خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

۲۱ مطلب با موضوع «ازدواج با زن مطلقه یا بیوه» ثبت شده است

ازدواج با زنی که بچه ی 6 ساله داره

سلام
من تصمیم گرفتم که ازدواج کنم و خانواده چند نفر رو بهم معرفی کردن. خودم هم تو محل کار قبلیم به خانمی علاقه داشتم، اما نه صحبتی شده بود و نه ابراز علاقه ای. ولی این حس دو طرفه بود.

تا اینکه پیگیر شدم برم و باهاش صحبت کنم برای ازدواج . بعد از پرس و جو فهمیدم که بچه داره. اصلا تصور نمیکردم این رو. ضمنا ظاهرا بچش حدود 6-7 سالش هست.

توی فامیلامون تا حالا همچین چیزی اتفاق نیافتاده و شک دارم خانوادم با این موضوع کنار بیان.
با این اوصاف بنظرتون چیکار کنم؟؟

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۵۰
    • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    شانسی برای جذب دختری که از یه پسر تاپ جدا شده دارم ؟

    سلام به همه

    قضیه از این قراره که ما یه ترم پایینی داریم که نیتمون نسبت بهش خیره بعد این خانم قبلا نامزد کرده ولی بهم زده .

    نامزد قبلیش 13 سال ازش بزرگ بوده ولی پسر تاپی بوده دلیل بهن زدنشونم این بوده ک پسره گفته نه میخوام ادامه تحصیل بدی نه بری سر کار باس بشینی خونه بچه بیاری و ایشونم گفته نمیخوام و بهم خورده .

    حالا سوال من اینه ایا من که تازه میخوام برم سر کار و خونه و ماشینم تازه گرفتم شانسی برای بدست اوردن دل ایشون دارم؟ فاصله سنیمون 1 سال و نیمه در ضمن نامزد قبلیشون از من تاپ تر بودن .

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۷۴
    • سه شنبه ۲۷ مهر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    به خاطر این که بچه دارم، ازدواجم سر نمیگیره ؟

    سلام

    من یه مادر هستم که 5 ساله جدا شدم از همسرم به خاطر حس مادرانه نتونستم از بچه هام که کوچیک بودن بگذرم و خودم بزرگشون کردم و پدرشون کاملا از زندگی ما رفت .

    الان هم خودم نیاز شدید به همسر دارم هم بچه هام از من پدر میخوان ، از نظر خانواده و تحصیلات و ظاهر هم هیچ ایرادی ندارم ،ولی هر کسی که به خاستگاری ام میاد ،یا مجرد هست و ازدواج نکرده که خانواده اش شدیدا مخالفت میکنند ،یا ازدواج کرده و بچه داره و باز هم خانواده اش مخالفن .

    هر مردی اومده منو پسندیده و خواهانم بوده ولی خانواده هاشون حتی قبل از دیدن من یا هر گونه شناختی رد کردن فقط بخاطر بچه ، نمیدونم چکار کنم در حالی که خودم و بچه هام به شدت اسیب دیدیم و دارم تو جوونی تو تنهایی پیر میشم و مجبورم همه نیازهامو سرکوب کنم که به شدت افسرده شدم .

    الان چند نفر هستن که حاضر به ازدواج نشدن چون عاشق من شدن ولی خانواده هاشون شدیدا مخالفن ،چرا اخه؟ نمیتونم بفهمم واقعا ، هیچ دلیلی که عقل درک کنه برای مخالفتشون ندارن فقط میگن بچه نداشته باشه ، من بچه هامو چکار کنم ؟ بذارم پرورشگاه ؟ فقط 23 سالم بود که جدا شدم ؟

  • ۰ موافق ۳ مخالف
  • ۲۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۵۶
    • يكشنبه ۱۸ مهر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    چون در دوران عقد جدا شده بودم خواستگارم پا پس کشید

    سلام وقتتون بخیر ایام محرم رو تسلیت میگم

    خواهش میکنم برام دعا کنید من که دیگه از دعا کردن نا امید شدم مخصوصا الان که خیلی دلشکسته هستم.

    و اما دلیلی که مزاحمتون شدم یه سوال از آقا پسرا است. من تو عقد جدا شدم. تو دوران دانشجویی مقطع بالاتر از کارشناسی اولا حلقه دست میکردم و بعدتر که مطمئن شدم کار تمومه و باید جدا شم دیگه حلقه ننداختم.

    بنابراین فکر می کردم همه همکلاسیام داستان زندگیم رو می دونن. اواخر دانشجویی یکی از همکلاسی هام ازم خواست آشنا شیم منم چون اهل این جور روابط نیستم گفتم نه. دوباره بعد از ماه ها پیداش شد که هدفم ازدواج بوده حضوری صحبت کنیم که باز نپذیرفتم گفتم به سوالاتتون فقط برای یک بار جواب می دم و حرفاتون رو میشنوم .

