیز نیستم برای بچه ها. با داداشمم نمیشه حرف زد.فوری جوش میاره و جبهه میگیره.
چند وقت پیش مهمون غریبه داشتیم و مامانم مجبور بودن بشینن کنار مهمونا و درست نبود پاشن. من فقط مثل گارسون میرفتم و میمودم و زن داداشمم اصلا به روی خودش نمیاورد و مهونا جلوم  احساس شرمندگی میکردن که من میرم و میام و مثال ها ی دیگه. البته من یه زن داداش دیگه هم دارم که اون حداقل غیرت داره و کمک میکنه تا حدی.
دلم میخواد بهم کمک کنید و بگین چیکار کنم با این نازای زن داداشم. یه سوال دیگه ما خانواده ای هستیم که اهل آرایش نیستیم و منم مخالف این کارم چون نامحرمو جذب میکنه و ... اما زن داداشم تو جمع ما که میاد چون آرایش میکنه صورتش تو ذهن میاد . من دلم نمیخواد در آینده که ازدواج کردم شوهرم بهم بگه فلانی خوشگله و یا اینکه ... در این مورد باید چیکار کنم؟
ممنونم عزیزان
موضوعات مرتبط: ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۶۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۸۰
    • جمعه ۲۴ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    من بچه ای که رابطه بین برادرها رو سرد کنه نمی خوام

    سلام به همه ی خانواده برتری های عزیز ...

    ازتون کمک میخوام ، راستش من عروس آخری خانواده هستم در حال حاضر یکسالی میشه  که عروسی کردیم و بنا به دلایلی هنوز با خانواده همسرم زندگی میکنیم .

    طبقه اول این خونه برادر شوهر بزرگم می شینن و طبقه دوم هم مادر شوهرم ... راستش مشکل من مربوط به این قضیس که هم عروس من بعد از چند سال تازه باردار شده بود ولی نمیدونم چه اتفاقی افتاد که توی ماه های اخر بارداری بچه خفه شد و سقط شد.

    تو همین روزا بود که من متوجه شدم باردارم ، راستش خیلی خوشحال شدم وقتی به شوهر و مادر شوهرم گفتم . شوهرم  فقط یه لبخند تصنعی به من زد و مادر ایشون فقط گفت کمتر به چشم بیا مبادا دل کسی رو با داشتن این تو راهی بسوزونی .

    هر چند این دوره زمونه بچه اوردن کار خاصی نیست هنر بزرگی نیست . میدونم این حرفا رو بخاطر همون هم عروسم گفت . راستش بغض گلومو فشار میداد.

    چیزی نگفتم شب زار زار گریه کردم . حتی شوهرم متوجه شد میدونم شوهرم دوستم داره ولی وقتی باهاش حرف زدم گفتم از حرف مادرت ناراحت شدم . فقط برگشت گفت من بچه ای که رابطه بین برادرها رو سرد کنه نمی خوام .

    این حرف مثل بقیه حرفا دلم رو بیشتر سوزوند یاد حرف های گذشته شوهرم افتادم که می گفت بچه نعمته ،  ازدواج کردیم دلم میخواد زودتر بابا بشم ... با شنیدن حرفایی که الان میگفت هیچ نشانه مهری احساس نکردم .. یادم رفت بگم من شاغلم سر کار همش ذهنم مشغول بود.

    تصمیم گرفتم چند روزی برم خونه پدرم ، نمیدونم تصمیم درستی گرفتم یا نه ، واقعا نمی دونید تو چه شرایط روحی قرار گرفتم .

    از یه طرف بچه ما اولین نوه ی خانواده پدریم و اونا از شنیدن این موضوع همگی خوشحالند حتی خواهرم ، از الان داره لباس و سیسمونی انتخاب می کنه ... از یه طرف خانواده شوهرم و رفتاراشون ...

    باور کنید بعد از شنیدن اون حرفا رفتارم عوض نشد باهاشون ، تو کارا کمکشون می کنم .. خونه خودمون هم داره کم کم آماده میشه ولی شوهرم میگه فعلا زوده مادر تنهاست. منم قبول کردم .

    واقعا نمیدونم با این بچه که نشونه و نعمت خداست چیکار کنم عصر همون روز به شوهرم گفتم اجازه بدی چند روز برم خونه پدرم ولی ایشون  که حتی اگه نیم ساعت ازم خبر نداشت منو نمی دید زمین به زمان می دوخت گفت اره برو.

