خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی





احساس پیری میکنم

سلام

من یه خانم ۳۳ ساله ای هستم شوهرمم ۴۰سالشه تو چهارده سالگی ازدواج کردم . آقام هم بیست دو سالش بود .

حالا دو دختر دارم یه پسر . آقام از روزی که ازدواج کردیم هر چی کار میکرد پولاشو میداد به مادرش که سر این موضوع خیلی اختلاف داشتیم خیلی سختی کشیدم فقط حرف مادرشو میگفت .

از چهارده سالگیم کار کردم ولی شوهرم قدر بدون نیست هنوز هم که از ازدواجمون ۲۰ سال گذشته دختر دم بخت دارم ولی آقام هنوز هم درست نشده هر چی پس انداز داشت داد به خرج مسافرت حج پدر و مادرش .

من نمیگم به پدر مادرش خرج نده ولی هر چی خرج جهیزیه خواهراش رو داد . حالا به خاطر جهیزیه نمیخواد دخترام رو شوهر بده .

اخلاقش حالاها تو خونه خوبه شوهرمو خیلی دوست دارم زندگیمم دوست دارم دیگه پولاشو به مامانش نمیده به حرفشم گوش نمیده ولی دیگه کار از کار گذشته . احساس پیری میکنم راهنماییم کنید لطفا

موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۸۳
    • يكشنبه ۱۷ خرداد ۹۴ - ۲۲:۲۴

    راسته که میگن 2 ماه اول سربازی با زندان فرقی نداره ؟

    دوستان لطفاً آقایونی که سربازی رفتن یا کسایی که مثلاً برادری پسرخاله ای چیزی سربازی رفته که اطلاعات دقیق داره جواب بدن.
    اونم اینه که من هنوز سربازی نرفتم؛ اما برخی رفقایی که سربازی رفتن خیلی آدم رو از سربازی میترسونن مخصوصاً 2 ماه اول آموزشی. یعنی میگن سربازی خصوصاً اون 2 ماه با زندان فرقی نداره شاید از زندان بدتر باشه. اونقدر آدمو میترسونن که آدم با خودش میگن هر طوری شده یه کاری بکنه سربازی رو بپیجونه و نره سربازیه.

    بین رفقا و آشنایان هم می بینیم همه دنبال این هستن که به هر طریقی شده یا کلاً سربازی رو معافی بگیرن یا حداقل حداقل شده کسری خدمت یه طوری برا خودشون جور کنن. میگن سربازی یه روز کمتر هم یه روزه.

    حالا دوستانی که خودشون رفتن اولاً بگن هم آموزشی هم باقی ایام خدمت رو کجا بودن؟ ثانیاً بگن واقعاً اینطوری که من شنیدم سخت و دارای محدودیت هست یا نه؟ اصلاً بطور کلی از سختیا و محدودیت های دوران سربازی بگن.

    البته بجز بحث اینکه میگن بالاخره 2 سال الاف میشی و از عمرمون تلف میشه و اینکه خب سربازی بالاخره یه جای نظامی هست و تا یه حدی سخت گیری و محدودیت در اون طبیعی هست.

    موضوعات مرتبط: مسائل پسران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۸۵۲
    • يكشنبه ۱۷ خرداد ۹۴ - ۲۲:۱۸

    نمی شه مو رو عمل کرد جنسشو تغییر داد !!!

    سلام به همه
    راستش من موهام فره دوستشون دارم اما از وزی موهام رنج میبرم آخه من زیاد ورزش می کنم دائم عرق می کنم موهام که سشوار کردم دوباره وز می شه ...