    البته غیر حضوری چون اهل دوستی تحت هیچ عنوان نیستم. تو اولین صحبت گفت از ترم فلان نظرم به شما جلب شد گفتم پس ترم یک ندیدنم چیزی نمیدونید و قضایا رو براشون گفتم. ناراحت شد گفت که احساس میکنم این قضیه چوب خداست... باید فکر کنم.

    باز دوباره پیداش شد که مشکل ندارم با این مسئله بیام حضوری صحبت کنیم که قبول نکردم  قرار شد یه بار دیگه بهش وقت بدم برای صحبت. موقع صحبت مجدد گفت به خونوادم نگیم شما جدا شدید که من قبول نکردم، عذر خواهی کرد و خداحافظی که من نمیدونستم ببخشید خونوادم نمیذارن میشناسمشون و ...

    من خیلی غصه دار شدم وابستگی و علاقه ای برای من بوجود نیومد چون رابطه ای نبود اما خیلی برام ناراحت کننده بود  این آدمی که از صحبتاش بر می اومد ارتباط با نامحرم براش راحت بوده در گذشته، اینقد راحت خودش رو بهتر از من بدونه و به دلیل اتفاقی که برام افتاده ....

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۴۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۸۸
    • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    نمی خوام شوهرم آیندم عادت کنه به کم خرج کردن

    سلام
    عیدتون مبارک هموطنای گل
    اگر خدا بخواد تا یک هفته بعد دارم عقد میکنم. بیست و شش سالمه، پنج سال پیش تجربه ازدواج داشتم و جدا شدم، الان دارم با موردی ازدواج میکنم که مجرد هستن، دلیل پذیرفتن ایشون بیشتر پاکی و صداقتشون بوده.
    فقط یه سوالی دارم ایشون فعلا خیلی از نظر اقتصادی اوضاع خوبی ندارن، کار دارن ولی حقوقشون خیلی نیست در حد کارگری.
    حالا من نمیخوام خیلی بهشون سخت بگیرم از نظر مالی و خرید ولی نمیخوام جوری باشه که عادت کنن به کم خرج کردن، چون دقیقا یکی از دوستانم اینجوری شده الان همسرش اصلا درک نمیکنه که همسرش مثلا طلا میخواد، با اینکه وضعش خوب شده ولی عادت کرده.
    من چون به ایشون علاقه دارم دوست ندارم تحت فشار بذارمشون ولی نمیخوام که عادت کنن به این روال.
    باید چجوری رفتار کنم؟
    برام خیلی دعا کنید، تو سختی زیادی نجابتمو حفظ کردم و پامو کج نداشتم فقط تو نوجوونی تو چارچوب حلال خدا زن یکی شدم که نباید میشدم.
    خیلی به دعاتون محتاجم، دعا کنید همسر خوب و کاملی برای همسرم باشم جوری که ازدواج گذشته ام به چشمشون نیاد.
  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۱۹
    • چهارشنبه ۳۱ شهریور ۹۵ - ۲۲:۴۵

    بعد از ازدواج با یه خانم مطلقه چه چیزهایی ممکنه آزارم بده ؟

    سلام دوستای خوبم

    یه سوال دارم از آقایون سایت که فکر میکنن به بلوغ رسیدن برای انتخاب و ازدواج ...

    اگر دختری رو همه جوره پسند کرده باشین ولی در یک لحظه و کاملا غیرمنتظره بهتون بگه قبلا ازدواج کرده، چی کار میکنید؟

    سه سال پیش تو محیط کار ( محیط کاریمون گسترده ست و مثلا اداره یا شرکت نیست ) از دختری خوشم اومد، اون موقع شرایط مطرح کردن نداشتم، اولین دختریه که بهش علاقمند شدم ۲۷ سالمه، نجیب و باحیای فوق العاده، متین و البته زیبا و محجبه.

    پیش خودم فکر میکردم مگه همچین دختری رو به من میدن، یک سال با خودم جنگیدم تا بالاخره گفنم برم سربازی تا از سرم بره، تو مدت سربازی یک بارم ندیدمش اما حسم تغییر نکرد سر نماز از خدا میخواستم تا جور شدن شرایطم ازدواج نکنه، رفتم سفر کربلا و دلم روشن شد که دلمو بزنم به دریا و بگم، میدونستم و میفهمیدم که خیلی خواستگارای بهتر از من دارن تو محل کار...

    بالاخره با تمام درداسرا و داستان هایی که تو حوصله اینجا نیست مطرح کردم، ایشون گفتن مساله ای هست که ممکن نیست همچین وصلتی، خیلی اصرار کردم گفتن بالاخره، شوکه شدم اصلا بهشون نمیومد، یه دختر فعال و سرزنده باورم نمیشد... از اونجایی که هیچ تجربه ای در ارتباط با خانوما نداشتم بی مقدمه گفتم نه من نمیتونم و خداحافظی کردم.