    الان که این متن نوشتم خونه پدرم هستم اینجا همه از شنیدن مادر شدنم خوشحالند ولی نمیدونم واقعا چیکار کنم ؟

    ببخشیدکه سرتون به درد آوردم از همتون ممنونم

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۵۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۸۴
    • جمعه ۲۴ دی ۹۵ - ۲۲:۱۵

    نمی خواییم عروسمون در جزئی ترین امور زندگی مون دخالت کنه

    سلام

    یک زن داداش دارم از وقتی وارد خانواده ما شده دائم ما رو زیر ذره بین گذاشته از بزرگ تا کوچیک و همش به اصطلاح خودش میخواد ما رو نهی از منکر بکنه ..حالا نمیگم ما بی عیب و نقصیم ولی این خانم گویی خودشون فرشته بیگناهن و ماشاءالله یه زبانی دارن یکی بگی صد تا میشنوی و هر طور که شده میخواد حرفشو به کرسی بنشونه.

    مثلا ما برای یه موردی برای داداش کوچکم رفته بودیم خاستگاری .اصلا هم به ایشون نگفتیم .بعد موقع تحقیقات این خانم خبردار میشه و ناراحت که چرا منو در جریان نذاشتید بعد هم کلی سخنرانی که این خانواده فوق فوق العاده پولدارن و شما اصلا از تامین مخارجشون برنمیاید ولی اون خانواده گفته بودن که مسائل مالی برای ما مهم نیست و... و بعدش  زن داداشم یک لیست بلند بالایی از صفات برادر کوچکم تهیه کرده بودند که اگه ازشون کسی پرسید تحویل بدن که مثلا ایشون تنبل هستن و شکم پرور و ...

    موضوعات مرتبط: ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۲ موافق ۱ مخالف
  • ۳۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۰۹
    • جمعه ۱۵ مرداد ۹۵ - ۱۹:۳۲

    چون شوهرم بهم وابسته است خانواده ش داغونم کردن

    سلام

    بذارید اول بیوگرافی خودمو بگم بعد دردمو بگم . من یه دختری هستم مهربون دلسوز قد بلند میشه گفت خوشگل و خوش اندامم خیلی ها حسرتمو میخوردن از فامیل غریبه بهترین خواستگارهارو داشتم ولی من فقط یه بار عاشق شدم اونم عاشقم شد خیلی همو میخواستیم . صادقانه میگم باهام دوست شدیم تا بعد 60 روز اشنایی این اقا اومد خواستگاریم با هم عقد کردیم ولی دو سه ماه گذشت....

    خانوادش به شدت داغونم کردن مریضم کردن روانیم کردن الان یک سال دارم تحملشون میکنم ولی دیگه طاقتم تموم شده انقد تیکه میشنوم انقد از من متنفرن نمیخوان سر به تنم باشه فقط و فقط بخاطر یه دلیل اونم اینکه همسرم به من وابستس باید روزی 4 ساعت کنارم باشه باورتون میشه فقط دلیلش همینه!؟

    به اون خدا قسم فقط دلیلش اینه زندگی رو زهر مارم کردن باتیکه هاشون منو دزد خطاب میکنن . از اونجا که گفتم مهربونم براشون کادو میخرم  جواب تیکه هاشونو نمیدم اخم نمیکنم ولی دیگه طاقتم تموم شده الان یه مدتی افسردگی شدید گرفتم اعتماد بنفس ندارم فکر خودکشی به سرم زده .

    هر روز به یکی از فامیلاشون میگن پسرمونو دزدیده اونام منو هر جا میبینن نصیحت غیر مستقیم میکنن که پسر مال مادرشه زن با یه طلاق میره کنار ولی مادر نه . به پسرشون دروغ پشت سر من میگن که منو خراب کنن ، اخه این حرفه فامیلاش به من میگن.

    متاسفانه روم نمیشه جواب بدم به قول مادرم حیا دارم فقط سکوت میکنم از بچگی اینطوری بودم .

    دوستم اصرار کرد اینجا پست بذارم گفت اینجا کمکم میکنن منتظر کمکاتون هستم

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۶۶
    • يكشنبه ۲۴ آبان ۹۴ - ۱۸:۱۷

    چیکار کنم شوهرم خانواده ش رو رها کنه ؟

    سلام

    من خانواده شوهرم بسیار بی شخصیت هستن توی عید بی دلیل بدترین فحش ها رو بم دادن مراسم ازدواجمو سیاه کردن جلو همه .