    دیگه خسته شدم هر چی استفاده می کنم فایده نداره آخرش این اتفاق میافته موهام خشکه ... کسی نمیدونه راهش چیه که برای همیشه راحت بشم از شر این مشکلم نمی شه مو رو عمل کرد جنسشو تغییر داد !!!! موهام ضخیم هستند و با یه بارون و عرق کردن فوری وز می شن و ظاهر زشتی پیدا می کنند آخه

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۶۸
    • يكشنبه ۱۷ خرداد ۹۴ - ۲۲:۱۳

    یه وقتایی هست بین دل و عقل آدم گیر میکنه

    با سلام
    دوستان منو ببخشند مجبورم طولانی بنویسم... لطفا اول دعام و بعد کمکم کنید
    دختری هستم که از همه لحاظ شرایط مناسبی دارم، خواستگاران زیادی داشته و دارم ولی هر کدام به دلیلی نمیشه .
     حدود سه ماه پیش یه خواستگار واسم اومد از اقوام دور خودمون شرایط خانوادگیمون طوریه که هیچوقت من ایشونو رو ندیده بودم و اصلاً نمیدونستم کی هستن ولی ایشون از قدیم من و خانواده م رو کاملاً میشناختن ( فقط نمیدونستن که من هنوز مجردم ) .
    به هر حال و بر حسب اتفاق ایشون سه ماه پیش منو یه جا دیدن و پرس و جو کردن دیدن هنوز مجردم و یک دل نه صد دل عاشق شدن بقول خودشون ( البته من هم جز عاشقی چیزی ازش ندیدم ) بعدشم مستقیم اومدن و عنوان کردن و قرار بود نیمه دوم فروردین با خانواده ش بیان خواستگاری.
    تا اینکه روز قبل از خواستگاری جا زد و گفت یه مشکلی توی خانوادم بوجود اومده که دیگه باید فراموش کنیم. من نتونستم بپذیرم ، پی گیر شدم و متوجه شدم پسره متاهله ... زنگ زدم بهش و داستان کامل رو از خودش شنیدم .. مطمئنم صادقانه گفته ...

    حالا مشکل ما:

    این آقا حدود چند ماه پیش بطور اتفاقی یکی از دوستانش یه دختری رو بهش معرفی میکنه . ایشون اول مخالفت میکنن و با اصرار دوستش و ... تو رودربایستی گیر میکنه و خلاصه قبول میکنه برن خواستگاریش که شب نشان پسره سر عقل میاد و میکشه کنار .
    ولی برادرهای دختره تهدیدش می کنن که برای خانواده ت مشکل بوجود میاریم و تلافی می کنیم و حالا که اومدی نشان کردی باید خواهرمونو بگیری و ... ایشونم بخاطر اینکه برای خانواده ش مشکلی بوجود نیاد و هم بخاطر دلسوزی برای دختر خانم و بقول خودش برای رضای خدا که انشالله بعدا از زندگیش رضایتمند میشه و خوشبخت بشن دل رو بدریا میده و باهاش ازدواج میکنه و متاسفانه تو یک ماه عقد و عروسی... می گیرن.اما همون ماه اول بخاطر اتفاقاتی که بین خودشون میفته تصمیم به جدایی می گیرن...
    خوش قسم می خوره بعد از تصمیم به طلاق منو دیده ولی از ترس از اینکه منو از دست نده باعث شده این ماجرا رو ازم پنهان کنه و قرار بوده شب خواستگاری رسمی همه چیزو بهم بگه...که متاسفانه یک هفته قبل فرا رسیدن روز خواستگاری وقتی برای طلاق میرن آزمایش متوجه میشن خانمش حامله س ...
    و الان که همه جریان لو رفته ازم میخواد واسش صبر کنم. ( هیچ انتظار بی جایی ازم نداره... نه دیدار و نه تلفن و ... فقط جواب میخواد ازم).
    حرفایی میزنه که مث آب تو سنگ نفوذ میکنه .
    راستش منم شیفته و عاشقش شدم ولی پیش خودش نگفتم که دست از سرم برداره که متاسفانه هیچ طوره ول کن نیست.. فقط بخاطر خانمش و بچه ش... اما اون میگه من تو هم نباشی زنم فارغ بشه ازش جدا میشم...
    بچه ش رو هم نمیخوام چون بهم کلک زده خواسته اینطور زنگیمو خراب کنه ... میگه من هیچوقت از زندگی باهاش حتی یه درصد خوشحال نبودم مطمئنم که نمیشم و ... ازم می خواد به پاش بمونم ولی  میدونم هیچوقت خانواده م موافقت نمی کنن با یه مرد مطلقه ازدواج کنم... اون میگه راضی کردنشون با من... و شاید هم  بتونه....

