خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی


چجوری به خانواده خواستگارم بگیم نه ؟

یک سوال داشتم و نیاز به راهنمایی دوستان دارم .

من همونی هستم که چند وقت پیش پرسیدم که اختلاف سنی 10 سال از نظر جنسی میتونه مشکل ساز باشه . همون طور که گفتم من 19 سالمه و ایشون 29 سالشونه . ایشون از نظر اخلاقی تمام ایده آل های منو داره . فقط شاید میتونم بگم یکیشو نداره که اونم شوخ طبعیه .

ایشون گفتم توی جمع شوخی نمیکنم ولی ظرفیتم بالاست . از نظر مالی هم که کاملا تامین هستن . فقط چیزی که هست اینه که ظاهرش معمولیه . ولی تیپش خوبه . از نظر خودم بد نیست و من بهش یه حس خوبی دارم و قیافش برام زیاد مهم نیست که خیلی خوشگل باشه .

ولی نمیدونم چرا مادرم خیلی رو قیافه حساسه . حس میکنم مادرم از نظر ظاهری ایشون رو نپسندیده ولی جلوی من به روی خودش نمیاره . مادرم انگار یه حس حسرت داره . من واقعا موندم چی کار کنم . این رفتارا و کارای مامانم من رو تو انتخابم به شک میندازه . آخه من میگم چرا مامانم قیافه براش مهمه . درصورتیکه من میخوام باهش زندگی کنم .
مساله ی دیگه ای که هست اختلاف سنیمونه . من قبلا شک داشتم ولی بعد به این نتیجه رسیدم که میریم مشاوره و واقعا اگر دیدیم روحیاتمون جور نیست ، از این ازدواج صرف نظر میکنیم . ولی پدرم یه ذره رو سنشون حساسن . میگن چهار روز دیگه دخترمون نیاد بگه شما منو متوجه این موضوع نکردین .
مساله بعدی اینه که ما خانوادگی قدرت نه گفتن نداریم . مادر و پدرم میگن خوب بشین فکراتو بکن .مردم مسخره ی ما نیستن که بعد از 4 جلسه بهشون بگیم نه . مادرم یکم سختشه . قراره که هفته ی دیگه یک جلسه دیگه بیان و حرف بزنیم و جلسه ی چهارمه . من میخواستم از شما دوستان بپرسم که اگه این جلسه من به یک مساله ای رسیدم و جوابم منفی شد ، چجوری به خانوادشون بگیم نه .
دوستای عزیزم خواهش میکنم که در صورت امکان به تک تک سوالام جواب بدین .
باتشکر .

موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۵۹
    • پنجشنبه ۴ تیر ۹۴ - ۲۳:۴۱

    مشکلاتی دارم که نمی دونم چه تصمیمی باید بگیرم

    من چون خارج کشورم ( فرانسه ) نمی تونم زیاد ایران باشم و بروم مشاوره.

    سلام  به همگی

    من چند سالیه خارج کشور زندگی می کنم  و تقریبا سه ساله عقد و بعدش ازدواج کردم. خواستگاری من سنتی بود به این شکل که یکی از دوستان معرفی کرده بودند.

    اهدافمو و کاراکترایی که دنبالش بودم را نوشته بودم و سعی کردم طبق اونها ازدواج کنم. بعد حدود ۱ ماه آشنایی عقد کردیم و بعد چند ماه ایشون اومدن پیش من و دوباره به ایران بازگشتند و با آمدن من در تابستون با هم ازدواج کردیم. 

    در این مدت هم چند باری اروپا اومدن و در کل چیزی حدود یک سال ما با هم زندگی کردیم در سه خونه مختلف.  خانوادشون تحصیل کرده اند و خودشون  الان  دکتری رو خارج ایران می خوانند و محل تحصیلشون هم با من یکی نیست و حالا قراره من از سال دیگه بروم پیش ایشون که با هم باشیم و من چون زندگی ام برام مهم تر است تصمیم گرفتم بروم ایشون و دنبال شغل نباشم و از مزایای شغل هایی که می تونستم داشته باشم صرف نظر کردم .

     فرصتی بدهم که یه دوره ای را با هم زندگی کنیم . هر چند که احساس می کنم اگه مشکلات پیرو حل نشه فایده ای ندارد. ایشون زیاد مستقل نبوده٬‌ خوابگاه یا مسافرت تنهایی هم نرفته اند هیچ موقع . ایشون اخلاقشون خوبه٬ نماز می خونه٬ تحصیل کرده اند و لجباز هم نیستند و قانع اند.