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۵۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۶۳۸
    • چهارشنبه ۱۳ مرداد ۹۵ - ۱۳:۱۹

    میترسم که در ازدواج مجددم بازم نتونم شوهرم رو نگه دارم

    سلام عزیزان، عید بزرگ فطر رو تبریک میگم، امیدوارم که زندگی پر از خدایی داشته باشید...

    یه سوال داشتم خدمتتون،

    بیست و پنج سالمه، پنج ساله که از همسرم جدا شدم...

    الان تصمیم دارم دوباره ازدواج کنم، یه خواستگاری دارم ایشون سه ساله پیگیرن اما بنده به دلایلی به ایشون جواب مثبت ندادم، اما الان حس میکنم شاید دارم اشتباه میکنم میخوام بیشتر فکر کنم و در حال حاضر چند تا ترس دارم خانوما و آقایون میشه راهنماییم کنید لطفا....

    از همسرم بابت روابط نامشروع ایشون و مقید نبودن به حلال و حرام و ... جدا شدم، ببخشید که رک میگم من و همسر سابقم روابط جنسی خیلی خوبی داشتیم، من فوق العاده ایشونو دوست داشتم و چون کم سن بودم وابستشون بودم و تحمل میکردم همه مشکلات اخلاقی رو اما دیگه این اواخر کارهایی ازشون سر زد که قابل چشم پوشی اصلا نبود به هر حال منجر به نفرت شدید من از ایشون شد...

    حالا ایشون زن گرفته، همه میگن زنش ایشونو گرفته تو مشتش، یعنی مطیع ایشونه، تو همین وبلاگ دیدم میگن محبت و روابط جنسی میتونه مرد رو جذب زندگیش کنه من همه اینارو برای ایشون داشتم اما نمیدونم چرا نشد که تغییر کنه و دست از کاراش برداره؛

    حالا که خودمم قصد ازدواح مجدد دارم این فکر مثل خوره داره روحمو میخوره، من ادم با محبتی ام، با روابط جنسی هم مشکلی ندارم اصلا و مطیع همسرم هستم، اما وحشتناک میترسم، میترسم که بازم نتونم همسرمو نگه دارم...

    آخه یعنی چی شوهرو تو مُشتت نگه داری؟ من چی کار باید بکنم؟ مگه اون خانوم چجوریه؟ ( البته اون خانوم یه شیش سالی از من بزرگترن )

    اون آقایی که سه ساله خواستگارمه مجرده، خیلی عاشقه بی اغراق اما ایشونم مهارت کلامی و رفتاری چندانی نداره و اینم باعث آزار منه، چندین جلسه باهاشون صخبت داشتم، هم منزل، هم بیرون و اینو فهمیدم که خیلی نمیتونه منو جذب کنه با اینکه ظاهر خیلی خوبی داره، پاک و درس خونده و کاریه ...

    میترسم فردا روزی نتونم ایشونم نگه دارم، نتونم مثل اون خانوم همسرمو نگه دارم، دارم دیوونه میشم، میخوام همه صورت مساله هارو پاک کنم اصلا اما دلم واسه پدر مادرم که نگران آیندمن میسوزه ، نمیدونم باید چی کنم، چجوری باشم...

    بهم یاد بدید، راهنماییم کنید، بتونم همسرمو برای همیشه عاشق نگه دارم، با اینکه من تجربه ازدواح دارم و ایشون نداره بتونم اون سیاستی که باید و داشته باشم...

    ممنونم

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۲۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۸۰
    • جمعه ۱۸ تیر ۹۵ - ۰۸:۵۶

    عاشق یکی از دانشجویانم شده ام

    سلام

    من زنی هستم 36 ساله و استاد دانشگاه . مدتی است به یکی از دانشجویان خودم علاقه مند شده ام که حدود 25 سال سن دارند . حدود دو سه سالی که در ترم های مختلف ایشان با من درس داشتند شناخت بنده از ایشان بیشتر شده .

    من حدود پنج سالی است که از شوهر قبلیم جدا شدم و تنها زندگی میکنم . میخواهم صادق باشم هم احساس تنهایی شدید و هم نیاز شدید جنسی خیلی مرا ازار میدهد .

    اما باور کنید اینها تنها دلایل من برای ازدواج نیستند نه . عرض کردم من 36 ساله هستم و بچه نیستم که چشم بسته وارد یک زندگی جدید شوم با توجه به انکه یک بار تجربه داشته ام .

    از جهات مختلف و شخصیت ایشان مناسب بنده هستند . اما حال نمیدانم چه طور این مسئله را به ایشان مطرح کنم . این را هم عرض کنم طی بعضی صحنه ها که خود شاهد بوده یا از سایر دانشجویان دخترم شنیدم ایشان ازدواج با خانومی بزرگتر از خود را اشکالی در ان نمی ببینند و خودشان گفته اند که مادرشان چند سالی از پدرشان بزرگتر بوده . از این جهت خیالم راحت است . لطفا خواهران گرامی کمکم کنند . چه طور علاقه خودم را به ایشان ابراز کنم .