    الان موندم بین عقلم و دلم... تو رو خدا بگین من چکار کنم؟
    یه وقتایی هست بین دل و عقل آدم گیر میکنه خب تکلیفش معلومه.. ولی من بین یه دلم که دوست داشتن این اقاست و یه دلم که واسه خانمش میسوزه و میترسم از خدا... گیر افتادم.... هر چند اون میگه کار ناپسندانه ای نیست که خدا قهرش بگیره... میدونم پسره هم خودش آدم خدا شناسیه ولی باز میترسم... هم از حرف مردم و اطرافیان هم از خانواده م و بیشتر از همه از این که دل کسی رو بشکونم .  بخدا هیچوقت نخواستم دل کسی رو بشکونم و ...
    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۷۲
    • يكشنبه ۱۷ خرداد ۹۴ - ۲۲:۰۲

    شما هم به جن و روح اعتقاد دارید؟!

    سلام دوستان
    میخواستم ببینم شما هم به جن و روح اعتقاد دارید؟!!
    من از بچگی این داستان ها رو شنیدم و ترسی افتاده به جونم که زندگیمو مختل کرده . حتی تو روز یک لحظه هم نمیتونم تو خونه تنها بمونم . همش احساس میکنم اطرافم هستن و دارن زندگی میکنن
    خیلی میترسم
    شبا تا صبح لوستر اتاقم روشنه
    تا وقتی هوا روشن بشه خوابم نمیبره
    یا باید مامانم یا خواهرم یا نامزدم پیشم باشه
    شبایی هم که خیلی میترسم میرم پیش بابام میخوابم
    20 و خورده ای سال دارم ولی بازم باید کنار مادر و پدرم بخوابم
    فیلم های ترسناک هم زیاد میبینم
    الان تو دوران عقدیم وقتی به این فکر میکنم که چند ماه دیگه میرم خونه خودمون و از صبح قراره تنها بمونم تا نیمه های شب تنم میلرزه
    کلا از جن میترسم چون میدونم که واقعیه تو قرآن هم اومده
    از دوران حاملگی وحشت دارم چون میگن آل و این حرفا میاد سراغ آدم
    چجوری میتونم با این ترس مقابله کنم؟ راهکاری دارید؟
    شما هم میترسید یا فقط من اینجوریم؟
    خانواده و نامزدمم از این موضوع که من انقد میترسم ازاین چیزا و زندگیم مختل شده خیلی ناراحت و نگرانن . اینم بگم که این موضوع مال الان نیس . من از ۸ سالگیم این ترس افتاده به جونم .
    تو رو خدا اگه راهکاری واسه از بین بردن این ترس دارید بگید .
    پیساپیش ممنونم بابت نظراتتون

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۰۴
    • يكشنبه ۱۷ خرداد ۹۴ - ۲۱:۴۹

    چرا هیچ پسری کاری با من نداره ؟!

    سلام
    راستش من دختری 26 ساله هستم. هفت هشت سال دانشگاه رفتم. همیشه هم تعداد پسرا از دخترا بیشتر بود سر کلاس. دوره ارشد هم که فقط من دختر بودم. اما تو این سال ها حتی یک پسر هم نیومد طرفم.

    حتی برای دوستی حتی سلام علیک، حتی صحبت الکی حتی کسی مزاحمم نمیشه ! اصلا هیچکی بهم کاری نداره... الانم باز تو جمع هایی میرم که پسر زیاد هست اما باز هم کسی کاری به کارم نداره... نمی دونم چرا اینطوری...