    مشکلات من موارد زیر که نمی دونم در نهایت باید چه تصمیمی بگیرم و می دونم که حرف های ایشون هم مهمه و اینها یک طرفه است.

    ۱. اجتماعی بودن: در بحبوحه آشنایی ایشون با من خیلی بیرون می آمد و کلی همیشه چندین ساعت صحبت می کردیم و حتی به خانه اقوام من رفتیم و نشان آنچنانی از کمرو بودن و یا حرفی نداشتن  نبود. الان تقریبا ما هیچ حرفی برای گفتن نداریم و من حتی می تونم با پدرشون و یا برادرشون ساعت ها حرف بزنم یا هر یک از دیگه دوستام. ولی ایشون بلد نیستند یا نشده اند که حرفی برای گفتن داشته باشند. حتی شده دوستم بیاد خونه ما و ایشون چیزی نمی گه و من وقتی از دوستم خواستم که چرا به همسرم توجه نکرده گفته اند به همسر شما یه سلام علیک می کنیم تمام٬ حرفی ندارند این را برای یه فکت گفتم.

    ۲. بحث آرایش. من دوست دارم خانمم لباس های زیبا بپوشند و برای من آرایش کنند. ولی ایشون نماز و اینها را بهانه می کنه و از زیرش در می رود و در نهایت به من گفتند آرایش کردن را دوست ندارند.

    ۳.  مدیریت. من دوست دارم همسرم مدیریت داشته باشه و کمی مستقل باشه. مثلا در زمینه مسافرت ها اگه من پنج بار یه مسافرت را منیج کردم ایشون یه بار یه مسافرت را برنامه ریزی کنه. یا وقتی میره ایران برنامه ریزی کنه خودش تنهایی به پدر و مادر من سر بزنه نه اینکه دو ماه اونجا باشه و بعد که من میروم با من سر بزنه. یا اینطور نباشه که من تل بزنم به ایشون بگویم به خانواده من تماس بگیره.  یا اگه در رابطه مشکلی باشه ایشون بتونه اگه یه بارش رو من جلو نرفتم یا گذاشتم بر عهده ایشون مدیریت کنه.

    ۴. مشکلات جنسی: من پوزیشن های مختلف و ناز و نوازش را دوست دارم ولی ایشون زیاد اهل پوزیشن های مختلف نیست. حتی به برداشت اشتباه مذهبی می گویند که این جوریا کاره حیوانات. هر چند که منظور حدیث مربوطه زمان انجام عمل برای بارداری است. حتی در خود قرآن هم داریم ؛انی شئتم؛ و حرف ایشون صحیح نیست.

    ۵. ایشون قبل عقد یه مقدار کیست داشتند و برای ازبین بردن کیست ها دکترشون بهشون گفته بود که ۲-۳ دوره ۹۰ روز قرص صدبارداری بخوره که عموم این قرصا هورمونیه. این را بعد عقد به من گفتند. بعد عقد ایشون یه بیمار شدند و وقتی هم اومدند اروپا مشخص شد دچار بیماری خود ایمنی بدنی هستند و در نهایت ما در دو سال اخیر اوضاع خوبی نداشتیم. من از بیماری و مریضی و دکتر رفتن هم بدم می آید ولی در حد ممکن ایشون را همراهی کردم ولی نه کامل.

    چون واقعا توان رفتن به بیمارستان ها و دیدن بیماران را ندارم هرچند می دونم که این مشکل و کم لطفی از بنده است ول یدر اروپا همیشه با ایشون همراه بودم تقریبا و در ایران چون خانواده بودند کمتر. البته به جد اعتقاد دارم قرص های هورمونی بی تاثیر در این کار نبوده است. احتمال داره ما هیچ موقع نتونیم بچه دار هم بشویم.

    ۶. ما حدود ۱ ساله نزدیکی نداشته ایم و من از پاهای ایشون که به حالت رگه به رگه هست و از لاغر و چاق شدن زیاد عموما حاصل می شود خوشم نمیاد و برام سخته دیگه نزدیکی کردن و خوب من این را بعد از عقد دیدم و همیشه از این موضوع بدم می آمده است.   نمی دونم واقعا با وضعیتی که هست چطوری می تونم بر این مشکل غلبه کنم. بارها از ایشون خواسته ام به ورزش و یا فعالیت ورزشی بپردازند و ایشون هرگز توجهی نکرده اند. من خودم سعی می کنم روزی دوباره ورزش یا دو یا دوچرخه را در برنامه هایم داشته باشم.