  • ۲ موافق ۱ مخالف
  • ۱۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۹۳۲
    • سه شنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۵ - ۲۱:۱۵

    ازدواج پسر مجرد با دختر مطلقه

    سلام و احترام
    امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید .
    پسری 26 ساله هستم که تازه فوق لیسانس مهندسیم ُ از دانشگاه تراز اول کشور گرفتم، اعتقادات تقریبا مذهبی دارم  و به خاطر همین تو دوران دانشجویی دنبال ارتباط با دخترا نبودم ،از لحاظ ظاهری خدا رو شکر خوبم (ورزشکار)  روابط اجتماعی قویی دارم (تو اکثر مناسبات دانشجویی فعالیت داشتم)  از لحاظ درسی نیز فرد موفقی می باشم . ( یه توضیح مختصر از خودم بود که آشناییت داشته باشید ولو در حد کم).

    متاسفانه به دلیل نداشتن کار و عدم رفتن به خدمت سربازی و همچنین وضعیت مالی متوسط خانواده، خواستگاریهای سنتی که اقدام شد ، جواب نه گرفتیم ( البته این جواب نه همون مرحله اول بود که ما با خانواده اون دخترا ارتباط تلفنی برقرار میکردیم ) ، اینم تو پرانتز بگم مطمئن بودم( به خاطر شرایطم ) اگر ابتدا با خود دختر صحبت میکردم و بعد اقدام میشد قطعا وضع جور دیگری رقم میخورد ( طوری که دخترای مختلفی در دانشگاه و فامیل هستن که به بنده پیشنهاد ازدواج و دوستی میدن )  .... (اینم ی خلاصه دیگه درباره فی ما وقع )
  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۸۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۶۵۶
    • دوشنبه ۲۳ فروردين ۹۵ - ۲۱:۰۲

    بچه دار شدن همسر سابقم و ازدواج دوستام داغونم کرده

    سلام به همه هموطنای عزیزم ان شاالله که سالی پر از آرامش و حضور گرم خدا داشته باشید.

    این چند روز که به وبلاگ سر میزدم با مطالبی که پست شده بود منم تصمیم گرفتم مشکلمو بگم ان شاء الله که راهنمایی شما بتونه مشکلمو حل کنه .

    بیست و اندی سالمه، پنج ساله از همسرم جدا شدم دبیرستانی بودم که ازدواج کردم، از ماجرای ازدواجم که بگذریم چون خودش یه کتابه اما همینقدر بگم که دنیای ما خیلی با هم فرق داشت، اما به صرف اینکه خانواده مذهبی داشت پدر و مادرم راضی به ازدواج ما شدن و تحقیق چندانی نکردیم و منو راضی کردن اما وقتی به خودم اومدم دیدم یه مرد همه کاره کنارمه، مردی که مجبورم کردم چادرمو بردارم دوستاشو میاورد خونه مشروب میخورد اما من تو خانوادمون هیچ وقت اینجور چیزارو ندیده بودم و چون بچه بودم نمیدونستم رفتار درست چیه... بگذریم که دردم دو چندان میشه....

    حالا که 5 سال گذشته اون ازدواج کرده و بچه داره با خانوم هم سن و سال خودش... دلم این روزا خیلی گرفته منم خیلی خواستگار داشتم تو این مدت ولی ملاکام تغییر کردن یعنی تازه میفهمم چی میخوام؛ بیشتر خواستگارهایی که داشتم مجرد بودن...

    من بعد جدایی بازم چادرمو سر کردم، درس خوندم، از نظر اطرافیان خیلی آدم بهتری شدم از نظر شخصیتی شایدم درد و رنج منو بزرگ کرد و باعت شد خیلی به خدا نزدیک بشم و این اتفاقا رو همیشه سعی کردم به دید امتحان الهی نگاه کنم.

    از نظر ظاهری خدا رو شکر بد نیستم خواستگارایی هم که داشتم بد نبودن هم کار داشتن هم تحصیل کرده اما اما اما اون ملاک های مذهبی بودن که من میخواستم رو کامل نداشتن، مامان بابام میگن سخت میگیری، به نظر شما من سخت میگیرم؟

    نه پول برام مهمه نه چیز دیگه فقط میخوام همسرم رنگ و بوی خدایی داشته باشه، چیز زیادیه؟ این روزا حس میکنم بازنده شدم، اینقدر واسه زندگیم واسه خطر قرمزام جنگیدم چیز حروم و ناشایست هم نخواستم فقط میخوام همسرم با ایمان باشه مردی که خدا ترس باشه؛ مامانم میگه تو میری نماز خونشون میکنی، مگه تونستم همسر سابقمو نماز خون کنم؟ تقصیر من چیه؟ خدا شاهده که بیشتر از توانم زحمت کشیدم واسه حفظ زندگیم اما نشد ترسیدم فردا بچه دار بشم بچه ام بمونه بین دو راهی با عقاید من بزرگ بشه که یا اون...