    شاید باورتون نشه حتی اگه ساعت 12 شب هم برم بیرون یه ماشین برام بوق نمی زنه... خیلی افسرده و تنها هستم.

    نمی دونم چیکار کنم...

    چرا هیچکی منو نمیبیه...

    شاید فکر کنید از نطر ظاهر ایرادی دارم.نه.... ه من زیبا هستم چهره معصوم و مهربانی دارم. و بیشتر اوقات آرایش هم می کنم. فقط کمی آروم هستم و پر حرف نیستم. آخه دلیلش چی میتونه باشه. چرا هیچکی نمیاد طرفم؟؟؟!

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۷۴۳
    • يكشنبه ۱۷ خرداد ۹۴ - ۲۱:۴۳

    حماقت کردم و دست رو زنم بلند کردم

    سلام من 1 ماه پیش حماقت کردم و دست رو زنم بلند کردم حالا ول کن نیست
    همش گریه میکنه هر چی میگم بابا اشتباه کردم معذرت میخوام کوتاه نمیاد هی میگه قلبمو شکستی تحقیرم کردی کاش باهات ازدواج نکرده بودم... رابطه جنسی هم قبول نمیکنه میگه روحیم بده عجب گیری کردما دیگه داره کفرمو در میاره
    خانوما جان مادرتون بگید چیکار کنم بیخیال شه؟ هدیه و گلم براش گرفتم راه به راه محبت میکنم اما کوتاه بیا نیست

    موضوعات مرتبط: مشورت در زن داری ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۸۵۰
    • يكشنبه ۱۷ خرداد ۹۴ - ۲۱:۴۱

    بعد از دانشگاه رابطه ام با مادرم خراب شد

    سلام
    من زندگیم پر از تنش و مشکل به خاطر مشکلات خانوادم بوده . تک دخترم و 23 سالمه راستش تا قبل از این که برم دانشگاه آدم بیش از حد وابسته ای به مادرم بودم و همین طور بابام . اما عجیب به مامانم وابسته بودم اصلا از هم جدا نمی شدیم ,بالطبع به خاطر همه چیز مادرم واسم تصمیم میگرفت و من اصن نمی دونستم خوب چیه بد چیه .

    در واقع فکر من و تصمیمات نهاییم مامانم بود تا اینکه موقعی که رفتم دانشگاه و از مادرم جدا شدم خیلی تغییرات بوجود اومد دیگه قضیه فرق کرد خودم فکر میکردم تصمیم می گرفتم چون از هم دور بودیم منم استقلال پیدا کردم اما به خاطر اینکه قبل دانشگاه همه جا با مامانم بودم دیگه دوست صمیمی نداشتم بعدشم تو دانشگاه با چند نفر دوست بودم که خیلی صمیمی نبودیم .

    از زمانی که رفتم دانشگاه تا حالا خیلی احساس تنهایی میکنم البته الان تموم شده دانشگاهم مشکلم از اونجا شروع شد دیگه مامانم هر حرفی میزنم منو درک نمی کنه ,و کلا با حرفام مخالفه الان 3 ساله که اینجوریه بعضی موقع ها میگم شاید من چرت میگم حق داره ولی بخدا همون حرف از زبون داداشم میشنوه تاییدش می کنه از زبون من که میشنوه میگه نه اشتباه میکنی .

    مثلا اون روز عمم خیلی بد با من برخورد کرد میگم مامان اینجور حرکتی رو دیدی میگه نه!!!!!!در صورتی که دید خودش داشت نگاه میکرد والبته بعد چند وقت از زبونش در رفت گفت آره میدونم نمی خوام تو عقده ای بشی  اما همین حرف داداشم زد به خاطر داداشم هی غصه میخورد و غر میزد فکر کنین الان 4 ماهه درسم تموم شده و توی خونم هیچ دوستی ندارم خواهر ندارم ارتباطای فامیلیمون هم کاملا رسمیه مامانم به هیچ عنوان منو درک نمیکنه همشم .