    ۷. دهان ایشون خیلی مواقع بو می دهد و من خسته شده ام از بس به ایشون گوشزد کرده ام ولی کاری برای رفع و یا درست کردن این موضوع نکرده اند. برا ی همین من واقعا با اینکه دوستدارم ببوسمشون خیلی مواقع نمی تونم.

    ۸. ایشون بعضی مواقع حرفهایی می زنند که به شدت احساسات من را جریحه دار می کنند و من دچار افسردگی و سردی زیادی در روابط زندگی و دوست داشتن می شوم. مثلا می گویند بیماری دلیلش من هستم با اینکه خودشون اقرار کرده اند اینطور نیست و یا گفته اند از خونه من برو و چرا آمدی پیش من با اینکه ایشون بارها به خانه محل تحصیل من آمده ولی در تنهاترین وقتی که من به شهر محل اقامت ایشون رفتم ایشون به من گفتند از اتاق من برو.

    ۹. این قصه سر دراز دارد.

    من همیشه سعی کردم برای مناسبت ها برای ایشون گل بخرم و یا هدیه ای هر چند ناچیز و ...کلا آدم احساساتی از یک جنبه و منطقی از جنبه دیگر هستم. در کل روزی نیست که ناراحت نباشم از اشتباهم در ازدواج ٬ چون نسبتا تا الان آدم موفقی بوده ام. با اینکه انتخاب خودم بوده ولی هیچ موقع هم دوستم را نمی بخشم از بس ما را تحت فشار قرار داد و به ما عجله داد که زودتر تصمیمون را بگیرم.

    نظر شماها چیست؟ به نظرتون میشه و چگونه میشود این مشکلات را حل کرد؟  احتمالا متاهل هایی که دوران سردی را داشته اند و بعد خوب شده اند شاید بهتر بتوانند کمک کنند. خواهشمند است از دادن نظرات سطحی خودداری کنید و با تفکرات بیشتر نظر بگذارین .

    موضوعات مرتبط: مشورت در زن داری ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۴۰
    • پنجشنبه ۴ تیر ۹۴ - ۲۳:۳۸

    راهنماییم کنین انتخابم درست بوده یا غلطه؟

    سلام

    من پسری ام که تو دوران گذشتم تا الان ... رابطه نامشروع داشتم . الان دارم ازدواج میکنم ( اینوهم بگم که به خدا خیلی اعتقاد دارم و الان تقریبا مذهبی شدم و همیشه بودم اما تو دام اینجور روابط افتادم ) .

    با یه دختری آشنا شدم که تمام خصوصیات اخلاقی منو داره اما مشکلش اینه که همون اول صادقانه بهم گفت که 16 سالگی کسی رو میخواسته و واسه اینکه بهم برسن توسط اون باکرگی شو از دست داده ( فقط یکبار ارتباط ) .

    وقتی که به گذشته خودم و کارایی که خودم کردم فکر میکنیم می بینم گناه من کمتر از اون نیست بلکه بیشتره و قبولش کردم.
    لطفا راهنماییم کنین انتخابم درست بوده یا غلطه؟؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج آقایان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۴۶
    • پنجشنبه ۴ تیر ۹۴ - ۲۳:۱۴

    نمیدونم فرسخ چیه !!!

    سلام

    دو تا سوال دارم
    1_ اولین سوالم اینه تو جوابای مرجع تقلیدا مینویسن مسافر از فلان فرسخ که گذشت روزش شکسته میشه
    خب من الان نمیدونم فرسخ چیه !!!!!!! چند دقیقه گذشت ما روزمون شکسته میشه یا نمازمون؟
    میشه دقیقه ای بگید مثلا 20 دقیقه؟  40 یا ...........