    حالا اون که هیچ معیار معنوی واسه انتخاب همسزش نداشت ازدواج کرده بچه داره ، من باید بسوزم، درسته که بازم به یکی جواب مثبت بدم که خیلی پایبند مذهب نیست؟

    همه آدما یه فانتزیایی دارن، من فقط میخوام وقتی اذان میزنن همسرم بگو خانم اول نماز، هر جا که باشیم یه وقتایی به خودم میخندم میگم آخه دختر تو این دوره زمونه همچین مردی کجاست؟ یه وقتایی میگم لابد من لایقش نیستم...

    بعد از جدایی نتونستم عاشق کسی بشم، من یه دختر چشم و گوش بسته بودم که حتی به نامحرم نگاه هم نمیکردم اما زن یکی شدم که قبل من با هزار نفر رابطه جنسی داشت، حالا شدم زنی که زیر شرع و عرف خدا رفتم تو یه رابطه جوون دادم نشده توی همون شرع و عرف اودم بیرون و هیچ کس چه تو دانشگاه نه محل کارم خبر نداره چون میترسم از قضاوت و نگاه بقیه، ولی روزی صد تا دختر و میبینم که با پسرای نامحرم هزارتا کار میکنن آخرشم اونا میشن دوشیزه ...الحمدالله بعد طلاقم به خاطر رفتار و حیایی که داشتم (به گفته اطرافیان) هیششکی بهم نگفته بالای چشمت ابرو...

    دلم خیلی گرفته از آدما....

    چند وقت  بود سر نماز همش به خدا میگفتم خدایا لااقل علاقه یکیو بنداز تو دلم، یه پسری بود که میشناختش دورادور ولی میدونستم یک سالی هست منو زیر نظر داره، ازش خوشم نمیومد زیاد راستش ظاهرش به دلم نمینشست اما واقعا پسر خوب و مومنیه جوری که همه قبولش دارن خودمم به این نتیجه رسیدم که معیارای ایمانش همونه که من میخوام...

    چند وقت پیش تو یه پروژه ای ازم درخواست همکاری کرد قبول کردم ولی به دلایلی کار بهم خورد و بعدش شماره منزل رو خواستن برای خواستگاری... نمیدونستم چی بگم گفتم یه مساله ای هست که نمیشه اصرار کردن بازم نگفت تا اینکه بالاخره یه جوری گفتم... خیلی رک گفت من نمیتونم، این حرفش خیلی قلبمو شکست شاید اصلا بهش جواب مثبت هم نمیدادم ولی با حرفش خیلی ناراحت شدم؛ رفتم مزار شهدا کلی گریه کردم، گفتم این رسمشه؟ منی که پاک بودم حقم بود زن همچینی آدمی بشم اما الان چقدر آدم بودنم رفته زیر سوال که یه نفر جوری باهام برخورد کنه که انگار...

    اما احساس میکنم که پشیمونه از حرفش، خیلی مودبانه تولدمو تبریک گفتن یا بابت کار مشترکمون چند باری فایل فرستادن.... منم حس میکنم الان بهشون علاقمند شدم نمیدونم چرا هیچ وقت فکرشم نمیکردم انگار یهویی شده...

    نمیدونم باید چی کار کنم میدونم هیچ وقت عزت نفسم و عقایدم اجازه نمیده بهشون پیامی بدم اما میدونم ایشونم هنوز نتونستن با خودشون کنار بیان...

    اینم یگم الان دو تا خواستگار پر و پا قرص مجرد دارم که تقریبا 2 سالی میشه میان و میرن اما علاقه ای بهشون ندارم اما خوب از نظر مالی و کاری پاک بود قابل تاییدن... ولی ولی ولی دلم راضی نمیشه، یه باز دیگه میخواستم جدی به یکیشون جواب مثبت بدم ولی یه اتفاقی پیش اومد که نشد...

    موندم بین دو راهی تا دلتون بخواد مشاوره رفتم، تو برزخ بدی گیر کردم بچه دار شدن همسر سابقم، ازدواج دوستام داغونم کرده همه فکر میکنن خیلی خوشبخت و موفقم خواستگارای خوبی دارم اما خدا میدونه چقدر تنهام و نیاز به یه همراه بهشتی دارم ...

    کم کم دارم به این نتیجه میرسم که من سخت گیرم حتما پایبندی به واجبات ملاک چندان مهمی هم نیست، خسته شدم این روزا روز خوش ندارم  تو عذاب بدی ام...