    یه مدت قطع رابطه کردیم. الان ٢ هفته است پدرش فوت شده باز رابطه شروع شد این بار سر ارث و میراث هر چی از دهنشون در اومد به منو شوهرم گفتن اما شوهرم میگه حالا دیگه بابام مرده من نمیتونم ولشون کنم.

    هر کاری دارن شوهرم باید براشون انجام بده. من ازشون متنفرم. چیکار کنم شوهرم ولشون کنه.بخدا همشون شوهرمو فقط واسه حمالی میخوان اصلا دوستش ندارن تو رو خدا کمکم کنید

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۹۴۷
    • يكشنبه ۵ مهر ۹۴ - ۲۱:۵۰

    یکی از مشکلات زندگی من خواهر شوهرمه

    سلام
    خواهش میکنم جواب منو بدید

    من یه زن ۲۵ ساله هستم
    بینهایت شوهرم رو دوست دارم ولی تحمل زندگی برام واقعا سخت شده

    یکی از مشکلات زندگی من خواهر شوهرمه که یک زن خراب واقعیه، از بچه شیر دادن جلوی همسرم تا تشویقش به دیدن فیلم ... و ... و حرفای اونجوری جلوی جمع... از هیچی دریغ نمیکنه و به ظاهر خیلی هم مذهبی هست

    شوهر من میگه فهمیده کاراش اشتباه بوده و خواهرش چه جور آدمیه ولی حاضر نیست از دیدنش بگذره و من هم تحملش رو ندارم، مگر نه اینکه از خراب باید دوری کرد؟

    واقعا زندگی برام سخته و هر ثانیه آرزوی مردن میکنم . نه تنها خواهر شوهرم، بلکه واقعا تو زندگیم حتی یک نفر سالم و پاک ندیدم .

    چرا باید توی این همه کثافت زندگی کنم؟

    ثانیه به ثانیه آرزوی مردن دارم

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۸۲۵
    • يكشنبه ۲۹ شهریور ۹۴ - ۲۲:۳۰

    خواهر شوهرم دوست داره ما طلاق بگیریم

    سلام
    من تو دوران عقدم حدود یک سال هر وقت با شوهرم دعوامون میشه البته تو خلوت ولی وقتی خانواده همسرم میفهمن خواهر شوهرم با تیکه و کنایه میگه بخاطر اختلاف سنی تونه . ( 12 سال من کوچیکترم) .
    یه حالتی که دوس داره من از برادرش جدا بشم ولی من و همسرم واقعا همدیگه رو دوست داریم . یک روز همین خواهرشوهرم برگشت بی مقدمه به من گفت اگه یه روز تو تو بستر بیماری بیفتی و مادرمم همینطور،  اگه داداشم بخواد بین شما یکی رو فقط ببره بیمارستان داداشم تو رو نمیبره!!! شاید باورتون نشه تعریف از خود نیست انقدر من براشون خوبم یکبارم جواب تیکه هاشونو ندادم چغلیشونو پیش شوهرم نکردم همه فامیل دو طرف منو عروس خوب میدونن حتی خود همسرم
    یه سوال مگه دعوا کردن به سن ربط داره؟؟؟
    یعنی همسرم واقعا اگه تو بستر بیفتم میذاره تلف بشم؟؟؟؟
    لطفا کمکم کنید
    عباس اقا و اقا سامان متاهل جنوب شماهم کمکم کنید
    از همتون ممنونم
    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۷۵
    • چهارشنبه ۱۴ مرداد ۹۴ - ۱۵:۰۰

    من اصلا رفتار با خانواده ی همسر رو بلد نیستم

    سلام دوستهای عزیزم

    من ازتون کمک میخوام

    من اصلا رفتار با خانواده ی همسر رو بلد نیستم. یه خواهر شوهر مطلقه دارم. که بنا به دلایلی گاهی تو خونه پدرشوهرم کنار هم زندگی میکنیم. کلا خیلی رک هستم. سیاسیت ندارم اصلا راهنماییم کنین ممنون میشم

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۸۳
    • سه شنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۴ - ۱۶:۵۵