    2_ من دختر عقد کرده ای هستم میخواستم ببینم تا وقتی که ما عروسی نکردیم و من میرم خونه پدر شوهرم ، تکلیف نماز و روزه من چیه ؟  شکسته؟ یا کامل؟ در ضمن از خونه پدرم تا خونه پدرشوهرم 35-40 دقیقه راهه
    کمکم کنید لطفا

    موضوعات مرتبط: مسائل اعتقادی ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۱۸
    • پنجشنبه ۴ تیر ۹۴ - ۲۳:۱۱

    بابام انتظار داره خدا براش از آسمون پول بندازه پایین

    سلام
    اومدم مشکلمو مطرح کنم ببینم شما دوستان راه حلی دارین بهم بدین یا ن؟
    ببینین ما الان توی موقعیت خوبی نیستیم ...
    نه از نظر روحی نه مالی . بابای منم یه ادمیه که انتظار داره خدا براش از اسمون پول بندازه پایین با وجود این که میدونم دردمنده و نمی تونه هر کاری کنه ولی خودشم خیلی کم کاری می کنه !!
    همینطور نشسته توی خونه به منو مامانم فحش میده ( آدم مذهبیی ام هست ) همش ناسزا میگه همش میگه شما رعایت حال منو نمی کنین دائم توی خونست!! اخه دیگه چقدر مراعات حالشو بکنیم بخدا نه لباس می خریم خیلی نه بهانه هایی که بچه های مردم میگرین و می گیریم!!
    بخدا حسرت به دل موندم یه بار یه چیزیو بخوام و بدون دردسر بدستش بیارم:(
    من 18 سالمه و یه داداش 24 ساله دارم
    داداشم خیلی ادم خوبیه و صبور ...
    یعنی من اگه داداشم نبود اصلا نمی تونستم ادامه بدم ولی از چند سال پیش لج کرد . بابامم دائم نشسته توی خونه منو مامانمو اسیر خودش کرده دائم فحش میده :(
    دائم داره ناسزا می گه ..!! بخدا خسته شدم دیگه از اینهمه سختی :(
    بخدا از دینو همه چیز زده شدیم به خاطره کارای اون ولی به خودش که نمی شه حرف زد!!

    نمیدونم داداشمو چطوری متقاعد کنم که روزه بگیره ...دو سه تا اولیشو گرفت ولی از دیروز تا حالا ک باز کارای بابامو دیده می گه روزه نمیگیرم:(

    ازش خواهش کردم لجبازی نکنه بهش گفتم بخدا این منو مامانو برامون اعصاب نزاشته ولی بازم حرف خودشو میزنه:(
    بخدا بریدم دیگه ...
    خودم نماز خوندن و شروع کردم  هم برا این که دهن بابام بسته بشه هم این که نمی خوام از خدا دور بشم بیشتر از این ولی داداشمو چیکار کنم... ترو خدا بگین چیکار کنم که روزه هاشو بگیره و بابام منو مامانمو اینقدر اسیر کارای خودش نکنه...
    به قران امشب به خاطره فحشایی که بهمون سر سفره ی افطار داد اصلا افطر نکردم:(
    کارم شده گریه کردن:(
    پس کی خدا می خواد یه نگاهم به ما نبدازه: (کی دیگه می خواد به ما رو کنه>>>؟؟؟!!
    ترو خدا نگین امتحانه و صبور باشم چون خیلی وقته دارم صبوری می کنم اما درست نشده:(
    از اون طرف بی کاری بابام از طرفی وام هایی که داره از طرفی خونه نشینییش و حرفاشو فحشو دعواها از طرفی داداشم:(
    بخدا دارم خفه می شم از بغض خسته شدم خستهههههههه:((((((((((((
    موضوعات مرتبط: مسائل اعتقادی , مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۱۵
    • پنجشنبه ۴ تیر ۹۴ - ۲۱:۲۴

    برای ازدواج اقدام کنم یا نه ؟

    سلام دوستان
    مدتی ست تصمیم به ازدواج گرفته ام و کیس مورد نظرم را نیز انتخاب کرده ام. در شهرستان زندگی میکنم و هزینه ی خرید خانه مثل شهرهای بزرگ نیست و میشود با 50 میلیون تومان یک خانه در اطراف شهر خرید و زندگی کرد.
    شغل ثابت دارم با ماهانه نزدیک 700 تومان حقوق + بیمه و ...
    شخص مورد نظر من نیز در یک کافی نت کار میکند و ماهانه نزدیک 300 تومان حقوق دریافت میکند.
    حدودا 10 میلیون هم پس انداز دارم که میتونم تا چند ماه آینده به 15 میلیون هم برسونم
    سربازی رفته ام و همین الان نیز هم کار میکنم و هم دانشجو هستم.
    میخواهم تحصیلاتم را نیز تا مقطع دکترا ادامه دهم (که حتما هم میدهم)
    21 سال سن دارم  و از دوستان میخوام که نظرشون رو اعلام کنن که آیا برای ازدواج اقدام کنم یا نه