    برام دعا کنید و تو رو خدا نگاهتون رو به آدما و مشکلاتشون تغییر بدید بیرون گود وایستادن و تماشا کردم خیلی راحته منم هیچ وقت فکر نمیکردم ازدواج کنم جدا بشم اما شد، هیچ اتفاقی از آدمیزاد دور نیست...

    ببخشید که طولانی شد اگر راهنمایی برام دارید ممنون میشم بگید
    یا حق

  • ۳ موافق ۲ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۳۲
    • پنجشنبه ۵ فروردين ۹۵ - ۱۷:۳۱

    دوست دارم با یه مطلقه مثل خودم ازدواج کنم

    سلام عیدتون مبارک

    ببخشید وقتتون رو می گیرم.  خیلی ناراحتم سنم داره به سی می رسه یه بار جدا شدم و تنهام. شناسنامه م رو عوض کردم ولی واقعیت تلخیه که اتفاق افتاده و نمی تونم صفحات زندگیم رو عوض کنم.

    خسته شدم یعنی من محکوم به بدبختیم؟ چرا ؟ فرقم با آدمایی که خوشبختن چی بوده؟ من که تلاش کردم تو شرایط زندگیم موفق باشم تو درسام تو زندگیم. با هیچ نامحرمی دوست نشم و نگم و نخندم. نمی گم پاکم قطعا منم گناهای زیادی دارم اما مگه بقیه پاک پاکن که خوشبختن.

    دوس دارم با یکی مثل خودم ( مطلقه ) کسی که باهاش تفاهم داشته باشم و بتونم بهش تکیه کنم ازدواج کنم اما نیست! چیکار کنم. می دونم نمی تونم به کسایی که از خودم ضعیف ترن تکیه کنم.

    موردایی بوده هم سنم مجرد و فوق دیپلم بیکار حتی نپذیرفتم باهاشون صحبت کنم. آخه نه درسش معلوم بوده نه کارش بعد یه عمر سرکوفت بخورم که من مجرد بودم تو مطلقه، از طرفی می دونم نمی تونم به کسی که برای خودش تدبیری تو زندگیش نداشته برا یه عمر زندگی تکیه کنم. اما خونوادم مدام رو اعصابم هستن که قبول کن تو الان موقعیتت فرق کرده.

    خیلی غصه میخورم کسایی که از من کوچیکترن کار و زندگی و بچه شون سر جاشه با اینکه بعضا از نظر درسی از من ضعیف تر بودن و کمتر تلاش کردن اما من یه ارشد بیکارم. چیکار کنم دوس دارم برم سر کار اما کجا؟

    خسته م چیکار کنم؟ چطور یه همدم پیدا کنم؟ دلم به شدت یه همراه و هم دل می خواد.  چطور کاری دست و پا کنم؟ حتی رفتم درخواست دادم مجانی بیام پیشتون کار کنم که یاد بگیرم و تجربه کسب کنم نپذیرفتن تو رشته م کلا کار خوابیده.

    اگه می شه راهنماییم کنید. نگید برو تبیان چون تهران نیستم و این طرح برا تهرانه.

    برام لطفا، اگه میشه دعا کنید خیلی بریدم .

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۲۲
    • دوشنبه ۲ فروردين ۹۵ - ۱۸:۵۲

    باتجربه بودنم برای همسر دومم باعث سوءتفاهم میشه ؟

     سلام
    من یه زن 26 ساله هستم که متاسفانه یک ازدواج ناموفق رو تجربه کردم . ولی بعد از جدایی ناامید نبودم و سعی کردم اطلاعاتم رو بالا ببرم . توی پستی تعدادی از اقایون گفته بودن خانومی که توی روابط زناشویی خیلی کار بلد باشه بهش شک میکنن و یا خیلی براشون خوشایند نیست .

    خوشبختانه دوباره دارم ازدواج میکنم و دوست دارم واقعا برای همسرم بهترین باشم و چون تجربه قبلی دارم در زمینه مسایل جنسی و مثل یه دختر صفر کیلومتر نیستم و از طرفی به هیچ وجه تجربه صیغه و دوستی با هیچ مردی غیر از همسر سابقم رو نداشتم ,ایا برای همسر دومم سوءتفاهم به وجود خواهد امد که شاید من تجربه صیغه داشتم یا نه ؟
    ایا واقعا حیا و خجالت یه دختر در ارتباط جنسی جذابه ؟
    ممنون میشم نظراتتون رو بگید

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۶۴
    • پنجشنبه ۲۷ اسفند ۹۴ - ۱۹:۳۳