    نمیتونم رفتارهای شوهرم و خانوادش رو از یاد ببرم

    ما سه سال با خانواده شوهرم زندگی کردیم، رفتار ایشون در مقابل خانوادش با من زیاد خوب نبود، خانوادش عملآ منو از پسرشون دور میکردن، اصلآ منو به حساب نمیاوردن، شوهرم هیچی نمیگفت، میگفت پدر و مادرم هستن ،چیکار کنم؟ منم کم کم ساکت شدم ،گوشه گیر شدم ، حوصله جر و بحث نداشتم ،چون شوهرم صداشو بلند میکرد،منم واسه جلوگیری از آبروریزی ساکت شدم.

    سه سال تموم صبر کردم ،حالا چن ماهه که مستقل شدیم، ولی من هر چی میکنم نمیتونم رفتارای شوهرم و خانوادش رو از یاد ببرم، مث یه زخم روی روح و روانم تآثیر گذاشته، چیکار کنم، به نظرتون اگه جای من بودین میتونستین گذشته رو فراموش کنین?!!

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۱۵
    • پنجشنبه ۹ بهمن ۹۳ - ۰۹:۰۲

    جاری‌مو چه جوری تحمل کنم؟؟؟

    سلام.

    من خونواده شوهرم پرجمعیت هستن 9 تا بچه ان که نامزدم 3 پسره و جاریم دختر داعیمه 

    که اصلا تو ازدواج ما دخالت نکرد حتی بهم نزنگید و تبریک هم نگفت. حسودیم میکنه ازم. اما من اصلا اینجوری نیستم. حتی خونوادمم میان خونه مادرشوهرمم تحویلشون نمیگیره. ما دوتا بچه ایم.

    اولش حال و هوای خونه شلوغ خوب بود اما الان میرم اونجا حوصلشونو ندارم . نمیتونم جاریمو تحمل کنم همش هس خونه مادر شوهرم.

    حوصلشو ندارم نامزدم خیلی خوبه اما مادر شوهرم دوس داره اونجا زیاد باشم اما من دوس ندارم. و از رفتارهای جاریم ناراحت میشم در حالی که من احترامشو نکه میدارم و حتی تو جشنم باهاش شوخی کردم بهم گفته هی من ازت بزرگترما 

    خوشم نمیاد ازش چه جوری تحملش کنم...

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۹۲۲
    • چهارشنبه ۸ بهمن ۹۳ - ۰۶:۳۶

    من نمی تونم تو روستا زندگی کنم

    سلام

    نیازمند همفکریتون هستم

    من یه سال عقد کردم و این ماه انشالا میریم خونه خودمون. من اهل تهرانم و همسرم شمال. همسرم از روی احترام خیلی به حرفای پدرش گوش میده و نظراتشو قبول میکنه. حتی اگه به دلش نباشه.

    من نمیدنم چطور تونسته با این اوضاع راضیش کنه که بیاد خواستگاری من!خانواده همسرم توی یکی از روستاهای شمالی زندگی می کنن.

    همسرم هم همونجا به دنیا اومده و بزرگ شده. الان شغل دولتی داره که برای رفت و امد به محل کارش باید از روستاشون که نیم ساعت تا شهر فاصله داره بره مرکز شهر.

    خدا رو شکر خونه توی شهر اجاره کردیم. پدر شوهرم پیله کرده یه قطعه زمین تو روستا بده همسرم تا خونه بسازه. من نمیتونم تو روستا زندگی کنم. دیوونه میشم. شوهرم نمیتونه به پدر دیکتاتورش بگه نه نمیخوایم خونه بسازیم.

    نمیدونم خودمم چطور بهش بفهمونم اصلا قصد ساخت خونه نداریم. اول زندگی نمیخوام بیافتیم تو دردسر پول جمع کردن برای ساخت خونه. کلی قسط و وام داریم. میخوایم سریع بچه دار هم بشیم. پولی برامون نمیمونه خونه بسازیم. درمانده شدم. چکار کنم با این پدرشوهر؟ 

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۶۴
    • يكشنبه ۱۴ دی ۹۳ - ۱۰:۰۸