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج آقایان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۴۹
    • پنجشنبه ۴ تیر ۹۴ - ۲۱:۲۲

    از خودکشی مامانم میترسم

    دو ساله زندگیمون جهنمه ...من دختره 20 ساله هستم
    سال 92 مامانه بابام سکته کرد و 6 ماه توی کما بود . بابام کلا اون شیش فقط ساعت 4 تا 6 عصر خونه بود تا شهریور فوت کرد و زندگیمون جهنم شد به خاطر بابام و حتی 3 ماه از مامانم جدا میخوابید بعدشم پدر بابام الزایمر داشت اومد طبقه بالا خونمون و اردیبهشت امسال فوت کرد . بابام دوباره همونجوری شده و حتی بدتره .حرف عادی فقط تو خونه ما زده میشه اونم فقط با دعوا اصلا حرف زدن عادیش داد زدنه زندگیمونو جهنم کرده . مامانم حالش خوب نیست توی خانواده مامانم هم مشکل بدی  پیش داده مامانم خیلی تحت فشاره .امروز که دوباره بابام شروع کرد داد و فریاد سره من که چرا کنکور تو چک نکردی مامانم گفت دارم به جایی میرسم که ترسو بذارم کنارو خودمو بکشم

    تو رو خدا کمکم کنین خسته شدم مگه یه ادم چقد کشش داره ؟ نمیدونم اما فکر میکنم مامانو بابام از هم جدا هستن یه حرفایی گاهی میشنوم

    گفتم برم کلاس یکم از خونه دور شم بابام گفت لازم نکرده تازه کنکور دادی اما تو خونه هم که هستم همش دعواس از اتاق نمیام بیرون که کمتر ببینم امروز دوباره بابام دعوا کرده با مامانم این اتاق شده غار /حالا هم که دیگه جرات نمیکنم مامانمو تنها بذارم
    تو رو خدا بگین چکار کنم میترسم واقعا بلایی سر خودش بیاره
    من هیچکسو ندارم نه خاله نه خواهر فقط برادر 7 ساله دارم تو رو خدا بگین چکار کنم
    شبا میرم دم در اتاق خوابشون می ایستم ببینم مامانم تکون میخوره یا نه . دیگه حتی نمیتونم بخوابم...

    موضوعات مرتبط: مسائل اعتقادی , مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۱۴
    • پنجشنبه ۴ تیر ۹۴ - ۲۱:۱۵

    دید آقایون نسبت به دختری که فروشندگی می کنه چیه ؟

    سلام خدمت همه کاربرای گرامی
    من شغلم فروشندگی هست در واقع کاریه که خودم شروع کردم یه مغازه ای هست که خدارو شکر وسیله روزی رسانم شده. واقعیتش قبلا خودم از شغل فروشندگی بدم میامد یه جور فکر میکردم فروشنده ها پر رو هستن و کل ابا جنس مخالف هم به خاطر اقتضای شغلشون زیاد هم صحبت میشن و...

    حالا بنا به دلایلی نتونستم شغلی مرتبط با رشتم پیدا کنم و چون نیاز مالی داشتم یه مغازه ای با یه سرمایه خیلی کم شروع کردم و الان در واقع شغلم شده فروشندگی ولی با آقایون زیاد برخورد ندارم چون خودم افراد مذهبی رو دوست دارم و دوست دارم هم همسرم مذهبی به معنای واقعی باشه و خودم هم سعیم بر اینکه رعایت مسایل شرعی رو بکنم و حالا سوالم اینکه :
    اقایون دیدشون به یه دختر خانم که فروشندگی میکنه چی هست ؟ و اینکه ایا خانواده های مذهبی  سراغ دختر فروشنده میرن؟ اقایون مذهبی منظورم خیلی مذهبی هست (لطفا به کسی برنخوره قصد توهین ندارم ) اصلا سراغ همچین دختری میرن یا فقط و فقط به خاطر شغلش حتی بهش هم فکر نمیکنن؟
    توضیح: چون خودم خیلی میبینم اقا پسرهایی که خیلی مسایل دینی براشون مهمه معمولا با دختری که خانه دار هست ازدواج میکنن و این برای من خیلی نگران کننده هست که شغلم باعث بشه از این نعمت خدا (منظورم همسر مومن به معنای واقعی) محروم باشم.
    پیشاپیش ممنون از جوابهاتون
    طاعات قبول التماس دعا