    آیا کسی که یکبار اشتباه کرده حق زندگی کردن نداره؟

    سلام کاربران محترم خانواده برتر
    واقعیت اینه که من یه خانم مطلقه هستم زمانی که ازدواج کردم یه دختر بودم که هیچ نوع ارتباطی با جنس مخالف نداشتم حتی در دانشگاه ارتباط کلامی هم با جنس مخالف نداشتم حتی با پسرعمو پسر عمه و غیره ارتباط نداشتم و برادر هم ندارم  .
    مادر هم در این رابطه به من آگاهی نداده بودن و ازدواج کردم با پسری شبیه خودم که او هم ارتباطی با جنس مخالف نداشته و ازدواج سنتی به وسیله معرفی که هر دوی ما رو می شناخت و ما ارتباطمان فقط در حد دو جلسه یک ربع بود و بعد هم عقد کردیم .
    هر دو بی تجربه و ناآگاه نسبت به خیلی از مسائل و حتی قبل از رابطه جنسی فقط چند کلمه با هم حرف زدیم و همین باعث شد که همیشه با هم کم صحبت کنیم خیلی زود وارد رابطه جنسی شدیم هر دو تشنه این رابطه بودیم.
    و همین ارتباط کم و بی تجربگی باعث شد کم کم نسبت به هم سرد و سردتر بشه تا اینکه همسر سابقم در مورد طلاق با من صحبت کرد. و بعد از اون من متوجه شدم که قضیه از چه قرار است و همسرم هم در مورد نارضایتی که داشت هیچگاه با من صحبت نکرد و البته هر دوی ما از این ارتباط ناراضی بودیم.
    من خیلی تلاش کردم با هم مشاوره بریم و مشکلاتمان و حل کنیم اما همسرم به هیچ عنوان راضی نشد و بعدا فهمیدم با یک نفر در ارتباطن و به من گفتن کار از کار گذشته و دیگه نمیشه درست کرد در نهایت بالاجبار طلاق گرفتم.
    اولش کنار اومدن با این شرایط خیلی سخت بود تا اینکه  بعد از دو سال خودم و جمع و جور کردم بعد از اون سعی کردم نواقص رفتاری خودم و برطرف کنم و در رابطه با مسائل جنسی اطلاعاتم و زیاد کردم و با کلاسها و کارگاه های مختلف و با مطالعه کتابها و ادامه تحصیل شناخت خودم افزایش دادم و اجتماعی شدم و تونست خیلی خودم و تغییر بدم .
    اما هنوز دارم رو خودم کار میکنم و در حال حاضر در محل کار و اتوبوس و ... افراد زیادی پیدا میشن به خاطر برخوردم و تحصیلات و غیره که شماره خونه رو میگیرن برای خواستگاری اما بعد از اینکه از طریق خودم مادرم و غیره متوجه میشن طلاق گرفتم منصرف میشن .
    سوالم اینه آیا کسی که یکبار اشتباه کرده حق زندگی کردن نداره؟
    داخل این وبلاگ هم اومدم اکثرا همون نظری رو دارن که افراد جامعه دارن البته من بهشون حق میدم خودم هم متوجه هستم که آقایون دوس ندارن که همسرشون تجربه در این زمینه داشته باشه و تصور اینکه با یکی دیگه بوده براشون سخته اینارو میدونم اما نمیدونم چه طور با این مسئله کنار بیام منم دلم میخواد مث بقیه آدمها ازدواج کنم مخصوصا فرزند داشته باشم.
    گاهی فک میکنم برای من همه چیز تموم شده و دیگه راهی ندارم چون با وجود تلاشی که کردم ولی گذشتم برای مردم اهمیت داره و نه الانم و الان دیگه داره اشکام میریزه فک میکنم دیگه حق زندگی کردن و خوشبخت شدن ندارم. اکثرا افراد هم دردی میکنن اما تفکرشون همونه. نمیدونم با این مسائل چه طور کنار بیام نمیدونم  چه آینده ای در انتظارمه.
    حتما میگید با یه فرد مطلقه ازدواج کن خب باید یه فرد مطلقه بیاد خواستگاریم من که نمیتونم برم خواستگاری. تمام افرادی که از من خواستگاری کردن مجرد بودن.
    متشکرم که متن طولانی و درد دل من و مطالعه فرمودید.
    التماس دعا
  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۶۱
    • دوشنبه ۹ آذر ۹۴ - ۱۹:۲۴

    به نظر شما یه پسر مذهبی با من ازدواج می کنه؟

    سلام

    من تو دوره عقد جدا شدم شناسنامه م رو با داشتن شرایط مناسب، عوض کردم. زیر سی سال دارم. دختر خوب و مهربونیم یه وقتایی هم عصبانی می شم مخصوصاً وقتی احساس می کنم درکم نمی کنن و یا ناراحتم.

    از یه خونواده خوب با وضع مالی معمولی گاهاً کمتر از معمولی هستم. برادر خواهرام تحصیلکرده و موفق هستند. اهل رعایت خیلی از مسائل دینی هستم. شوهر مذهبی و مال حلال خورده رو صد در صد ترجیح می دم. پدر مادرم پیرن و بیمار. بیکارم. اهل هیچ رابطه حرام نبوده و نیستم.