    شوهرم جلوی خانواده ی خودش منو تحویل نمی گیره

    سلام سوالی دارم که ممنون میشم راهنماییم کنید

    من و همسرم توی خونه رابطه بسیار صمیمی و خوبی با هم داریم اما جلوی خونواده خودش که می ریم اصلا دیگه به من توجه نمی کنه حتی بهم نگاه نمی کنه و حتی سر سفره بقیه گاهی بهش می گن پیش خانمت بشین..خیلی با خانوادش دو دربایستی داره عقد که بودیم جلوشون خجالت می کشید وقتی می رفتیم بیرون بیاد با من قدم بزنه بعد عروسی حتی وقتی باردار شدم می گفت خجالت می کشم به مامانم بگم روم نمی شه!!!! مامانش چند بار عقد که بودیم با حرفاش بهم فهموند که از روابط سرد ما متعجبه...دیگه پیش خونواده و فامیلش اصلا اعتماد به نفس ندارم  همه فکر می کنن ما همیشه با هم خشک و سرد برخورد می کنیم ما هر دو شکر خدا مدهبی هستیم توی خونه خیلی خوشبختم اما بیرون رفتن با بقیه و فکراشون برام کابوس شده..دوست ندارم بقیه زوجا که می دونم بعضیاشون صمیمیتشون تو خونه به اندازه ما نیست بهم پز صمیمیت و عشق بین خود وهمسرشون رو بدن هرچند من حسود نیستم.دیگه اعتماد به نفس ندارم اقایون خواهشا توی جمع خانماتونو تحویل بگیرید نگران نباشید بهتون نمی گن زن ذلیل...به شوهرم میگم یه کم رعایت می کنه اما دوباره باز جلو خونوادش فکر می کنه من نامحرمشم من نمی گم جلو جمع بچسبه به من چون خودم این کارا رو تو جمعی که مجرد هست قبول ندارم اما منو ادم حساب کنه مثل یه دوست عادی 2 کلمه ای باهام حرف بزنه..لطفا هم دوستان راهنماییم کنند که چه جوری این مشکلو حل کنم؟؟؟؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۱۱
    • سه شنبه ۱۱ شهریور ۹۳ - ۲۳:۵۲

    به خاطر برادرم ، رابطه من و شوهرم سرد شده

    سلام

    من خانمی 32 ساله هستم هشت سال پیش با شوهرم ازدواج کردم شوهرم یک فروشگاه داره و وضع مالیش خوبه مشکل من اینه که برادرام سر شوهرم تو مسایل کاری کلاه گذاشتند و نزدیک چند ملیارد از شوهرم بالا کشیدن کاملا قانونی و با روش های شیطانی که وقت ندارم توضیح بدم سر منو حسابی جلو شوهرم پایین انداختن البته شوهرم تا حالا چیزی به من نگفته ولی می دونید که من دیگه نمی تونم جلوی شوهرم چیزی بگم شوهرمو خیلی دوست دارم مرد عالی هستش از هر نظر و برادرام از اعتمادش سواستفاده کردند حالا موندم جلوی شوهرم چیکار کنم که دوباره اقتدار و شخصیت از دست رفتمو به دست بیارم از نظر عاطفی خیلی نسبت به من سرد شده رابطه جنسیمون یک ساله قطع شده و کاملا از هم بیگانه شدیم البته می دونم کسی تو زندگیش نیست چون همیشه سروقت مثل گذشته میاد خونه و گوشیشم که هیچوقت پسورد نداره خیلی توداره با منم دردودل نمی کنه آرزوی مرگ برادرامو دارم که زندگیمو به گند کشوندن حالا اگه چیزی به ذهنتون میرسه منو راهنمایی کنید

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۰۰
    • دوشنبه ۳ شهریور ۹۳ - ۱۲:۲۰