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۳۷
    • پنجشنبه ۴ تیر ۹۴ - ۲۱:۱۲

    تنهایی از همه جهات دیونم میکنه

    بسم الله الرحمن الرحیم

    من پسری 20 ساله هستم دانشجوی ترم اخر رشته آی تی ، با خدا ، نماز خون و کاملا مذهبی. تو خانواده من پسر خالم 23 سالشه تازه داماد شده دختر خالم 16 اونم تازه عقد کرده و وقتی اینا با نامزداشون کنار هم میشینین و منم تنها یک جا خیلی بهم فشار روحی وارد میشه جوری که اصلا نمیخوام ببینمشون.

    راستش من از بچگی از نظر محبت از همه نظر به شدید ضعیف بودم یعنی کسی نداشتم محبت کنه دوستم داشته باشه از اینا و برعکس خیلی ادمی احساساتی و مهربون هستم.

    تنهایی از همه جهات دیونم میکنه به طرف خدا که رفتم از قبل که افسردگی داشتم بهتر شدم ولی همش میخوام یکی کنارم باشه نه جز خانوادم نه مادر یا خواهر کسی که همدمم باشه بتونم حس کنم کنارمه.

    راستش من تو خیابون هم راه میرم خیلی با غرور هستم نمیتونم چشممو به دختری بندازم ولی میگم بذار ببینم خب مگه چیه از اینا ولی بازم سرم میره پایین یک جورایی عادت دارم.خیلی تنهام به کمک نیاز دارم نمیدونم چیکار کنم
    لطفا بگین چیکار کنم از نظر هایی مثل به پیش مشاور برو بشین واسه امام گریه کن و خیلی چیزا ها نگین چون همه چی که حتی تصورشم نمیتونین بکنین انجام دادم.

    پیش روانشناس برای افسردگیم رفتم گفت بلوغ ذهنیت خیلی بالاس یعنی درک و فهمت بیشتر از اونیه که سنت هست واسه این عذاب میکشی چون مثلا دوستام الانه تو دانشگاه یا جای دیگه دنبال کیف هستن ولی من به فکر کارو زندگیو غم نداریو این چیزا درسته خوبه ولی خدا وکیلی دارم از درون داغون میشم همش با خودم حرف میزنم.

    بیرون میرم با دوستام هستم یک نفر دوست صمیمی بیشتر ندارم وقتی حوصلم سر میره میرم میگردم تو پارکی جایی کلا همه کار میکنم ولی همین درد این که کسی کنارم نیست محبت ندیدم و دوست دارم یکی تکیه گاهم باشه و برعکس برام از همه بیشتر درد آور تره.

    همیشه با خدا حرف میزنم جز اون کسی ندارم و واقعا حس میکنم حرف میزنه باهام ولی خب منم به یکی نیاز دارم یکم بهم محبت کنه بدونم یکی دارم دلم خوش باشه. شرایط ازدواج رو ندارم. دلم میخواد کسی پیدا کنم عقد کنم تا کارم درست شد بعدش هر چی شد ولی کسی که باب میلم باشه با این شرایط جور نیست. دارم دیوونه میشم.

    چیکار کنم؟

    لطفا نظرات مختصر و کوتاه بدین و منطقی

    موضوعات مرتبط: مسائل پسران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۰۰
    • پنجشنبه ۴ تیر ۹۴ - ۲۰:۵۶

    خانمم اصلا" حاضر نمیشه با من همبستر بشه

    سلام ببخشید

    من خانمم اصلا" حاضر نمیشه با من همبستر بشه هر کاری که بتونم برای رضایتش انجام میدم ولی نمیشه .

    ما حدودا" 45 سال رو رد کردیم .گاهی وقت ها که موفق میشم اونقدر موقع نزدیکی آه و ناله و جیغ میزنه که پشیمون میشم وقتی علتشو میپرسم میگه آلتت خیلی بزرگه .

    من چکار کنم ؟

    موضوعات مرتبط: مسائل زناشویی آقایان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۸۶۹
    • پنجشنبه ۴ تیر ۹۴ - ۲۰:۵۲

    برو بالا