    حالا به نظرتون شانس ازدواج مجدد دارم؟ موردایی که بعد از جدایی بوده خیلی داغون بودن، رد کردم و خیلی ناراحت شدم. فقط ازدواج نیست که؟ جنس مذکر زیاده مهم خوشبخت بودنه. یه بار پا رو اعتقاداتم برا ازدواج گذاشتم به اصرار و بعد هم علاقه ازدواج کردم نتیجه رو هم دیدم دوست ندارم تکرار شه.

    به نظر شما یه پسر مذهبی با من ازدواج می کنه؟ البته ترجیح می دم یه نفر باشه که شرایط مشابه من رو پشت سر گذاشته باشه و درکم کنه. برام جالبه دخترایی که با خیلیا هم بودن بعد ازدواج می کنن توپ! چرا؟ بعد من که مشکل و  روابط اونا رو نداشتم میگن وای شوهر داشته. چر واقعاً؟ بماند که ظاهراً هم با همه آرایش و لباس تنگشون نگاه های زیادی رو سیراب می کنن.

    البته اعتقاد دارم همه چیز تو این دنیا نیست و خدا رو شاکرم که به موقع خلاص شدم اما باز یه وقتایی ناراحت میشم . تعجبم از آدماست. خوابن یا خودشون رو زدن به خواب! شاید بپرسین چرا جدا شدی؟ با نظر مشاور و خانواده اقدام کردم پس کند و کاو نکنید. 

    تفاهم ما زیر سی درصد بود. لطفاً قبل از ازدواج حتماً حتماً مشاوره و آزمایش های شخصیت شناسی و ... رو انجام بدید با تفاهم می شه به عشق رسید اما با عشق بدون تفاهم تهش نفرته که می مونه.

    عشق بی تفاهم مثل آتیش گرفتن کاغذ پر حرارت هست و سریع خاموش می شه. مورد دیدم طرف بعد 12 سال عاشقی نامزد کردن تازه دیدن چقدر فاصله دارن! در حالی که نتیجه تست قبل ازدواج گفته بود ازدواج نکنید بازم خودشون رو بیچاره کردن.

    لطفاً اشتباه من رو تکرار نکنید. به همه دوستام میگم دوست نشید برا ازدواج یه سری تست بدید مثبت بود بیشتر آشنا شید با هم. از اول به هم وابسته عاطفی نشید اما کو گوش شنوا؟

    من که اهل دوستی نبودم و ... باز سخت بود جدایی و ترک کردن فکر و یادش با اینکه تا طلاقم فقط نزدیک یکسال شد. خواهرانه می گم مواظب باشین و لطفاً جوابم رو هم بدید. راستی توانایی یه جهیزیه آبرومند معمولی رو هم دارم.

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۸۶
    • دوشنبه ۲ آذر ۹۴ - ۰۸:۰۶

    نمیدونم تصمیمی که گرفتم درست بوده یا نه؟

    سلام
    یه خانم از کاربرای سایتم از شما کاربرای محترم خانواده برتر یه سوال دارم
    چهار ماهی هست یکی از اقوام برای پسرشون اومدن خواستگاری. بعد از دو جلسه خواستگاری رسمی با توجه به این که از اقوام نزدیک هستن قرار بر این شد چند ماهی من و آقا پسر بیشتر با هم آشنا بشیم تلفنی و گاهی دانشگاه.

    من دانشجوی ارشد بودم و شهریور دفاع کردم و درسم تموم شد ایشون دانشگاه ... کار میکنن فوق دیپلم هستن و حقوقشون یک میلیون و دویسته که زمان خواستگاری نگفتن فعلا تا چند سال قرض دارن و فقط دویست تومان براشون میمونه.

    این و یه مدت بعد که با هم در ارتباط بودیم گفتن و من در زمان خواستگاری ( ایشون چون خیلی نگران کم بودن حقوقشون بودن ) گفتم مادیات زیاد واسم مهم نیست هر چند یه حداقلی برای شروع زندگی باید باشه. و سعی کردم خیالشون رو از این بابت راحت کنم.

    ولی بعدا که گفتن فقط دویست فعلا برای شروع زندگی دارم من کمی بهم برخورد که چرا همون موقع خواستگاری نگفتن نه اینکه پشیمون شده باشم از رفتارشون ناراحت شدم دلیلشم اینه که سنم کم نیست و نمیخوام دوران عقد داشته باشم و همچنین از دوران عقد خوشم نمیاد و دلیل اینکه با شرایط مالی فعلی ایشون واسم مهم نیست اخلاقشون ایمانشون و خانواده خیلی خوبشون هست.

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۶۹
    • سه شنبه ۲۸ مهر ۹۴ - ۲۱:۳۹

    scroll bar code