    دلم به محبت های همسرم خوش بود

    سلام.خانومی *2 ساله ام.در سن کم  به عقد آقایی در آمده ام که قبلا با دختر عموش نامزد بود  و در دوران عقد جدا شدن و بنده با اطلاع کامل  این موضوع رو قبول کردم.بعد7سال  عروسیمون و سقط دوقلوهام صاحب فرزند شدم. در حال حاضر  همسرم شغل مناسبی برای ادامه زندگی نداره و تلاشی جهت بهبودی اوضاع نمیکنه.از زمان عقدم تا الان کلی بی احترامی بی دلیل از خونوادش و خواهرهای....دیدم. تهمتهای زیادی شنیدم. آوارگی زیاد کشیدم. جتی راضی به کارتن خوابی شده بودم. الانم در نزدیکیه خونواده همسرم زندگی می کنیم و کمترین محبتی به من و بچم و حتی پسرشون ندارن. با ما یکسال قهرن. حتی یکبار تصمیم به جدایی گرفتم که اون موقع هنوز عروسی نکرده بودیم. رابطه زناشویی ما از زمان بارداریم تا الان که بچم یک سال و نیمش  هست کاملا قطع شده. دلیل حفظ زندگیم فقط حمایت و محبت همسرم بود که متاسفانه اونم یکباره تغییر وضعیت داد.حس خوبی ندارم.دلم ازش سرد شده و تنها دلیل ادامه دادنم فرزندم هست.مدتی با یک آقا که از دوستان خونوادگی ما هستن دردو دل میکنم و هیچ رابطه ای دیگه ای بین ما نیست.فقط تلفنی و در حد درد و دل.خیلی نصیحتم میکنه.چند بار تصمیم به قطع ارتباط با اون آقا رو گرفتم اما بهم وابسته شده از طرفی هم خودم خیلی تنهام.تو شهر دور از خونوادمم و تنها تفریحم قدم زدن در بازاره. اونم  نه به صورت هر روز.به خدا و روز معاد مقیدم  و شکر خدا خطایی هم نکردم.اما عذاب وجدان دارم و شوهرم و بی مهری که نسبت ب من داره رو عامل این رفتارم می دونم. به خاطر بچم و شرایط سخت استخدامی نمیتونم سرگار برم.برای باشگاه هم پول ندارم که روحیه ام خوب بشه . از زندگی خسته ام. من چه کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حتی گاهی پول نون نداریم.

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۸۵
    • شنبه ۲۵ مرداد ۹۳ - ۰۱:۴۶

    توصیه های " سامان متاهل " به متاهل ها

    دوستان سعی کنید به همدیگه ظلم نکنید. سعی کنید با همدیگه صحبت کنید. اگه همسرت داره انسانیت به خرج میده یه جورایی متفاوت تر از بقیه همسرای مردم کنارته ، ازش سوء استفاده نکن . ازتون خواهش می کنم تو تمام مسایل زندگی زناشویی ، مجوز کاراتون رو از خانواده باباتون نگیرید. تنها و تنها خودتون و همسرتون تصمیم گیرنده باشین. 

    درسته خانواده بابای کسی بد بچه اش رو نمی خواد. درسته به اونها اعتماد دارید این حقیقتیه. اما اونا به هیچ وجه نمی تونن نسخه زندگی رو برای شما بپیچن. تصمیم گیرنده خودتون باشید. باور کنید اگه زن یا شوهر عقل شون رو بدن دست هر کسی غیر از خودشون، عرض کردم هر کسی غیر از خودشون، ولو طرف مشورتشون علامه دهر هم باشه این خطاست. این جفاست و شک نکنید همچین زندگی اصلا دوام نداره. 

    یه خواهشی دیگه هم ازتون دارم هم آقایون و هم خانم ها و خصوصا خانمها. وقتی با همسرتون اختلاف پیدا می کنید. عصبانی میشید و احساسات تون جریحه دار میشه. همون موقع زنگ نزنید به خونه باباتون، به مامان تون یا خواهر برادراتون. بذارید موضوع سرد شه . بذارید چند روزی بگذره. 

    اگه با همسرتون به نتیجه نرسیدید، به تفاهم نرسیدید یه بخش کمی از مشکل رو انتقال بدید. اصلا نیایید همه مشکل رو یه دفعه بگید که جمع کردنش ممکنه خیلی گرون و در بعضی جاها دیگه غیر ممکن باشه. همسرتون رو هیچ وقت و هیچ وقت جلوی خونه بابات اینا سکه یه پول نکنید. کلا تو موقعی که به هر دلیل احساساتی شدید و عصبانی هستید اصلا و ابدا این کار رو نکنید. در یک کلام اگه نخواهید باهم بسازید، باور کنید بیرون از این کاشونه ای که با هزار بدبختی بناش کرده اید، هیچکسی بهتر از همسرتون منتظر شما نیست، اصلا و ابدا. مگر برای سوء استفاده از شما

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۱۷
    • پنجشنبه ۲۳ مرداد ۹۳ - ۰۸:۳۳

    scroll bar code