    با بابام مشکل و دعوا دارن به خاطر دعوای آخری با جفتشون قهرم که ملاحظه ی من نمی کنن باورتون میشه الان یه هفتس خودمم صدای خودم یادم رفته هیچ کسی نیست باهاش حرف بزنم واقعا تنهام هر موقع با مامانم هم صحبت میشم یا سرکوفت میزنه یا نظر عکس من میده من میگم شب اون میگه روز ,بعدشم میگه به خاطر خودت این کار میکنم .

    راستش دیگه امروز از ناراحتی ترکیدم و باهاش دعوا کردم و سرش داد زدم به خاطر درک نشدنم آخرشم گفت تقصیر باباته من میگم میدونم بابام در مورد مسائل خودتون مقصر اما تو منو نمیفهمی چه ربطی به بابام داره همش توجیه میاره بازم میگه من مادر خوبیم بابات مقصره . خیلی بهش حرف زدم و سرش داد زدم هرچی عقده ی این که تاحالا نقطه ی مقابلم بود روش خالی کردم
    راستش خستم بعضی موقعها دوست دارم خودم بکشم به چه امیدی زندم تازه بی احترامی هم کردم صد درصد آینده ی بدی هم دارم ولی دست خودم نیست اینقدر که من و نفهمید هیچ کسی هم نبود به حرفام گوش بده باهام حرف بزنه یه دفه فوران کردم این حرفا اینجا میزنم نه این که یکی من و نجات بده چون زندگیم اینقدر داغون هست که جمع بشو نیست از خودم از رشتم از خانوادم از همه چی بدم میاد فقط اینجا اینا رو نوشتم شاید احیانا خدایی نکرده یکی مثل من بود اگه هست چه جوری کنار میاد ؟

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۴۶
    • يكشنبه ۱۷ خرداد ۹۴ - ۲۱:۳۵

    نه یه عزیزمی ، نه یه پیام عاشقانه ای

    سلام

    شوهر من خیلی از لحاظ عاطفی بی احساسه. همه اینو فهمیدند. خانوادم همش میگن این ادم چرا اینطوره ؟ نه یه عزیزمی ، نه یه پیام عاشقانه ای.

    حتی وقتی بدنش به بدنم میخوره خودشو جمع میکنه بخصوص تو جمعا همش ازم دوری میکنه. وقتی میگم چرا اینطوری میگه بدم میاد مث این بچه سوسولا باشم.

    ما فقط 9 ماهه عقدیم. میدونم دوستم داره ولی واقعا حسودیم میشه به همه اطرافیانم. من واقعا نیاز دارم از لحاظ عاطفی تامین بشم. دارم نسبت بهش سرد میشم. اگه میدونین چطور میتونم قانعش کنم که بهم از لحاظ عاطفی بیشتر توجه کنه خواهشا راهنماییم کنین.

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۶۳
    • يكشنبه ۱۷ خرداد ۹۴ - ۲۱:۳۲

    وقتی خواستگار نیست دنبالشم وقتی هست ازش فراریم

    سلام.
    من دختر هستم 28 ساله و شاغل . از یک طرف دوست دارم ازدواج کنم از طرف دیگه وقتی خواستگاری میاد کلا حالم خراب میشه و از ازدواج فراری میشم.

    وقتی اون خواستگاری به سرانجام نمیرسه ی نفس راحت میکشم. از خودم تعجب میکنم که چرا اینطوریم؟ کلا وقتی خواستگاری نیست دنبالشم. وقتی پیش میاد افسرده میشم و میخوام زودتر تمام بشه.

    اضطراب شدید میگیرم . من باید چیکار کنم ؟ ممنون میشم راهنماییم کنید.

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۳۴
    • يكشنبه ۱۷ خرداد ۹۴ - ۲۱:۳۰

    برو بالا